من و دست نوشته

سه‌شنبه 26 بهمن 1395

الان دو شبه دلم خیلی حوس میکنه بنویسم اما نه تو وبلاگ بلکه با خودکار توی دفتر . قبول دارید حس دیگه ای داره ؟ اما کنارش دلم میخواد یه میز باشه که پشتش بشینم و یه ضبط کوچولو که یه آهنگ ملایم ازش پخش بشه . یه پنجره و چند تا قطره بارون . یه نفس عمیق و یه حال خوب .

اما نه دفتری هست و نه قلمی و نه حتی سوژه ای برای نوشتن ندارم.  فقط اینا معلوم میکنه من هنوز حسم زنده ست . دو روز گردن درد شدید دارم و امروز تب استخوانی کردم . ولی حالم خوبه . و حسم خوشحاله. 

انگشت شست دستم در زیبایی ناخن کاشته شده بهم چشمک میزنه و خیلی بم انرژی مثبت میده . فکر کنم تو پست قبلی تر گفتم که یه ناخن امتحانی کاشتم ولی به دلایلی نمیتونم بقیه رو بکارم.  اما نمیدونید همین یه ناخن چه حس خوبی بم میده . و چقدر قشنگ شده . دارم رو ریز ریزهای زندگیم بیشتر تمرکز میکنم که بیشتر لذت ببرم .

من یه دختر شاد و قوی و در عین حال زیبا هستم . اصلا از خود تعریفی نیست . من سعی میکنم بیشتر از قبل خودم رو ببینم و روس داشته باشم همین .

اون روی حال من

جمعه 22 بهمن 1395

چند وقتیه زندگی رو یه جوری به ساز دلم کوک میکنم . شاید کاملا منطبق نشه اما تونستم بیشتر از قبل خودم رو دوس داشته باشم . به سلامتی و البته زیبایی م بیشتر توجه میکنم با همون محدودیت ها و کمبودها بدون اصلاح و بدون آرایش خاص .

باز رفتم و موهام کوتاه کردم.  البته نه کوتاه کوتاه.  شما دیگه حتما میدونید من چقدر موهام رو دوس دارم با همون بلندی شون . ولی کمی از قدش گرفتم و مدل پر زدم . خیلی هم قشنگ شد و بم میات . حتی آرایشگاه پیشنهاد کاشت ناخن داد . اما من بخاطر گیرهای خانواده و هزینه ترمیم ماهیانه ناخن ها تصمیم به این کار نداشته و ندارم . حتی یک انگشت رو برام کار کرد و خیلی خوشم اومد و وسوسه شدم که برم انجام بدم . اما نگران گیرهای اطرافیان، منع نماز خوندنم که میگن وضو باطل میشه و هزینه اضافی هستم که ماهیانه به هزینه های دیگه م اضافه میشه و پرداختش برام سخت میشه . با اینکه این کارو دوس دارم اما فکر نکنم انجامش بدم .

سعی میکنم بیشتر هوای خودمو داشته باشم . آقا نبودش . دست خواهرزاده هام رو گرفتم و رفتیم یه کافه که فقط پاتوق دخترهاست. خیلی با بچه‌ها بم خوش گذشت.  شیک شکلات و کاپوچینو و کیک شکلاتی سفارش دادیم و خوردیم و کلی عکس گرفتیم.  یه کار متفاوت بود بازم برام چون بار اول بود میرفتم با بچه‌های خواهرم بیرون و مثل خاله های پولدار مهمونشون کردم بدون اینکه بخوام از قبل هزینه رو بشمارم . بهرحال این دل خرج زیاد داره . و می ارزه که خودم رو خوشحال کنم . دوس دارم از عکس ها براتون بذارم اما حیف نمیشه .

باز هم کمدها رو ریختم و یه سری وسیله بخشیدم و یه سری مونده برای هدیه دادن . البته هنوز چینی اصلی و مهم ها مونده و هنوز دل نکندم ازشون . خب هر چیزی به وقتش.

من شاد هستم .

من قوی هستم .

من سالم هستم .

من امیدوار هستم .

حتی اگه به خیلی از خواسته هام نرسم اما قدم برمیدارم برای شاد بودن . و لابلای همه این سعی کردن ها همیشه یکی هست که مانع من باشه . حالا هر چقدر تونستم پیش میرم و نشد هیچ .

بر خدا توکل .....

خصوصی برای فاطی جان

جمعه 22 بهمن 1395

چون آدرس نگذاشتی اینجا جوابت رو بصورت یه پست میذارم .

ممنون از همدلیت. شاید بارها و بارها این چیزا رو از جاهای مختلفی شنیدم اما حسی در من ایجاد نکرد . اما کامنتت حس خاص داشت و به باور قلبیم نشست . چشم در اسرع وقت کاری که گفتی میکنم . بازم ممنون.

دختر

شنبه 16 بهمن 1395

دیشب فیلم دختر رو دیدیم . فیلم قشنگی بود . از اون فیلم هایی که مستقیما انگشت میذاشتین روی قلب من و احساسم.  از اون فاصله های خیلی دور و دراز بین تفکر نسل پدر و دختر . البته و صد البته که پدر توی فیلم اصلا تو مهربونی هاش شبیه پدر من نبود فقط تو سخت گیری هاش شباهت داشت .

دختر توی فیلم با دوستاش یه قرار دورهمی داشت که باید از آبادان میرفت تهران ، با کلی استرس و ترس و هل مادر آخرش مجبور شد خودش به پدرش بگه که چنین برنامه ای هست و داره ازش اجازه میگیره که بره . اما پدر که این چیزها رو در فرهنگ خودش نمیدید با داد و فریاد به دخترش گفت تو چطور فکر کردی که من چنین اجازه ای به تو بدم که از اینجاااااا تا تهران بری . و دختر رو از خودش روند و به اشک چشماش سپرد. خوبیش این بود که یه مادر دلسوز که حس دخترش رو میفهمه کنارش بود که خیلی سعی کرد حال دخترش رو درک کنه و آرومش کنه که اگه اگه مادرم من بود راحت ازم میخواست که اصلا ناراحت نشم و میگفت حالا نرو مگه نری چی میشه.

حال دختر رو من کاملا میفهمم از اون نظر که هربار یه برنامه ای برام پیش میومد جرات نداشتم بگم میخوام یه کوچه پایین تر برم و یه ساعت دیرتر برگردم . چون من برا ده دقیقه دیرکرد هم که برا خرید خونه بوده هم حرف و توهین شنیدم. و حالا با اینکه خیلی دوس دارم برم دوستان شیرازی م رو ببینم جرات گفتنش رو ندارم من تا نزدیک ترها هم جرات گفتنش رو ندارم .

متاسفانه متاسفانه از زندگی نو و رشد افکار که من حالا حتی در آدم های پایین سطح تر از خودمون هم میبینم پدر من هیچ کدوم رو یاد نگرفته و قبول نداره که زمونه عوض شده .

نگرانی های دختر استرس کامل رو به وجودم منتقل میکرد و همراهش حرص میخوردم و براش دعا میکردم . ولی اون دختر شجاع تر از من بود . میخواست برای یک بار هم که شده خودش برای زندگیش تصمیم بگیره.  بلیط هواپیما گرفت که صبح بره و تا عصر برگرده و با دوستش هماهنگ کرد که یعنی پیش اونه و هوای اونو داشته باشه تا برگرده.  رفت و به قرارش رسید و ظهر هم خودش رو به فرودگاه رسوند اما متاسفانه پروازش به دلیل خرابی هوای آبادان کنسل شد و این باعث لو رفتن اون شد چون دیر کرده بود و خانواده نگرانش شدن و بعد هم قضیه رو فهمیدن . اینکه بعدش چطور شد خیلی موضوع پست من نیس .

موضوع پست من دخترانه هایی هست که هیچکس نمیفهمتشون دخترانه های بلوری و شیشه ای که با تلنگری از بی مهری میشکنن.  دخترانه هایی که من خیلی هم دوسشون دارم . و به دختر بودن خودم با اون دنیای ترس و استرس و حتی وابستگی که دارم افتخار میکنم . از اینکه میتونم حال هم جنس های خودم رو بفهمم از اینکه مثل مردها فقط درپی به کرسی نشاندن حرفم نیستم . از اینکه دل نازکی و منعطفی دارم که میشه گاهی خودم رو حتی جای یک مرد بذارم و اونو بفهمم.  اما جنس مذکر فقط خودش رو میبینه و قدرت درک ظرافت های دخترانه رو نداره  .

البته همین حالا میتونم بگم که هستن پدر هایی که درک بالایی از نیازها و احساسات دخترانشون دارن و پا به پای اونها قدم میزنن و با تفکر زشت شون دختر رو به اشکای چشماش پاس نمیدن.  پدر من که هیچوقت هیچوقت ما رو نفهمید.  من رو نفهمید . همیشه دخترانه هام رو ازش پنهون کردم که سرم داد نکشه و سرکوفت نزنه. اصلا میدونستم فایده نداره . حالا گاهی میون این همه حصاری که دورم کشیده شده یه راهی برای پر زدن دلم پیدا میکنم و گریزی میزنم به جمع دوستام.  کاش آنقدر درک داشت و منو میفهمید که خودش منو میرسوند و میگفت برو بت خوش بگذره.  نه اینکه من از ساعت کارم بزنم و برم یه دورهمی یا اینکه کلا نرم و جلو دوستام کلی خجالت بکشم و ضایع بشم .

من میدونم که هیچ پدری و حتی هیچ مادری در تطابق صدرصد با بچه‌هاش نیس . و تا یه حدی محدودیت ها رو هم قبول دارم . اما اینکه کلا پرده کشیده بشه بین والدین و فرزند، اینو نمیتونم بپذیرم.  دلم میخوات از تفکرات کورکورانه شون کوتاه بیان و حال بچه‌هاشون رو بفهمن.  باشون را بیان نذارن که بچه‌ها از ناچاری پنهان کاری کنن. برای هر احساسی سن خاصی هست و من خیلی از دخترانه هام رو هنوز تجربه نکردم.  هنوز از نگاه اون پدر یه ابزارم و یه جنس قابل بخشش به هرکسی که از راه برسه . بدون اینکه نظر من مهم باشه و بدون اینکه طرف قابلیت هایی داشته باشه . هنوزم تو سن 35 سالگی اعتراض زیر لبی من به واق واق سگ تشبیه میشه . هنوزم من آدم حساب نمیشه .

ولی با افتخار میگم عاشق دخترانه های خودم هستم و هر جا لازم بشه و توانم برسه بشون بال و پر میدم . و به خودم زندگی میدم . هرجا هم زورم نرسید میسپارمش به خدا .

دختر یعنی مهر و محبت ، یعنی ظرافت ، یعنی حواست بهش باشه ، یعنی دلش رو نشکن، یعنی بفهمش بدون اینکه لازم باشه توضیح بده ، یعنی میل به دیده شدن .

... کاش منو میفهمیدی کاش...

یوگای کودکانه

چهارشنبه 13 بهمن 1395

امروز یوگا رو از نوع یوگای کودکان اجرا کردیم . خیییییییلی خوش گذشت و یه چیز متفاوت بود . مربی ازمون خواسته بود به کودک درونمون توجه کنیم و هر چی دوس داشت براش بخریم یا لباس بچه گانه بپوشیم . منم یه دامن گل گلی خیلی خوشکل داشتم پوشیدمش با جوراب شلواری مثل بچگی ها . موهام رو هم دو گوشی بستم و خیلی بانمک شدم . حتی هرکدوم از بچه‌ها میومد هم با حالت لی ای راه رفتن میرفتم سمتش و بغلش میکردم . بچه ها کلی ذوق کردن از اینکه من چنین خلاقیتی بکار برده بودم و کلی ازم تعریف کردن . پفک و لواشک هم برده بودم . بچه‌ها هم یه چیزایی آورده بودن و یه جور ایی تیپ کودکی زده بودن اما تیپ من خیلی متفاوت تر بود . کلی رقصیدیم و یوگا بچه گی کردیم .

خیلی عالی بود خیلی .

( تعداد کل: 10 )
   1       2    >>