دلم یه محفظه میخواد برم توش چند ساعتی نه کسی رو ببینم و نه با کسی حرف بزنم و نه صدایی بشنوم ، اینو نوشتم به ذهنم رسید که چقدر قبر با این محفظه ای که حرفش زدم شباهت داره هاااا .
ناشکری نمیکنم اما خیلی خونه مون شلوغه ، حالا خوبه من نصف تایم خونه نیستم . آدم واقعا نیاز به سکوت و آرامش حداقلی داره .
ولی من بعد خوب شدن کمرم ، هر شب وقتی میرم تو جام و برای هر پهلو به پهلو شدن بدون درد خدا رو شکر میکنم . و وقتی صبح بدون درد از جام بلند میشم هم خیلی شکر میکنم . برای بالش و رختخواب و پتوم و برای هوای خنک و سرد کولر .
اون روز زنگ زدم به موسس مدرسه هام ، رئیس بزرگ که دخترش پیشم خصوصی میومد. چقدر ازم تشکر کرد . چقدر تعریف و تحسین و تشویق کرد . حتی گفت خودت رو برای کتاب های متوسطه دوم آماده کن ، نیرو لازم داشته باشیم تورو ببریم ، چون واقعا قبولت دارم و بعد چند سال یه دبیر زبان دلسوز و سخت کوش گیر آوردم . من خییییلی ذوق کردم ، همه این تعریف ها از دهن رئیس بزرگ بود و خب خیلی ارزشمند. و من ازین حرفا انرژی میگیرم برای بهتر شدن نه غرور برای به حاشیه رفتن .
دیروز پریروز خیلی مودم پایین بود . دلم گرفته بود . چقدر دوس داشتم با کسی حرف بزنم . امروز در ادامه اون دلتنگی گریه کردم ، لابلای اشکام طراحی رو هم پیش بردم . الان بهترم . خوبم .
سلام
چطوری؟خوبی؟
کجایی؟ازت خبری نیست
سلام عزیزم
مرسی که فکرم هستی . صبح نوشتن پست رو تو رختخوابم شروع کردم . یه جمله ته ش مونده بود ، به تأخیر افتاد تا همین حالا که پستش کردم .
ممنونم ازت
امیدوارم به ارزوهات برسی
ممنونم
سلام همیشه به خودت انرژی بده
و حال خوب خوشحالم که خوبی
ممنونم از همراهی همیشگی ت عزیزم