از صبح سرپا بودم تا سه بعدظهر . از روتین صبحگاهی خواهرم ، بعدم جارو و گردگیری. و شروع تمیزکاری یخچال فریزر تا همون سه بعدظهر . هربار ماما گفت یخچال کثیفه بش گفتم روزایی که آشپزی نداری نشسته تکه تکه تمیز کن ، من بیکار نیستم باید یه روز کامل بذارم برا یخچال . اما هیچ کاری نکرد تا امروز که من دیگه ناچار شدم زیر و بم یخچال و فریزر رو ریختم و تمیز کردم . و دریغ از یه دست درد نکنه .
بعدم میگه من خسته شدم از آشپزی و کارای خونه . منم گفتم مگه من از صبح تا حالا پنج دقیقه نشستم بیکار که اینجوری میگی . و بقیه حرفاش رو به سکوت رد کردم . دیگه واقعا دربرابر غُرها و گلایه هاش از کارای خونه مستأصل شدیم هیچ جوره قانع نمیشه که اگه اون نخواد انجام بده پس کی انجام بده . حقوق خونه هم واقعا کشش آوردن نفر از بیرون رو نداره ، عملا باید حدود نصف حقوق رو بدیم به اون نفر .
من موندم چه جوابی بش بدم . هرچی میگم نه قانع میشه نه آروم . دقیقا جوری رفتار میکنه انگار من بچه هام گذاشتم رو دستش رفتم بیرون خونه برا تفریح . حتی ذره ای هم از مشکلات کاری و روحی من خبر نداره . معمولا آدمی نیس بگه چته ، چه خبر ، اوضات خوب پیش میره؟ بخدا خیلی دلم میخواد یکی دل به دلم بده . با غصه هام غصه بخوره ، سعی کنه آرومم کنه . تشنه آغوش پدری و مادری ام .
دیروز برگه های پنج تا کلاس رو تصحیح کردم . لابلای کلاسای بعدظهر تونستم حجم زیادی از کارو پیش ببرم .
امشب و فردا کارم کمتره ، میشینم پای طراحی های این هفته .
برای هفته دیگه سه شنبه از دکتر جلسه خواستم . امیدوارم تداخل کاری پیش نیاد.
اینکه برای اطرافیانت انقدر مفیدی باید حس خوبی باشه
یه بخشیش حس خوبیه یه بخشیش نه
سلام سارهجان.
عجب از این مادرهای ایرانی و مخصوصاً مادرهای جنوب. چرا؟ چون اینقدر که پسردوست هستند، دخترشون رو دوست ندارند. همۀ کارهاشون با دخترشونه. بعد یه کار کوچیک که پسرشون انجام میده، کلی تشکر میکنند. خیلی برات ناراحت شدم ساره. قشنگ درکت میکنم که چه حسی داری. آدم تا یه حد ظرفیت داره برای غرغرشنیدن. بعد از اون یهطور دیگه واکنش نشون میده. به نظرم تنها راهکار دور شدن از اون محیطه. دیوار رو نصب کن ببین توی دیوار مقدار اجارهخونه یا سوئیت یا حتی اقامتگاه چقدره. نگاه کن بیشتر از حد توانت داری کار میکنی. به مامانت بگو اگه من ازدواج کرده بودم وظیفه کی بود که وظایف خونه رو انجام بده. سعی کن باهاش حرف بزنی. بگو اگه این کار رو بکنی، یه روزی طاقتم طاق میشه و میذارم میرم ها. بگو چرا بقیۀ خونواده همکاری نمیکنند. چرا همهش من باید غذا بپزم و بذارم جلوی داداشها. ساره بیا و تحمل کن و از این به بعد یه بار که شام میذاری چند بار سعی کن شامشون آماده نباشه یا نهایتاً سفره رو پهن کن بهشون بگو جمع کردنش با خودتونه. من کار دارم. از سرویس دادن هم خوشم نمیآد. چند بار که این رو بگی حدشون رو میدونند. قشنگ درکت میکنم دخترها از مادرشون انتظار بیشتری دارند که اونها رو درک کنه. باز هم میگم مادرها خیلی لیلی به لالای پسرها میذارند.
سلام عزیزم
بله متأسفانه بسیار پسردوست ..
درمورد مستقل شدن ، قبلا هم گفتم متأسفانه اینجا همه چی خیلی گرونه ، گرون تر از هر شهری تو خوزستان. فقط جا نیس که لوازم اثاثیه ست و از همه مهم تر همت من و جرات تصمیم گیری و دل کندن از آدمایی که بم نیاز دارن چه بخوایم چه نخوایم .
درمورد کارای خونه من خیلی چیزا رو میگم نسبت به قبل بهتر از خودم دفاع میکنم . از زیر بار یه سری کارا در میرم ،
ولی از یه چیزایی عین مرگ نمیشه در رفت . اوضاع خونه ما و آدماش بدجور پیچیده و گره خورده بهم .
سلام ساره جان
خوبی عزیزم؟
تا حالا شده این حرفا رو بت مامانت بزنی؟
هرچی میگم نه قانع میشه نه آروم . دقیقا جوری رفتار میکنه انگار من بچه هام گذاشتم رو دستش رفتم بیرون خونه برا تفریح . حتی ذره ای هم از مشکلات کاری و روحی من خبر نداره . معمولا آدمی نیس بگه چته ، چه خبر ، اوضات خوب پیش میره؟ بخدا خیلی دلم میخواد یکی دل به دلم بده . با غصه هام غصه بخوره ، سعی کنه آرومم کنه . تشنه آغوش پدری و مادری ام .
پیشنهاد من اینه که یه بار که مامانت داره غر میزنه دقیقا همین جملات رو بهش بگی!
شاید هیچ اثری نکنه ولی دلیلی نداره خشمت رو بروز ندی!
سلام عزیزم خوبی دخمل خوبه
آره پیش اومده گفتم ... گفتم من از مشکلاتم حرف نمیزنم از کمبودهام از خستگی های شخصی و کاریم و این دلیلش این نیس که پیش من همه چیز خوبه ، بلکه گوش شنوا و حامی وجود نداره . گفتم فکر نکن تو غر میزنی یعنی حالت بده ، و من چون سکوت میکنم پس حالم خوبه نههههه بلکه گوش شنوا و دل دردمند ندارم
عکس العملش فقط سکوت بود باورت میشه . اینجوری بیشتر حس بی محل شدن بم دست داد . که حتی وقتی نالیدم کسی به ناله من دردش نگرفت
ساره جان سلام، من خواننده خاموشام، مدتهاست دنبالت میکنم، ولی در پیام دادن تنبلم متاسفانه
راستش بارها فکر کردم چطور میشه انقدر تو تحت فشار نباشی… البته مسلما تمام اونچه که ما ازشرایط تو خانوادت میدونیم همه چیز نیست. ولی به نظرم میرسه وقتی مامانت هم درکی از همراهی و کمک بهت ندارن، یه جلسه با همه خواهر برادرات بذارین و تو حرفاتو بزن شرایط خونه شما تو مقصرش نیستی که تو جورشو بکشی، چون مستقل نشدی که وظیفه تو نیست. باید همه سهمشون رو برای هندل کردن کارها بدن یا زمان بذارن یا تو هزینه مشارکت کنن…امیدوارم نظرم ناراحتت نکرده باشه
و به نظرم حساسیت خودت و مامانتو به تمیزی کمتر کن یخچال کثیفه خب باشه تو یه خانم شاغلی با هزار مشغله و همینطور انگار چند تا بچه نهایتا ماهی یکبار آشپزخونه رو نظافت کلی کن نه اینکه یک روزتو بذاری برای یخچال، واقعا خانمهای شاغل با بچه هم شرایط بهتری نداره خونه زندگیشون مگر کمک داشته باشن. خودتو درک کن و کمتر نگران تمیزی باش.
سلام ارغوان جان مرسی که هستی و خاموش منو همراهی میکنی
بله خیلی چیزا رو نمیشه واضح گفت و نوشت
اگه مامانم یه ذره بیشتر از نظر روانی هوای منو داشت ، من حتی تو کارا انرژی مثبت بیشتری میگرفتم . ولی وقتی میبینم من براش کمرنگم و گاهی از یه تشکر و تعریف دریغ میکنه من حالم بد میشه و دلم نمیخواد کاملا در اختیار باشم و سرویس بدم .
درمورد اعضای بیرون خونه اصلا روشون حساب نکن . همیشه زندگی عادی و متوسطی داشتن و باید شکر کنیم که زندگی شون میگذره و دیگه از ما طلبی نداشته باشن . اینجا یه چیز رو نمیتونم حتی بت بگم .
شما منو ناراحت نکردی عزیزم
درمورد حساسیت به تمیزی هم ، واقعا وسواسی در کار نیس . یه چیز نرمال که باید پیش بره
ساره جان خداقوت.متاسفانه همون بیماری خواهر برادرتون مساله را پیچیده میکنه وخب حقیقتا جز صبوری هم راهی نیست.به مادرتون هم حق بدید همسر مهربان وهمراهی نداشته،از لحاظ مالی دست وبالش همیشه بسته بوده ،درین سن وسال هم خب اکثرا دیگه همسن هاشون تو خونه تنها هستند و اشپزی و.. چندانی ندارند که خب ایشون علاوه بر خواهر برادر بیمارتون عروس هم اضافه شده .توان روحی وبدنی مورد نیاز خونه به این شلوغی و پرکاری هم برای سن ایشون نیست.هم شما وهم ایشون ناخواسته متناسب با سن نمیتونید زندگی کنید
نینا جان میدونم مامان هم تا حدی حق داره ، سن بالا دردهای مرتبط با سنش ، خستگی ها و ناکامی های زندگیش ، سخت گیری های پدر و مریض بودن بچه ها اونو حتما نابود کرده ، حتما یه چیزایی رو درونش از بین برده . و الان بهتر بود استراحت میکرد یا حداقل بارش کمتر و سبک تر میبود. شرایط مالی اجازه آوردن نیروی کمکی رو نمیده و اونم توقع داره بشینه و همه کارا من انجام بدم . و اون کمکی کنارم باشه . چون مسلما نمیذاره صدرصد سنگینی بار رو دوش من بیافته . اما منم راهی ندارم . و کم هم نگذاشتم .
وقتی میگم متأسفانه شرایط مون پیچیده ست یعنی این ... انگار واقعا هیچ راهی وجود نداره