-
یک ماه از رژیم
یکشنبه 7 مرداد 1403 15:30
خبر خوب اینکه امروز یک ماه شده که من رفتم تو رژیم . امروز فقط برای اندازهگیری وزنم رفتم یه باشگاه . و بگید چی شد .. بله من دو کیلو و صد کم کرده بودم . از نظر سایزی هم حدودا ۳ سانت دور شکم و کمرم کم شده . یعنی اگه تغییری نشون نمیداد خیلی حرص میخوردم ، یک ماهه خودمو از خیلی چیزا محروم کردم . ولی الان هم خیلی خوشحالم...
-
خواب تلخ
شنبه 6 مرداد 1403 17:26
چیزی تا سالگرد دوم بابا نمونده . تو این مدت شاید از روی احساس و دلتنگی چند باری دلم خواست دوباره برگرده حتی با اون اخلاق های تندش . از نظر روانشناسی این یه زجر و حماقت خودخواسته ست . که خودت رو شکنجه بدی . همون سندرم استکهلم. دیشب خواب دیدم برگشته و دقیقا با همون نسخه قبلی و هزاران افسوس که تو خواب متوجه آرزو و خواسته...
-
روتین
چهارشنبه 3 مرداد 1403 08:09
روزها مثل قبل میگذره . با همون روتین همیشگی کار بیرون و کار خونه و طراحی و گاهی فیلم نگاه کردن و خیلی کم کتاب خوندن . یه دو هفته ای هست که دنبال جور کردن یه برنامه جدید تو زندگیم هستم ، که حتی با فکر کردن بش اونقدر ذوق زده میشدم که حس میکردم کل سلول های بدنم بندری میزنن از خوشحالی. هنوز که نتونستم موفق بشم . اگه نتیجه...
-
محفظه
دوشنبه 25 تیر 1403 21:05
دلم یه محفظه میخواد برم توش چند ساعتی نه کسی رو ببینم و نه با کسی حرف بزنم و نه صدایی بشنوم ، اینو نوشتم به ذهنم رسید که چقدر قبر با این محفظه ای که حرفش زدم شباهت داره هاااا . ناشکری نمیکنم اما خیلی خونه مون شلوغه ، حالا خوبه من نصف تایم خونه نیستم . آدم واقعا نیاز به سکوت و آرامش حداقلی داره . ولی من بعد خوب شدن...
-
گرمای شدید
چهارشنبه 20 تیر 1403 16:08
امروز و دیروز انرژی روحی و جسمیم پایین تر بود ، اما همچنان دارم رژیم رو رعایت میکنم و ورزش میکنم. راستی چون بعضیاتون شاید فکر کنید من الان خیلی چاقم ، بگم من اصلا چاق نیستم ولی بخاطر تنبلی تخمدان و مشکلات هورمونی باید چربی دور شکمم رو آب کنم و مانع افزایش بشم . امروز با اینکه بخاطر شدت گرما کارها هم تعطیل شده ، من زدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیر 1403 21:38
امروز صبح تو رختخوابم حرکات اصلاحی کمری م رو که دوست فیزیوتراپم فرستاده بود انجام دادم . ناشتا آب ولرم خوردم که روتین جدیدمه . کارای خواهرم رو کردم . فر رو تمیز کردم و کمک مامان مرغ دمی درست کردم . بعد هم نشستم پای کار سیاه قلم خاله . دیشب همزمان که پست مینوشتم آهنگ گوش میدادم. امروز هم سعی کردم با حال خوب روزم رو...
-
رژیم
سهشنبه 12 تیر 1403 23:56
برنامه رژیم گرفتم . من فقط دارم سعی میکنم خیلی کم خواری کنم و مشابه اون برنامه عمل کنم . شاید ۸۰ درصد اون برنامه رو بتونم اجرا کنم . راستش جدا کردن نوع غذام برام سخته . اما مقدار رو خیلی حتی کمتر قبل کردم. هنوز تو ترک نوشابه هستم . شکر تو چای هم تقریبا حذف شد . میان وعده ها رو رعایت میکنم . شام رو هم به حداقل ترین شکل...
-
درد ناجی
یکشنبه 10 تیر 1403 18:33
قبل از اینکه روز مشاوره بعدی برسه ، دلم خواست نامه م رو برای شما پست کنم . نامه من به درد ناجیم . کنارم بمون که حمایتم کنی نه اذیتم کنی . کاش برای حفاظت از خودم نیازی به تو نداشتم . من به خودی خودم باید ارزشمند باشم ، باید به خودی خودم مورد توجه و مراقبت قرار بگیرم. نه چون تو هستی دیگران دلی بسوزونن. اصلا وجود تو حال...
-
نوشابه
جمعه 8 تیر 1403 13:28
سه روز شده که لب به لبت نذاشتم سیاه خوشمزه . دوری ازت سخته خوشمزه . البته اگه هر روز جلو چشمم نبودی اینقدر هم برات پرپر نمیزدم ، از دل برود هر آنکه از دیده رود . اما تو هر روز جلو چشممی. و گاهی اینقدر خوشکل و یخمکی ظاهر میشی که کمتر کسی میتونه ازت بگذره . اما الان سه روزه که فقط از دور نگات کردم و از دور برات شیفتگی...
-
جلسه بیست و یکم مشاوره
چهارشنبه 6 تیر 1403 23:53
قبل از اینکه درمورد تراپی امروز صحبت کنم . اینو بگم که خدا رو شکر حالم خیلی بهتره . تقریبا از درد چیزی دیگه نمونده . راحت تر سوار ماشین میشم و تو سرویس بهداشتی هم کمتر اذیتم . اگه بدونید چه حالی دارم . یه حال خوب . یه حس حیات بعد از مرگ . یه عمر دوباره . نمیدونم اسمش رو هرچی که بذارم ولی خیلی خوشحالم که بعد تقریبا سه...
-
درمان پزشکی یا سنتی
دوشنبه 4 تیر 1403 19:04
تو این مدت با چندین نفر تو زمینه مشکلات سلامتیم، از جمله پی ام اس ، مشکلات عضلانی و حتی رژیم و کاهش وزن مشاوره گرفتم . از پزشک و طب سنتی تا دوست فیزیوتراپم تو شیراز . دوستم که گفت به نظرم لازم نیس بری ام آر آی . نوبتم برای پنجشنبه اوکی شده . دوستم گفت با این چیزا که تعریف کردی من میگم دچار گرفتگی و اسپاسم عضلانی شدی...
-
خیلی از عمرم کم شد ...
پنجشنبه 31 خرداد 1403 23:41
اول بگم که اونشب با دوستم رفتیم یه کافه موزه قجری کوچیک و خیلی بامزه ، دکورش از زمان گذشته بود . شام هم کتلت و کشک بادمجان و کمی هم دمپخت گوجه گرفتیم و دو نفری خوردیم . مقدار غذا زیاد نبود . یه چای اولش با استکان قجری خوردیم و بعد شام . من که خیلی جاش رو دوس داشتم . طعم غذا حس و حالش برام خوشمزه تر بود تا نمک و فلفلش....
-
pms یا ....
دوشنبه 28 خرداد 1403 14:34
حدودا دو هفته ست درد کمرم به اوج خودش رسیده ، جوری که عین دور از جون قطع نخاعی ها به زور پهلو به پهلو میشم ، به زور از درازکش به نشسته درمیام . این چند روز آخر به گریه افتادم . تا دیروز ربطش میدادم به عوارض pms . میتونم بگم تو همه عمر دوران پی ام اس خودم هیچ وقت دردی نداشتم و اذیت نشده بودم . وقتی میدیدم دخترا چقدر...
-
آشفتگی
سهشنبه 22 خرداد 1403 20:36
مثل اینکه راستی راستی تو نوشتن تنبل و بی حس شدم . مثلا مثلا خیرسرم مدرسه تموم شده . ولی اصلا حس استراحت و بیکاری نداشتم تو این مدت . ازبس کار پشت کار میاد . یا کارای خودم یا خونه و اهلش . یا از مدرسه زنگ میزنن بیا نمره ها با مدیر چک کن . دیروز زنگ زده بودن که برگه ها باید دو امضا بشه و من اینو نمیدونستم ، پس بلند شدم...
-
حال خوب دوستی
پنجشنبه 17 خرداد 1403 23:16
امروز یه قرار دوستانه رو بعد تقریبا دو سال تونستیم هماهنگ کنیم و رفتم خونه یکی از دوستام . که دیگه چند شب پیش تو پیام ها از گله به یه کم دعوا رسیدیم که چرا نمیای خونه مون و تو برا دوستی مون ارزش قائل نیستی و این حرفا . همه این حرفا رو اون زد . و منم گفتم هربار خواستم بیام شرایط تو اوکی نبود. یه جورایی تو اون پیام ها...
-
گزارش چند روزه
چهارشنبه 9 خرداد 1403 23:39
خب از کجا بگم . از هرچی یادم اومد میگم مهم و غیرمهمش اهمیت نداره خب کارای طراحی بینی یا مماغ خوب پیش میره ، حتی سعی کردم لابلاش کارای عقب مونده مدل های چشم رو هم پیش ببرم . دوشنبه تولد داداش بود و عروس یه دورهمی ترتیب داد تو خونه . خانواده ش رو دعوت کرد ، خواهر کوچیکه هم که هر روز هستن . برای شام ساموسه پیتزایی درست...
-
وقت نکردن ...
یکشنبه 6 خرداد 1403 22:20
اگه بگم دلم میخواست مامانم قربون صدقه م بشه بم نمیخندید، اینکه دخترم دخترم کنه ! و بگه مادر بیا بغلم ، دخترم مراقب خودت باش ، ماما درد و بلات به جونم . بیا اینجا جیگر مامان . البته میدونم تو سن چل چلی این چیزا دیگه خیلی دیر و شاید بچه گانه باشه . اما عاشقی سن و سال نداره که . اونم عشق مادر فرزندی . البته نمیخوام هم با...
-
کار کار میاره ....
جمعه 4 خرداد 1403 22:54
چه هفته طولانی و سنگینی بود . به زور تموم شد . فردا صبح مراقبت دارم . اگه بتونم برم دنبال بقیه کارای اداری بیمه م عالی میشه . طراحی های این هفته تا الان خوب پیش رفت ، چون تایم بیکاری زیادی داشتم . البته کارای ریز و درشت هم زیاد دارم اما واقعا برا چندتاش همت نکردم و موندن . مثل تسویه کمد لباسا، جمع و جور کردن کتابای...
-
دیگه دیگه ...
سهشنبه 1 خرداد 1403 23:34
انگار تو نوشتن تنبل شدم ، هر روز میخوام بیام اما حسم نمیکشه . مشکل وقت یا خستگی هم نداشتم . مامان هم برگشت . و کار سنگین و فشرده ای نداشتم . فقط به هم خوردن برنامه های امتحانی باعث میشه روزهای بیشتری رو مدرسه بریم و این درصورتی هست که قراداد ما تا آخر اردیبهشت بوده و ظاهرا هرچی تو خرداد سرکار میریم پولی پرداخت نمیشه و...
-
آرزوی خواب
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 09:28
مکالمه یه جمله ای اول صبح من و داداشم تو ذهنم میگم داداشی نظرت چیه امروز سرکار نری بیشتر بخوابیم؟ که البته اون میگه نههه باید برم مغازه . دیشب بخاطر کمردردم نتونستم خوب بخوابم . از خیلی وقته قبل ۷ بیدارم . اما حالا حس چرت دارم دوس دارم حالا بیخیال همه چی بخوابم ، چون امروز مدرسه نمیرم عصر هم کلاس ندارم . اما درعوض کلی...
-
جلسه بیستم مشاوره
سهشنبه 25 اردیبهشت 1403 23:27
جلسه بیستم رو روز ۲۳ اردیبهشت یکشنبه اوکی کردم . راجب همون موضوع خانوادگی صحبت کردیم . جالب اینه که همه رفتارها و واکنش هام در رابطه با اون موضوع همراستا و مورد تایید تفکرات دکتر بود . برای من نیاز به صبوری بیشتر فقط تاکید شد . همون روز یکشنبه بعد از اینکه برگشتم خونه خبر فوت یکی از خاله ها رو دادن ، سکته کرده بود ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 اردیبهشت 1403 09:35
این هفته تونستم یه طرح چشم کار کنم برا استاد بفرستم . مدرسه هم فقط روزایی که مراقبت دارم میرم . نمونه سؤال هم طراحی کردم و فعلا حجم کارم به نسبت سبک شده . برای مشکل هورمون ها اقدام کردم ، آمپول هام رو زدم و باید یه آزمایش هورمونی هم بدم . تا ببینم سیکل ماهیانه چطور پیش میره . سه تا آمپول رو یه جا دکتر گفت باید بزنی ....
-
بی صداترین
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 21:07
بعضی آدما بی صداترین، مظلوم ترین و بهترین آدما هستن . مثل خورشید به همه جا بی طمع میتابن، قشنگ میتابن و گرمت میکنن ، بال هاشون همیشه بازه هروقت خواستی فقط بشون پناه ببری ، نه مثل بقیه آدما از گرما مینالن نه از سرما . نه از کم زندگی و نه از زیادش گله ای ندارن . سبک و رها و بزرگ مثل اقیانوس. بی صدا هستن اما حضورشون خیلی...
-
پایان یک شروع
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 21:34
به پایان سال تحصیلی رسیدیم . البته یه ماه دیگه مونده تا کلا بگیم تموم شد . یه تجربه سخت و سنگین اما مسلما ارزشمند . بچهها رسما روز چهارشنبه بعد جشن روز معلم خداحافظی کردن و ما فقط برای ساعت کاری هامون و مراقبت ها باید حاضر بشیم . جشن روز معلم خارج از تایم مدرسه ها بطور جداگانه بعدظهرها برگزار شد . و یه جشن هم با حضور...
-
جلسه نوزدهم مشاوره
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 21:09
امروز نوزدهمین جلسه مشاوره رو داشتم. یعنی یه سال و نیمه که دارم تراپی میگیرم و راضی هستم هم از تراپیستم و هم از خودم . صبح اول رفتم پیش خیاط برای اون کم و زیاد لباس هایی که از آبادان خریده بودم . پیاده رفتم و برگشتم و آفتاب خیلی داغ و سوزان بود . سوختم تا رسیدم خونه . با دکتر درباره همه اتفاقات این مدت حرف زدم . البته...
-
جمعه های خیلی شلوغ
جمعه 7 اردیبهشت 1403 22:34
چند وقتیه حتی جمعه هام به شدت شلوغ میگذره . اونقدر که تمام وقت سر پا هستم همیشه پاهام درد میکنن . کارام تمومی نداره . امروز خانواده عروس ناهار دعوت ما بودن . از صبح مشغول بودیم . بیشتر کارا من و عروس کردیم . دو مدل غذا ، مرغ تو فر که خود عروس زحمتش کشید و ماهی ته انداز رو مامان . منم سیب زمینی ها رو سرخ کردم و ناظر...
-
بقیه ماجرا
یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 23:39
چقدر ساعت ها زود و تند میگذره برام . کل روز بدو بدو آخرش چند تا کار میمونه . گاهی از اینکه فقط ۱۲ ساعت روزه کلافه میشم و دلم میخواست بیشتر ازین تایم بم میدادن . این هفته بیخیال تکلیف طراحی هستم . اتفاقا درخواست مرخصی و انصراف دادم اما چون گفتن از گروه خارج میکنن و دیگه مطالب دستم نیس ، پشیمون شدم . اما فعلا به...
-
تله یا شایدم سوءتفاهم
جمعه 31 فروردین 1403 23:21
ببینید شاید نوشتن یه مطالبی در حالی که از یه سری از ابعادش مطمئن نیستم یا ممکنه بعدا متوجه بشم که مثلا یه توهم یا سوءتفاهم بوده ، برای من نتیجه گیری خاصی نداشته باشه و فقط یه واگویه ذهنی باشه . اما بنظرم حداقلش اینه که ممکنه یه کمک کوچیکی به کسی کنه که بتونه ازش یه تجربه ای استخراج کنه . خیلی هاتون بچه مدرسه ای دارید...
-
من و عروس
پنجشنبه 30 فروردین 1403 17:35
چند روزی هست ماما با داداش و خانمش رفتن تهران . صبح ها که من مدرسه م خواهر کوچیکه میاد یه سری کارا میکنه . دو شب اول هم هر بار یکی شون ناهار رو آماده کرده . منم میومدم خونه بقیه کارایی که هیچ کس زیر بارشون نمیره رو میکردم مثل تمیز کردن فر و شستن سرویس بهداشتی. عروس واقعا بام همکاری کرده و چشم بهم چشمی نکرد . حتی امروز...
-
اردوی آبادان
پنجشنبه 30 فروردین 1403 17:04
کاش میشد اینجا هم گاهی به جای نوشتن ، ویس گذاشت. واقعا هفته شلوغ و خسته کننده ای رو داشتم . از شروع مجدد مدرسه منم گیر امتحان گرفتن و تصحیح شدم و هنوزم امتحان مستمر اون یکی مدرسه مونده . برگه های امتحانی هم تصحیح نشده . میخوام اون موضوعی که خسته بودم تعریف کنم رو بنویسم . و راجب اردوی آبادان که فقط ما همکارا بودیم و...