مامانم رو مرخص کردن . تو بیمارستان موندن واقعا خسته کننده بود . خوبه اون خواهرم بود و کمکی به حال من و داداشم شد .
حالا باید دست مامان بگیرم برسونم توالت . اگه من نباشم اون خواهرم انجام میده . من که میرم کار اون میاد . چه داستانی شده داستان این خونه . همه میفتن و زمین گیر میشن و منم باید بشم عصای دست . منتی نیس اما موندم تو فلسفه و حکمت بالایی . کنترل حرکتش رو بخاطر مشکل پاش بع تصادف ، از دست داده و برای بلند شدن و رفتن تا توالت نیاز به کمک داره . باید شب حواسم باشه میخواد بره توالت من برم باش . و تا جایی که میشه فشاری بش وارد نشه که نتیجه عمل چشمش خوب بشه . خودش هم خودخوری میکنه بیچاره که بار دیگه ای شده رو من و بقیه . خیلی خسته م . بذار چشمام ببندم که نمیدونم فردا خدا برام چه خوابی دیده . ببینم فرصت میکنم استراحتی کنم . تازه حتما از فردا رفت و آمد ملاقات کننده ها هم غوز بالا غوز میشه . فعلا تا اطلاع ثانوی باشگاه نمیرم .
ممنونم خدا . فکر نمیکنی دیگه بسسسه. ....
خسته نباشی گلم



ممنونم عزیزم
سلام ساره عزیزم امیدوارم زود حال مامانت خوب بشه .چقد بده مریض داری .انشاله خدا گشایشی تو کارات حاصل کنه عزیزم
ممنونم عزیزم
برای مادرت سلامتی کامل آرزو میکنم
برای خودتم همینطور عزیزم
آخ که دلم میخواد یه چند تا قرص خواب آور بدم بهت بخوری چند ساعتی بیهوش شی لااقل اینجوری بدنت استراحت کنه
جمله آخرت هلاکم کرد ، خدایا یه کاری کن ... بسشه دیگه .....
قربونت صوفی جانم. کاش میشد چیزی بخورم دیگه بیدار نشم . خدا منو برا خودم خلق نکرده
الهی عزیزم.


ولی در عوض مدتی خواهرت میاد خونتون و فشار کار رو روی تو میبینه.
اینکه ببینه با اینکه بدونه خیلی فرقشه. خیلییییییییی. تو که حرف نمیزنی و درد و دل نمیکنی باهاشون. حداقل اینطوری میبینن.
آره میاد وقتی نیستم کارا میکنه . وقتی هستم دیگه خودم انجام میدم . ممنون عزیزم