حرفی نمانده باقی

حالم به نسبت بهتره اما کاملا خوب نشدم . گاهی تب میکنم . ضعف بدنی دارم . و هنوز صدام نرمال نیس چون اصلا به گلوم نتونستم استراحت بدم . صبح و عصر درحال تدریس و حرف زدن بودم . استراحت نداشتم واقعا . غیر اینکه بیخیال چندتا کار شدم تو خونه بقیه کارا روتین انجام شد . هنوز شنوایی و چشایی م مشکل داره . 

اصلا جون و وقت وبلاگ اومدن نداشتم بچه ها ببخشید . 


متأسفانه این بار کارم تو چالش امتیاز نیاورد و خیلی تو ذوقم خورد . اصلا فکرش نمیکردم . استاد ترکیب نقاشی و کالیگرافی رو نپسندید و گفت ارزش کار هنر نقاشی رو با نوشته از بین نبرید . 

نظر ایشون محترم . اما احساس کردم زیادی سخت گیری کردن تو قضاوت شون . 


بقیه زندگی و کارا رو همون دور تند و تکراری پیش میره . 

صبح ها با سرویس میرم . اما هیچ وقت جا گیرم نمیاد و سرپا هستم تا برسم . 

کارای طراحی نقاشی و طراحی سوال همچنان ادامه داره . 

خبر خاصی هم نیس . الان خیلی خسته م و خوابم میاد . اما هر شب حتی وقتی مریض بودم باید منتظر بمونم داداش بیاد شام بدم بعد بخوابم . تو این مدت مریضی فقط یه شب گفتم به من چه و قبل اومدن شون رفتم تو جا . 


حرف دیگه ای نیس . شب تون خوش . 

آخرین سنگ دومینو

نیافتادن آخرین سنگ دومینو بخاطر قدرت اون نیس ، بلکه بخاطر اینه که وقتش نرسیده که بیافته . باید آخر صف منتظر بمونه که با فشار یه موجی که خیلی جلوتر شروع شده به زمین کوبیده بشه . ساره هم عین اون سنگ آخره . ایستادنش از قدرت نیس بلکه هنوز وقتش نشده که بیافته .  

بعد مامان ، خواهرم و حالا من مریض شدیم . از دیروز تب و لرز شدید کردم با استخون درد . هیچ کاری نکردم . خودمو مجبور به انجام خیلی کارا نکردم . فقط یکی دو بار کار خواهرم یا داداش . کل این هفته هم عروس خونه بود بنده خدا آشپزی کرد . حتی سه شنبه که من خونه بودم گفتم بذار من امروز آشپزی کنم قبول نکرد. حالا یه خونه جارو نشده و یه فر کثیف رو دستم مونده . از فردا هم صبح مدرسه م تا ببینیم سه شنبه چی پیش میاد. 

مامان با لحن ناراحتی میگه ساره هم مریض شد . یه کارایی می‌کرد حالا مریض شد. یعنی نگران حال بد من نیس نگران کارایی هست که نمیتونم انجام بدم . انگار من رباتم با گارانتی مادام العمر.  وقتی یه وسیله تو خونه خراب میشه ، صاحبخانه اونو تعمیر میکنه چون کلی ازش خدمات میگیره وگرنه براش مهم نبود . حالا داستان منم اینه . خیلی ناراحتم . دورنمای  تنهایی  و پیری خودمو رو تو همین روزای مریض شدنم میبینم . کسی رو ندارم برام تب کنه یا ازم مراقبت کنه . 

یعنی به ذهنش خطور نمیکنه که منم مریض میشم و خب قاعدتا باید استراحت هم بکنم . 


کار چالش آماده شد و استاد درحال ارزیابی  کارها هست . تا الان نتونستم تکالیف این هفته رو دست بزنم . 

کارای مدرسه هم خیلی فشرده ست و گاهی تو مرتب کردن کارام حس گیجی میکنم . احساس می‌کنم بچه های پارسال زرنگ تر بودن ، البته هنوز موفق نشدم امتحان بگیرم که قضاوت درستی کنم اما ظاهر امر اینجور به نظر میرسه . هشتمی ها شاگردای جدید من هستن و فعلا از روندشون خیلی راضی نبودم . 


جمعه

امروز هم کلی کار و آشپزی  داشتم . 

ماما حتی یه تشکر خشک و خالی نکرد . کل صبح تا همین الان خواب بوده و فقط اومده نشسته پای سفره . 

مامانم به شدت میل به نشستن داره که فقط ازش پذیرایی  بشه . بارها میگه خوش به حال فلانی دست به سیاه سفید نمیزنه . 


خواهرم کلی تشکر کرد و گفت اخیرا  روزایی که خونه ای من طعم آرامش  و مزه غذا رو میفهمم . گفت الهی دلت به آرامش برسه . فکر کن تو نبود من جو خونه چقدر سنگین و شلوغ و بی نظم شده که به این نتیجه رسیده . 


ظهر نخوابیدم و مشغول طراحی سوال شدم . ۵ تا کلاس هشتم دارم که فعلا دو تا اوکی کردم و ۴ تا نهم . ببینم تا شب چندتاش میتونم اوکی کنم . 


یه تکلیف از ۴ تا تکلیف طراحی استاد رو هم انجام دادم دیشب . امشب هم انشاالله میشینم پای کار بعدی . 


سعی میکنم زود به زود بنویسم هرچند کوتاه . 

اسمش رو نمیدونم چی بذارم

روزها تند و شلوغ میگذره  مثل همیشه به بدو بدو . روزای تو خونه بودنم  هم فرقی با سرکار بودنم نداره حقیقتا .

اصلا یکی از دلایل مهم سرکار رفتن من ، فرار از محیط خونه ست . 


مشکل سرویس پیدا کردم . چون شرکتی نیستم . جالب اینه که فقط من نیستم که غیرشرکتی ام . و فقط سه روز این هفته رو باش رفتم . هربار سوار شدم گفت کارت سرویس داری؟ دیگه روز آخری بش گفتم آقا من فقط در کل هفته سه روز با شما میام درست نیس هربار این سوالو بپرسید ، مگه فقط من غیرشرکتی ام . ایشون هم گفتن مثلا انجام وظیفه میکنن و مامورن و معذور . گفتم با بقیه هم اینقدر دقیق برخورد کردید گفت بله . درصورتی که دو معلم دیگه تو سرویس هستن تو مقطع دبستان و کل هفته رو باش میرن . 

به مسئول اصلی زنگ زدم پیام دادم جوابم ندادن . 

تصمیم گرفتم همین چهار روز رو با آژانس برم منت سرم نباشه و بی احترام نشم . البته به داداشم که تو شرکت کار میکنه گفتم ، زنگ زد با اون مسئول اصلی ، اون هم بهانه آورده بود و درنهایت قرار شده داداشم برای کارت سرویس اقدام کنه اگه بتونه از آشنایی خودش برام بگیره .  خیلی دیگه بابت این موضوع  خودمو حرص نمیدم فوقش اینه که سیصد چهارصد تومن ماهیانه پول فقط رفت بدم . چون برگشت بچه‌ها میان دنبالم . 


اینجا شرکتی ها حتی پول نفس کشیدن شون رو هم از شرکت میگیرن . درواقع شرکت بشون میده . 


آدم که بزرگتر میشه تازه میفهمه خیلی چیزا ارزش اونقدر حرص خوردن نداشته و نداره واقعا . من حتی به جنگ هم فکر نمیکنم با اینکه میدونم بزرگی و تبعات  این فاجعه بر کسی پوشیده نیست.  


دیروز و پریروز  جلسه اولیا معلمان بود ، یکیش با قلمچی  تداخل داشت و نشد برم و فقط یکی را رفتم . 


تایم طراحیم  رو عوض کردم . حدودا ۹:۱۰ شب که میرسم خونه شاید یه شامی بخورم شاید نه ، صورتم میشورم مسواک میکنم و بعد میشینم پای طراحی  تا داداشا بیان و کار شام تموم بشه دوباره میشینم تا حدودا ۱۲ شب و بعد میرم میخوابم .  اینجوری تایمم به انتظار  اومدن اونا و الکی گشتن تو اینستا نمیگذره . تو این فصل من حدودا ۳ ساعت مصرف کمتری از گوشی رو دارم . تو گزارش مقدار مصرف هفتگی این مشخص میشه که هر هفته استفاده از گوشیم کمتر بوده  .اینجوری منم مجبور نیستم تو اوج خستگی تازه ۱۱ یا ۱۱:۳۰  که سرویس شام تموم میشه ، بشینم پای کار . 


ماما سرما خورده و کار من از اون چیزی که بود هم تا چند روزی بیشتره . 

فرصت نمیکنم ورزش کنم و این موضوع  ناراحتم میکنه . 

از غرهای ماما حتی درطول روز پای کارای شخصی خودم و مدرسه هم نمیشینم تا کلا کارای خونه تموم بشه . 

باید یه سری کوئیز و سوال طراحی کنم . یا ادیتی از سوالات سال قبل . ولی اونم خیلی زمان میبره.  امسال چون برنامه م ریخته پاشه ، هر کلاس جداگانه مجبورم امتحان بگیرم و این یعنی طراحی تعداد سوالات بیشتر و متفاوت تر . 



بغض

جمعه داداشم کلی کار فنر کردن آورده بود خونه که همه مون با هم نشستیم پای کار که بتونه کتاب  بچه‌ها رو در اسرع وقت تحویل بده . از صبح تا ۷ بعد ظهر گیر بودیم واقعا خسته شدیم . من کمردرد  گرفته بودم و مجبور شدم قرص بخورم که شنبه اذیت نشم تو مدرسه . 


جمعه مامان به دلایل مختلف برای انجام هر کاری غُر به جون من زد . حالا یکی دوتاش به در بگو که دیوار بشنوه بود ، چندتاش هم مستقیم به خودم بود . سر هر کاری که کرد گفت شما راجب من چه فکری کردید که همه کارا من باید بکنم . منم بش گفتم من سه شنبه و پنجشنبه خونه بودم هرکاری بود کردم ، آشپزی و بشور بساب . بخدا با همه خستگی هام به جای اینکه واقعا استراحت کنم همش گیر بدو بدو هستم که کمکش جبران روزای نبودنم رو بکنم . اما جوری برخورد کرد دیروز که انگار من بچه های خودم رو انداختم رو دستش و رفتم دنبال کارای شخصیم . جالبه که کل روز هم داشتم به داداشم کمک میکردم . حتی طراحی هم نکردم . یعنی بیکار نبودم کلا . بش گفتم اگه میدونی نیرو کمکی لازم داری نفر بیار من واقعا بیشتر از این تایم و انرژی ندارم ، هرکاری هم میکنم انگار  نه انگار . جوری رفتار میکنید که من هیچ کاری تو خونه نمیکنم . 

صبح که میرم مدرسه فقط مجبور میشه رختخواب منو جمع کنه وگرنه من به شخصه هیچ باری رو دوشش نمیندازم . اگه کارای خونه زیاده یا سنگین یه بخشیش به مشکلات خواهر برادرم برمیگرده و من تقصیری ندارم . خدا میدونه چقدر حرفاش دیشب دلمو شکست . و از امشب تصمیم گرفتم رو زمین بخوابم که مجبور نشه صبح رختخواب منو جمع کنه ، تا زمانی که داداش خونه پیدا کنه بره اونوقت میتونم رختخوابم همون صبح بلند کنم بذارم تو کمد دیواری  مثل پارسال . اما حضور داداش و خانمش باعث شده  رختخواب من رو زمین بمونه و مامان مجبور بشه جمع کنه . 


خدایی اغراق نمیکنم ... اما من همیشه نسبت به مامانم توجه بیشتری داشتم تا اون به من . سعی کردم هواشو داشته باشم ، کمکش کنم . اگه ناراحته بغلش کنم ببوسمش.  اما اون .... بارها شده از دوستان و همکارام شنیدم که میرن خونه ، مامان شون براشون میز و سفره چیده ، حتی پیش غذا و دسر گذاشته . من از مامانم هیج وقت اینقدر مراقبت و توجه دریافت نکردم . گله مند هم نبودم ، میگفتم توانش بیشتر ازین نبوده . اما حالا که صداش رو میبره بالا و با خشم و عصبانیت  به من اعتراض میکنه خیلی ناراحتم میکنه . 

چیه آیا توقع دارن بشینم خونه دربست در خدمت شون باشم . هی بشورم و بپزم! 

همش یه هفته ست رفتم مدرسه . 

هرشب تا حدود ۱۲ منتظر اومدن داداش و شام دادن هستم . و ۶ صبح باید بیدار بشم . آیا همه اینا کافی نیست؟