بالاخره دیروز نوبتم اوکی شد و آزمایش رو نشون دادم . کم خونی داشتم و دکتر گفت نارسایی تخمدان داری. سونو نوشت که اونم امروز صبح رفتم انجام دادم . تو شرح گزارش گفته شد که تخمدان سمت راست فولیکول داره ، و ... . فردا صبح دوباره میرم پیش دکتر که ببینم ایشون چی میگن ، اونروز هم برام دو مدل مکمل نوشت . احتمالا فردا هم یه سری دارو مینویسه . امیدوارم عمل لازم نباشم. فشارم دیروز ۹ بود ، دکتر گفت چرا اینقدر فشارت پایینه، باور میکنید من حس نکردم ضعف دارم و سرگیجه ، تا خود دکتر بم گفت . برام عجیب بود اتفاقا حالم خوب بود حتی روحیه م . اما بعد حرفای دکتر حالم بد شد. ضعف شدیدی کردم . ولی تا عصر بهتر شدم . امروز مراقبت داشتم و بعد مراقبت رفتم سونو. بعد هم خونه و آشپزی و بقیه کارا .
چهارشنبه هم مراقبت دارم .
تازه عصر هم با خواهرم رفتیم بازار ، اینقدر امروز راه رفتم که پاهام درد میکنن . چیزی برای خودم نخریدم. فقط از یه شومیز خیلی خوشم اومد اما قیمتش بالا بود و بیخیالش شدم.
فیلم هفتاد سی رو دیدم ، بدک نبود اما نتونست منو بخندونه.
و فیلم بیبدن که اثرش هنوز تو وجودمه. شرایط سخت پدر مادری که بچه از دست میدن و قصاص میخوان برای بچه دیگه ای. خدا نصیب نکنه. انتخاب و دو راهی خیلی بدیه.
میخوام فیلم وحشی رو هم شروع کنم به دیدن . و فیلم سینمایی خارجی بیارم تو برنامه تابستونم.
دوره مربی گری کودک رو خریداری کردم و منتظرم مدرکم بیاد.
باید یه استوری بذارم برای آموزش نقاشی و پیشخوانی سال بعد. البته برای پیشخوانی کمی زوده ولی نقاشی رو ببینم کسی تقاضا داره یا نه.
برای سفارش سیاه قلم هم استوری کردم ولی نتیجه خاصی نداشت.
در جواب کامنت مرضیه جان .
آموزش زبان باید پیوسته باشه، هفته ای حداقل دو جلسه کلاس باید برگزار بشه. تعامل برای سطح بزرگسالان خیلی مهمه. و چون من تو خونه شرایط درستی برای برگزاری چنین کلاسی ندارم ، هربار کسی خواسته و برگزار کردم نصف نیمه تموم شده. به من لطف داشتی و میدونم خواستی کمکی کنی . ممنون عزیزم.
امروز خونه م ، چند روز قبل هر روز برا یه کاری مدرسه بودم با اینکه روزای عدم حضورم بود. برگه هم تصحیح کردم مال نهمی هارو . دیروز هم دانش آموزان منتخب دو مدرسه م رو بردم جشنواره خوارزمی اما متأسفانه مقام نیاوردیم. چون یه تیم از مدارس خاص و فقط یه تیم از مدارس دولتی انتخاب کردن. وگرنه اگه بر اساس رتبه بندی بود حتما یکی از مدارس من مقام میاورد. خیلی ناراحت شدم چون اینا فکر میکنن این دو سالی که من هستم زبان مقام نیاورده. اینکه تجربه کار تو این جشنواره خیلی مهمه من منکرش نیستم . ولی با همه واکنش ها دو مدیر گفتن اشکال نداره انشاالله سال بعد. منم باید رو انتحاب دانش آموز بیشتر دقت کنم. از طرف اون مدیر دو سه تا برخورد دیگه دیدم ولی عاجز نوشتن و تعریف کردنش هستم .
امروز تصمیم گرفتم یه جورایی به ذهن و روح و بدنم استراحت بدم . آشپزی رو که باید بکنم . اما جارو نمیزنم ، گردگیری نمیکنم . خرید نمیرم . برگه تصحیح کردن ندارم . سوال طرح کردن ندارم .
دلم بیخیالی میخواد و ریلکسی. خیلی به استراحت نیاز دارم .
شنبه بعدی امتحان هشتمی هاست . و باید برا آخر هفته خصوصی ها اوکی کنم.
یه نوبت دکتر برای اون آزمایش اوکی کنم این هفته. چون دیگه فقط یه کلاس زبانکده مونده و عصرا بقیه ش خونه م .
قلمچی حقوق رو دیروز واریز کرد و من قبل نوشتن این پست به مدیر داخلی پیام دادم که ترم بعد نیستم . تو پیامم نه ابراز شرمندگی کردم و نه با کلماتم اطلاعات خاصی دادم . فقط سلام احوال پرسی کردم و نوشتم از ترم بعد من نیستم. حتما تا پیام رو ببینه زنگ میزنه ببینه چرا نمیخوام باشم . منم خودمو آماده کردم چی بگم . مهمترین عامل الان برام استراحت ذهن و روانمه. ذهنم شبیه یه پراید تصادفی مچاله شده ست که باید یه جوری این مچالگی رو کم و حتی از بین ببرم.
فقط خلاصه از رفتار مدیر مرضیه و دفاع مدیر ساناز بگم که مدیر ساناز گفت ساره هرکسی یه قلق و رفتاری داره ، و گفت تو قابلیتهای خیلی زیادی داری ، و نسبت به خیلی از همکاران کمترین چالش ها رو داشتی و به خودت خیلی سخت نگیر.
واقعا نمیدونم از چی و کجا بنویسم . به شدت شلوغ پلوغم هم از نظر کاری هم فکری . فشار روانی زیادی رو متحمل میشم . حتی وقت نکردم آزمایشم رو ببرم دکتر. همش خسته م از بس بدو بدو دارم . وقتی هم خونه م تلافی نبودنم درمیاد ، آخرش هنوزم میگن تو که همش نیستی. فکر جدا شدن از قلمچی درونم خیلی قوی شده ، فقط منتظرم حقوقم رو بدن بعد اعلام کنم. اگه قرار باشه سال بعد مدرسه برم واقعا دلم یه استراحت سه ماهه میخواد، شاید سفری جور بشه و دیگه مشکل مرخصی گرفتن از قلمچی رو نداشته باشم ، از اونطرف هم میدونم تو خونه موندن آسون نیس و اونم عذابیه. کلا من خلق شدم برا زجر کشیدن چه تو خونه چه سر کار.
اما دلم میخواد یه مدت سرکار نرم . بیشتر استراحت کنم، کلاس مدادرنگی ثبت نام کنم، اگه بشه باشگاه برم. ولی فکر اینکه پولی درنیارم هم نگرانم میکنه ، ولی گفتم برا خصوصی ها و پیش خوانی های سال بعد تبلیغات میکنم که درآمدی داشته باشم .
مدرسه هم هر روز یه بامبول درمیارن ، دانش آموز امتحان نمیده من معلم باید حرفش بخورم و دنبال راه حل باشم یا روز دیگه برم یه سوال دیگه ببرم که امتحان بده ، همش هم به تعطیلی خوردیم و هرچی برنامه ریزی میکنیم دوباره عقب میافته. دانش آموز نیس برگه پیش نوبتش بدیم بخاطر تعطیلی ها، غُرش رو مدیر میزنه که چرا برگه ها ندادی بچهها میگم تعطیلی خورده میگه فردا صبح بیا که برگه هاشون بدی. این در حالیه که من اصلا نباید فردا سرکار باشم . روزای مراقبت سنگین برام گذاشتن، چهار روز هم عدم حضور در اردیبهشت دارم بخاطر اینکه خرداد هم مراقبت دارم، که یکیش فرداست ولی باید برم بخاطر دادن برگه ها. برگه ها پیش معاون اجرایی و خودشون هم میتونن بدن به بچهها. اما نمیدونم چرا حاضر نیستن همکاری کنن ، حس میکنم یه جوری انگار میخوان منو اذیت کنن که یا خودم بگم دیگه نمیام یا خودشون یه بهونه دربیارن.
اصلا حس خوبی به اون مدیر و کار کردن باش دیگه ندارم . اگه بمونم سال خیلی سخت و عذاب آور و پر استرس و تنشی خواهم داشت با این مدیر.
دلم میخواد اینجا فحشش بدم. اما ساره همیشه ادب رعایت میکنه خیر سرش.
و این یعنی الان تو بدترین شرایط کاریم قرار گرفتم و ممکنه سال دیگه کلا بیکار باشم .
حتی نیم ساعت بیکاری و فکر آزاد نداشتم که بیام پست بذارم یا چیزی بخونم.
وقتی هم میام اینقدر مسائل مختلف پیش اومده که اصلا نمیدونم کدومو بنویسم و چقدر به جزئیات بنویسم .
دو مدیر هم ظاهرا همه چیزِ حتی همکاران شون رو به هم گزارش میدن از بس با هم دوستن. و این یعنی احتمال تاثیر بد گذاشتن این مدیر بر اون هم هست و باعث تغییر رفتارش مثلا با من بشه . با اینکه من هیچ خطایی نداشتم و کارم رو کامل انجام دادم.
دوشنبه این هفته امتحان هماهنگ نهمی هاست و خصوصی ها رو به زور تونستم اوکی کنم .
ده خرداد هم امتحان هشتمی های دو مدرسه ست. سوالاتم تقریبا تمومه فقط باید کلیدشون هم آماده کنم و تحویل بدم برای کپی.
از دورهمی ها و جشن های روز معلم اصلاااا لذت نبردم ، حس غریبگی بدی داشتم .
حس اینکه همه با هم خوبن و صمیمی اذیتم میکنه اما من بخاطر اینکه وارد حاشیه نشم، هیچ همکار صمیمی ندارم و هر بار پیش یکی میشینم ، فقط سعی میکنم طرف کم حرف باشه مثل خودم که هر دومون کمتر معذب بشیم.
جهت همراهی فقط میخندم و یکی دو تا جمله شاید چیزی بگم .
حتی به اندازه بقیه نمیخورم .
اصلا حس اطمینان به ادامه کار ندارم. چون همش داره بم انرژی منفی منتقل میشه و گیر الکی میده. به خودم قبولوندم که برای همه پیش میاد اما دیگه قرار نیس عزت نفس آدم رو بازی بگیرن مخصوصا اینکه من واقعا خطایی نداشتم. اینکه بخاطر گرد و خاک مرتب تعطیل میشه آیا تقصیر منه؟
جمعه هفته پیش این بار با خواهر کوچیکه اینا بازم رفتیم دیلم . این بار بیشتر از سری های قبل بمون خوش گذشت. هم قایق سواری کردیم و هم موتور ساحلی سوار شدیم . کلی تو بازار دور زدیم و این بار چند تا چیز خریدم. ناهار هم رفتیم یه رستوران و جاتون خالی غذای خوشمزه ای خوردیم . حتی خواهر و برادرم رو بردیم داخل رستوران، چیزی که قبلا اصلا پیش نیومده بود و ما معمولا بخاطر اونا اصلا رستوران نمیرفتیم فقط غذا میگرفتیم و بیرون یه جایی میخوردیم. هوا هم اونروز هم خیلی گرم بود هم خیلی خاکی. اما بمون خوش گذشت.
راستی حدودا ده تومن کادو روز معلم گیرم اومد، ۱۵ تومن هم از صندوقی که برنده شده بودم مونده بود، باشون یه جفت گوشواره مدل ورساچه حدودا سه گرمی خریدم. مثلا تو ارزونی بود ، همین هفته پیش که گرمی شش و هفتصد بود. چون پول تو دستم خرج الکی میشه ، بمونه تو حساب هم بی ارزش میشه.
در ادامه آشوب های کاری که برام پیش اومده ، تو یه مکالمه تلفنی با یکی از نیروها و درعین حال دوست قدیمی در قلمچی، اون گفت که قراره کلاسای خصوصی که تو گفتی وقت ندارم رو بدن به اون نیروی جدید، ولی راجب تقسیم کلاسا حرفی زده نشده، ولی گفت تو اصلا ناراحت نباش، تو پشتت به خودت و اسمت گرمه، تو الان عین یه برندی، تقریبا تو کل منطقه میشناسنت، کافیه فقط بخوای بری جای دیگه همه از خداشونه با این همه سابقه جذبت کنن، ولی اونی که تورو از دست میده حتما پشیمون میشه. و این بار تو دست پیش بگیر و براشون قیمت تعیین کن ، اگه قبول کردن تو هم بمون، اگه نه بذار بگردن ببینم یکی مثل تو دلسوز و توانمند پیدا میکنن یا نه!
گاهی خودمم یادم میره که چقدر همیشه زحمت کشیدم که چقدر تو همه چیز پشتکار و علاقه به خرج دادم. یادم میره که همیشه صد خودمو گذاشتم. یادم میره که چقدر به خودم سختی دادم که حالا یکی میتونه اینجور همه رو بشماره و بم تلنگر بزنه که هیییی دختر ، تو قدر خودت رو نمیدونی. اگه کسی ظاهر کوچولو و آروم منو ببینه، عمرا بتونه حدس بزنه که من اینقدر تو زندگی قوی بودم و همه این حداقل داشته ها رو کنار همه اون نداشته ها ، ساختم و از همه وجودم، عمرم و توانم مایه گذاشتم. و از این سبک زندگی و خودسازیم راضی هستم و باید اعتراف کنم سخت بودن خودمو از سخت گیری های پدرم یاد گرفتم، نمیشه گفت روش تربیتی سخت گیرانه ایشون، تأثیری رو من نداشته ، شاید کلی درد و زخم تو روح و جسمم از اون سخت گیری ها مونده باشه ولی یه وجه سخت کوشی ازم ساخت که حتی در خواهر و برادر خودم هم ندیدم.
زیور هم گفت اصلا اهمیت نده و این چیزی که تعریف میکنی بخش مهمی از تجربیات ما رو تشکیل داده و همه مدیرها به همین روشی که گفتی حرف میزنن، و فکر نکن مدیر تو فقط با تو اینجور بوده.
همین چهارشنبه زنگ تفریح یکی از دبیران با سابقه اومد گفت اونقدر بچهها خسته و خواب آلود بودن من اجازه دادم لامپ خاموش کنن و بخوابن، کل زنگ خوابیدن و وقتی بیدار شدن کلی شارژ شده بودن، میگفت گناه دارن خیلی خسته ن و شبا بخاطر امتحانا نمیخوابن و فشار ما ممکنه باعث آسیب بیشتر به اونا بشه . من داشتم از حرص خودمو میخوردم اما هیچی نگفتم، شانس این خانم نه مدیر بود و نه معاون ، خواستم ببینم نظر اونا چیه . ولی حیییف . و گفتم این مدیر پس فقط منو میبینه. دو هفته ست میرم کلاس به بچهها اصلا استراحت نمیدم ، پشت هم کار و نمونه سوال، ولی بخدا من میشم آدم بد و معلم گنداخلاق ، فردا همه همینو میگن. اونوقت هم مدیر نمیگه کار خوبی کرده ، میاد میگه خانم ساره چرا بچه ها رو از درس و کلاس زده میکنی.
واقعا موندم چه کنم . این سال تحصیلی که تمومه دیگه . اما اگه قرار به موندن باشه ، کار برا من و بچهها خیلی سخت میشه، همین الانم بچهها میگن خانم عوض شده، من اصلا دوس ندارم اینقدر اذیت بشن اما مدیر میخواد و منو ملامت کرد که چرا رفتی گفتی قانونه و مدیر خواسته، یعنی عملا نخواست تو این تغییر روش کسی اونو بد ببینه و میخواد همه چیز رو از چشم من ببینن.
اشکال نداره منم خدایی دارم .
مدیر پارسالی هم چند شب پیش بم زنگ زد و گفت تو همیشه زنگ میزنی و این بار من دوس داشتم زنگ بزنم و احوالت رو بپرسم. کلی ابراز محبت کرد بم و سراغ مدرسه و همکارا گرفت اما من چیزی رو تعریف نکردم، ولی از لابلای حرفاش معلوم بود آوازه مدیر و معاون جدید رو شنیده و از حاشیه ها انظباطی بیخبر نیس. ازش تشکر کردم بابت مهربونی و حمایت های پارسالش از من ، گفت بی اغراق میگم تو کارات همه بی نقص بود و واقعا در مقابل افرادی که حتی ۱۵ سال سابقه داشتن هم تو بی نقص بودی، و همون یه سالی که بات کار کردم به عمق تجربه ت تو کار پی بردم. گفت امیدوارم همیشه و همچنان مثل قبل بدرخشی. من چند روز قبل که این جریان پیش اومد خیلی دلم میخواست بش زنگ بزنم باش مشورت کنم اما دل دل کردم، وقتی هم زنگ زد بش گفتم که اتفاقا بابت یه موضوعی میخواستم زنگ بزنم اما تو شک بودم و حالام دیگه چیزی نگم بهتره، گفت هر کمکی هر زمان باشه بم بگو خوشحال میشم کمکت کنم. ولی خب من بازم چیزی بش نگفتم . دیگه ارزش نداشت راجب چیزی حرف بزنم که در پی حرف زدن با زیور، درباره ش نتیجه گیری کردم، حس کردم انرژی مثبت این کار خیلی نیس و شاید حرفی جابجا بشه. نه اینکه به مدیر اعتماد نداشته باشم اما عقل و دلم دیگه همراهی نکردن .
دیشب متوجه شدم دبیر جدید زبان برا قلمچی خیلی طاقچه بالا گرفته و تا الان باهم توافق نکردن، نشون به اون نشون که زنگ زدم خصوصی خواستن و من گفتم وقت ندارم. ولی مجبور شدم با دو جلسه شب امتحانی شون همکاری کنم ، بدبختی اونم گذاشته دو روز قبل امتحان و اینجوری بازم خصوصی های خودم تحت فشار قرار میگیره، تو فکرم یه بهونه ای جور کنم بگم تاریخش رو عوض کنه.
شاگردام این دوشنبه امتحان دارن و من همین دیروز از مدرسه که اومدم فقط یه ساعت مثلا استراحت کردم، از ۳:۳۰ خصوصی و قلمچی داشتم تا ۱۱ شب ، آخریش دختر رئیس یا همون موسس بود، امروز هم وضع کارم همینه.
خوابم خیلی کم و بی نظم شده، شبا دیر خوابم میبره، صبحا خیلی زود بیدارم ، حتی یه روزایی از ۵ صبح بیدارم تا بلند بشم برم مدرسه، ظهرا هم شاید بتونم یه چرت بزنم . دلم برای یه خواب عمیق لک میزنه.
در ادامه آشوب های کاری که برام پیش اومده ، تو یه مکالمه تلفنی با یکی از نیروها و درعین حال دوست قدیمی در قلمچی، اون گفت که قراره کلاسای خصوصی که تو گفتی وقت ندارم رو بدن به اون نیروی جدید، ولی راجب تقسیم کلاسا حرفی زده نشده، ولی گفت تو اصلا ناراحت نباش، تو پشتت به خودت و اسمت گرمه، تو الان عین یه برندی، تقریبا تو کل منطقه میشناسنت، کافیه فقط بخوای بری جای دیگه همه از خداشونه با این همه سابقه جذبت کنن، ولی اونی که تورو از دست میده حتما پشیمون میشه. و این بار تو دست پیش بگیر و براشون قیمت تعیین کن ، اگه قبول کردن تو هم بمون، اگه نه بذار بگردن ببینم یکی مثل تو دلسوز و توانمند پیدا میکنن یا نه!
گاهی خودمم یادم میره که چقدر همیشه زحمت کشیدم که چقدر تو همه چیز پشتکار و علاقه به خرج دادم. یادم میره که همیشه صد خودمو گذاشتم. یادم میره که چقدر به خودم سختی دادم که حالا یکی میتونه اینجور همه رو بشماره و بم تلنگر بزنه که هیییی دختر ، تو قدر خودت رو نمیدونی. اگه کسی ظاهر کوچولو و آروم منو ببینه، عمرا بتونه حدس بزنه که من اینقدر تو زندگی قوی بودم و همه این حداقل داشته ها رو کنار همه اون نداشته ها ، ساختم و از همه وجودم، عمرم و توانم مایه گذاشتم. و از این سبک زندگی و خودسازیم راضی هستم و باید اعتراف کنم سخت بودن خودمو از سخت گیری های پدرم یاد گرفتم، نمیشه گفت روش تربیتی سخت گیرانه ایشون، تأثیری رو من نداشته ، شاید کلی درد و زخم تو روح و جسمم از اون سخت گیری ها مونده باشه ولی یه وجه سخت کوشی ازم ساخت که حتی در خواهر و برادر خودم هم ندیدم.
زیور هم گفت اصلا اهمیت نده و این چیزی که تعریف میکنی بخش مهمی از تجربیات ما رو تشکیل داده و همه مدیرها به همین روشی که گفتی حرف میزنن، و فکر نکن مدیر تو فقط با تو اینجور بوده.
همین چهارشنبه زنگ تفریح یکی از دبیران با سابقه اومد گفت اونقدر بچهها خسته و خواب آلود بودن من اجازه دادم لامپ خاموش کنن و بخوابن، کل زنگ خوابیدن و وقتی بیدار شدن کلی شارژ شده بودن، میگفت گناه دارن خیلی خسته ن و شبا بخاطر امتحانا نمیخوابن و فشار ما ممکنه باعث آسیب بیشتر به اونا بشه . من داشتم از حرص خودمو میخوردم اما هیچی نگفتم، شانس این خانم نه مدیر بود و نه معاون ، خواستم ببینم نظر اونا چیه . ولی حیییف . و گفتم این مدیر پس فقط منو میبینه. دو هفته ست میرم کلاس به بچهها اصلا استراحت نمیدم ، پشت هم کار و نمونه سوال، ولی بخدا من میشم آدم بد و معلم گنداخلاق ، فردا همه همینو میگن. اونوقت هم مدیر نمیگه کار خوبی کرده ، میاد میگه خانم ساره چرا بچه ها رو از درس و کلاس زده میکنی.
واقعا موندم چه کنم . این سال تحصیلی که تمومه دیگه . اما اگه قرار به موندن باشه ، کار برا من و بچهها خیلی سخت میشه، همین الانم بچهها میگن خانم عوض شده، من اصلا دوس ندارم اینقدر اذیت بشن اما مدیر میخواد و منو ملامت کرد که چرا رفتی گفتی قانونه و مدیر خواسته، یعنی عملا نخواست تو این تغییر روش کسی اونو بد ببینه و میخواد همه چیز رو از چشم من ببینن.
اشکال نداره منم خدایی دارم .
مدیر پارسالی هم چند شب پیش بم زنگ زد و گفت تو همیشه زنگ میزنی و این بار من دوس داشتم زنگ بزنم و احوالت رو بپرسم. کلی ابراز محبت کرد بم و سراغ مدرسه و همکارا گرفت اما من چیزی رو تعریف نکردم، ولی از لابلای حرفاش معلوم بود آوازه مدیر و معاون جدید رو شنیده و از حاشیه ها انظباطی بیخبر نیس. ازش تشکر کردم بابت مهربونی و حمایت های پارسالش از من ، گفت بی اغراق میگم تو کارات همه بی نقص بود و واقعا در مقابل افرادی که حتی ۱۵ سال سابقه داشتن هم تو بی نقص بودی، و همون یه سالی که بات کار کردم به عمق تجربه ت تو کار پی بردم. گفت امیدوارم همیشه و همچنان مثل قبل بدرخشی. من چند روز قبل که این جریان پیش اومد خیلی دلم میخواست بش زنگ بزنم باش مشورت کنم اما دل دل کردم، وقتی هم زنگ زد بش گفتم که اتفاقا بابت یه موضوعی میخواستم زنگ بزنم اما تو شک بودم و حالام دیگه چیزی نگم بهتره، گفت هر کمکی هر زمان باشه بم بگو خوشحال میشم کمکت کنم. ولی خب من بازم چیزی بش نگفتم . دیگه ارزش نداشت راجب چیزی حرف بزنم که در پی حرف زدن با زیور، درباره ش نتیجه گیری کردم، حس کردم انرژی مثبت این کار خیلی نیس و شاید حرفی جابجا بشه. نه اینکه به مدیر اعتماد نداشته باشم اما عقل و دلم دیگه همراهی نکردن .
دیشب متوجه شدم دبیر جدید زبان برا قلمچی خیلی طاقچه بالا گرفته و تا الان باهم توافق نکردن، نشون به اون نشون که زنگ زدن خصوصی خواستن و من گفتم وقت ندارم. ولی مجبور شدم با دو جلسه شب امتحانی شون همکاری کنم ، بدبختی اونم گذاشته دو روز قبل امتحان و اینجوری بازم خصوصی های خودم تحت فشار قرار میگیره، تو فکرم یه بهونه ای جور کنم بگم تاریخش رو عوض کنه.
شاگردام این دوشنبه امتحان دارن و من همین دیروز از مدرسه که اومدم فقط یه ساعت مثلا استراحت کردم، از ۳:۳۰ خصوصی و قلمچی داشتم تا ۱۱ شب ، آخریش دختر رئیس یا همون موسس بود، امروز هم وضع کارم همینه.
خوابم خیلی کم و بی نظم شده، شبا دیر خوابم میبره، صبحا خیلی زود بیدارم ، حتی یه روزایی از ۵ صبح بیدارم تا بلند بشم برم مدرسه، ظهرا هم شاید بتونم یه چرت بزنم . دلم برای یه خواب عمیق لک میزنه.