-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 بهمن 1397 22:41
صبح بلند شدم و به خودم میگفتم نباید بذاری حالت رو خراب کنه . نباید بش اهمیت بدی . نباید زحمت دو ماه هدر بره . باید بازم قوی و خوب بمونی . با کمال پر رویی ازم خواست براش چیزی از اتاق بیارم منم خودم رو زدم به نشنیدن. تو این مدت خیلی هولش داشتم آخرش شد دیشب که هر چی دلش خواست بم گفت . فردا میرم یوگا . حسش نیس ولی نباید...
-
فرو ریختم ....
جمعه 5 بهمن 1397 20:08
بعد از دو ماه که رو خودم کار کردم همین الان که دارم مینویسم فرو ریختم . نه از بی خوابی و نه از خستگی کار . از بی مهری و نمک نشناسی آقا . این مدت فقط بش خندیدم و خیلی سعی کردم باش مهربون و صبور رفتار کنم . امشب گیر داد به اینکه چای سنگین ، بردم عوض کردم این بار گفت شیرین نمیخوامش. درصورتیکه بهونه بود . بعدش هم کلی بم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 بهمن 1397 23:06
دلم خواست پست رنگی بنویسم . شاید قبلا متوجه تغییر رنگ فونت نبودم . دوس دارم بنویسم اما موضوع خاصی ندارم . خواهرم مامان شیرینک اومدن خونه مون . دیگه رسیده بودم به ته دلتنگی . همینجوری که میومدم گفتم تو دلم کاش الان اومده بودن . وقتی رسیدم دم در خونه ، خواهرم رو تو حیاط دیدم و باورم نمیشد . خیلی ذوق کردم . برام یه نقاشی...
-
نمیدونم چه اسمی بذارم
سهشنبه 2 بهمن 1397 21:49
یکشنبه شب بعد از اینکه از کلاس برگشتم و داداشم فوتبال نگاه کرد تقریبا ساعت 11 رفتیم بیمارستان و تا کارای اولیه ش رو انجام دادیم و داداشم رفت شده بود یه رب به یک . اونقدر خسته بودم که فکر میکردم از خستگی خواب که هیچی ، میمیرم. اولش یه نیم ساعت کتاب خوندم و بعدش دیدم هم خسته م هم کمی نور به چشمام فشار میاره . کتاب رو...
-
دی نوشت پایانی
یکشنبه 30 دی 1397 22:21
همین الان یادم افتاد باید پست آخر ماه رو بذارم . راستش نمیدونم چقدر براتون باور کردنیه که این ماه هم تونستم با خودم و بقیه خوب پیش برم . مشکلات ریز و درشت زیاد هست اما من سعی میکنم استراتژی متفاوتی به کار بگیرم و بشون غلبه کنم بدون اینکه خودم رو اذیت کنم یا کمتر اذیت کنم . تو کارم خیلی فعال تر و خلاق تر شدم . کلاس...
-
....
یکشنبه 30 دی 1397 12:06
ریحانه جان با تمام وجودم برات انرژی مثبت میفرستم امیدوارم بت برسه عزیزم. امیدوارم کارات رو دور خوب پیش بره . امشب با مامانم میرم بیمارستان . فردا صبح عمل میشه . نمیدونم که برمیگردم. ولی هر چی هست فردا ظهر باید سرکار باشم . امروز هم باید ساعت 3.30 آموزشگاه باشم چون جلسه داریم . دیروز مانتو فرم پوشیدم و خیلی دوسش داشتم...
-
گزارش امروز
پنجشنبه 27 دی 1397 22:53
صبح ساعت 8.30 از جام بلند شدم . چون دیشب بازم بدخواب شدم و چون آقا نبود گفتم کمی بیشتر بخوابم . بعد بلند شدم صبونه آمده کردم و کار خواهر برادرم انجام دادم و تا 3 ظهر تو آشپزخونه بودم . برای خودم و خواهر و اون داداشم پاستا با پنیر پیتزا پختم که جاتون خالی عالی شد و برای اون یکی دیگه داداشم سیب زمینی و گوجه سرخ کردم چون...
-
خودم سورپرایز شدم
چهارشنبه 26 دی 1397 11:55
ذهنم ریخته و پاشه. هی میخوام بیام بنویسم اما تمرکز ندارم . حالا اومدم فقط درهم و آشفته بنویسم و برم . تمرین های طراحی تو خونه دارم انجام میدم و آموزش مجازی میگیرم و درعین حال گزینه های بهتر رو هم جستجو میکنم . دو هفته ست هر روز به دلیلی یوگا نرفتم . دیروز با همون دوستی که آموزش مجازی معرفی کرد رفتیم یه جای خوب صبونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 دی 1397 09:00
شدم جغد نیمه شب ها بی خواب و بی قرار فکرها توی سرم شب بیدار است و روشن توی پایم روز گرم است و روان از پی ثانیه ها میدوم همچو طفلی از پی مادر . فکر کنم داره عادتم میشه از بی خوابی تو دفترچه گوشی م پست بنویسم و فرداش ثبتش کنم . روز پر انتظاری بود برام . برای یه چیزایی هرچی برنامه ریزی کنی آخرش از دستت خارجه. امروز که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 دی 1397 13:21
شنبه صبح بازم کلاس نقاشی کنسل شد. البته هیچ پیامی نداد مبنی بر تشکیل کلاس ، درنتیجه معلوم شد کلاس پریده . استادم از روز یکشنبه تا چهارشنبه میره مدرسه به عنوان معلم هنر . و مدیر مدرسه گفته اگه شنبه ها نیای بیمه کامل 30 روز برات رد نمیکنیم . ایشون هم بخاطر بیمه و کار شخصی شون کلاس ما رو منحل کرد . انگار براش ارزش...
-
تند تند میگذرد تند
جمعه 21 دی 1397 08:46
لابلای زمان گم شده ام همچون باد تند میوزم و آرام میخرامم اونقدر روزام تند تند میگذره که نمیدونم چطور خودمو تنظیم کنم . کلاس طراحی بخاطر کار شخصی استادم معلق شده و من موندم چه کنم . یکی از هم کلاسی هام آموزش مجازی گرفته و یه هفته متوجه تفاوت و کیفیت کار شده و به منم پیشنهاد داده . منم هی دارم فکر میکنم و مشورت و کلی...
-
هدیه یه دوست
چهارشنبه 19 دی 1397 22:38
امروز یه هدیه با ارزش از یه دوست فوقالعاده با ارزش با پست از شهرستان به دستم رسید . نمیدونید چقدر خوشحال شدم. یه تکه پارچه لی و یه جعبه مداد رنگی از نوع پلی کروم که خیلی هم گرون هستن و یه دفترچه یادداشت خیلی قشنگ ، فرستاده بود . این هدیه خیلی برام عزیز و ارزشمند . پر از محبت و حس های خوب هست . که حس کنی یه نفر هوای...
-
حال بارونی
دوشنبه 17 دی 1397 09:01
از دیشب بارون نرم و قشنگی میزنه ، پر از حس های خوب . پر از شکرگزاری. میخواستم صبح برم بیرون کار داشتم ، اما فعلا تو خونه م . دیروز حقوق گرفتم و کلی خوشحال و شاکر شدم . البته اگه رقمش بگم بم میخندید. ولی من شاکرم . حالم سر کار خوبه و دارم هنوز برای تنوع و جذب بیشتر تو آموزشم کار میکنم . و خود تعریفی نباشه بعضی از زبان...
-
صبح تون عالی
شنبه 15 دی 1397 09:11
صبح شنبه تون شیرین با هر طعمی که دوس دارین پرتقالی ، کاکائویی یا گس . هرچی که دلتون میخواد . استادم متاسفانه کلاس امروز رو کنسل کرد و این یعنی یه جلسه عقب افتادن من . چون نمیتونم تایم های دیگه برم . بخاطر کار شخصی خودش برنامه رو کنسل کرد و راستش من شاکی شدم . حالا دیگه میشینم ادامه طراحی م رو کار میکنم . امروز...
-
خواب از چشم ترم نمی چکد
سهشنبه 11 دی 1397 23:29
آبان ماه که شرایط روحی م به حد افتضاح خودش رسیده بود ، دو نفر خیلی سعی کردن به من کمک کنن. خودشون رو به در و دیوار کوبیدن تا حال دل من کمی بهتر بشه . چه اون که میومد و تکلیف بم میداد و پیگیر میشد که انجامش بدم و چه اون که بی خبر مشاوره هماهنگ میکرد و هزینه میداد و میگفت تو فقط زنگ بزن به مشاور . این آدمها کمن روی زمین...
-
خودم رو بردم خرید
دوشنبه 10 دی 1397 11:33
امروز دست خودم رو گرفتم و بردمش خرید . با اینکه کار داشتم اما دیگه وقتش شده بود که ببرمش یه دوری بزنه و چیزای لازمش رو بخره . این مدت هی بش گفتم صبر کن حقوق بگیرم و قانعش کردم . حقوق که نگرفتم هنوز از شهریور تا حالا . درنتیجه از خواهرم گرفتم و بردمش بازار . براش چند نمونه دمنوش خریدم . خمیر دندان و لوازم بهداشتی و قرص...
-
دلتنگ وبلاگ
یکشنبه 9 دی 1397 22:16
خیلی دلم برای اینجا تنگ شده. کار ترجمه ندارم اما نمیدونم وقت و روزم چطور تموم میشه . همش بدو بدو و عجله . طراحی م هنوز از شنبه دست نزدم . خیلی وقتم پر . روز کوتاه . شب هم تا میام یه نمازی بخونم و یه شامی بخورم یا نخورم شده ساعت 10 شب . تند تند اینترنتم چک میکنم و میبینم 11 شده و حس کار اضافه تر ندارم . همش به خودم...
-
قصه همه و هیچ
جمعه 7 دی 1397 21:13
دلم میخواد بیام اینجا قصه تعریف کنم . قصه گرگ و بره . قصه مادربزرگ مهربون . قصه کودکی که هیچ وقت به دنیا نیومد . قصه سقف عاشقی که هیچ وقت بنا نشد . قصه بگم از تلخ و شیرین . از بالا و پایین زندگی . از گرمی و سردی تنم . قصه بگم از تمام روزهایی که منو ساخت و پرورد. قصه دختر و پدر . قصه همه و هیچ . بعضی از شخصیت های قصه...
-
بیخوابی
چهارشنبه 5 دی 1397 04:19
بیخوابی زده به سرم . از تقریبا 2 صبح بیدارم . سردرد داشتم و به زور طرف 11.30 خوابیدم . حالا هم دارم لول میخورم و کلافه شدم. مجبور شدم گوشی روشن کنم و چیزی بخونم شاید خوابم ببره . اگه اتاقم شخصی بود پا میشدم طراحی میکردم یا کتاب میخوندم . از خوندن کتاب تو گوشی خوشم نمیاد . دیروز مادر یکی از شاگردام خوشحال و خندان اومده...
-
سرمای زمستونی
دوشنبه 3 دی 1397 10:33
سرما به شهر گرم ما هم رسید . و چقددددر من خوشحالم و شاکر . شاکر بخاطر این سردی که دو سالی بود نداشتیم. شاکر بخاطر آسمون آبی صاف و آسمون ابری نمناک. شاکر برای نم نم رطوبتی که به صورتم برخورد میکنه وقتی تو کوچه در حال رفتن هستم . شاکر برای لباس گرمی که دارم که بپوشم . شاکر برای غذاهای گرم و خوشمزه مادرم . شاکر برای حال...
-
آذرنوشت پایانی
جمعه 30 آذر 1397 15:52
تصمیم گرفتم از این ماه برا خودم یه پست عملکرد ماهانه بذارم . تصادفا تصمیم گرفتم و یادم افتاد که چه خوب حالا که یه ماه متولد شدم دوباره سعی کنم از نو زندگی کنم . ببینم در طول ماه چقدر تغییرات مثبت و منفی داشتم . صادق باشم و بیام بگم . این ماه دقت بیشتری روی تغذیه م داشتم . با خانواده م و بویژه خواهرم صبورتر و مهربون تر...
-
یه لبخند هدیه
پنجشنبه 29 آذر 1397 10:32
میان موج موج غصه زندگی آدمی می یابد دلیل زندگی میان همهمه های پر درد فکری دلی میتپد با عشق و همدلی شاعر خودم . وقتی وضعیت دور و نزدیک ها تو واتس اپ رو راجب شب یلدا میبینم ، درونم به وجد میاد . هنوز هم دلی هست که بتپه و هنوز روزنه امیدی برای رسیدن پیدا میشه . و این ها همه منو خوشحال میکنه. اصلا به درست و غلط بودن ،...
-
دمی غنیمت
یکشنبه 25 آذر 1397 22:47
مربی یوگا ازمون خواست که راجب دم و بازدم شعر بگیم و از اونجایی که منم خدادادی قلم نسبتا خوبی دارم تاکید داشت که حتما من بنویسم . و من اینو نوشتم . البته خیلی روش تمرکز نداشتم یعنی دلم میخواست چیز قشنگ تری بنویسم اما فقط از دلم همین تراوید و بس ... نفس تو دو بخش است، دم و بازدم دمت را شکر و صد شکر بازدم دمت از آه نباشد...
-
روز پر خبر
شنبه 24 آذر 1397 22:47
امروز سه طرح زنده چهره سر کلاس کار کردم که به نسبت استادم خیلی راضی بود . دستم داره روون تر میشه . اما امروز سه خبر بد شنیدم و سعی کردم خیلی خودم رو اذیت نکنم و فقط دعا کنم . خودکشی یکی از فامیل های یکی از بچههای کلاس نقاشی . دختر عقد بوده. چند وقتیه پسره ولش کرده و بی خبر گذاشته فقط گاهی زنگ زده . جزییات بیشتری...
-
من آمده ام ...
چهارشنبه 21 آذر 1397 23:12
تونستم امروز ظهر قبل از کلاس رفتن ، ترجمه رو تموم کنم . ظهرها نخوابیدم و شب تا 12 کار کردم . چقدر خوب که تونستم زودتر از موعد تمومش کنم و فردا صبح میتونم اگه کاری پیش نیاد بشینم پای طراحی . هیچ کاری برای شنبه آماده نکردم . فردا هم باید جارو کنم هم طراحی. راستی جعبه مداد رنگی م رسید . خیلی خوشکله. کیف کردم از جعبه ش ....
-
بازم خدا رسوند
یکشنبه 18 آذر 1397 22:45
یه کار ترجمه برام اومده که باید تا شنبه تحویلش بدم . راستش پولش و خودش خوش موقع اومدن . آخه سفارش مداد رنگی جیبم رو خالی کرد . از فردا باید بکوب از هر فرصتی استفاده کنم و ترجمه کنم . فعلا نمیتونم طراحی کنم . باید ظهر هم نخوابم و رو کارم تمرکز کنم . ممنون از خدا که فهمید الان لازم دارم و کار فرستاد . چند وقت حس کردم...
-
سرماخوردگی خر است
جمعه 16 آذر 1397 13:48
چند روز سرما خوردم . اصلا حال ندارم . به زور میرم سر کار . به زور هم تو خونه کارای خونه رو میکنم . بینی م قرمز شده از آبریزش و کشیدن کلینکس. این هفته خیلی طراحی نکردم . قرار صبونه به هم خورد چون دوستم رفت سرکار . یه جعبه مداد رنگی 60 تایی سفارش دادم برام بیارن. سر کلاس ها که میرم بازدید، یه کلاسی هست بچهها خیلی...
-
مزه خاله بودن
سهشنبه 13 آذر 1397 21:34
اونا که خاله شدن و البته عمه شدن ، میدونن که چه مزه خوبی میده . هر کدوم رو هم تجربه کنی پیش خودت فکر میکنی هیچی مثل اون نمیشه . من وقتی عمه شدم میگفتم بچه برادر یه چیز دیگه ست . اما وقتی خاله شدم فهمیدم اینم یه چیز دیگه ست . وقتی اونقدر عاشق شون بشی که از سرفه کردن شون تو گریه کنی و از قهقهه شون حس کنی وسط بهشتی . وقت...
-
شکر لذت بخش
یکشنبه 11 آذر 1397 21:14
امروز ظهر که از یوگا اومدم دلم خواست پست جدید بذارم . اما اومدم هم کار داشتم هم ذهنم درگیر ترجمه ای بود که باید امروز تحویل میدادم . دیگه نتونستم راحت پست بذارم . ظهر نخوابیدم و نشستم تو اتاق آخری خونه ، کمی نم داشت و الان پاهام درد میکنه ، تا قبل رفتنم به کار ، تونستم تمومش کنم . دیروز کلاس نقاشی خیلی خوب بود . راستی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آذر 1397 11:47
دوباره تو کارام شلوغ پلوغ شدم . کار ترجمه باید تا عصر آماده بشه . ظهر نباید بخوابم و باید تمومش کنم . الان تمرکز ندارم بیشتر بنویسم . کار دارم باید برم بعد میام .