X
تبلیغات
زولا

امروز ریز ریز شده ام...

پنج‌شنبه 29 بهمن 1394

این یک هفته از نظر روحی حال  خوبی ندارم ، دوباره تمام نگرانی های عالم به درونم فرو ریز شده اند . به حدی خسته و داغونم که نمی دونم چکار کنم .

آنقدر خسته مه که هر چی بگم کمه . امروز من شکسته ام و ریز ریز شده ام .

آنقدر ریز ریز که نمی دونم چطور خودمو جمع کنم .

خسته مه از همه چی ، از تن دادن به همه چیزهایی که دوس دارم و دوس ندارم . از دوس داشتی ها و نداشتنی های اجباری . ا ز بداخلاقی های مکرر بعضیا و از عشق بی حد و اندازه بعضیا . همه چی باید در حد تعادل باشه که دل رو نزنه . دلم میخوات ا ز همه چیز و همه کس بکنم و برم . برم به یه کلبه تو جنگل که هیچ کس بهم دسترسی نداشته باشه . تنهایی رو آنقدر تجربه کنم که آروم و سبک بشم . دلم میخوات فرار کنم به جایی که هیچکس پیدام نکنه . نگرانی از آینده و ترس ا ز گناه و بی اعتمادی و استرس همه چیز به جونم افتاده و خواب شبها به کابووس میگذره .

خیلی به خودم انرزی و امید میدم اما باز کم میارم .

دلم میخوات پشت پا بزنم به همه چیز ، به همه وابستگی ها ، همه اسارتها . دلم میخوات داد بزنم و عصبانیتم رو خالی کنم . بجای اینکه مثل همیشه تو خودم بریزم . باز هم چند روز پیش ها به شدت میل به مادر شدن و عشق به بچه درونم رو قلقلک داد و جالب اینه که پای همسری درمیون نبود ، حتی در خیالم . فقط و فقط میل و عشق به مادر شدن بود .

این روزها بیشتر از روزهای دیگه با خدا حرف میزنم و ازش میخوام که دستم رو بگیره و تنهام نذاره ، اما افسوس که سالهاست دارم یاری و نجات می طلبم اما پاسخی نمی گیرم .

روزهای آخر سال در راهن و من هیچ شور و ذوقی ندارم . و باز هم خونه تکونی های تکراری که ازش بیزارم ،  خونه تکونی خونه ای که هیچ امید و آرزویی بهش ندارم .خونه ای که هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی و ایجاد تغییر و شروع مجدد ، در من ایجاد نمی کنه . و هر سال از خدا خواستم که سال دیگه نباشم ، اما سال میره و میات و من هنوز سر خونه اولم هستم . و ا ز همه بدتر آن تعطیلی طولانی مدت و غیر قابل تحمل عید که همیشه همراه میشه با دعواهای پدری ، و میزبانی های ناخواسته و خسته کننده .

یک مشت عادات و رسوم دست و پا گیر و قراردادی . من خودم همه این چیزها رو دوس دارم ، اما تو خونه خودم ، با سلیقه و میل خودم و با آدمهایی که اگه همه شون رو دوس ندارم اما بیشترشون رو دوس دارم . نه این فامیل های جد اندر جدی پدر و مادری که ارتباط باهاشون هیچ حس مفید و خوشایندی ایجاد نمی کنه .

امروز هر چی غر بزنم ، کمه . دلم میخوات محو بشم . که روزگار هم از دستم راحت بشه . نمی خوام بیشتر بمونم و بدتر بشم . بیشتر بمونم و بیشتر گناه کنم . احساس میکنم خیلی خیلی سنگین شدم . بغض بزرگی راه گلوم رو بسته . دلم میخوات رعد و برق بزنم و شره شره اشک بریزم .

خدایا نمی خوام تنها بمونم ، نمی خوام روزهای بی کسیم برسن ، نمی خوام مچاله بشم . نمی خوام ، نمی خوام ...

مروری بر پست قبل

دوشنبه 26 بهمن 1394

این مدت مشغله م زیاد بود و نتونستم بیام پای وبلاگ .

تو پست قبل از کپسول زمان نوشته بودم که مربی یوگا گفته درست کنیم .... حالا این کپسول زمان چیه ؟

از ما خواست یه جعبه رو با هرجنس و طرحی که دوس داریم انتخاب کنیم و یه چیزایی توش بذاریم . مثل اون نامه 15 سال بعد ، عکس حالامون ، یه شعری که دوس داریم ، یا هرچیزی که از سفری به یادگار آوردیم و کلا هر چیزی رو که برامون عزیزه و خاطره داره تو اون جعبه بذاریم . و ببندیمش بذاریم یه جایی که هیچکس حتی خودمون دیگه دستش نزنیم . و با توافق بچه ها تا شش سال دیگه همه با هم یه قراری بذاریم و هر جا هستیم دور هم جمع بشیم و جعبه ها رو باز کنیم و تغییرات گذر سالها را چک کنیم .

منم جعبه مقوایی که خودم درست کردم و تزیین کردم رو با یه چیزایی که بهتره حالا دقیق نگم چی هستن ، پر کردم و گذاشتم بالای کمد که دیگه دستش نزنم تا شش سال بعد .


از سرما خوردگیم نوشته بودم که حالا الحمدالله خوب شده . و کلا دو روز بیشتر هم طول نکشید اما راحت هم نبود . مرتب عسل و آبلیمو و آب جوش خوردم . و البته هی قرص خوردم تا خوب شدم . تقی به توقی میخوره من سرما میخورم . واقعا انگار بدنم ضعیف شده با اینکه همیشه خودم رو با خوردن پسته و گردو و اینجور چیزا تقویت میکنم . اما ظاهرا کافی نبودن . دیگه نمیدونم چه کنم .


و اما درمورد کتاب ازدواج مثل آب خوردن آسان است ...

از سایت گیس گلابتون با این کتاب آشنا شدم که مال خود دکتر آناهیتا چشمه اعلایی مدیر سایته .

یه سری آموزش ها و نوع رفتار ها و از بین بردن موانع ذهنی برای ازدواج توش نوشته شده که باید بصورت تمرین انجامشون بدم .  تو اون سایت خیلی تعریفش کرده بودن و افراد خیلی زیادی از مزایا و اثرات این کتاب نوشته بودن و نتایجی که گرفته بودن رو هم مطرح کرده بودن . منم گفتم اینم یه راه از هزار راه نرفته ، اقدام به سفارش کتاب کردم و حالا دارم تمریناتش رو انجام میدم . فقط یه نکته جالبش اینه که با زمانبندی که کردم برای انجام کل تمرینات ، که در واقع 73 روز طول میکشن . آخرین تمرین من میفته 95/2/5 ... یعنی همون ماه اردیبهشت که من از قبل  ، تاریخ ازدواجم رو توش تو پست آرزوها نوشته بودم . این حسن تصادف رو به فال نیک میگیرم و شما رو به همراهی با خودم دعوت میکنم .

جای هر گونه انرژی منفی رو با افکار مثبت پر میکنم . امییییدوارم که نشکنم ...

دارم قدم های مثبت رو به سوی تغییرات مثبت در زندگیم پیش میبرم . و از خدا میخوام خییییلی کمک کنه عاقبت بخیر بشم . و هر چی مانع و گناه رو از جلوی پام برداره .

آمییییییییییین....


دوشنبه 19 بهمن 1394

نمیدونم چرا حس و میل نوشتن ندارم . از کپسول زمان بگم که مربی یوگا گفته درست کنیم و درست کردم ...

از سرما خوردگی های مکررم ...

از کتاب ازدواج مثل اب خوردن است ، که از سایت گیس گلابتون خرید کردم و به دستم رسید ولی هنوز نتونستم بخونمش ...

شاید یه روز دیگه بیام با حوصله بگم...

در باب نام وبلاگ

دوشنبه 12 بهمن 1394

چون کار ترجمه دارم وقت پست گذاشتن ندارم . خدا را شکر حالم خوبه کلاسام رو میرم . شاکرم برای همه چیز.

میخوام قسمت تو پرانتزی نام وبلاگم رو هم پاک کنم که دیگه فقط بمونه ر مثل رسیدن . که کاملا حس منفی رو از خودم دور کنم .

پس به امید اینکه همیشه همه به خواسته هایی که به صلاح شونه برسن . همه طعم خوب رسیدن رو بچشن و از زندگی لذت ببرن.

تغییر نام وبلاگ

شنبه 10 بهمن 1394

اسم   وبلاگم   رو   از   ح   مثل   حسرت   به

ر   مثل   رسیدن

تغییر   نام   دادم ....

هووووورررررااا

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>