X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دل مشغولی

دوشنبه 23 آذر 1394

امروز اینجا داره بارون میباره و منم چون کلاس نداشتم فرصت پیدا کردم بیام پای وبلاگ . هر چند دیدم که هیچکس بهم سر نزده و حس میکنم عمر دوستی  های مجازی این وبلاگ به پایان رسیده نمیدونم دلیلش چی بوده اما هر چه هست مقبول است.


این روزها حس همسر شدن و مادر شدن درونم عمیق تر شده . و حس نگرانی از آینده به کابووسهای شبانه تبدیل شده . نمیدونم برام چی پیش میات . البته که همه نمیدونن اما کسانی که تنهاین بیشتر از آینده شون میترسن . مثل من که بعد از پدر و مادرم بی کس میشم و دل خوش کنکی تو زندگیم ندارم . تبدیل میشم به یه ربات که فقط کار میکنه و غصه گذشته رو میخوره .

دلم میخوات قبل نبودن پدر و مادر ، یه اتفاق قشنگی تو زندگیم بیافته و بشم مال احساسات خودم . مال همسر و بچه م .

خیلی نگرانم خیلی زیاد . هنوز هم به سپاسگزاری ادامه میدم و از زندگی نسبت به گذشته راضی ترم . اما اون بخش وجودم در کنترلم نیست و من رو تو خودش حل میکنه و آرام و قرارم رو میگیره .

خدا کنه هر چه زودتر به سکون و آرامش برسم .


پ ن : داشتن کیف و موبایل برای دختر مجرد خوب نیست .

دختر مجرد نباید چیزی بخرد و آدم حساب نمی شود . ( از دید بعضیا )

حال و احوال

شنبه 14 آذر 1394

حالم خدا را شکر خوبه اما حس نوشتن اصلا نداشتم الانم دارم به خودم تلقین میکنم بنویسم و این خونه اینقدر مسکوت نمونه.

زندگی همچنان به روال قبل در پیش و خدا را شکر حس میکنم حالم از قبل ها خیلی خیلی بهتره و بیشتر حس آرامش و رضایت از زندگی را دارم . سر کار میرم . آشپزی و شیرینی پزی میکنم . کلاس یوگا همچنان ادامه داره . مهمان میات و میره .

این چند روز تعطیلی خواهرم و بچه هاش خونه مون بودن پسرش که 4 سالشه شیرینه عین عسل . هر چی بوسش میکنم سیر نمیشم . خیلی براش وقت میذارم وقتی میات . اونم فهمیده و یه وقتایی خودش رو لوس میکنه و سر به سرم میذاره . باور کنید ساعت 12 شب میگه خاله چی داری و من هر چی گزینه دارم روی میز میذارم تا یکیش انتخاب کنه آخرش میگه برام سیب زمینی یا تخم مرغ درست کن منم براش درست میکنم بچه ها میگن چقد حوصله داری و چه خاله خوبی هستی حتی مادرش میگه ولش کن برو بخواب اما من دلم نمیات ازم چیزی بخوان و انجام ندم براشون . در واقع با عشق و علاقه این کارو میکنم و کلی قربون صدقه شون میرم . جون میدم براشون . تازه بعدش گیر میده که برام قصه تعریف کن منم هی بهم میبافم یه چیزی میسازم و براش تعریف میکنم . انشالله همیشه سلامت باشن و من ناراحتی شون نبینم . خار بره تو پاشون من میمیرم .

دوس داشت کیک درست کنم . منم که شما میدونید فقط بابام که نباشه کیک میپزم که کسی تو پر و بالم نباشه  و هی تذکر و نکته بگه . اما بخاطرش هر چی وسیله لازم داشتم از آشپزخونه بردم تو اون اتاق که خواهرم هست و صبح ها درش بسته ست و کیک درست کردیم گذاشتم کمکم کنه و لذت ببره . آخرشم به همه گفتم این کیک رو من درست نکردم . امیرعلی درست کرده اونم کلی ذوق کرده و نیشش تا بنا گوش باز بوده .

دورش بگردم من .


پ ن :  راستی 8 آذر تولدم بود .

مثل بقیه سالها چیز خاصی نبود و منم هیجان خاصی نداشتم . از بزرگ شدن عدد سنم ناراحت و بیزارم.