-
آذرنوشت پایانی
جمعه 30 آذر 1397 15:52
تصمیم گرفتم از این ماه برا خودم یه پست عملکرد ماهانه بذارم . تصادفا تصمیم گرفتم و یادم افتاد که چه خوب حالا که یه ماه متولد شدم دوباره سعی کنم از نو زندگی کنم . ببینم در طول ماه چقدر تغییرات مثبت و منفی داشتم . صادق باشم و بیام بگم . این ماه دقت بیشتری روی تغذیه م داشتم . با خانواده م و بویژه خواهرم صبورتر و مهربون تر...
-
یه لبخند هدیه
پنجشنبه 29 آذر 1397 10:32
میان موج موج غصه زندگی آدمی می یابد دلیل زندگی میان همهمه های پر درد فکری دلی میتپد با عشق و همدلی شاعر خودم . وقتی وضعیت دور و نزدیک ها تو واتس اپ رو راجب شب یلدا میبینم ، درونم به وجد میاد . هنوز هم دلی هست که بتپه و هنوز روزنه امیدی برای رسیدن پیدا میشه . و این ها همه منو خوشحال میکنه. اصلا به درست و غلط بودن ،...
-
دمی غنیمت
یکشنبه 25 آذر 1397 22:47
مربی یوگا ازمون خواست که راجب دم و بازدم شعر بگیم و از اونجایی که منم خدادادی قلم نسبتا خوبی دارم تاکید داشت که حتما من بنویسم . و من اینو نوشتم . البته خیلی روش تمرکز نداشتم یعنی دلم میخواست چیز قشنگ تری بنویسم اما فقط از دلم همین تراوید و بس ... نفس تو دو بخش است، دم و بازدم دمت را شکر و صد شکر بازدم دمت از آه نباشد...
-
روز پر خبر
شنبه 24 آذر 1397 22:47
امروز سه طرح زنده چهره سر کلاس کار کردم که به نسبت استادم خیلی راضی بود . دستم داره روون تر میشه . اما امروز سه خبر بد شنیدم و سعی کردم خیلی خودم رو اذیت نکنم و فقط دعا کنم . خودکشی یکی از فامیل های یکی از بچههای کلاس نقاشی . دختر عقد بوده. چند وقتیه پسره ولش کرده و بی خبر گذاشته فقط گاهی زنگ زده . جزییات بیشتری...
-
من آمده ام ...
چهارشنبه 21 آذر 1397 23:12
تونستم امروز ظهر قبل از کلاس رفتن ، ترجمه رو تموم کنم . ظهرها نخوابیدم و شب تا 12 کار کردم . چقدر خوب که تونستم زودتر از موعد تمومش کنم و فردا صبح میتونم اگه کاری پیش نیاد بشینم پای طراحی . هیچ کاری برای شنبه آماده نکردم . فردا هم باید جارو کنم هم طراحی. راستی جعبه مداد رنگی م رسید . خیلی خوشکله. کیف کردم از جعبه ش ....
-
بازم خدا رسوند
یکشنبه 18 آذر 1397 22:45
یه کار ترجمه برام اومده که باید تا شنبه تحویلش بدم . راستش پولش و خودش خوش موقع اومدن . آخه سفارش مداد رنگی جیبم رو خالی کرد . از فردا باید بکوب از هر فرصتی استفاده کنم و ترجمه کنم . فعلا نمیتونم طراحی کنم . باید ظهر هم نخوابم و رو کارم تمرکز کنم . ممنون از خدا که فهمید الان لازم دارم و کار فرستاد . چند وقت حس کردم...
-
سرماخوردگی خر است
جمعه 16 آذر 1397 13:48
چند روز سرما خوردم . اصلا حال ندارم . به زور میرم سر کار . به زور هم تو خونه کارای خونه رو میکنم . بینی م قرمز شده از آبریزش و کشیدن کلینکس. این هفته خیلی طراحی نکردم . قرار صبونه به هم خورد چون دوستم رفت سرکار . یه جعبه مداد رنگی 60 تایی سفارش دادم برام بیارن. سر کلاس ها که میرم بازدید، یه کلاسی هست بچهها خیلی...
-
مزه خاله بودن
سهشنبه 13 آذر 1397 21:34
اونا که خاله شدن و البته عمه شدن ، میدونن که چه مزه خوبی میده . هر کدوم رو هم تجربه کنی پیش خودت فکر میکنی هیچی مثل اون نمیشه . من وقتی عمه شدم میگفتم بچه برادر یه چیز دیگه ست . اما وقتی خاله شدم فهمیدم اینم یه چیز دیگه ست . وقتی اونقدر عاشق شون بشی که از سرفه کردن شون تو گریه کنی و از قهقهه شون حس کنی وسط بهشتی . وقت...
-
شکر لذت بخش
یکشنبه 11 آذر 1397 21:14
امروز ظهر که از یوگا اومدم دلم خواست پست جدید بذارم . اما اومدم هم کار داشتم هم ذهنم درگیر ترجمه ای بود که باید امروز تحویل میدادم . دیگه نتونستم راحت پست بذارم . ظهر نخوابیدم و نشستم تو اتاق آخری خونه ، کمی نم داشت و الان پاهام درد میکنه ، تا قبل رفتنم به کار ، تونستم تمومش کنم . دیروز کلاس نقاشی خیلی خوب بود . راستی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آذر 1397 11:47
دوباره تو کارام شلوغ پلوغ شدم . کار ترجمه باید تا عصر آماده بشه . ظهر نباید بخوابم و باید تمومش کنم . الان تمرکز ندارم بیشتر بنویسم . کار دارم باید برم بعد میام .
-
سی و هفتمین آذر
پنجشنبه 8 آذر 1397 09:02
امروز وارد سی و هفتمین آذر پیمانه عمرم شدم . خدا میدونه تا اینجاش رو چطور پر کردم و بقیه ش رو چطور ... خدا میدونه چقدر ازش مونده . 8 آذر یه دختر پاییزی با یه وجود تابستونی و گرم به دنیا اومد . یه دختر که پاییزی بود اما گرم و آتشین. یه دختر ... یه دختر که شاید خواستنی نبود . شاید اشتباه به دنیا اومده بود . اون دختر...
-
حال خوب
سهشنبه 6 آذر 1397 21:46
حالم یه جورای خاصی خوبه . دلیل خاصی هم وجود نداره . هنوز انرژی مهمون ها تو وجودم مونده . کلی از کشیدن چهره ، لذت میبرم . مراقبت بیشتری از بدنم میکنم . براش آب زرشک و ارده و خاکشیر و آلو خریدم و در طول روز تا شب هم عسل میخورم که حالم بهتر بشه . خوابم بهتر شده ، البته هنوز یه دست نشده و قطع میشه ولی نسبت به قبل بهترم ....
-
میزبانی با طعم مهمانی
دوشنبه 5 آذر 1397 09:09
چند سال پیش که رفتیم مشهد ، رفتیم سبزوار خونه یکی از دوستای اون داداشم. البته ما بخاطر خواهر برادرم اصلا نمیخواستیم بریم خونه مردم و مزاحم شون بشیم . بچهها ما هم خیلی شاکی شدن که ما با این وضع چکار رفتیم خونه مردم . اما از بس که این خانواده زنگ زدن و التماس کردن دیگه راهی نداشت . رفتیم و نمیدونید چقدر اینا خوش برخورد...
-
شکر خدا
شنبه 3 آذر 1397 13:36
شکر خدا که این پاییز برخلاف دو پاییز گذشته، بارون رحمت خدا داره میباره و دل منو با خودش میشوره. من که عاشق بارون و زمستون و سرمام و البته برف . منی که دلم میخواد در و پنجره ها رو باز بذارم تا به اندازه یه تابستون 9 ماهه هوای خنک و خوش به ریه هام فرو ببرم . اونقدر نفس بکشم که درونم جوونه های امید و عشق سبز بشه . اونقدر...
-
جوک
پنجشنبه 1 آذر 1397 11:41
امروز پا شدم جارو و گردگیری کردم. میخواستم بشینم پای طراحی که نشد . چون باید میرفتم خرید . لابلای خریدای خونه ، برا خودم ارده و قرص آهن هم خریدم . و اسطوخودوس. میگن کنارم بذارم خوابم بهتر میشه . دیشب تا یک و خورده ای لولیدم و تمام شب هی بیدار میشدم . آخرشم ساعت 7.30 بلند شدم . این هفته فقط یه کار آماده دارم برای کلاس...
-
سخت ترین کار
چهارشنبه 30 آبان 1397 15:14
همیشه سخت ترین کار برای من و خواهر برادرهام ارتباط برقرار کردن با آقا بوده و هست . امروز کاملا اتفاقی و بدون زمینه سازی قبلی ، صبح که دیدمش دستش گرفتم و بوسیدم که این قهر رو از بین ببرم . مثل پوشیدن جلیقه انتحاری، سخت و خطرناک بود . میدونید چیییییی گفت ؟؟؟ گفت من کاری به تو ندارم ، خودمو از شرت دور میکنم همین . تو...
-
بدون شرح
سهشنبه 29 آبان 1397 12:00
امروز یوگا نرفتم. مدتی بود باید با همکارم میرفتیم بازار که برای آموزشگاه مون فرم اداری انتخاب کنیم و شرایط رو بسنجیم. جور نشده بود تا امروز . ساعت 9.30 رفتیم و چند تا مغازه سر زدیم و قیمت ها واه واه بود . آخه هرچی پولش بشه نصفش رو ما باید بدیم . خلاصه یه مدل انتخاب کردیم که اگه توافق نهایی بشه ، سایزگیری کنن و برامون...
-
من خوب شدم بچهها
شنبه 26 آبان 1397 13:13
امروز رفتم کلاس طراحی . سر راهم نون هم گرفتم . خرید هم شده تقزیبا جزء کارای من دیگه . سعی میکنم ازش لذت ببرم . حالم بهتره خدا را شکر. تونستم امروز از کلاس لذت ببرم . تونستم که خوب باشم . تونستم کار کنم . حالم خوبه و حس سبکی دارم . خیلی دارم رو خودم تمرکز میکنم که کمتر شاکی و کمتر ناراحت بشم . حتی با خواهرم تو خونه حرف...
-
کنترل خودم با خودم
پنجشنبه 24 آبان 1397 10:24
این کار هم خیلی وقته تو دستم بود . تقدیم نگاه زیباتون. دارم تا حد زیادی خودم رو کنترل میکنم . حالم خیلی بهتره . غر نمیزنم . عصبانی نمیشم . افکار بد رو فوت میکنم برن از سرم بیرون . به حال خودم بیشتر تمرکز میکنم . هوا بارونیه و دلم میخواد پر بکشم برم تو خیابونا و پارک ها قدم بزنم . کشیدن چهره در حد شبیه سازی خطی رو شروع...
-
بازسازی
سهشنبه 22 آبان 1397 12:52
نمیدونم واقعا چی بگم . نمیخوام بگم این مدت چی شد . چی گفتم و چی شنیدم . یا اینکه الان دارم به زندگی چطور نگاه میکنم . شنبه نرفتم نقاشی چون اصلا دلم و روحم بام راه نیومد. یکشنبه یوگا هم نخواستم برم اما به خودم گفتم خب که چی . دیروز که نرفتی چی شد . بلند شدم و رفتم باشگاه . روز دوشنبه بعد از مدتها نشستم پای طراحی چند تا...
-
در عجبم از خودم
شنبه 12 آبان 1397 12:33
امروز بعد از تقریبا سه هفته رفتم کلاس طراحی. در عجبم حتی این کلاس ، امروز نتونست حالم رو خوب کنه . با عجب از حال بد خودم اشک ریزون پیاده برگشتم تا خونه . یعنیییی اونقددددر حال من بد که نقاشی هم خوبش نکرد ... منی که بعد این کلاس بمب انرژی میشدم. منی که عاشق شنبه ها بودم ، حالا شنبه و جمعه یه جور شده برام . خیلی نگرانم...
-
صبحگاهی
چهارشنبه 9 آبان 1397 07:55
صبح تون بخیر . امیدوارم که با یه حال خوب از خواب بیدار بشید . با یه حالی کاملا متفاوت از حال من . به قول زن عموم هر روز صبح که چشمام باز میکنم برای تشکر از خدا براش بوس خارجی میفرستم . بوس خارجی چیه !!! همون که کف دست بوس میکنید و فوت میکنید تو هوا من که ازین بوس ها نمیفرستم. راستش این مدت با خدا دعوا هم زیاد میکنم چه...
-
دلم تنهایی میخواد
سهشنبه 8 آبان 1397 17:45
امروز هم با همون ساز همیشگی شروع شد. بدون هیچ تفاوتی . اونا که فرصت داشتن رفتن دنبال خودخواهی و خوشی خودشون. و اونا که نتونستن، موندن و سعی کردن با تقدیر خودشون کنار بیان . من همچنان در جدال بسییییار شدیدی با خودم و تصمیم های جدید خودم هستم . که میدونم آبی ازم بخار نمیشه . کارا کردم و تازه تو حیاط لباس شستم و نشستم رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 آبان 1397 11:33
فعلا این کار آماده رو داشتم که تایید شده و نهایی .
-
مشکل از منه
شنبه 5 آبان 1397 10:39
دیشب بارون خیلی خوب و شدیدی داشتیم. با کلی رعد و برق. گاهی ترسیدم و گاهی لذت بردم . کلا خوب نخوابیدم . امروز هم مثل شنبه پیش کلاس بخاطر آب گرفتگی کنسل شد. متاسفانه امکان جلسه جایگزین هم برای من یکی وجود نداره . استاد گفت میتونی در طول هفته بیای جبران این شنبه . ولی من بعد از ظهر کلاسم و ساعات دیگه نمیتونم برم . استادم...
-
آنچه گذشت. ..
چهارشنبه 2 آبان 1397 21:15
امیدوارم حال دوستای گلم خوب و خوش باشه . هنوزم میگم به داشتن تون میبالم. هنوزم ارزشمندترین داشته های زندگی منید. وقتی یه دوست میاد و حالم رو میپرسه. .. وقتی میاد و از همه داشته های معنوی و مادی ش تورو غرق محبت میکنه ... وقتی بدون اینکه ازش بخوای برات کارایی میکنه که فکرش رو نمیکنی ... وقتی همه فکر و غصه ش ، میشه غصه...
-
هنوزم پر از مشغله
جمعه 27 مهر 1397 20:35
سلام دوستای خوب و عزیزم . الهی که حال دلتون خوش باشه و پر از امید . و زندگی تون سرشار از اتفاقات خوب باشه . منم خوبم و همچنان مشغوووول. این روزا سر کلاسام اگه کمی بشینم خواب میاد تو چشمام و خستگی غلبه میکنه . یه دفعه چشمام خشک و خسته میشن و دلم میخواد بخوابم . دادن قطره ها هر دو ساعت در کل شبانه روز کار سختیه . هی...
-
خستگی
چهارشنبه 25 مهر 1397 20:58
امروز اون خواهرم و البته فقط شوهرش اومدن ناهار همونی که دردونه آقاشه . جای شکر داره که ایل و تبار باشون نیاورده بودن . آقا دید تو خونه میوه نیس رفت و میوه خرید . درصورتیکه اگه ما یه هفته بی میوه بمونیم تکون نمیخوره خریدی کنه . تازه میگه صرفه جویی شده . کلی کار کردم از 8.30 صبح تا وقتی رفتم کلاس . داشتم تو حیاط سرخ...
-
ممنونم خدا
سهشنبه 24 مهر 1397 22:42
مامانم رو مرخص کردن . تو بیمارستان موندن واقعا خسته کننده بود . خوبه اون خواهرم بود و کمکی به حال من و داداشم شد . حالا باید دست مامان بگیرم برسونم توالت . اگه من نباشم اون خواهرم انجام میده . من که میرم کار اون میاد . چه داستانی شده داستان این خونه . همه میفتن و زمین گیر میشن و منم باید بشم عصای دست . منتی نیس اما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 مهر 1397 21:50
دیروز یوگا نرفتم هم بخاطر کارای خونه و خرید و هم بخاطر کارای شخصی خودم . باید لباس میشستم و طرح چهره میزدم . رفتم خرید و تند برگشتم . آقا از ماما پرسیده کجا رفت و اومد . .. مامانم بش گفت رفت خرید کرد کجا رفت ... معلوم شد عصبانیت آنروزش از من بخاطر این بود که میگه باید حرفم گوش کنه و با پسرعموش ازدواج کنه . آخه جریان...