-
سال تحصیلی جدید
دوشنبه 31 شهریور 1404 20:28
فردا میرم مدرسه، امیدوارم سال سبک و راحتی باشه. مدیر تو جمع به مسئله پارسال اشاره کرد که اگه ما چیزی بتون میگیم نرید تو کلاس یا به خانواده انعکاس بدید. خب زن مثلا مدیر تو که به من شخصا گفته بودی دیگه نیاز نبود وسط حدود ۳۰ نفر دوباره تکرارش کنی. اولش ناراحت شدم اما به سرعت به خودم گفتم ساره بیخیالش، سال تحصیلی رو با حس...
-
اولین جلسه سال تحصیلی ۱۴۰۴ _ ۱۴۰۵
شنبه 29 شهریور 1404 19:25
جلسه مدرسه بخاطر عدم حضور تعدادی از همکارا کنسل شده بود و افتاده بود امروز صبح ساعت ۹:۳۰ . خوب شد اینجوری منم غیبت نخوردم که برا مدیرا آتو بشه. بعد جلسه و آشنایی همکارا مجبور شدم بمونم کمک برای بسته بندی کتاب بچهها. کار سنگینی بود. کمردرد و دست درد گرفتم . چون صبح وقت نداشتم به مامان گفتم امروز دیگه ناهار با شما. بعد...
-
ساره پلو
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:49
ما دیروز تقریبا ساعت ۵ بود که رسیدیم خونه. دوس دارم یه پست بلند بنویسم و احتمالا بلند هم بشه. تمام این مدت فرصت نشد خیلی بیام سوشال مدیا. فقط یه بار که سی و سه پل بودیم به عشق تیلو که بگم من اصفهانم استوری کردم وگرنه بقیه سفر هیچ جا استوری نکردم و خییییلی کم نت چک میکردم اصلا فرصت نمیشد. سفر سختی و اعصاب خوردی زیاد...
-
و تابستان تمام...
پنجشنبه 13 شهریور 1404 08:20
فردا صبح زود انشاالله راه میافتیم سمت کوحمره و شیراز. امروز باید خونه رو جارو کنم، حمام برم، لباس بشورم، ته مونده وسایل سفر رو بذارم. خدا بم قوت و صبر بده انشاالله تو سفر. امیدوارم استرس و دلشوره م تبدیل بشه به یه خاطره خوش و موندگار. کار نقاشی رو برای این هفته آماده کردم ولی هفته بعد میمونه تکلیفش تا دیگه برگردم. ۲۶...
-
شانس تعطیل
سهشنبه 11 شهریور 1404 17:02
تو این سه ماهی که خونه بودم و مسئولیت کامل خونه رو دوشم بود، روشم اینجور بود که غذا به اندازه میپختم. قبل ترها هم همینجور بودم جوری که هر وقت کسی حرفی از آمدن میزد خواهرم بش میگفت حتما مشخص کن که میای یا نه چون ساره به اندازه غذا میپزه. الان نه غذایی رو مجبورم نگه دارم و دو روز بخوریم و نه یخچال فریزر پر باشه از ظرف و...
-
دلتنگی
شنبه 8 شهریور 1404 19:56
احوال داداشم شکر خدا بهتره. البته هنوز احساس ضعف میکنه چون بنیه ش هم لاغر و ضعیفه، خب طول میکشه همون دو روز بی غذایی و تهوع جبران بشه. این چند روز من آب براش میاوردم دست و روش میشست و یه سری مراقبت های دیگه. حالا شکر خدا که هنوزم میتونه خودش تا حمام و توالت برسونه. از خدا میخوام هیچ وقت زمین گیرش نکنه. کم کم وسایل...
-
درد صبوری
سهشنبه 4 شهریور 1404 08:54
دیروز صبح مجبور شدیم داداشم رو ببریم دکتر. چون نمیتونست چیزی بخوره و اگه یه کوچولو چیزی میخورد بالا میاورد. دیگه داداشم اومد با هم رفتیم بردیمش کلینیک چندتا آمپول زدن تو سرم و تست قند نیم ساعت یه بار گرفتن و مرخص کردن . تقریبا از یه رب به ده تا یازده و نیم اونجا بودیم. حالش کمی بهتره اما الان هنوز کمی تب داشت بم گفت...
-
طولانی
یکشنبه 2 شهریور 1404 21:39
پست طولانی میشه آماده اید؟ تولد اون زن داداشم که سرطان سینه گرفته یک شهریور هست و امسال خواستیم سورپرایزش کنیم برای همین از چند روز قبل من رفتم خرید که برای شام لازانیا درست کنم و خرید کیک رو سپردیم به خواهر کوچیکه. و همه مون دور هم جمع شدیم. اولین بار بود براش چنین کاری میکردیم. خب قبلا هم گفتم اون خیلی خیلی آدم ساکت...
-
کمبود کلمه
چهارشنبه 29 مرداد 1404 22:27
داشتم به این فکر میکردم که چقدر پست گذاشتن هام کم و کمتر شده. هی به خودم میگم آخه چی داری که بخوای بنویسی. یه روتین تکراری دیگه نوشتن نداره که . هرچند که واقعا باید بگم دلم الان براتون تنگ شد ... گفتم بیام کلمه به کلمه پیش برم ببینم چی درمیاد ازین پست. از مدادرنگی بگم که خدا رو شکر طرح چهارم رو هم استارت زدم، همش فکر...
-
جایزه نداریم
شنبه 25 مرداد 1404 20:19
فکر کردن به ناهار روز بعد سخت تر از پخت غذا هست و ما خانما رو این قضیه توافق کامل داریم . مخصوصا اگه سلیقه ها خیلی متفاوت باشه. امروز هم خرید داشتم و چقدر گرما کشیدم و عرق کردم. یعنی حس میکنم دیگه قلبم به سختی میتپه و به سختی نفسم میاد بالا. دخمل شیرین ترین بخش زندگی الان منه. همه جوره هم باش وقت میگذرونم. و بازی...
-
سایت و پیج های لباس فروشی
چهارشنبه 22 مرداد 1404 13:00
https://rtonlinestore.com/ Www.aysoocollection.com https://volgagallery.com/checkout اینا سه تا سایت لباس فروشی هست که من بارها خرید کردم و راضی بودم. البته این سه تا رو حضور ذهن داشتم آدرس شون سرچ کردم. بچهها چطور میشه آدرس رو لینک کرد که شما مستقیم وارد بشید ، بم یاد بدید لطفا.
-
کیف پول
سهشنبه 21 مرداد 1404 11:22
اومدم تندی بنویسم برم . یه حاضری بزنم. شومیز شلواری که سفارش داده بودیم رسید. و جالب اینکه چون من از این سایت قبلا هم خرید کرده بودم ، کیف پولم تو سایت شارژ شده بود و خودم اصلا نمیدونستم چنین چیزی داره، ۵۹۹ تومن داشتم که گفتن میتونید شماره بدید واریز کنیم یا خرید کنید. منم یه شومیز دیگه باش خریدم و این جایزه چه مزه...
-
پینوشت
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:46
زینب جان کامنت رو خوووب اومدی. آره من اهلش نیستم برق هم نرفت بچهها. من ماهی هام سرخ کردم. حالا خدا میدونه کی برق بره. دیگه به برنامه ای که میدن هم پایبند نیستن و نمیشه اعتماد کرد و برنامه ریزی هم نمیشه کرد . خدایا نجات مون بده .
-
شیرینی و نبات
یکشنبه 12 مرداد 1404 11:36
امروز با دلم اومدم اینجا نه با دستم. دلم تنگ شد برای اینجا و نوشتن. شاید حرف خاصی نباشه جز اون روتین همیشگی. البته دیروز رفتم اون سفارش آبرنگ رو پست کردم برسه دست مشتری. با دو تا خواهرا از یه ست شومیز شلوار خوشمون اومد و اونم سفارش دادیم که انشاالله تا آخر هفته احتمالا برسه. تکنیک مدادرنگی رو با طرح یه عروس هلندی دارم...
-
روزمره
دوشنبه 6 مرداد 1404 20:22
تقریبا کل این مدت رو مهمون و رفت و آمد داشتیم . هم بخاطر عیادت ماما هم بخاطر چهلم عمو کوچیکه. کارام خیلی زیاد شده بود البته دخترا سعی میکردن کمکی برسونن اما درهر حال آشپزی و مدیریت همه چیز تقریبا با من بود. و این بار وقتی سفره از اینور پذیرایی پهن میشد تا اونور، حس میکردم اینا همه مهمان من هستن و رو سفره ای نشستن که...
-
تالاب
سهشنبه 31 تیر 1404 13:00
حقیقتا نمیدونم چی بنویسم. با اون همه کامنتی که پر از محبت بود مواجه شدم و البته کامنت اون خواننده محترم که از خوندن کامنت شون تعجب کردم. و نمیتونستم اون همه کامنت رو ندیده بگیرم و تایید نکنم. ولی برام سخت بود تک به تک جواب طولانی بدم . واقعا از محبت تون ممنونم. خدا رو شکر که دوستان خوبی مثل شما دارم. از طرفی هم دلم...
-
کامنت یه دوست و جواب من
یکشنبه 22 تیر 1404 16:25
ببین ساره جان یعنی مادرت تو سن ۷۰ سالگی هم حق نداره برای خودش زندگی کنه؟ یعنی چی حالا صبح زود صبحانه میخوره میخاد کجا بره؟ حقشه ک الان تنها باشه طفلی.شما اونجا اضافه ای.کجای دنیا دختر بالای ۴۰ سال هنوز تو خونه مادرشه همش نق میزنی فقط.قطعن ی راهی برای رفتن از اون خونه بوده ولی تو بین بد و بدتر موندن اونجا رو ترجیح دادی...
-
خدایا بطلب مرا...
سهشنبه 17 تیر 1404 17:48
من تقریبا هر روز به وبلاگ هایی که میخونم سر میزنم. گاهی کامنتی میدم گاهی هم نه. هفته پیش نذری داشتیم. یه روز شله زرد یه روز زرشک پلو. مشغول اون بودیم . تقریبا دخمل هر روز میاد و وقت زیادی رو باش سر میکنم. و چه ذوقی میکنه برام قربونش. زندگی پر حرف و حدیث. حرف ها و تماس های مربوط به مشکلات و پیش آمدهای کاریم، که گاهی با...
-
چارت شغلی من
سهشنبه 10 تیر 1404 23:25
انگار چند وقتیه چارت کار و بار و درآمدم دچار بی نظمی و عدم ثبات شدید شده، دیگه از بیکاری و نداشتن درآمد دارم کم کم میترسم، رئیس قلمچی درخواست منو زیاده خواهی تلقی کرد و با درخواست افزایش دستمزد توافق نکرد و بم گفتن که قبول نکرده و این یعنی عدم ادامه همکاری. خب منم گفتم باشه من دیگه نیستم و از شرایطم کوتاه نمیام....
-
رخوت
پنجشنبه 5 تیر 1404 12:28
دچار رخوت بدی شدم . کار زیاد دارم اما میلم به هیچ کدوم نیس. از طرح نقاشی که مونده ، البته دو هفته ای که گذشت بخاطر قطعی نت استاد تنفس اعلام کرده بود، و من با وجود اون تنفس دو هفته ای هنوزم از برنامه عقبم. از پیراهنی که برای دختر دست به کار شدم با ذوق و شوق و اذیت کردن های چرخ خیاطی باعث شد بذارمش کنار و جلو چشمم هر...
-
سهم من
شنبه 31 خرداد 1404 12:27
دلم میخواد کمی از حال جنگ زده دلم اینجا بنویسم. خدا میدونه شاید این آخرین نوشته باشه و طلوع پیروزی رو نبینم و تو جشن آرزوها نباشم. شایدم خوش اقبال باشم و همه روزهای خوش آینده رو لمس و زندگی کنم. همسن های من بچه های جنگ هستن. من هنوز مدرسه نمیرفتم و یادم میاد هواپیماهای جنگی قشنگ از رو سر من و مامانم رد شدن. حافظه...
-
کوله فرار
چهارشنبه 28 خرداد 1404 09:31
حس و حال هیچ کاری رو ندارم. اینجا به وخامت جاهای دیگه نیس. همه اخبار رو دارن و نیازی به توضیح نیس. کوله بستن رو هی عقب میندازم و اصلا دلم به بستن کوله فرار نیس. من کوله سفرهای مجردی م رو هنوز نبستم ... حالا کوله فرار باید ببندم. فرار برای آدمی که دو تا پای سالم داره به نسبت کار راحتیه. اما من با پاهای بسته خواهر و...
-
آنچه در تقدیر نیس در تقویم نیس
دوشنبه 26 خرداد 1404 11:08
جمله سرتیتر از خودم درآوردم. پنجشنبه رفتیم که براتون تعریف کردم. جمعه صبح خبر حملات رو شنیدیم ولی گفتیم ما که اومدیم دیگه بمونیم طبق برنامه. فقط بعد ظهر رفتیم تا پل زمان خان تو شهر سامان شهرکرد ، خیلی جای قشنگی بود. شام خورده بودیم که زنگ زدن گفتن عمو کوچیکه بعد عمل روده فوت کرده. روز بعد جمع کردیم و ۱۰ شب خونه بودیم....
-
سفرنامه چغاخور... روز اول
پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:03
دیشب رو که فکر کنم دو ساعت خوابیدم روز قبلش هم خواب خوب و کافی نداشتم. از سه شب بیدار بودم دیگه ۳:۳۰ من و ماما پا شدیم که کارا پیش ببریم که سر قرار با دو تا داداشا ساعت ۵ از خونه دربیایم. یکی یکی کارای خواهرم رو و داداشم رو کردم. کوچیک و بزرگ . هی اینو بیار اونو ببر . بعد رفتم آماده شدم . تا داداشا برسن و وسایل تو...
-
بالاخره چغاخور
چهارشنبه 21 خرداد 1404 22:01
بچهها ما فردا قراره ساعت پنج صبح بریم سمت چغاخور، چغاخور منطقه ای در استان چهارمحال و بختیاری هست . ۴۴ کیلومتری بروجن و ۶۵ کیلومتری شهرکرد قرار دارد. این تالاب در نزدیکی شهر بلداجی و در مسیر جاده شهرکرد به خوزستان، در استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است. دیگه خدا بخواد رفتنی شدیم. فرصت خوبیه که قلمچی هم کلاس ندارم...
-
مهمون ساره
دوشنبه 19 خرداد 1404 14:01
دو روز پیش رفته بودم خرید ، هوا گرم بود منم خسته بودم . کنار مغازه تره بار، یه کافه رستوران به سبک سنتی هست، خب چون همیشه میرم خرید تره بار، همیشه هم از کنارش رد میشم. یه بار تو اوایل افتتاحش رفتم دکور داخلش رو ببینم، خیلی قشنگ بود، دورتادور تخت چوبی چیده بودن با گلیم و جاجیم پوشونده بودن و دکور در و دیوار و همه چی...
-
مدرسه تمام
پنجشنبه 15 خرداد 1404 21:42
مدرسه و کاراش تموم شد شکر خدا. دو مدیر شفاها کلاسای سال بعد رو بم ابلاغ کردن، بماند که چه حرصی دادن منو این مدت. و نمیدونم کدوم شون دوست کدوم دشمن. خیلی سعی کردم به زیور بفهمونم که دلم به کار مدرسه نیس ولی گفت تو نباید برای چنین آدم های تازه به دوران رسیده کوتاه بیای. و هیج خطایی نداشتی و من هرجا میرم میگم تو بهترین...
-
کارگر مزرعه
جمعه 9 خرداد 1404 14:41
گاهی خودم از خودم تعجب میکنم که از صبح که بیدار میشم تا ۱۲ شب که میخوابم، چققققددددررر کار انجام میدم. یعنی چه جوری میتونم سرپا باشم و این همه کار کنم. بدو بدو بین کارای تو خونه و بیرون خونه. چند وقتیه هم ناخوشی های مامان باعث میشه حتی شب ها نتونم حتی به حالت قبل که بد بود ، بخوابم یعنی شرایطم بعضی شبا خیلی بدتر هم...
-
تابستان لذت بخش
جمعه 2 خرداد 1404 19:26
جواب سونو رو بردم پیش همون پزشک فوق تخصص داخلی که از عید زیرنظرش بودم. خب همون چیزایی که تو پست قبل گفتم رو گفت و گفت باید بقیه درمان رو پیش متخصص زنان برم . تخمدان راست یه فولیکول داره . تخمدان چپ کوچیک تر از حد طبیعی شده. و خب خطر جانی نداره ولی به قول دکتر امکان نازایی رو بالا میبره . چی بگم والا. اگه بگم برام مهم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 22:11
بالاخره دیروز نوبتم اوکی شد و آزمایش رو نشون دادم . کم خونی داشتم و دکتر گفت نارسایی تخمدان داری. سونو نوشت که اونم امروز صبح رفتم انجام دادم . تو شرح گزارش گفته شد که تخمدان سمت راست فولیکول داره ، و ... . فردا صبح دوباره میرم پیش دکتر که ببینم ایشون چی میگن ، اونروز هم برام دو مدل مکمل نوشت . احتمالا فردا هم یه سری...