ایشالا...

پنج‌شنبه 20 اسفند 1394

نمیدونم فرصت کنم باز بیام پای وبلاگ یا نه . آخه از یه طرف گیر خونه تکونی م ، یه طرف کار و یه طرف باشگاه .

کلی هم کارا و افکار خورده ریزه دارم که تو ساماندهی شون یه جورایی گیر کردم. حالا تلاشم رو میکنم هرچقدر شد شد . نشد هم دیگه هیچ .

امیدوارم سالی که میات به خوبی شروع بشه و به خوبی ختم بشه .

ایشالا هر کی هر چه به دلشه بهش برسه . ایشالا همه سالم و شاد باشن . ایشالا دلها بی غم باشن . ایشالا صبور و امیدوارتر زندگی رو پیش ببریم .

ایشالا سالی باشه که توش فقط خاطره های قشنگ خلق کنیم ، ایشالا .

ایشالا ایشالا بشه ...

برای همین سال نو رو هم پیشاپیش بهتون تبریک میگم .

دیوار یا پل ...

شنبه 15 اسفند 1394

گفتن تو زندگی دیوار نباش ،،.

شما اگه دیوار نبودید ، ترجیح میدادید چی باشید ؟

من گفتن پل باش . بعضیا گفتن پل بودن خوب نیس . چون همه از روت رد میشن . من گفتم باید یه پل محکم باشی که حتی اگه 18 چرخ از روت رد بشه هم چیزیت نشه .

اما بازم بعضی از بچه ها مخالف پل بودن ، بودن .

یا بعضیا میگفتن من ترجیح میدم پل متحرک باشم هرکس رو دلم خواست رد میکنم هر کس رو دلم نخواست رد نمی کنم .

یکی هم گفت رود باش . چون روان و جاری هستی . چون زندگی می بخشی و به دریا و اقیانوس میرسی و باعث پیشرفت میشی . و نظر من این بود که رود هم مسیرش از قبل تعیین شده ست ، نمی تونه تغییر جهت بده . پس نمیشه زیاد روش حساب کرد .

البته به نظر من دیوار بودن هم همیشه بد نیست همونطور که پل بودن همیشه خوب نیست . گاهی باید برای بعضیا دیوار باشی که بهت تکیه کنن . گاهی باید دیوار بشی که جلوی اشتباه شون رو بگیری . یا اونا رو از افتادن تو دره حفظ کنی .

آدم باید در وهله اول همیشه متعادل و انعطاف پذیر باشه . مهم نیست نرم باشی یا سخت . مهم نیس چوب باشی یا فلز . مهم نیست پل باشی یا دیوار . مهم اینه که در شرایط بتونی بهترین و مناسب ترین عکس العمل رو داشته باشی . هر جا لازم شد راه بدی و هر جا لازم نبود مانع بشی . و بهترین کارایی رو داشته باشی .

و بچه های یوگا مسایل و نظرات شون رو مطرح کردن . بحث جالبی بود .

بحث های یوگا رو دوس دارم اما متاسفانه زمانشون خیلی کمه . اما خودم رو بیشتر با خودم آشنا میکنن.

بچه های یوگا قرار گذاشتن برن بیرون . منم خیلی دوس دارم برم اما نمیدونم بابام رو چه کنم . تقریبا همه شون اوکی دادن . اما من فعلا نظری ندادم و حرفی نزدم .


از ذوق و شوق های آخر سالی خیلی خوشم میات که متاسفانه من امسال از خریدش هم محروم شدم . اما منظورم ذوق و شوق بچه ها و دختران متاهله . می بینم بچه با ذوق خرید میکنن و از اون طرف متاهلین رو می بینم که فکر رنگ کردن مو و اصلاح و تیپ زدن برا عید هستن . هیجان درون شون جریان داره و در تکاپو هستن . همه در عجله هستن و همه جا شلوغه . خدا کنه برا همه به خوشی و سلامتی بگذره . و گناه دارن اونایی که از این حالهای خوب محرومن . پدرهای شرمنده تقاضاهای همسر و فرزندی و بچه هایی که عید رو فقط در سه حرف ع ی د  میشناسن . کاش میشد همه خوش باشن و هیچکس حسرت نخوره .

اخ که چه واژه عمیق و دردناکیه این حسرت . خدا کنه جاش تو دل همه نور امید و آرزو بتابه . آمین.


زندگی ...

دوشنبه 10 اسفند 1394

زندگی یعنی نفس کشیدن با لذت . یعنی بخور و بخواب . بشین و پاشو . برو بیا . خنده و گریه . غم و شادی . اشتباه و تجربه .

ارتباط با  اطراف . سپاسگذار کائنات بودن . شاکر خدا بودن . یعنی یک روز ویران و خراب شدن و روز دیگر ساخته و سرپا شدن .یعنی من . یعنی تو . یعنی هر حرکت ریزی که میشه ایجاد کرد . من باز هم سعی میکنم خوب باشم . سپاسگذار ی کنم و امید بورزم .نمیشه ایستاد و نرفت . نمیشه خوابید و بیدار نشد . نمیشه زنده بود و نفس نکشید . باید ادامه داد . باید لبخند را عمیق تر و واقعی تر کرد.  باز هم تلاش خواهم کرد.  باز هم زندگی خواهم کرد.  







از همه حال من

شنبه 8 اسفند 1394

میخوام از همه چی بگم . ربط دار و بی ربط ...

حالم همچنان قر و قاطیه . اصلا گم شدم تو افکارم و نمی تونم خودمو جمع کنم . امروز رو خواستم یه جور دیگه شروع کنم اما انگار تو باتلاق موندم و دلم میخوات یکی بیات منو بکشه بیرون خودم تنها نمیتونم .

هر طرف میگردم حس میکنم با یکی مشکل دارم . تو خونه با خواهرم .

از محل کارمم بگم که نظر شما رو بدونم . من تو محیط کارهمیشه سعی کردم با همکارا و مخصوصا پرسنل دفتری صمیمی باشم و حتی از مسایل خانوادگی م هم بارها و بارها باشون حرف زدم . یعنی بعد از ده سال همکاری ، یه جورایی روشون حساب باز کردم اما خودشون چی ...

من متاسفانه همیشه حداقل نیم ساعت زودتر از شروع کلاسم تو دفتر هستم و با هم حرف میزنیم . و منم شاید یه چیزایی بشنوم و بفهمم که اونا دوس نداشته باشن من بفهمم . من بخاطر گیرای پدرم مجبورم که زودتر دربیام برم کار .

اون دوستی که چند پست قبل تر گفتم رفتم پیشش برای تمرین کتاب ازدواج یادتونه ... یه جورایی با اون از همه صمیمی ترم و واقعا هم دوسش دارم خودش هم همینطور بوده اما نه اندازه من . از مهر رفت مدرسه و. دیگه آموزشگاه نیومد . ولی من همیشه اول بودم که اس بدم و سراغش بگیرم . پنجشنبه تو دفتر نشسته بودم که یکی از همکارا با یه شاخه گل اومد . با خنده ازش پرسیدم جریان شاخه گل چیه ؟ گفت امروز تولد فلانیه . یعنی همون دوست شفیق من . و بعد معلوم شد که کلا شش نفری از این جریان خبر دارن ولی کسی چیزی به من نگفته . با خونسردی گفتم چرا به من چیزی نگفتین که منم براش کادو بگیرم . گفتن خودش به ما گفته قراره بیات آموزشگاه و ما درجریان نبودیم به کی گفته به کی نگفته . البته اینا هم حق داشتن ، تقصیری ندارن . اینا که نمیشد جای اون کس دیگه ای رو دعوت کنن . منم دیگه چیزی نگفتم اما خیلی ناراحت شدم . بعد اتمام کلاس هم بی حرف رفتم خونه .

همون همکار شفیق اومد دم در که کتاب ازدواج رو بهم پس بده . منم احوالپرسی کردم و خندیدم . گفتم ببینم چیزی میگه . هیچ نگفت بعد گفت یه چاقو برام بیار و بعد رفتی آموزشگاه خودت ببرش . منم بهش گفتم چه خبره ؟ تولدته ؟کیک گرفتی که بری کیک ببری؟

فکرش کنید یاد دعوت کردن من نبود اما یادش بود بیات از من چاقو بگیره . بهش گفتم چیه انگار من خیلی غریبه بودم که خبرم نکردی . انگار من زیادی خودمو دوست شما دونستم . انگار زیادی خودمو به شما چسبوندم . گفت وای ببخش من میدونستم تو همیشه زود میری خونه و نمیتونی بمونی برای همین هم بهت چیزی نگفتم . منم بش گفتم خب تو میگفتی و تصمیم گرفتن رو میذاشتی به عهده خودم بهتر از این بود که از دیگران بفهمم . گفت بله تو حق داری . عذرخواهی کرد و چاقو رو برد و رفت که با بقیه جشنش رو بگیره .

هفته های قبل هم پچ پچ پیکنیک رفتن شون و البته کنسلیش رو هم شنیده بودم و خیلی ناراحت شدم که چرا منو از خودشون ندونستنن . شاید هر کس این مطلب رو بخونه میگه خب تو حتما ایرادی داری که بهت نگفتن . اما واقعا باید بگم من اگه هر ایرادی دارم اما تو دوستی هیچوقت کم نذاشتم و همیشه وفادار بودم . فقط خودمو با این حرف آروم کردم که خب چون اونا میدونن تو بخاطر بابات و مشکلاتت نمیتونی همراهی شون کنی .. اونا هم نخواستن تو بدونی که ناراحت نشی . اما من از جاهای دیگه فهمیدم و بیشتر ناراحت شدم و اونا باید به من فرصت انتخاب رو میدادن نباید جای من تصمیم میگرفتن . اینم از دوست و همکار .

تو خونه اعصابم خیلی خورده . دلم خرید میخوات اما بخاطر وضعیت مالی امسالم امکان خرید ندارم . همیشه و یه عمر به دلم موند که یه پدر ، یه همسر یه حامی منو ببره بازار و بگه هر چی دوس داری بخر و تو فکر هیچی نباش . همیشه هرچی خریدم با کلی حساب کتاب پول تو جیبی م همراه بوده و لذت خرید رو حس نکردم .

آرزوی یه اتاق شخصی به دلم مونده که برم توش راحت بشینم و به خودم فکر کنم و زار بزنم .

خودم رو بخاطر خواهرم ملامت میکنم که من چطور بودم که اون به این نتایج رسیده و چرا نتونستم باهاش عاشقانه تر و مهربانتر رفتار کنم . چرا نتونستم کنار یه پرستار خوب بودن خواهر خوبی هم باشم . خواهری که از همه وجودش مایه بذاره .

از حرفای گیس گلابتون که میگه بنویسید که سال قبل چه کردید و چه نکردید . من که به عقب بر میگردم می بینم هیچ تغییر مثبت و هیچ پیشرفتی نداشتم . فقط تونستم یه میلیون تومن پس انداز کنم و دیگه هیچ . هی روز رو شب کردم و شب رو روز . هی پشت هم آرزو کردم و نشد . هی پشت هم حسرت خوردم و درجا زدم .

هیچ کار مفیدی نکردم و هنوزم آرزوهام و حسرتهام رو با خودم میکشم به سال بعد و شاید هم سالهای بعد .

دلم تا حد زیادی مرگ میخوات . دلم میخوات یه مرضی بگیرم که درمان نداشته باشه . اینجوری همه منو میبخشن و بیشتر دوستم میدارن و بیشتر قدرم رو میدونن . منم دیگه میافتم به حلالیت گرفتن و مسیر گناه کردنم بسته میشه . و شاید خدا منو ببخشه .

وای که هر چی بگم آب در هاون کوبیدن . دلم میخوات یه هجده چرخ از روم رد بشه و له م کنه . یا از اول متولد بشم و بشم یه آدم دیگه . همه این حرفا به هواست .

دارم به خودم میگم پاشو ، بخند ، سپاسگذاری کن ، امید ببند . اما این حرفای روانشناسی هم کمک نمی کنن . البته راهی ندارم باید پوست بندازم و درست بشم . چاره ای ندارم .

بازم پنجشنبه غم انگیز

پنج‌شنبه 6 اسفند 1394

انگار یه هفته هایی هفته های غم ان . پست الان رو که دارم از گوشی مینویسم و امیدوارم ثبت بشه از نوع غمگین هست . نمیشه یه چیزایی رو گفت و یا گفتن شون مسئولیت میاره یا تو رو از چشم دیگران میندازه . اما  اینجاست که من میتونم خودمو خالی و راحت کنم . شاید کسی حرفام رو تایید نکنه اما همینکه تو گفتن شون رو در رو نیستم کلی امتیازه برام .

غمگین امروز از نوع خواهرانه ست . خواهری که مشکل حرکتی داره و من ازش مراقبت میکنم .اازهفته قبل برای پنجشنبه صبح قرار کلاس خصوصی باکسی گذاشته بودم چون پنجشنبه کلاس ندارم و تنها وقتی بود که جور میشد با تایم مدرسه اون شاگرد.دیروز که از یوگا برگشتم خونه از مامانم شنیدم که خواهرم قراره حمام برود . اومدم داخل ازش پرسیدم شنیدم قراره حمام بروی (گوشیم یه سری کلمات رو عامیانه تایپ نمیکنه برای همینه بعضی کلمات ادبی میشن تو این پست ) . گفت آره چطورمگه . منم گفتم از اونجاییکه همیشه جمعه ها میرفتی حموم منم برا پنجشنبه صبح کلاس خصوصی گذاشتم . گفت تو برو چکا ر من داری. گفتم چطور بدم و کارهات بمونه . گفت اگه به توئه که من اصلا حمام نروم . گفتم این چه حرفیه کی تا حالا خواستی بروی حمام و من گفتم نرو . گفت اگه به توئه حمام نروم مسواک نکنم . بخاطر برنامه های شخصیت همیشه منو هل میکنی . از خیلی از کارام فاکتور میگیرم همیشه عجله داری و بهم محبت نمیکنی . فقط رابطه ت در حد انجام کارهامه . بهم توجه نمیکنی . اما من اینطور نیستم و بهت توجه دارم . من ساکت فقط نگاش کردم انگار سر دلش پر بود که همه چی رو بریزه بیرون . البته بارها از این حرفا بین مون پیش اومده . و من خودم رو از نگاه اون اینطوری شناختم که یه آدمی هستم که همه کارایی که براش میکنم با منته هیچ محبتی تو کارام نیس . همیشه بهش ظلم میکنم . همیشه اونو هل میکنم درصورتیکه یه دستشویی ده دقیقه و یه حمامش چهار ساعت طول میکشه . با همه مریضی هام ،خستگی هام کاراش میکنم آخرش این حرفا رو بهم میزنه . خیلی از دیشب تا حالا ناراحتم کلاس خصوصی را هم کنسل کردم . ناراحتم که این همه سال از خیلی برنامه ها و تفریحات شخصی م گذشتم ولی آخرش میگه منت میذاری ، عجله م میدی و باهات معذبم تو انجام کارهام . میگه یکی دیگه که انجام میده سبک ترم اما تو که انجام میدی حس بدی دارم . اینم از آخر عاقبت پرستاری . من البته اعتراف به یه چیزایی میکنم . من آدمم و خسته میشم . خیلی مریض داری آزرده م میکنه و افسرده شدم . خوشی هام به هوا رفته . تو هر کاری حتی تو خواب و بیداریم رعایت شرایط اونو میکنم . اونم حق داره آدم مریض حساسه و زود رنج . اما نباید اینطور بام حرف بزنه . این همه سال کلاس ورزش نرفتم بخاطر خودش بوده دنبال کار دیگه ای نبودم بازم بخاطر خودش بوده . چون هر کاری میخواستم بدم باید هشت صبح سر کار می بودم درصورتیکه انجام کاراش طول میکشه و من نمیتونم ولش کنم بروم .آخرش امروز حمام هم نرفت .گفت سر لج افتادم . گفتم بیا برو حالا که من خونه م . قبول نکرد . فقط کار کلاس منو عقب انداخت . متاسفانه مغرور ه و اصلا  انتقادپذیر نیس . کاش یه روزی بیات من دیگه نباشم بلکه راحت بشه یا شایدم قدر منو بفهمه . که من همیشه دم دستش بودم که هرچی بخوات زود براش انجام بدم . اما حیف که یه جور دیگه تعبیر میکنه . تو مسافرت هم که میریم من همش گیر اونم . از دم دستش دور نمیشم . اول به ا ن غذا میدم بعد آخر همه خودم سر سفره میشینم . منم آدمم خسته میشم . دلم خیال راحت میخوات . دلم میخوات صبح که بیدار میشم معطل کارای دیگران نباشم . من هفت صبح بیدارم اما تا هشت باید منتظر بمونم بیدار شه تا کاراش کنم بعد صبونه بخوریم و بعد هل هلی کارام کنم بروم بیرون . بعدم هل هلی برگردم . از یه ور از بابام میخورم از یه ور از مریضی های دورو برم و از یه ور از نداشته های خودم . کی قراره رو خوش زندگی رو ببینم خدا میدونه . شایدم اصلا قرار نیس ببینم.






( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>