اگه بگم دیروز به اندازه دو روز از خودم کار کشیدم دروغ نگفتم . جارو و گردگیری و خرید و آشپزی و تمیز کردن فر و هود و شستن سرویس بهداشتی و سالاد درست کردن و ظرف شستن ، همه رو خودم انجام دادم . اخیرا روزای تعطیل حتی ظهر هم نمیخوابم ، یا میشینم پای طراحی سوال و تصحیح اوراق یا پای تکالیف طراحی استاد .
دو تا کلاس خصوصی هم رفتم و برگشتم . تا رسیدم خونه فقط مسواک کردم و صورت شستم ، تا اومدن داداشا نشستم پای ادامه کار طراحی سوال و بعدش پای طراحی های استاد . فکر کنم یک شب رفتم تو جام . شام بچه ها هم کالباس بود ، دیگه نیم ساندویچ داداش دوم رو هم عروس آماده کرد . عروس مثل اول کمک رسان نیس ، مثل اول انرژی مثبتش بالا نیس . ولی من سر کردم و اینجا هم دلم نیومد حرف بزنم چون داداش کوچیکه خیلی برام عزیزه و حس میکردم اگه چیزی بنویسم انگار دارم بد اون یا حتی خودم رو میگم . بگذریم . انشاالله میرن سر خونه زندگی شون به خوشی و خوشبختی .
خلاصه اینکه جوری افتادم به جون ساره که انگار روز آخر عمرشه و دیگه وقت نداره به کاراش برسه . البته خدایی هم فشار کار مدرسه و کلاسای بعدظهر جوری شده که نمیشه کاری رو عقب انداخت ، چون برنامه کاری به هم میخوره .
امروزم حمام و لباس شستن و اتو داشتم تا الان .
و باید آزمون های شنیداری رو آماده کنم . اگه امروز پرونده شون بسته بشه عالیه .
و طراحی های استاد .
بچهها من مدتیه خیلی چیزا به جزئیات نمینویسم نه اینکه نخوام بلکه چون تایم ندارم و نوشتن یه چیزایی خیلی سخته تا گفتن شون .
دلم یه پدر با آغوش باز پر از عشق و شوق میخواد .
از اون باباهایی که وقتی میان دم زبانکده یا مدرسه دنبال دخترشون ، بغل به بغل دست دور کمر دخترشون کنار هم راه میرن و لبخند میزنن و من مکالمه شون رو تو سرم تکرار میکنم .
پدر: سلام دخترم خوبی بابایی، خسته نباشی دختر قشنگم . کوله تو بده من میگیرم تو خسته ای .
دختر: سلام بابا خوبی ، مرسی بابایی . چرا دیر اومدی دنبالم .
پدر: ببخش بابا کاری داشتم دیگه تکرار نمیشه بیا دورت بگردم .
دختر: حالا که قول دادی باشه میبخشمت بابایی .
پدر: ای قربونت بشم من بابا .
سلام ساره جون
خوبی؟
خدا رحمت کنه پدرت رو.. روحش شاد
میفهمم چی میگی
امیدوارم اتفاق هایی تو زندگیت بیفته که محبت و عشق به بهترین شکل ممکن وارد زندگیت بشه و حالت همیشه خوب باشه
سلام عزیزم آره خوبم مونا جان
ممنونم
انشاالله برای شما هم دوست عزیزم
در مورد اون احساس خلا برای یک پدر حامی و مهربان، فقط میتونم بگم متاسفم
فکر نکنم این خلا ها هیچوقت پر بشه به طور کامل، فقط میشه احساسات رو دید، و ببینی چه نیازهایی رو ارضا نشده در وجودت داری
قسمتی از این نیازها رو میشه با شیوه و از منابع متفاوت دریافت کزد
اما قسمت هایی رو نه
بعد آدم باید گاه و بیگاه برای اون نداشته های عمیق، سوگواری کنه، و بعد اشک هاش رو پاک کنه و لبخند بزنه، و با یافتن داشته هاش، دلخوش بشه به زندکی و تلاش کنه برای لذت جویی از هر آنچه داره و امیدوار باشه برای گامهای در پیش رو
زندگی همین هاست، با چاشنی شانس و تقدیر و اقبال
کاملا درست میگی شیرین جان ممنونم
منم واقعا سعی کردم از همین حداقل داشته هام لذت ببرم و در حد خودم مسیر پیشرفت رو برم .
بله دیگه باید تعادل ایجاد کرد سخت هست اما یه چیزایی حداقلی هم درست بشه خوبه
سلره جان
معلومه که خیلی خسته ای، حق هم داری. به این خستگی ها به چشم یک دوره دشوار اما گذرا نگاه کن. دوره گذرا،برای گذار از ساره قبلی به یک ساره جدید و مستقل با شغل حرفه ای
الان آغاز مسیر استقلال تو است، تا خودت و خانواده، به این درک عمیق برسید که ساره دیگه اون دختر سابق نیست که بدون شغل بیرون از خانه باشه، زمان نیاز
وقتی زمان گذشت، در کارت حرفه ای تر و کاربلد تر شدی، درآمدت بیشتر شد، اعتماد به خودت قوی تر شد، تجربه بالانس کردنت بیشتر بشه و ... اونوقت میبینی این دوره گذار لازم بود
زندگی همینه دیگه، کم پیش میاد همه چیز روتین ک ملایم باشه ، بخصوص در شرایط اقتصادی داغون این روزها
پس به خودت حق بده بابت خستگی هات، کم آوردن هات و ... و بدون داری خوب جلو میره
ضمنا خوشحالم عروس جان به سلامتی میره خونه خودشون، برای همه تون و بخصوص خودش بهتره، فکر میکنم دختر خوبی با ذات مهربونه، اما سنگینی فضای خانوادگی تون براش سنگینه، بخصوص که بارداره و آدم تو بارداری کلی حساس تر میشه
تو هم که اینقدر مهربان و آدم حسابی هستی که به درستی در این مدت، فقط از خوبیهاش گفتی و از رنجش های طبیعی، که حتی بین خواهرها هم تو بک خونه پیش میاد، کلمه ای نگفتی . درستش هم همینه. دمت گرم
آره عزیزم یه روزایی واقعا کم میارم . اما خوبیش اینه که خیلی تو اون حال باقی نمیمونم و همچنان ادامه میدم ، این خصلت خودمو خیلی دوس دارم ، به راحتی وا نمیدم . ممنونم عزیزم. انشاالله که زندگی برا همه مون آسون تر و بهتر بشه