-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آذر 1404 18:04
چقدر دلم راحت حرف زدن میخواد.
-
عشق یه چاردیواری
یکشنبه 16 آذر 1404 07:48
مامان اینا روز پنجشنبه از تهران برگشتند. خدا رو شکر برای کارها هم مشکلی پیش نیومد. دو شب غذا رو برای فردا میپختم، یه روز از بیرون آوردیم یه روز هم براید قورمه سبزی درست کرد آورد خوردیم. صبح ها غیر همون روزی که ناهار آورد نیومدن و مشکلی پیش نیومد. منم در آرامش بیشتری بودم. بدون حرص و نگرانی و استرس کارام انجام میدادم....
-
روزهای شلوغ
دوشنبه 10 آذر 1404 18:34
بخاطر فشردگی کلاسای مجازی گیج و منگم بخدا . اگه چیزی مینویسم و انگار ترتیب موضوعی نداره دیگه ببخشید. کلاسای مجازی همه رو کلافه کرده الببببتتتتهههه غیر از دانش آموزان تنبل که از خداشونه تا آخر عمر در مدرسه ها بسته باشه. لازم به ذکر من هیچ وقت از کلمه شاگرد ضعیف استفاده نمیکنم نه جلو همکارام، نه خانواده ها و نه خود دانش...
-
اتفاق مهم کهکشانی
شنبه 8 آذر 1404 09:32
امروز هم مجازی شد. ولی برنامه ای که برای امروز دادن فقط شامل دروس ریاضی، ادبیات، علوم و عربی میشه و زبان و بقیه درس ها امروز کار نمیشن و من آزادم البته که کارای دیگه میافته رو دستم. مامانم قراره با مهدی و فروزان فردا برن تهران. فروزان اصرار کرده که مامان هم بیاد. و این یعنی بازم افزایش بار و مسئولیت من. البته به خودم...
-
موهام
یکشنبه 2 آذر 1404 08:46
اومدم فقط بنویسم که موهام رو خیلی دوس دارم و براشون شکرگذارم. بلند، با تناژهای قهوه ای متفاوت، چون هر چند وقت یه بار یه تناژ قهوه ای رو به تیره میگیرم و فقط تا جایی که از جلوی سرم ، دستم میرسه ریشه گیری میکنم . ولی پشتش بدون رنگ میمونه مگه سالی یه بار به کسی بگم برام رنگ کنه همه رو. گوش شیطون کر، پرپشت و صاف با حالتی...
-
روتین نویس کوتاه
شنبه 1 آذر 1404 18:06
داداش و براید گیر اثاث کشی هستن و الان سه روزه اینجان. علاوه بر کارای خونه و مدرسه بچه داری هم میکنم. اونقدر دنبال این دخمل اینور اونور میشم که ضعف میکنم. خودش هم خیلی بم میچسبه. یا گاهی حتی خرید هم میرم میذارمش تو کالسکه و با هم میریم میایم. هنوز که هنوزه این هفته هم نتونستم از تنفس استاد استفاده کنم برای نقاشی....
-
عشق هوای سرد
چهارشنبه 28 آبان 1404 23:34
سلام سلاااممم. اول اینکه از دوشنبه یه دفعه ای اعلام کردن که مدارس حضوریه و ما رفتیم مدرسه . چقدر همه همکارا خوشحال بودن که دوباره حضوری شده. و برعکس یه تعدادی از دانش آموزان همچنان دلشون میخواست تو مجازی بمونن. قاعدتا میدونید اینا کدوم دسته از دانش آموزان هستن . اولین حقوق رو دیروز گرفتم . برای ماه اول حقوقم ده تومن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 آبان 1404 18:10
امروز خونه داداش مهدی دعوت بودیم. ما ، مکس و براید و دخمل شون ، خواهرکوچیکه زیزی و همسرش. دو ماشین رفتیم خونه شون. داداش کلی تدارک دیده بود. فروزان بنده خدا که توانایی انجام کاری نداره، چون دستش خیلی ورم کرده و کلا وضعیت خوبی نداره. من و خواهرم خودمون کارا پیش بردیم. غذا هم سه مدل از بیرون سفارش داده بود، خودش سالاد...
-
مرد همسایه
جمعه 23 آبان 1404 09:12
چند سالی بود که از بیماری دیابت رنج میبرد. چندین بار در بیمارستان بستری شده بود. یک پایش را بخاطر عفونت ناشی از این بیماری قطع کرده بودند. بسیار کم حوصله و بدخلق شده بود. همسرش بسیار سختی کنار او کشید. مرد همسایه در جوانی به قلدری معروف بود. ولی آنگاه که اجل برسد همه قدرت ها یکی می شوند، صفر می شوند. آدم ها وقتی...
-
ساره جون
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:10
دلم سکوتی فراتر از مرگ میخواهد. رهایی فراتر از پرواز. نبودنی فراتر از محض. هفته خیلی سخت و سنگین و طولانی داشتم. واقعا حس کردم سلولهای مغزم ورم کرده از کلاس های مجازی. انگار یه ماهه کلاسم مجازیه. به همه خیلی سخت گذشته. دردسر ویدئو درست کردن و امکانات ناقص از یه طرف، کارا و نیازمندی های اهل خونه یه طرف. البته روز دوم...
-
کلاس مجازی
یکشنبه 18 آبان 1404 22:43
بخاطر آلودگی هوا شنبه تعطیل بود و مجازی برگزار شد ، امروز آفم بود. گفته شده تا آخر آبان کلاس ها مجازی ادامه پیدا میکنه. کلاس های مجازی رو دوس ندارم. دیروز وسط کلاس مجازی مامان گفته گوجه میخوام. گوشی به دست تند رفتم خرید و برگشتم. مامانم رفته بود پای تلویزیون نشسته بود میگفت تو امروز خونه ای دیگه آشپزی با توووو . گفتم...
-
کانکس
جمعه 16 آبان 1404 18:27
نمیدونم دیگه فایده نوشتن من اینجا چیه! حتی حس ندارم کمی از روزانه هام بنویسم. هی میگم بیا برو یه چیزی بنویس، هی میگم برو بابا چه حرفی دارم که بزنم، همه رو خسته کردم. از بدخوابی هام بگم یا از فشار و خستگی کار . از مریض داری و فقط اخباری که از بیماری اطرافیان میشنوم. همه اینها رو سالها و سالهاست که نوشتم و همه از بر...
-
ازت شاکی ام
شنبه 10 آبان 1404 20:17
اونقدر امروز از دست خدا عصبانی ام که حتی دلم خواست فحشش بدم. من فقط یه جرم داشتم اونم اینکه ازدواج نکردم، که اونم مقصرش خود خدا بود.
-
یللی تللی
جمعه 9 آبان 1404 16:11
دلم یللی تللی میخواد. خیلی زیاد میخواد. خوش به حال آدمای بیخیال و آسون گیر.
-
تنبلی نوشتن
پنجشنبه 8 آبان 1404 18:25
خیلی تیتروار بگم شاید نطقم باز بشه. مامانم یه هفته ده روز سرما خورده بود و تو استراحت مطلق رفت و من همش کار پشت کار داشتم. الان من در خودم کمی عوارض مریضی حس میکنم و حتی نانی. نانی مریض بشه من گرفتار میشم، استراحت هم اصلا ندارم بدتر میشه. مریض هم بشم بازم نمیتونم استراحت مطلق کنم. فیلم نگاه میکنم ، کمی نقاشی میکنم...
-
لذت های من
چهارشنبه 30 مهر 1404 22:08
بعد از چند هفته بالاخره امروز از نبود دخمل و همت خیلی زیادی که خرج دادم، تونستم بشینم پای مدادرنگی. هنوزم تو حس رخوتم اما دیگه زیادی دارم از کارای شخصی خودم عقب میافتم برای همین مجبوری نشستم پای طراحی. معمولا استاد میگه اگه حوصله ندارید یا خسته اید پای کار نشینید. اما اگه بخوام به این موضوع خیلی اهمیت بدم که کلا باید...
-
معامله
دوشنبه 28 مهر 1404 20:01
از وقتی گوشی تنظیم کردم حتی یک بار هم باش بیدار نشدم چون هر روز با تفاوت حداقل نیم ساعت قبل من بیدار میشم. کتاب من چراغ ها را خاموش میکنم رو دوس داشتم و خدا رو شکر تقریبا تو سه روز تمومش کردم و خیلی کش نیومد. اگه بازم کتاب خوب معرفی کنید ممنون میشم. که بذارم تو برنامه م. کتاب دفترچه ممنوعه رو خواهرم نداره. ولی کلی...
-
کلاریس
جمعه 25 مهر 1404 12:33
کلاریس که مثل هر روز از صبح خیلی زود بیخواب شده بود، فلش گوشی اش را روشن کرد و کتابی را که چند روز پیش شروع کرده بود را به دست گرفت و تا ساعت ۸ که بیداری هر روزه بود، به خودش فرصت خواندن داد. ساعت ۸:۰۵ شده بود که کتاب را کنار گذاشت و با کلیپس موهای قهوهای سوخته بلندش را بالا بست، رختخوابش را جمع کرد. نگاهش به رختخواب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 مهر 1404 20:29
امروز برا خودم رفتم پیاده روی. حدودا ۴۵ دقیقه ای توی یه کافه بیکری خیلی خوشکلی نشستم. خودمو به یه اسلایس کیک هویج و گردو و هات چاکلت دعوت کردم. سنگین زدم ها . اما حرص کالری رو نخوردم. بعدش هم تا یه مسیری پیاده رفتم و یه رب ساعت ۲۰ دقیقه ای نشستم رو نیمکت تو پارک. و دوباره مسیرم پیاده اومدم تا خونه. این رهایی تا همین...
-
من هم چراغ ها رو خودم خاموش میکنم.
دوشنبه 21 مهر 1404 20:44
خواهرم و دامادمون برای ثبت نام پسرشون حدود ۴ بعدظهر راه افتادن سمت تهران. داداشم هم رفت باشون که تو رانندگی، کمک دامادمون باشه. عروس و دخمل رو هم فعلا گذاشته خونه پدرش. مامانم و داداش مریضم و خودش گریه کردن. من بغض کردم و نخواستم بیشتر اذیت بشه خودمو نگه داشتم. البته ناگفته نماند و شاید مجبور باشم به حقیقتی تلخ اعتراف...
-
قبولیت مبارک عزیزم
شنبه 19 مهر 1404 21:00
خواهرزاده م شیمی شریف قبول شد بچهها. یادمه حدود ۱۸ سال پیش که من دانشگاه قبول شدم شیراز، این بچه چقققددددرررر پشتم گریه کرد و به زور تونستن آرومش کنن اون شب. سه چهار سالش بود. و بعدها هم هر وقت میامدم خونه باز که میرفتم بی تاب میشد و گریه میکرد، تنها راه آروم کردنش این بود که وقتی میام براش از شیراز سوغاتی و خوراکی...
-
خوابی که آرزوست
پنجشنبه 17 مهر 1404 22:48
قشنگ ترین و لذت بخش ترین خواب اونیه که نمیتونی بخوابی اما مثل چی خوابت میاد و ذره ذره میخوابی بیدار میشی ، و چقدر شیرین و عمیق اما اعصاب خوردکن. من هر شب بین ۹:۳۰ تا حدودا ۱۰:۳۰ تو این برزخ شیرین هستم. و چققققددددر دلم میخواست یه بار میتونستم بخوابم وقتی تو اوج خواب آلودگی هستم، فارغ از اینکه ساعت چنده و آیا وقت خوابه...
-
رمان فارسی
پنجشنبه 17 مهر 1404 09:38
دلم میخواد یه رمان ایرانی بخونم منو ببره به سالهای بیخیالی، سالهای عشق های آبکی و الکی. سال های خوش نوجوونی. شاید همت کنم بامداد خمار رو بخونم، چون خیلی دوسش دارم. هرچند سوز هم زیاد داشت. و بین این همه مشغله یه چالش جدید دیگه برا خودم بوجود بیارم. البته میخوام باش حالم خوب بشه نه اینکه بیشتر عذابم بده. چند تا فیلم...
-
روتین
چهارشنبه 16 مهر 1404 21:49
این هفته که کلا به جلسات کاری گذشت. جلسه دیروز که یه کارگاه آموزشی بود خیلی بد بود. اعلام کرده بودن از ۵ تا ۸ . بعد از ۵ تا ۷:۳۰ رو یه صندلی بشینی که راحت نباشه دیگه میدونید چی میشه. اونقدر کمر و پاهام درد گرفت و اذیت شدم که تو ۸ ساعت کار صبح تو مدرسه، اذیت نشده بودم. غیر از یک ساعت اول که مفید بود و سخنرانش یه خانم...
-
هنوز هم ...
شنبه 12 مهر 1404 20:01
دامادمون رفت دنبال خرید حصارهای شاخ گوزنی که رو در و دیوارها میزنن. خدایی اگه دامادمون تو خیلی چیزا اقدام نکنه ما داداش دلسوز و سریع الاقدامی نداریم. دیروز از صبح زود رفته بود دنبال خرید و بعد از ظهر با داداشم تا شب گیر جوشکاری شاخ گوزن ها بودن. میخوایم دوربین یا دزدگیر هم بگیریم. هنوز داداش و عروس خونه مون هستن....
-
عمر کوتاه آرزوها
چهارشنبه 9 مهر 1404 20:03
این خونه و وبلاگ همیشه برام مهم و ارزشمند بوده با حضورتون. اما گاهی به شکل خاصی دلتنگ اینجا و شما میشم. یه جورایی برام از خواهر هم نزدیکتر میشید. و میام چیزایی رو مینویسم که به هیچ کس نمیگم. درددل میکنم ، غُر میزنم ، از شادی و غم هام میگم، از شکست و موفقیت هام، از هیجانم برای ادامه و از خستگیم برای یک جا موندن. چند...
-
از یکشنبه های آف ساره
یکشنبه 6 مهر 1404 11:40
منو از ۶ مهر میخونید. یکشنبه ها آفمه. اگه برنامه تغییر نکنه میتونم بگم برنامه امسال خیلی بهتر پارسال. فقط زنگ آخر روز چهارشنبه رو جابجایی از مدرسه به مدرسه دارم. و یه روز زنگ خالی هم اشتباه نکنم روز دوشنبه دارم. هوا دوباره گرم شده البته نه مثل تابستون، مثلا میشه ساعات زیادی رو بی کولر سر کرد. خیلی دارم رو آرامش خودم...
-
چای عشق پهلو
پنجشنبه 3 مهر 1404 17:37
دلم می خواهد شعر بسرایم... آواز بخوانم ... نرم و سیمرغ وار برقصم... موهایم را به باد بسپارم ... قلبم را به روشنی مهتاب ... دلم عاشقی های پاییز را می خواهد ... قدم زدن بر برگ های زرد و نارنجی ... خش خش برگ های خشک پاییزی ... نشستن کنار رود روان ... دست بردن بر گرمای آتش هیزم سوز ... و یک فنجان چای عشق پهلو ... و...
-
هوا عالی
چهارشنبه 2 مهر 1404 06:35
اینقدر پست دیروز رو تند و بی تمرکز وسط حرف زدن های بقیه نوشتم که یادم رفت بگم سر صف که ایستاده بودیم برای آشنایی با بچهها، چه هوای خنکی می وزید. اگه بگم سالهاست ما تو این تاریخ خنکی پاییز نداشتیم دروغ نگفتم. ما معمولا تا آبان هم گرما و شرجی داریم . اما دیروز و امروز خیلی خنک شده و هوا دو نفره. وای که الان تو شیراز و...
-
یک مهر
سهشنبه 1 مهر 1404 20:36
خدا رو شکر امروز خیلی سبک و راحت گذشت. سر هر کلاسی رفتم با خنده و روحیه شاد مسائل مربوط به کلاس و سال تحصیلی رو توضیح دادم و سعی کردم تو دل شاگردان جدید کانال عاطفی ایجاد کنم. مسلما فقط همین یه جلسه کافی نیست و باید تداوم پیدا کنه . و من تلاشم بر همین موضوع هست که انشاالله سال تحصیلی خوبی داشته باشیم. هنوز برنامه...