من و پست هفتگی

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395

این هفته هر روز یه طوری شد که نتونستم بیام پای وبلاگ . یکی دو تا از کامنتها رو هم از طریق گوشی جواب دادم . اما پست گذاشتن با گوشی خیلی برام سخته اونم با رژه های دایمی آقا و متلک زدن هاش .

کلاس خصوصی این هفته را کلا کنسل کردن و گفتن دیگه نمیخوایم . اما پریروز زنگ زدن و گفتن برامون یه وقت بذار و هماهنگی ها را انجام دادیم . نمیدونید چقدر خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که بازم فرصت پول درآوردن رو برام پیش آورد . آخه هنوز بدهکارم و تا حقوق بعدی آموزشگاه تقریبا دو ماهی مونده . بهر حال کلی سپاسگذاری کردم.

این روزها خوندن آیه الکرسی رو جزء اعمال روزانه و شبانه م کردم . یعنی مرتب میخونمش و زمان خاصی برا خودم نگذاشتم . زیاد هم ذکر یا ارحم الراحمین و یا ستار العیوب رو میگم . حس سبکی میکنم و امیدوارم عاقبت بخیر بشم . و البته برای همه دوستان و عزیزانم هم عاقبت بخیری میخوام .

دیروز بخاطر امتحانات بچه ها کلاس زبان تو آموزشگاه کنسل بود منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش یه دوست قدیمی ، کلی حرف زدیم و خوش گذشت .

مربی یوگا باز همین هفته که گذشت ازمون خواست نفری یا شاخه گل برا خودمون بخریم و به سلیقه و با هنردست خودمون تزیینش کنیم . من که نمی تونستم این کارو کنم . چون باید کلی سوال جواب پس میدادم و متهم به خیلی چیزا هم میشدم از جانب آقا . خیلی فکر کردم که چه کنم حتی تصمیم گرفتم که آن روز رو کلاس نرم . اما یکی از بچه ها پیام داد و سر حرف باز شد و من گفتم هنوز نتونستم برم بخرم و شایدم کلاس نیام . گفت چرا؟ فقط بخاطر اینکه گل نخریدی ؟ گفتم بله . و اون گفت خب من میخوام برم برا خودم بخرم برا تو هم میخرم . منم خیلی خوشحال و سبک شدم از اینکه خودش لطف کرد و پیشنهاد داد و منم مجبور نشدم دلیل برا نتونستنم بیارم . خدا خیرش بده خودش برام گل رو خرید و از طرف من یه تزیین ساده هم کرد . و روز کلاس طوری داد دستم که کسی نفهمه .

اما من بازم حس بدی رو داشتم . برای یه کار قشنگی مثل گل خریدن این همه حرص خوردم و ناراحت شدم که چرا پدر من اینقدر از دنیا عقبه که حتی آدم یه گل برا خودش هم نتونه بخره . چرا اینقدر همه چیز رو سخت کرده و حاضر نیس بفهمه و درک کنه . هنوز هم تو دوران قجر و جاهلیت به سر میبره .

اصلا ولش کن من معمولا حرف ایشون که پیش بیات حرف زیاد دارم برای گفتن . عمده عمرم و فکرم رو ایشون با فضای تاریک پر کرده . و میتونم از این پست های تلخ پدرانه با موضوعات خیلی خیلی زیاد و متنوع هر روز اینجا ثبت کنم . اما سعی م بر اینه که زیاد رو این جنبه ها تمرکز نکنم و اونو از ذهنم پاکش کنم .

بذارین چند تا از تنوع های پست های پدرانه رو فقط از باب خنده براتون تیتر کنم بدون شرح :

پدر و دختر مجرد

پدر و کیف رو دوشی دختر مجرد

پدر و کفش دختر مجرد

پدر و مانتوهای دختر مجرد

پدر و شوهر نکردن دختر مجرد

پدرو بیرون رفتن دختر مجرد

پدر و حتی بیرون نرفتن دختر مجرد

پدر و کار تو خونه دختر مجرد

پدر و سواد و تحصیلات دختر مجرد

پدر وعادت  ماهیانه های دختر مجرد

.

.

.

.

.

.

.

پدر و نفس کشیدن دختر مجرد .

باور کنید خیلی هاش رو فاکتور گرفتم .  

من حالم خوبه . نگرانم نباشید.

یه پست کوچولو

پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1395

من حالم خوبه . گفتم که ننوشتنم موقتیه . یه وقتایی آدم دلش تنهایی و گوشه گیری و بی خبری میخوات . هر چند که من نمیتونم نه تنهایی و نه گوشه گیری رو تجربه کنم تا شاید حالم بهتر بشه . اما بطور حداقل شاید یه راه هایی باشه که حال آدم رو بهتر کنه .

داشتن دوست بزرگترین نعمته . من دوستام رو خیلی دوست دارم و برام خیلی عزیزن . مجازی و غیر مجازی هم نداره . دوستای مجازی اینجا بهم جون و روح میدن . دوستای واقعی م هم بیرون از این مانیتور . و تو همه آدما خوب و بد و کم و زیادی هست . ممنونم که بهم سر میزنید و ازم میخواید که باشم و بمونم . ممنونم که بی تفاوت نبودید.

کلاس خصوصی تموم شد هنوز هم معلوم نیس بخوان ادامه بدن یا نه . اما روز آخر شاگردام پشت سرم گریه کردن و این باعث شد که احتمال ادامه کلاس بیشتر بشه . الان یه ساعت 6 شنبه و چهارشنبه آموزشگاه کلاس ندارم بهشون گفتم اگه بخواین این ساعت رو فقط میذارم برای شما و آموزشگاه کلاس نمی گیرم . حالا تا ببینم چی میشه .

دیگه جونم بگه براتون ....

چی بگم ...

همین .

شاید دیگه ننویسم.

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

امروز دلم یه تماس جدید و متفاوت میخوات . دلم میخوات یکی بهم زنگ بزنه که خیلی خوشحالم کنه . و فرق کنه با بقیه تلفن ها .

 یا یکی رو ببینم که حالم رو بهتر کنه .

دلم میخوات که با شنیدن یا دیدن اون کس قلبم به تپش بیفته .

خیلی میگذره از اون زمانی که قلبم از خوشی تپیده .

تقریبا همه زندگی از ترس و استرس قلبم لرزیده . مثل یه زلزله که اصلا اتفاق خوبی هم نبوده و نیس .

دلم شور و هیجان میخوات .

شاید یه مدتی اینجا چیزی ننویسم شاید . چون خسته شدم از حال خودم .

اما حتما حتما بهتون سر میزنم و کامنت میذارم .

موضوع نا معلوم

شنبه 18 اردیبهشت 1395

خیلی دارم فکر میکنم که چه پستی بذارم ؟؟؟

بذارین فقط بصورت یه جمله ای بگم براتون . شاید بعد حسم کشید بیشتر شرح بدم .

1- امروز کار بانکی دارم باید برم بانک و صد البته باید شرایطم رو جور کنم برای رفتن .

2- حساب بانکی بد جور در مضیغه قرار گرفته اما خدا بزرگه .

3- کلاس خصوصی که این مدت میرفتم به درخواست خانواده شاگردم قراره این هفته تموم بشه و درنتیجه مشکلات مالی تا حقوق بعدی بیشتر اذیتم خواهد کرد . بیشتر دلیل کنسلی کلاس برای اونا ساعت کلاسه ، چون من بخاطر بابام نمیتونم عصر کلاس بذارم همش برای 4 ظهر برنامه ریختم باهاشون و حالا از این تایم خسته شدن و میگن ما خصوصی گرفتیم که راحت باشیم نه اینکه بچه هامون رو از خواب ناز ظهر بپرونیم . تا حدی هم حق دارن اما منم محدودیت هام خیلی زیاده . دعا کنین یه جوری بشه ادامه بدن واقعا به پولش نیاز دارم . اگه سخت گیری های پدر نبود کلاسهای خیلی بیشتری میتونستم بگیرم و تکون حسابی به وضعیت مالی م میدادم اما هزار افسوس .

4-گوشی قبلی م اگه فروش بره خیلی خوب میشه.

5- حتی شارژ پولی گوشیم هم زود زود تموم میشه و هی مجبورم شارژ کنم .

6- خدا را شکر که همین راه باریکه درامد رو دارم وگرنه باید چه میکردم با این همه خواسته و نیاز . خدا را هزاران مرتبه شکر و سپاس . درامدم خیلی کمه اما دستم تو جیبمه . کسی برای دادن هزار تومن سرم منت نمیذاره .

قبول یا انکار

دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

نمیدونم از چی بنویسم . خدا را شکر کلاسهای آموزشگاه شروع شد و هر روز بعدظهر کلاس دارم . صبح ها هم سه روز یوگا میرم .

زندگی رو ریل تکرار پیش میره . اردیبهشت اومد و خبری از یار و همسر آینده نشد . زندگی در سکون کامل به خواب رفته . و من خیلی خیلی نگران خودم هستم .

واقعا نمیدونم چی بگم و چکار کنم . انگار تو باتلاق موندم .

سعی میکنم بگم اشکال نداره شاید قسمت من اینه و حکمتی توش هست . اما این حرف بیشتر از روی ضعفه تا اعتقاد و ایمان . ضعف و عدم ناتوانی از تغییر وضعیت های موجود . بعد میگیم خب حکمت خداست ...

نمیدونم باید قبول کنم که این اخر راهه یا انکار کنم . دیگه موندم کدوم راه رو امتحان کنم از اون هزار راه نرفته ، که هر بار سعی کردم یکیش رو امتحان کنم و آخرش هییچ.

باور می کنید دوس ندارم از این پست ها بذارم . دلم میخوات پست هام رنگ و بوی دیگه ای داشته باشن . گاهی خجالت میکشم از این همه تلخی قلمم چون میدونم خیلی ها رو خسته میکنه . چند تا مخاطب داشتم اینجا حالا دیگه کسی نمیات غیر از تیلو تیلو . خب خسته شون کردم دیگه . البته من هر وقت بیام وبلاگ به همه شون سر میزنم و کامنت میذارم . شایدم حق دارن .


( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>