-
پینوشت
یکشنبه 12 مرداد 1404 12:46
زینب جان کامنت رو خوووب اومدی. آره من اهلش نیستم برق هم نرفت بچهها. من ماهی هام سرخ کردم. حالا خدا میدونه کی برق بره. دیگه به برنامه ای که میدن هم پایبند نیستن و نمیشه اعتماد کرد و برنامه ریزی هم نمیشه کرد . خدایا نجات مون بده .
-
شیرینی و نبات
یکشنبه 12 مرداد 1404 11:36
امروز با دلم اومدم اینجا نه با دستم. دلم تنگ شد برای اینجا و نوشتن. شاید حرف خاصی نباشه جز اون روتین همیشگی. البته دیروز رفتم اون سفارش آبرنگ رو پست کردم برسه دست مشتری. با دو تا خواهرا از یه ست شومیز شلوار خوشمون اومد و اونم سفارش دادیم که انشاالله تا آخر هفته احتمالا برسه. تکنیک مدادرنگی رو با طرح یه عروس هلندی دارم...
-
روزمره
دوشنبه 6 مرداد 1404 20:22
تقریبا کل این مدت رو مهمون و رفت و آمد داشتیم . هم بخاطر عیادت ماما هم بخاطر چهلم عمو کوچیکه. کارام خیلی زیاد شده بود البته دخترا سعی میکردن کمکی برسونن اما درهر حال آشپزی و مدیریت همه چیز تقریبا با من بود. و این بار وقتی سفره از اینور پذیرایی پهن میشد تا اونور، حس میکردم اینا همه مهمان من هستن و رو سفره ای نشستن که...
-
تالاب
سهشنبه 31 تیر 1404 13:00
حقیقتا نمیدونم چی بنویسم. با اون همه کامنتی که پر از محبت بود مواجه شدم و البته کامنت اون خواننده محترم که از خوندن کامنت شون تعجب کردم. و نمیتونستم اون همه کامنت رو ندیده بگیرم و تایید نکنم. ولی برام سخت بود تک به تک جواب طولانی بدم . واقعا از محبت تون ممنونم. خدا رو شکر که دوستان خوبی مثل شما دارم. از طرفی هم دلم...
-
کامنت یه دوست و جواب من
یکشنبه 22 تیر 1404 16:25
ببین ساره جان یعنی مادرت تو سن ۷۰ سالگی هم حق نداره برای خودش زندگی کنه؟ یعنی چی حالا صبح زود صبحانه میخوره میخاد کجا بره؟ حقشه ک الان تنها باشه طفلی.شما اونجا اضافه ای.کجای دنیا دختر بالای ۴۰ سال هنوز تو خونه مادرشه همش نق میزنی فقط.قطعن ی راهی برای رفتن از اون خونه بوده ولی تو بین بد و بدتر موندن اونجا رو ترجیح دادی...
-
خدایا بطلب مرا...
سهشنبه 17 تیر 1404 17:48
من تقریبا هر روز به وبلاگ هایی که میخونم سر میزنم. گاهی کامنتی میدم گاهی هم نه. هفته پیش نذری داشتیم. یه روز شله زرد یه روز زرشک پلو. مشغول اون بودیم . تقریبا دخمل هر روز میاد و وقت زیادی رو باش سر میکنم. و چه ذوقی میکنه برام قربونش. زندگی پر حرف و حدیث. حرف ها و تماس های مربوط به مشکلات و پیش آمدهای کاریم، که گاهی با...
-
چارت شغلی من
سهشنبه 10 تیر 1404 23:25
انگار چند وقتیه چارت کار و بار و درآمدم دچار بی نظمی و عدم ثبات شدید شده، دیگه از بیکاری و نداشتن درآمد دارم کم کم میترسم، رئیس قلمچی درخواست منو زیاده خواهی تلقی کرد و با درخواست افزایش دستمزد توافق نکرد و بم گفتن که قبول نکرده و این یعنی عدم ادامه همکاری. خب منم گفتم باشه من دیگه نیستم و از شرایطم کوتاه نمیام....
-
رخوت
پنجشنبه 5 تیر 1404 12:28
دچار رخوت بدی شدم . کار زیاد دارم اما میلم به هیچ کدوم نیس. از طرح نقاشی که مونده ، البته دو هفته ای که گذشت بخاطر قطعی نت استاد تنفس اعلام کرده بود، و من با وجود اون تنفس دو هفته ای هنوزم از برنامه عقبم. از پیراهنی که برای دختر دست به کار شدم با ذوق و شوق و اذیت کردن های چرخ خیاطی باعث شد بذارمش کنار و جلو چشمم هر...
-
سهم من
شنبه 31 خرداد 1404 12:27
دلم میخواد کمی از حال جنگ زده دلم اینجا بنویسم. خدا میدونه شاید این آخرین نوشته باشه و طلوع پیروزی رو نبینم و تو جشن آرزوها نباشم. شایدم خوش اقبال باشم و همه روزهای خوش آینده رو لمس و زندگی کنم. همسن های من بچه های جنگ هستن. من هنوز مدرسه نمیرفتم و یادم میاد هواپیماهای جنگی قشنگ از رو سر من و مامانم رد شدن. حافظه...
-
کوله فرار
چهارشنبه 28 خرداد 1404 09:31
حس و حال هیچ کاری رو ندارم. اینجا به وخامت جاهای دیگه نیس. همه اخبار رو دارن و نیازی به توضیح نیس. کوله بستن رو هی عقب میندازم و اصلا دلم به بستن کوله فرار نیس. من کوله سفرهای مجردی م رو هنوز نبستم ... حالا کوله فرار باید ببندم. فرار برای آدمی که دو تا پای سالم داره به نسبت کار راحتیه. اما من با پاهای بسته خواهر و...
-
آنچه در تقدیر نیس در تقویم نیس
دوشنبه 26 خرداد 1404 11:08
جمله سرتیتر از خودم درآوردم. پنجشنبه رفتیم که براتون تعریف کردم. جمعه صبح خبر حملات رو شنیدیم ولی گفتیم ما که اومدیم دیگه بمونیم طبق برنامه. فقط بعد ظهر رفتیم تا پل زمان خان تو شهر سامان شهرکرد ، خیلی جای قشنگی بود. شام خورده بودیم که زنگ زدن گفتن عمو کوچیکه بعد عمل روده فوت کرده. روز بعد جمع کردیم و ۱۰ شب خونه بودیم....
-
سفرنامه چغاخور... روز اول
پنجشنبه 22 خرداد 1404 22:03
دیشب رو که فکر کنم دو ساعت خوابیدم روز قبلش هم خواب خوب و کافی نداشتم. از سه شب بیدار بودم دیگه ۳:۳۰ من و ماما پا شدیم که کارا پیش ببریم که سر قرار با دو تا داداشا ساعت ۵ از خونه دربیایم. یکی یکی کارای خواهرم رو و داداشم رو کردم. کوچیک و بزرگ . هی اینو بیار اونو ببر . بعد رفتم آماده شدم . تا داداشا برسن و وسایل تو...
-
بالاخره چغاخور
چهارشنبه 21 خرداد 1404 22:01
بچهها ما فردا قراره ساعت پنج صبح بریم سمت چغاخور، چغاخور منطقه ای در استان چهارمحال و بختیاری هست . ۴۴ کیلومتری بروجن و ۶۵ کیلومتری شهرکرد قرار دارد. این تالاب در نزدیکی شهر بلداجی و در مسیر جاده شهرکرد به خوزستان، در استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است. دیگه خدا بخواد رفتنی شدیم. فرصت خوبیه که قلمچی هم کلاس ندارم...
-
مهمون ساره
دوشنبه 19 خرداد 1404 14:01
دو روز پیش رفته بودم خرید ، هوا گرم بود منم خسته بودم . کنار مغازه تره بار، یه کافه رستوران به سبک سنتی هست، خب چون همیشه میرم خرید تره بار، همیشه هم از کنارش رد میشم. یه بار تو اوایل افتتاحش رفتم دکور داخلش رو ببینم، خیلی قشنگ بود، دورتادور تخت چوبی چیده بودن با گلیم و جاجیم پوشونده بودن و دکور در و دیوار و همه چی...
-
مدرسه تمام
پنجشنبه 15 خرداد 1404 21:42
مدرسه و کاراش تموم شد شکر خدا. دو مدیر شفاها کلاسای سال بعد رو بم ابلاغ کردن، بماند که چه حرصی دادن منو این مدت. و نمیدونم کدوم شون دوست کدوم دشمن. خیلی سعی کردم به زیور بفهمونم که دلم به کار مدرسه نیس ولی گفت تو نباید برای چنین آدم های تازه به دوران رسیده کوتاه بیای. و هیج خطایی نداشتی و من هرجا میرم میگم تو بهترین...
-
کارگر مزرعه
جمعه 9 خرداد 1404 14:41
گاهی خودم از خودم تعجب میکنم که از صبح که بیدار میشم تا ۱۲ شب که میخوابم، چققققددددررر کار انجام میدم. یعنی چه جوری میتونم سرپا باشم و این همه کار کنم. بدو بدو بین کارای تو خونه و بیرون خونه. چند وقتیه هم ناخوشی های مامان باعث میشه حتی شب ها نتونم حتی به حالت قبل که بد بود ، بخوابم یعنی شرایطم بعضی شبا خیلی بدتر هم...
-
تابستان لذت بخش
جمعه 2 خرداد 1404 19:26
جواب سونو رو بردم پیش همون پزشک فوق تخصص داخلی که از عید زیرنظرش بودم. خب همون چیزایی که تو پست قبل گفتم رو گفت و گفت باید بقیه درمان رو پیش متخصص زنان برم . تخمدان راست یه فولیکول داره . تخمدان چپ کوچیک تر از حد طبیعی شده. و خب خطر جانی نداره ولی به قول دکتر امکان نازایی رو بالا میبره . چی بگم والا. اگه بگم برام مهم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 22:11
بالاخره دیروز نوبتم اوکی شد و آزمایش رو نشون دادم . کم خونی داشتم و دکتر گفت نارسایی تخمدان داری. سونو نوشت که اونم امروز صبح رفتم انجام دادم . تو شرح گزارش گفته شد که تخمدان سمت راست فولیکول داره ، و ... . فردا صبح دوباره میرم پیش دکتر که ببینم ایشون چی میگن ، اونروز هم برام دو مدل مکمل نوشت . احتمالا فردا هم یه سری...
-
پراید مچاله ذهنم
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:31
امروز خونه م ، چند روز قبل هر روز برا یه کاری مدرسه بودم با اینکه روزای عدم حضورم بود. برگه هم تصحیح کردم مال نهمی هارو . دیروز هم دانش آموزان منتخب دو مدرسه م رو بردم جشنواره خوارزمی اما متأسفانه مقام نیاوردیم. چون یه تیم از مدارس خاص و فقط یه تیم از مدارس دولتی انتخاب کردن. وگرنه اگه بر اساس رتبه بندی بود حتما یکی...
-
شب نوشت
جمعه 19 اردیبهشت 1404 22:49
واقعا نمیدونم از چی و کجا بنویسم . به شدت شلوغ پلوغم هم از نظر کاری هم فکری . فشار روانی زیادی رو متحمل میشم . حتی وقت نکردم آزمایشم رو ببرم دکتر. همش خسته م از بس بدو بدو دارم . وقتی هم خونه م تلافی نبودنم درمیاد ، آخرش هنوزم میگن تو که همش نیستی. فکر جدا شدن از قلمچی درونم خیلی قوی شده ، فقط منتظرم حقوقم رو بدن بعد...
-
خواب عمیق
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 20:21
در ادامه آشوب های کاری که برام پیش اومده ، تو یه مکالمه تلفنی با یکی از نیروها و درعین حال دوست قدیمی در قلمچی، اون گفت که قراره کلاسای خصوصی که تو گفتی وقت ندارم رو بدن به اون نیروی جدید، ولی راجب تقسیم کلاسا حرفی زده نشده، ولی گفت تو اصلا ناراحت نباش، تو پشتت به خودت و اسمت گرمه، تو الان عین یه برندی، تقریبا تو کل...
-
سخت کوشی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 06:52
در ادامه آشوب های کاری که برام پیش اومده ، تو یه مکالمه تلفنی با یکی از نیروها و درعین حال دوست قدیمی در قلمچی، اون گفت که قراره کلاسای خصوصی که تو گفتی وقت ندارم رو بدن به اون نیروی جدید، ولی راجب تقسیم کلاسا حرفی زده نشده، ولی گفت تو اصلا ناراحت نباش، تو پشتت به خودت و اسمت گرمه، تو الان عین یه برندی، تقریبا تو کل...
-
آشفتگی کاری
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 10:45
بچه ها خییییلی خستهم. این یه ماه مشکلات کاریم زیاد شده . مدیر مرضیه همون مدیری که امسال اومد انگار روم زوم کرده، یه بار میگه فیلم جشنواره خوارزمی سطحش پایینه، یه بار میگه خانواده ها گفتن به بچهها زیاد استراحت میدی، و جوری تو قالب مدیر بودن خودش میره انگار نه انگار من همکارشم. گفتم من همه کارام رو میکنم و دانش آموز...
-
اعلام حضور
چهارشنبه 27 فروردین 1404 09:54
بخاطر گرد و خاک خیلی افتضاح دیروز و امروز تعطیل شده ، دیروز که آفم بود ولی امروز سر کلاسم. روزگار به تکرار داره پیش میره و خبر و اتفاق خاصی نیست. چند مورد اعصاب خوردی الکی تو قلمچی و یکی هم تو مدرسه داشتم. که درنهایت میدونم تو همه محیط های کاری وضع اینجوره. اما به شکل جدی دارم به کم کردن کارم یا حتی تغییر کار فکر...
-
پوش پوش
سهشنبه 19 فروردین 1404 11:58
پوش پوش بعد از شش روز غذا نخوردن ، دو روز آمپول زدن، الان چهار روزه که رفته و دیگه برنگشته. خیلی ناراحتم. همه این سالها بودنش، مراقبت کردنش، بغل کردنش و محبت و انرژی ای که انتقال میداد رو هی یادم میاد و بغضم میگیره. پیش خودم میگم تو همممه کاری براش کردی ، تو این سالها چند بار به شدت مریض شد و حتی تو سالایی که بابا...
-
اووووپسسس
شنبه 16 فروردین 1404 06:49
اشتباها از ۵ صبح بیدارم . گوشی آلارم قدیمیه رو تنظیمات خودکار بود. الکی یه ساعت زودتر بیدار شدم واقعا فاک . یه عامل به خستگی امروز اضافه تر شد.
-
پایان تعطیلات نوروزی ۰ ۱۴۰۴
جمعه 15 فروردین 1404 22:34
تعطیلات تموم شد و از فردا روزهای کاری شروع میشه، رو هم یه ماه با دانش آموزان هستیم و بعدش تو فرجه و امتحانات میریم تا آخرای خرداد. انشاالله بقیه سال تحصیلی هم خوب پیش بره . باید تا سال دیگه واقعا درمورد شرایط کاریم تصمیم گیری درستی کنم . حال اون گربه ای که دکتر گفته بود سگ گازش گرفته الان عالیه ، زخمش کاملا بسته شد ،...
-
سلام سلام
شنبه 9 فروردین 1404 11:58
هفته پیش نمیدونم دقیقا چند شنبه بود عروس و داداش بعدظهری اومدن به من و اون داداشم اصرار کردن بریم تا دیلم، اونجا خییییلی شلوغ بود، فقط تونستیم دو تا مجتمع خرید بریم ، برای دخمل دو دست لباس گرفتن . دور دور زدیم و برگشتیم و ۹ شب خونه بودیم. طراحی سؤالات پیش نوبت رو شروع کردم و کلی از وقت و انرژیم رو گرفته. مهمان خاصی...
-
یک فروردین ۱۴۰۴
جمعه 1 فروردین 1404 16:38
سال نو همگی تون مبارک . الهی سال خیلی خوبی بشه برای همه مون . یه سال سخت دیگه رو پشت سر گذاشتیم . باختیم و سوختیم و اشک ریختیم و جنگیدیم ولی نشکستیم چون هنوز روزنه امید و کورسوی پیروزی تو قلب مون هست و با همون پیش میریم و چشم میدوزیم به فردایی خیلی بهتر . خدایا خودت صدای دلمون از آرزو به خاطره و شکرگزاری تبدیل کن ....
-
تمیزکاری
جمعه 24 اسفند 1403 19:31
دیروز تمیزکاری رو از پذیرایی شروع کردم. خب دستم به پنکه و کولر نمیرسید، خواهرم از همون جایی که نشسته بود گفت پس پنکه چی ، گفتم والا من قد و توانم به پنکه نمیرسه چیزی رو که میتونم انجام میدم به بقیه ش کار ندارم ، گفت خب اگه کسی بیاد خونه کثیفی پنکه و کم و کسری رو از چشم تو میبینه، عصبانیم کرد اما به زور خودمو کنترل...