-
جمعه های سیاه
شنبه 27 بهمن 1397 13:54
دیروز یه جمعه سیاه دیگه رو پاس کردم و زندگی م یعنی این که نگران جمعه بعدی و بعدی ش هستم که کاش اصلا بشون نرسم. زنگ زدم به داداشم که متاهل همون که گفته بود برا دستم باش برم شیراز . نمیدونید چقدددددرررر گریه کردم . پشت تلفن زار زدم و عین یه بچه که بغضش ترکیده هق هق زدم . نفسم داشت بند میومد . کسی هم متوجه نشد چون رفته...
-
زجر بی پایان
پنجشنبه 25 بهمن 1397 12:36
به جایی که پنج شنبه جمعه ها استراحت بیشتری کنم و اعصابم آروم کنم . متنفر شدم از هرچی پنجشنبه و جمعه و روزای تعطیل. این مرد اصلا با من سر سازگاری نداره . خیلی اذیتم میکنه. از همین امروز صبح که خونه بودم شروع کرده تا فردا شب که جلو چشم منو میبینه. رو زمین راه میرم انگار سر دلش راه میرم . از هوا نفس میگیرم انگار از جونش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 بهمن 1397 00:36
امروز یه روز پر از اعصاب خوردی بود. الانم که باز بیخواب شدم . ظهر هم درست نخوابیدم . اینقدر ذهنم درگیر یه مسئله ست که هر کار میکنم خوابم نمیبره . صبح مربی یوگا دیر اومد و اصلا به رو خودش نیاورد، گفتم فردا نمیرم به مسئول باشگاه هم گفتم بخاطر دیر اومدن مربی ش نمیام . اعصاب خوردی چند تا خبر ، که توشون حدی از حسادت رو...
-
دلم میخواد. ...
دوشنبه 22 بهمن 1397 14:01
-
دل آشوب
جمعه 19 بهمن 1397 22:51
بازم یه آخر سال دیگه رسید ، یه دلتنگی دیگه رسید ، یه حسرت دیگه و یه امید دیگه ، بازم دلم به آشوب افتاده . یه جور قلقلک میشم و دمدمی مزاج . گاهی عاشق و گاهی فارغ . گاهی گرم و گاهی سرد . گاهی شاد و گاهی غمگین. این ته مونده های سال همیشه همینطور میشم . جای خالی خیلی ها که رفتن تو دلم پررنگ تر میشه . دلتنگ مادربزرگم میشم...
-
بهترینی
پنجشنبه 18 بهمن 1397 13:34
وصف بعضی از آدما عین پرواز قاصدک زیباست . وصف شون همون قدر که زیباست همون قدر سخته . دلت و وجودت پر از حرف میشه و عشق بشون. اما حس میکنی هرچی میگی گویای حس و حالت و آشوب درونی ت نیست. این حرفا راجب یه جنس مخالف نیس . یه حس و علاقه و محبت به یه دوست هم جنس . یه دوست که حدود دو سال فقط میشناسمش اما انگار یه عمر...
-
ذهن بی قرار
یکشنبه 14 بهمن 1397 13:29
خیلی کار دارم . همش وقت کم میارم . همش از برنامه های اصلی م عقبم. شب هم که بخوام بشینم کاری کنم اونقدر جسم و روحم خسته ست که یاری نمیکنه . از طرح سوال و تصحیح مکرر و دغدغه برنامه ریزی ش کلافه شدم . گاهی میرم سر کلاس بچهها میگن خانم گفته بودی امتحان میگیری ، بعد یه آخخخخ از ته وجودم میاد بیرون . یا سوال همون موقع تند...
-
به کجا ....
پنجشنبه 11 بهمن 1397 11:05
با اینکه دلم میخواست بیشتر بخوابم و یا حتی سر جام بمونم بلند شدم کارای اول صبح رو کردم و جارو و گردگیری حسابی کردم . جالبه که سرما خوردم و حالم خوب نیست و سرفه امونم بریده اما عین خر کار میکنم . هم تو خونه هم سر کلاسام. بقیه هم اصلا نمیفهمن من مریضم. داشتم جارو میکردم آقا رد شد از کنار لوله جاروبرقی و من همون لحظه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 بهمن 1397 22:49
اونقدر صبح بی حال بودم و بی جون ، اما بلند شدم کارام کردم و با تاخیر از خونه دراومدم رفتم یوگا . بعد هم برگشتم و بعد ناهار به حدی سرفه کردم که گلاب به روتون .... آبریزشم شدید شده . سرفه های بدی میکنم . گلوم خشک و سوز میده . مامانم برام آب جوش و آبلیمو درست کرد آورد خوردم و از بد حالی خوابم نمیبرد. تا آخرش یه نیم ساعتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 بهمن 1397 02:54
گاهی نمیدونم چه تعبیری از رفتار بعضی از آدما داشته باشم . الان نصف شب . من از شدت سرفه نمیتونم بخوابم . بلند شدم قطره ساعت 2 رو زدم و گرفتار سرفه هام شدم . از اونور داداشم هم سرفه میکنه . برا اونم آب بردم و برا خودم آب جوش عسل هم زدم خوردم ولی فایده نداشته انگار یکی نشسته وسط گلوم و یه پر گرفته قلقلکم میده و سرفه...
-
بازم اسمی نمیاد به ذهنم.
دوشنبه 8 بهمن 1397 08:45
بالاخره دیروز رفتم یوگا . به مامانم گفتم ساعت 10 قطره بزن و قطره گذاشتم پیشش. خدا بخواد فردا 2 ساعتی ها میشن 4 ساعتی و بیداری من کمتر میشه . هنوز گلوم میسوزه و درد داره ، صدام خش دار و گرفته ست . بدنم و دستام کوفته ست . هنوز کلی سوال طرح نشده و تایپ نشده مونده . کلاس طراحی م عقب افتاده. سعی کردم زندگی رو عادی پیش ببرم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 بهمن 1397 22:41
صبح بلند شدم و به خودم میگفتم نباید بذاری حالت رو خراب کنه . نباید بش اهمیت بدی . نباید زحمت دو ماه هدر بره . باید بازم قوی و خوب بمونی . با کمال پر رویی ازم خواست براش چیزی از اتاق بیارم منم خودم رو زدم به نشنیدن. تو این مدت خیلی هولش داشتم آخرش شد دیشب که هر چی دلش خواست بم گفت . فردا میرم یوگا . حسش نیس ولی نباید...
-
فرو ریختم ....
جمعه 5 بهمن 1397 20:08
بعد از دو ماه که رو خودم کار کردم همین الان که دارم مینویسم فرو ریختم . نه از بی خوابی و نه از خستگی کار . از بی مهری و نمک نشناسی آقا . این مدت فقط بش خندیدم و خیلی سعی کردم باش مهربون و صبور رفتار کنم . امشب گیر داد به اینکه چای سنگین ، بردم عوض کردم این بار گفت شیرین نمیخوامش. درصورتیکه بهونه بود . بعدش هم کلی بم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 بهمن 1397 23:06
دلم خواست پست رنگی بنویسم . شاید قبلا متوجه تغییر رنگ فونت نبودم . دوس دارم بنویسم اما موضوع خاصی ندارم . خواهرم مامان شیرینک اومدن خونه مون . دیگه رسیده بودم به ته دلتنگی . همینجوری که میومدم گفتم تو دلم کاش الان اومده بودن . وقتی رسیدم دم در خونه ، خواهرم رو تو حیاط دیدم و باورم نمیشد . خیلی ذوق کردم . برام یه نقاشی...
-
نمیدونم چه اسمی بذارم
سهشنبه 2 بهمن 1397 21:49
یکشنبه شب بعد از اینکه از کلاس برگشتم و داداشم فوتبال نگاه کرد تقریبا ساعت 11 رفتیم بیمارستان و تا کارای اولیه ش رو انجام دادیم و داداشم رفت شده بود یه رب به یک . اونقدر خسته بودم که فکر میکردم از خستگی خواب که هیچی ، میمیرم. اولش یه نیم ساعت کتاب خوندم و بعدش دیدم هم خسته م هم کمی نور به چشمام فشار میاره . کتاب رو...
-
دی نوشت پایانی
یکشنبه 30 دی 1397 22:21
همین الان یادم افتاد باید پست آخر ماه رو بذارم . راستش نمیدونم چقدر براتون باور کردنیه که این ماه هم تونستم با خودم و بقیه خوب پیش برم . مشکلات ریز و درشت زیاد هست اما من سعی میکنم استراتژی متفاوتی به کار بگیرم و بشون غلبه کنم بدون اینکه خودم رو اذیت کنم یا کمتر اذیت کنم . تو کارم خیلی فعال تر و خلاق تر شدم . کلاس...
-
....
یکشنبه 30 دی 1397 12:06
ریحانه جان با تمام وجودم برات انرژی مثبت میفرستم امیدوارم بت برسه عزیزم. امیدوارم کارات رو دور خوب پیش بره . امشب با مامانم میرم بیمارستان . فردا صبح عمل میشه . نمیدونم که برمیگردم. ولی هر چی هست فردا ظهر باید سرکار باشم . امروز هم باید ساعت 3.30 آموزشگاه باشم چون جلسه داریم . دیروز مانتو فرم پوشیدم و خیلی دوسش داشتم...
-
گزارش امروز
پنجشنبه 27 دی 1397 22:53
صبح ساعت 8.30 از جام بلند شدم . چون دیشب بازم بدخواب شدم و چون آقا نبود گفتم کمی بیشتر بخوابم . بعد بلند شدم صبونه آمده کردم و کار خواهر برادرم انجام دادم و تا 3 ظهر تو آشپزخونه بودم . برای خودم و خواهر و اون داداشم پاستا با پنیر پیتزا پختم که جاتون خالی عالی شد و برای اون یکی دیگه داداشم سیب زمینی و گوجه سرخ کردم چون...
-
خودم سورپرایز شدم
چهارشنبه 26 دی 1397 11:55
ذهنم ریخته و پاشه. هی میخوام بیام بنویسم اما تمرکز ندارم . حالا اومدم فقط درهم و آشفته بنویسم و برم . تمرین های طراحی تو خونه دارم انجام میدم و آموزش مجازی میگیرم و درعین حال گزینه های بهتر رو هم جستجو میکنم . دو هفته ست هر روز به دلیلی یوگا نرفتم . دیروز با همون دوستی که آموزش مجازی معرفی کرد رفتیم یه جای خوب صبونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 دی 1397 09:00
شدم جغد نیمه شب ها بی خواب و بی قرار فکرها توی سرم شب بیدار است و روشن توی پایم روز گرم است و روان از پی ثانیه ها میدوم همچو طفلی از پی مادر . فکر کنم داره عادتم میشه از بی خوابی تو دفترچه گوشی م پست بنویسم و فرداش ثبتش کنم . روز پر انتظاری بود برام . برای یه چیزایی هرچی برنامه ریزی کنی آخرش از دستت خارجه. امروز که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 دی 1397 13:21
شنبه صبح بازم کلاس نقاشی کنسل شد. البته هیچ پیامی نداد مبنی بر تشکیل کلاس ، درنتیجه معلوم شد کلاس پریده . استادم از روز یکشنبه تا چهارشنبه میره مدرسه به عنوان معلم هنر . و مدیر مدرسه گفته اگه شنبه ها نیای بیمه کامل 30 روز برات رد نمیکنیم . ایشون هم بخاطر بیمه و کار شخصی شون کلاس ما رو منحل کرد . انگار براش ارزش...
-
تند تند میگذرد تند
جمعه 21 دی 1397 08:46
لابلای زمان گم شده ام همچون باد تند میوزم و آرام میخرامم اونقدر روزام تند تند میگذره که نمیدونم چطور خودمو تنظیم کنم . کلاس طراحی بخاطر کار شخصی استادم معلق شده و من موندم چه کنم . یکی از هم کلاسی هام آموزش مجازی گرفته و یه هفته متوجه تفاوت و کیفیت کار شده و به منم پیشنهاد داده . منم هی دارم فکر میکنم و مشورت و کلی...
-
هدیه یه دوست
چهارشنبه 19 دی 1397 22:38
امروز یه هدیه با ارزش از یه دوست فوقالعاده با ارزش با پست از شهرستان به دستم رسید . نمیدونید چقدر خوشحال شدم. یه تکه پارچه لی و یه جعبه مداد رنگی از نوع پلی کروم که خیلی هم گرون هستن و یه دفترچه یادداشت خیلی قشنگ ، فرستاده بود . این هدیه خیلی برام عزیز و ارزشمند . پر از محبت و حس های خوب هست . که حس کنی یه نفر هوای...
-
حال بارونی
دوشنبه 17 دی 1397 09:01
از دیشب بارون نرم و قشنگی میزنه ، پر از حس های خوب . پر از شکرگزاری. میخواستم صبح برم بیرون کار داشتم ، اما فعلا تو خونه م . دیروز حقوق گرفتم و کلی خوشحال و شاکر شدم . البته اگه رقمش بگم بم میخندید. ولی من شاکرم . حالم سر کار خوبه و دارم هنوز برای تنوع و جذب بیشتر تو آموزشم کار میکنم . و خود تعریفی نباشه بعضی از زبان...
-
صبح تون عالی
شنبه 15 دی 1397 09:11
صبح شنبه تون شیرین با هر طعمی که دوس دارین پرتقالی ، کاکائویی یا گس . هرچی که دلتون میخواد . استادم متاسفانه کلاس امروز رو کنسل کرد و این یعنی یه جلسه عقب افتادن من . چون نمیتونم تایم های دیگه برم . بخاطر کار شخصی خودش برنامه رو کنسل کرد و راستش من شاکی شدم . حالا دیگه میشینم ادامه طراحی م رو کار میکنم . امروز...
-
خواب از چشم ترم نمی چکد
سهشنبه 11 دی 1397 23:29
آبان ماه که شرایط روحی م به حد افتضاح خودش رسیده بود ، دو نفر خیلی سعی کردن به من کمک کنن. خودشون رو به در و دیوار کوبیدن تا حال دل من کمی بهتر بشه . چه اون که میومد و تکلیف بم میداد و پیگیر میشد که انجامش بدم و چه اون که بی خبر مشاوره هماهنگ میکرد و هزینه میداد و میگفت تو فقط زنگ بزن به مشاور . این آدمها کمن روی زمین...
-
خودم رو بردم خرید
دوشنبه 10 دی 1397 11:33
امروز دست خودم رو گرفتم و بردمش خرید . با اینکه کار داشتم اما دیگه وقتش شده بود که ببرمش یه دوری بزنه و چیزای لازمش رو بخره . این مدت هی بش گفتم صبر کن حقوق بگیرم و قانعش کردم . حقوق که نگرفتم هنوز از شهریور تا حالا . درنتیجه از خواهرم گرفتم و بردمش بازار . براش چند نمونه دمنوش خریدم . خمیر دندان و لوازم بهداشتی و قرص...
-
دلتنگ وبلاگ
یکشنبه 9 دی 1397 22:16
خیلی دلم برای اینجا تنگ شده. کار ترجمه ندارم اما نمیدونم وقت و روزم چطور تموم میشه . همش بدو بدو و عجله . طراحی م هنوز از شنبه دست نزدم . خیلی وقتم پر . روز کوتاه . شب هم تا میام یه نمازی بخونم و یه شامی بخورم یا نخورم شده ساعت 10 شب . تند تند اینترنتم چک میکنم و میبینم 11 شده و حس کار اضافه تر ندارم . همش به خودم...
-
قصه همه و هیچ
جمعه 7 دی 1397 21:13
دلم میخواد بیام اینجا قصه تعریف کنم . قصه گرگ و بره . قصه مادربزرگ مهربون . قصه کودکی که هیچ وقت به دنیا نیومد . قصه سقف عاشقی که هیچ وقت بنا نشد . قصه بگم از تلخ و شیرین . از بالا و پایین زندگی . از گرمی و سردی تنم . قصه بگم از تمام روزهایی که منو ساخت و پرورد. قصه دختر و پدر . قصه همه و هیچ . بعضی از شخصیت های قصه...
-
بیخوابی
چهارشنبه 5 دی 1397 04:19
بیخوابی زده به سرم . از تقریبا 2 صبح بیدارم . سردرد داشتم و به زور طرف 11.30 خوابیدم . حالا هم دارم لول میخورم و کلافه شدم. مجبور شدم گوشی روشن کنم و چیزی بخونم شاید خوابم ببره . اگه اتاقم شخصی بود پا میشدم طراحی میکردم یا کتاب میخوندم . از خوندن کتاب تو گوشی خوشم نمیاد . دیروز مادر یکی از شاگردام خوشحال و خندان اومده...