فردا میرم مدرسه، امیدوارم سال سبک و راحتی باشه.
مدیر تو جمع به مسئله پارسال اشاره کرد که اگه ما چیزی بتون میگیم نرید تو کلاس یا به خانواده انعکاس بدید. خب زن مثلا مدیر تو که به من شخصا گفته بودی دیگه نیاز نبود وسط حدود ۳۰ نفر دوباره تکرارش کنی. اولش ناراحت شدم اما به سرعت به خودم گفتم ساره بیخیالش، سال تحصیلی رو با حس خوب شروع کن و نذار هر حرفی و هر واکنشی اذیتت کنه و خودمو آروم کردم.
فقط امیدوارم واقعا این دو مدیر که صدای نیروهای ۲۰ ساله رو هم تو سال قبل درآوردن، خودشون متوجه کم کاری شون بشن.
منم تلاش میکنم بهترین خودم باشم و صبوری زیاد به خرج بدم.
خدا کمکم کنه انشاالله.
جلسه مدرسه بخاطر عدم حضور تعدادی از همکارا کنسل شده بود و افتاده بود امروز صبح ساعت ۹:۳۰ .
خوب شد اینجوری منم غیبت نخوردم که برا مدیرا آتو بشه.
بعد جلسه و آشنایی همکارا مجبور شدم بمونم کمک برای بسته بندی کتاب بچهها. کار سنگینی بود. کمردرد و دست درد گرفتم .
چون صبح وقت نداشتم به مامان گفتم امروز دیگه ناهار با شما. بعد از راهم رفتم خیار خریدم و اومدم خونه سالاد درست کردم و جمع و جور.
باید بشینم نقاشی کنم که کارم عقبه ، ولی فرصت نکردم هنوز.
روزا هی کار دارم ، شبا خسته م فقط میخوام بخوابم. صبح ها از حدود ۶ و ۷ بیدارم متأسفانه.
دیشب داداش و عروس شام اینجا بودن. عادی با هم رفتار کردیم. امروز هم بش زنگ زدم حال خودش و دختر رو پرسیدم. واقعا دلم میخواد حالمون با هم خوب باشه.
من دنبال جنگ و تنش نیستم واقعا. اما احترام و رعایت یه چیزایی از طرف مقابل هم برام خیلی مهمه.
ما دیروز تقریبا ساعت ۵ بود که رسیدیم خونه.
دوس دارم یه پست بلند بنویسم و احتمالا بلند هم بشه. تمام این مدت فرصت نشد خیلی بیام سوشال مدیا. فقط یه بار که سی و سه پل بودیم به عشق تیلو که بگم من اصفهانم استوری کردم وگرنه بقیه سفر هیچ جا استوری نکردم و خییییلی کم نت چک میکردم اصلا فرصت نمیشد. سفر سختی و اعصاب خوردی زیاد داشت این دفعه، اما خوش گذشت و همه زندگی ترکیب همین تلخ و شیرینی هاست. جوری که الان که خونه م میگم خیلی خوب هم بوده و بقیه حواشی رو میشه نادیده گرفت.
پنجشنبه شب داداش اینا پیش مون خوابیدن که صبح معطلی برای حرکت زیاد نداشته باشیم. قرار بود ۵ صبح راه بیافتیم اما جا دادن وسایل بیشتر از اونچه فکر میکردیم زمان گرفت و تقریبا ۶ راه افتادیم البته من برای انجام سرویس خواهر برادرم از ۳:۳۰ بیدار شدم. صبونه رو تو هندیجان خوردیم و تو راه یه جاهایی توقف میکردیم.
الان جزئیات تو سرم پاک شده انگار. شاید حتی تو نوشتن پس و پیش کنم اتفاقات رو.
جمعه عصری رسیدیم کوهمره و تا پنجشنبه اونجا بودیم.
همه این مدت غذا میخریدیم، فقط یه بار که من ماکارونی پختم. شام هم با میوه و هله هوله سر میشد. اصلا یه روزایی اینقدر دیر ناهار میخوردیم که کسی فکر شام نبود. هوا شب ها خیلی خنک تر بود اما آفتاب همه جا سوز داشت مگه تو سایه. پنجشنبه رفتیم خونه پدر عروس تو خمینی شهر اصفهان و بعد یکشنبه رفتیم کازرون تو باغ شوهرخاله دامادمون. تو هر خونه ای که بودیم فاصله تا شهر و بازار و اماکن تفریحی زیاد بود و کلی تو رفت و آمد جاده ای بودیم. مثلا از کوهمره تا شیراز تقریبا نیم ساعت بیشتر راهه. خمینی شهر تا اصفهان هم همینطور و از باغ بیرون شهری تا داخل کازرون همینطور.
تو شیراز رفتیم نارنجستان و نگین فارس و ستاره فارس و زیتون. خواهرزاده م خرید حسابی کرد برای دانشگاه. من فقط یه کیف خریدم برای سرکارم. عملا چیزی نیاز نداشتم . و واقعا قیمت ها یا فرقی با شهر ما نداشت یا حتی گرون تر بود.
از نظر کارا و جمع و جور کردن بگم که همش افتاده بود تو سر من و خواهر کوچیکه. عروس در راه خدا هم کمکی نکرد تازه بدجنسی هم میکرد. تروخدا نگید خواهرشوهر بازی درنیار چون شما منو میشناسید من بدجنسی ندارم با هیج کس. و تازه کلی رعایت حالش میکنم بخاطر داداشم. یعنی فقط خودش رو مشغول دخمل میکرد حتی اگه دخمل آروم بود. صبونه و چای هر روز با من بود. وسیله جمع کردن و سوار پیاده کردن و جارو کردن خونه هایی که دست مون بود با من و خواهد کوچیکه بود. یعنی مینشستم سر سفره یکی یکی چای میریختم میدادم دست شون. حتی مامانم هم کمکی نکرد و همش آخ و اوخ میکرد، یعنی آب هم میخواست به من یا بقیه میگفت. برای همین بیشتر وقتا بامون نمیرفت یا تو ماشین میموند، روز دوم رفته بودیم شیراز مامانم مونده بود کوهمره ، بش تاکید کردیم تلفنش رو جواب بده که مرتب بش زنگ بزنیم ، تا دم دمای ظهر در دسترس مون بود، از طرفا ساعت ۱ ظهر هرچی زنگ میزدیم جواب نمیداد، ناهار هم ساندویچ گرفته بودیم تو پارک فخرآباد خوردیم که مثلا دوباره بریم تو شهر، اما هرچی زنگ میزدیم جواب نمیداد. یعنی کاری سرمون آورد که نفهمیدیم چطور خودمون رسوندیم کوهمره، حالی برامون نمونده بود تو ماشین. دعا و نذر و نیاز کردم که سالم باشه فقط. بدو بدو در باغ باز کردیم رفتیم میگم ماما ماما کجایی ، تمام مسیر اشکم به زور نگه میداشتم ، یه دفعه میگه ها چیه چتونه، میبینیم رو مبل تو تاریکی یه ور خوابیده و انگار نه انگار... دیگه همونجا شروع کردم به گریه کردن و همه مون ملامتش کردیم که چرا گوشیت جواب نمیدی گفت صدای گوشی نشنیدم. و دیگه گفتیم هیچ جوره تو خونه نمیذاریم بمونی مگه یکی مون پیشت باشه با این کاری که سرمون آوردی. خدا رو شکر ختم به خیر شد.
از بدجنسی عروس هم بگم که تو این سفر خوش درخشید و حتی دامادمون تعجب کرد از رفتاراش. یعنی باور نمیشه این همون دختر دو سه ماه اول نامزدیه. صد البته آدما ترکیب خوب و بدی هستن. یه روز گفتن فردا بمونیم تو باغ و ناهار چی بخوریم؟ خودش گفت بادمجان گوجه سیب زمینی بخرید من سرخ میکنم ما هم گفتیم باشه. فردا صبح داداشام خواستن تنهایی برن بازار، دوباره تاکید کرد چیزی از بیرون نمیخواید گفتیم نه فقط بادمجان گوجه سیب زمینی بخرید، و با یه لحن کاملا عادی که خواهرم هم شهادت میداد بش گفتم عروس تو که طرح بادمجان دادی خودت سرخ میکنی دیگه، خدا شاهده یه لحن ملایم و سوالی.. گفت آره اگه دختر بگیرید منم گفتم باشه میگیریمش.
به روح پدرم ده دقیقه نشد داداشم با عصبانیت از تو باغ اومد با لحن ناراحت گفت ناهار بادمجان کنسل بگید غذا آماده چی بیارم، دخترا بش گفتن مگه الان تعیین نکردیم گفت نه دیگه بیخیال اون. به منم نگاه نکرد و حرفی بام نزد. من دوزاری م افتاد که رفته کرده تو گوش داداشم ، و معلوم نیس چی بش گفته که اینجورش کرده، داداشام رفتن و من تو باغ صداش زدم که هیچ کس نفهمه من چی بش میگم یا چی بم میگه. بش گفتم به داداش چی گفتی که اینجور بود عین بچه ها ادا درمیاورد و میگفت هیچی من چیزی نگفتم، گفتم جون دختر قسم بخور گفت برا یه بادمجان قسم دختر بخورم! گفتم پس چش بود اینقدر عصبانی بود گفت من چه میدونم، قشنگ مشخص بود داره دروغ میگه و جور بدی حرف منو منتقل کرده، بش گفتم داری دروغ میگی و دیگه بات حرفی ندارم. اونقدر ناراحت و عصبانیم کرد که سر هیچ باعث ناراحتی داداشم از من شد که خدا میدونه. پیام دادم به داداشم گفتم ناراحت نشو اما زنت خیلی بد قلقه، یا همه کارا من کنم یا اگه بگیم کاری کنه میاد میکنه تو گوش تو، مگه من کلفتم؟
با اینکه تو باغ حرف زده بودیم ولی ناراحتی هر دومون مشخص بود و خواهر و مامانم پرسیدن چی شده یه بار چیزی نگفتم اما دیده بودن اون بچه رو برداشته با قهر رفته طبقه بالا تو گرما. منم مجبور شدم تعریف کنم و دامادمون هم که با ما مونده بود فهمید. درنهایت قرار شده بود کنتاکی از بیرون بیارن. ولی بازم سیب زمینی باید سرخ میکردم کنارش، دامادمون گفت بادمجون میرم میخرم کنار مرغ هم بخوریم. اینقدر دامادمون به ما لطف و توجه داره که داداشام ندارن منم گفتم برو بخر من براتون سرخ میکنم هرکس دوس داشت بخوره. تو باغ موندم تا دامادمون خریدا آورد و سرخ کردم برا ناهار. داداشم پیام منو جواب نداد. من برای ناراحتی اون ناراحت شده بودم اون برای خانمش. سر ناهار بق نشستن دست به سیب زمینی و بادمجان نزدن چون تو قهر بودن وگرنه هم دوس دارن هم خوش خوراکن. با لحن تند هم هی با من و بقیه حرف زد تا شروع کرد به گله که چرا ساره به عروس گفته تو باید سرخ کنی!
رفته بود بش گفته بود ساره گفته تو باید بایستی پای گاز و همه چی رو تا آخر خودت سرخ کنی چون تو طرح دادی. خواهرم گفت من پیش ساره بود و اصلا نه ازین کلمات استفاده کرد و نه لحن بدی داشت، اما عروس میگفت چرا دقیقا همینا رو گفته. دلم میخواست بکوبم تو دهنش. اما ...
تو باغ بش گفته بودم من اینقدر هواتو دارم و دختر نگه میدارم حالا کمکم کاری کنی چیزی نمیشه . به داداشم گفته بود ساره میگه مت کارا دختر میکنم، و جلوی همه بحث راه انداختن علیه من که تو اگه کاری برا بچه میکنی دیگه منت نذار. گفتم منت؟ منت چیه من اگه کاری برای این بچه میکنم با عشق میکنم، میگفت تو فقط بغلش میکنی چون دوس داری وگرنه حتی مامیش عوض نمیکنی یا کثیفی ش نمیشوری، یعنی دود از سرم درمیومد گفتم اولا وقتی نبودی حتی کثیفی ش شستم دوما من وظیفه م نیس اینکارو کنم که تو طلبکاری.
جو خیلی بدی پیش آورد و باعث ناراحتی همه مون شد.
باعث شد داداشم به من توهین کنه تو جمع و منم بابت دلخوری که یه بخشش من بودم از همه عذرخواهی کردم که سفرشون تلخ مزه شروع شد.
دیگه باش حرف نزدم. داداشم بعدا اومد قسم و آیه که اون نخواست چیزی بگه و من اصرار کردم و اون گفته. منم قسم جون بچه رو خوردم که اصلا اینجوری که انتقال داده نبوده، از داداشم دلخور شدم که بخاطر زنش همه مون ناراحت کرد ، دلجویی ش خیلی به دلم ننشست الانم ته دلم هنوز ازش ناراحتم با اینکه بقیه سفر عادی رفتار کردیم. بعد دو روز خانم هی به من نزدیک شد محلش ندادم، تا اینکه اومد گفت معذرت میخوام ولی تو یه جاهایی منو درک نمیکنی، بش گفتم اومدی عذرخواهی یا طلب داری؟ حالا که اینجور فکر میکنی پس جایی برای رفع کدورت نمیمونه ، دیگه گفت نه خب دوس ندارم اینجور ببینمت و چندتا جمله گفت مثلا از دلم دربیاره، گفتم تو بین من و داداشم خراب کردی باز میگفت من چیزی نگفتم. خلاصه چون تو سفر بودیم و دو روز رو به قهر باش و فاصله از دختر سر کرده بودم کوتاه اومدم و مثلا آشتی کردیم اما ماهیت وجودش تو این سفر به همه مشخص شد حتی خواهرزاده م.
حتی برای جا دادن وسایل با ما چونه میزد. انگار ماشین و داداشم همه ش فقط مال خود خانمه. و ما سهمی نداریم. درصورتی که نصف پول اون ماشین مال داداش بیمارم هست که مثلا ما هم حق داشته باشم توش.
گاهی از زن بودن خودم و این همه خباثت بدم میاد. چه تو نقش عروس باشیم چه خواهرشوهر. والا ما خیلی بش احترام میذاریم و اون از ما طلب داره و زبونش درازه. انگار دیگه نمیتونیم رو برادرمون حساب کنیم چون خانمش اجازه نمیده.
شیراز رفتیم طرف بازار وکیل ، ادویه خریدم و زرشک. دور زدیم و عکس گرفتیم و یه روز هم رفتیم نارنجستان.
نارنجستان خیلی قشنگه اونجا هم عکس گرفتیم و دوباره برگشتیم خونه باغ کوهمره.
پاساژگردی ها هم تقریبا تا عصر طول میکشید.
یه روزایی هم تو خونه میموندیم و از باغ و هوا لذت میبردیم. عصر جا میانداختیم تو باغ و چای و هله هوله میخوردیم.
من بعد اون جریان اصلا دوس نداشتم برم اصفهان خونه بابای عروس خواهرم هم دوس نداشت. اما دیگه برنامه پیش رفت. تو خونه باباش چقدر رعایت تمیزی میکرد ولی تو خونه دوستای ما ، هرجا میمومد مامی میگذاشت. باورتون نمیشه حتی دامادمون پشتش مامی ها جمع میکرد که من شرمنده دوستم و تمیزی خونه ش نشم.
اصفهان واقعا نصف جهانه. چقدر بزرگ چقدر مسیرها طولانی. و چقدر زیبا.
من اولین بارم بود اصفهان میرفتم. اونجا شب اول رفتیم سی و سه پل. البته آب نداشت متأسفانه. اما چقدر شلوغ بود چقدر کیف کردم. عکس گرفتیم. پیاده روی کردیم.
چقدر خیابونا قشنگ بود . زندگی تا یک شب که ما بیرون بودیم جریان داشت. حتی تو خیابون قدم زدنش برامون حال خوب داشت. واقعا خوش به حال شیرازی و اصفهانی ها. یه روز هم رفتیم نقش جهان. واااایییی که چقدر قشنگ بود. کلی توش گشتیم عکس و فیلم گرفتیم. درشکه سواری کردیم.
تو چنین شهرهایی آخه چطور آدم خسته و افسرده میشه، وقتی این همه باغ و پارک و اماکن تفریحی زیبا هست. اونوقت تو یه شهر کوچیک مثل شهر ما حتی یه دون پارک ، یه دونه ها، پیدا نمیشه که بری بشینی ریلکس کنی و لذت ببری.
سیتی سنتر هم که رفتیم از صبح تا عصر همونجا بودیم، چه تنوع جنسی چه فضایی چه وسعتی. حتی ناهار تو خود سیتی سنتر خوردیم. هزینه خوراک مون خیلی زیاد شد که بین داداشا و داماد بود. یعنی سیتی سنتر انگار وسعتش از بازار و شهر ما بیشتر بود.
اگه بگم ما عین روستایی که تازه رفته تو شهر کف کرده بودیم حتما بم میخندید.
یه عمر تو یه شهر کوچیک صنعتی گرم و خشک و دون تفریح زندگی میکنیم و کلی به اقتصاد کشور سود میرسونیم و خودمون از خوشی و دار و درخت نصیبی نبردیم.
یکشنبه تا دیروز هم تو کازرون بودیم. کازرون یه شهر با بافت قدیمی و سنتیه. خواهرا و داداش و خاله و دایی ها دامادمون همه اونجان. بازم باغ بیرون شهر بود. و یه بار اومدیم بازار و یه بار با ماشین رفتیم سمت بیشاپور. چون سوار و پیاده کردن خواهد برادرم واقعا سخت بود. پیدا کردن جا و پارکینگ هم همه طبق شرایط این دو نفر به علاوه مامانم بود. برای همین خیلی جاها هم نمیشد بریم. اما تو باغ استخر داشتن . من که شنا بلد نیستم و فقط عین گربه ماهی به دیواره استخر چسبیده بودم
.
ولی آب کلی انرژی داشت و حالم خوب میکرد. داداش و خواهرم رو هم آوردیم کنار استخر فقط به تماشا.
گناه دارن اینا هم از زندگی فقط نگاه کردنش نصیب شون شده
.
خدا رو شکر میکنم که دست و پای سالمی دارم.
قرار بود بخاطر جلسه مدرسه که ۲۶ بود ما زودتر برگردیم اما خواهر برادر دامادمون اونقدر اصرار کردن که بمونید فردا ناهار و شام درست میکنیم بیاریم تو باغ، اگه شما اذیتید که بیاید خونه ما. دیگه من نگران جلسه بودم اما دلم نمیخواست با این همه لطف و محبت که دامادمون میکنه و اصرار خانواده ش، عاملی بشم که نتونن دورهم جمع بشن ، به مدیر زنگ زدم و عذر مراقبت از ماما آوردم و موندیم کازرون. برای ناهار خواهر کوچیکه ش کلی غذا سفارش داده بود از رستوران آوردن و شب هم اون خواهر و برادرش باز مرغ و خورش اسفناج پخته بودن و تو باغ سفره بلندی پهن کردن و شام خوردیم. چقدر تک تک فامیل های داماد زنگ زدن و اصرار کردن که بریم خونه هاشون و محبت نشون دادن. ولی هم دیگه ته سفر بود هم ته جیب ها
هم خواهر برادرم رو نمیشد همه جا برد.
راستی یادم رفت داداش بامون قهر کرده که سفر بدونش رفتیم و تو مسیر هی به من پیام گله میداد و من چند تا یکی جوابش میدادم. الانم بامون قهره.
خلاصه اینکه با همه سختی ها که همه مون گفتیم دیگه آخرین باره میریم سفر، سفر خیلی خوبی بود. عامل این بدخلقی ها عروس بود که همه جوره همه رو کلافه کرده بود از بدقلقی و بی نظمی و دو بهم زنی هاش.
خدا میدونه چی پیش میاد.
شکر خدا که بعد یه عمری یه سفر دو هفته ای رفتیم و سالم برگشتیم خونه.
الان که حالم خیلی خوبه .
دیشب از خستگی جون هیچ کاری نداشتم و هیچ کاری نکردم همه چی همونجور وسط خونه ول کردم. دیگه صبح بلند شدم اونم از شش صبح کوچولو کوچولو کارا کردم.
شاید یه چیزایی بعدا یادم بیاد و تعریف کنم. از صبح تا حالا دارم این پست مینویسم.
فردا صبح زود انشاالله راه میافتیم سمت کوحمره و شیراز.
امروز باید خونه رو جارو کنم، حمام برم، لباس بشورم، ته مونده وسایل سفر رو بذارم.
خدا بم قوت و صبر بده انشاالله تو سفر.
امیدوارم استرس و دلشوره م تبدیل بشه به یه خاطره خوش و موندگار.
کار نقاشی رو برای این هفته آماده کردم ولی هفته بعد میمونه تکلیفش تا دیگه برگردم.
۲۶ شهریور اولین جلسه دبیران برگزار میشه.
و تابستان تمام ...
تو این سه ماهی که خونه بودم و مسئولیت کامل خونه رو دوشم بود، روشم اینجور بود که غذا به اندازه میپختم. قبل ترها هم همینجور بودم جوری که هر وقت کسی حرفی از آمدن میزد خواهرم بش میگفت حتما مشخص کن که میای یا نه چون ساره به اندازه غذا میپزه.
الان نه غذایی رو مجبورم نگه دارم و دو روز بخوریم و نه یخچال فریزر پر باشه از ظرف و قابلمه. به استثناء یکی دو بار فقط پیش اومد که اونقدر غذا خوشمزه بود که هرکس بار دوم خورد با اکراه و اجبار نخورد، بلکه با میل و رغبت.
هر بار سر سفره نشستم اول برای خواهر برادرم و مامانم بهترین بخش رو کشیدم بعد برا خودم. حتی یه روزایی من گرسنه بلند شدم اونا سیر.
حتی مامانم نگرانی نداشت که کدوم بخش غذا و چه مقدارش به من میرسه.
امروز خیلی ناراحتم و دلم گرفته.
شاید بخوام غُر بزنم.
تو این سه ماه شاید فقط سه روز تونستم تا ۸:۳۰ بخوابم که اونم بدخوابی ساعت ۴ یا ۵ صبح داشتم و هر سه روزش با این جمله ماما پریدم: " ساعت هشت و نیمه نمیخواید بلند شید؟ امروز تعطیله؟"
دیشب مرغ درآوردم که امروز زرشک پلو درست کنم. صبح خواهرم گفت برا ما کوکو درست کن، منم اوکی بودم ولی چون داداشم نمیخوره مجبور شدم براش مرغ سسی رو آماده کنم، سیب زمینی را بذارم آبپز بشه و بعدش برم بازار، چون خرید داشتم.
اصلا هم حوصله نداشتم ، از دو سه روز مودم پایینه، چون به نقاشیم نمیرسم و همه وقتم برای دیگران گرفته شده.
ولی رفتم گفتم هوایی به سرم میخوره، یه مقدار این چند روز هوا خنک تر شده مخصوصا تو سایه ولی آفتابش هنوز میسوزونه.
چون حوصله نداشتم گفتم برم تره باری نزدیک تری و اون همیشگی رو نرم، کار بانکی هم داشتم، از وسط بازار هم باید برای کوکو، تره میخریدم. بانک اول مسیرم بود حواسم نبود و ردش کردم و از سبزی فروشی تره و ریحون خریدم و مسیری که اومده بودم رو برگشتم کار بانکی دم باجه انجام دادم و رفتم سمت تره باری مثلا نزدیک خونه، رسیدم دیدم بسته ست و زنگ طرف زدم گفت ماشین بردم تعمیر و تا نیم ساعت دیگه م نمیام، یعنی اونقدر از دست خودم و اون عصبانی شدم که چرا از همون اول همون جای همیشگی رو نرفتم و این آقا کمتر پیش اومده من بیام و کارم راه بیافته، مجبور شدم همه اون مسیری رو که اومده بودم رو دوباره برگردم یعنی یه مسیر رو دو بار رفتم و خربزه و گلابی خریدم و دوباره برگشتم سمت خونه. خیارشور و نوشابه هم میخواستم اما گفتم از سوپری کنار خونه میخرم که به دستم کمتر فشار بیاد. اومدم خونه خریدا گذاشتم جلو در راهرو و رفتم سوپری.
سوپری بسته بود نشستم تو کافی نت مون، داداشم گفت الان میاد خیلی طول نکشید که سوپری اومد گفتم خیارشور داری گفت نهههههههه
. وای منو کارد میزدی خونم نمیومد، بش گفتم امروز چه خبره چرا من هرجا میرم یا بسته ست یا ندارن و حالا مجبورم دوباره برای خیارشور برگردم بازار. نوشابه رو خریدم و دوباره تقریبا نصف اون مسیری که اول رفته بودم رو رفتم خیارشور خریدم و اومدم خونه. تا رسیدم خواهر گفت خواهرزاده رفته همایش انتخاب رشته و ناهار میاد اینجا، گفتم ای بابا. حالا ناهار چی میخوره، کوکو که نمیخوره ، مرغ سسی چی؟ گفت اونم سس رب نمیخوره، یه کم غُر زدم که آقا شما فکر منم میکنید که من شاید خسته باشم یا روحی از چیزایی اذیت باشم که حتی نتونم جلوتون بگم، جریان بازار رفتن رو هم تعریف کردم و گفتم حالا باید برم مدل سوم غذا رو بپزم؟ اومدم تو آشپزخونه اونقدر بغض داشتم که اگه جلو خودمو نمیگرفتم به هق هق میافتادم، به سوال مامانم که چته جواب ندادم گفتم هیچی امروز رو مودم نیستم، و بغضم به زور قورت دادم و دوباره مرغ درآوردم، مزه دار کردم و گذاشتم تو فر. برنج هم خیسوندم و بعد پختم.
مامانم فکر کرد من دارم بخاطر کارا حرف میزنم، گفت من از فردا دیگه خودم کارا میکنم اول آخر کارا با منه، تو سر ماه میری مدرسه. از ماما ناراحت شدم که هیچ وقت اصل حرف منو نگرفت، و هر باری چیزی گفتم جوری حرف زد که به جای تشکر، انگار همه کارام ندید گرفته و انگار من سرشون منت گذاشتم. درصورتی که اصل حرف من چیز دیگه ای بوده.
سکوت کردم و دیگه با هیچ کس حرف نزدم. همه وقتم تا ساعت یک تو آشپزخونه از کاری به کاری گذشت و ناهار آماده شد و تو بی برقی خوردیم.
و این برق برو برق بیاد باعث میشه ظهر نتونم بخوابم و حالا سرم درد میکنه.
حالم هم خیلی با صبح فرقی نداره.
خدا شاهده من این مدت با عشق همه کارا کردم با دل راضی. از اینکه کارم رو بی منت و بی ارزش جلوه بدن خیلی ناراحت میشم. از اینکه گاهی فقط به فکر اینن که خودشون چی دوس دارن و به توانایی و حال من فکر نمیکنن، ناراحت میشم. جوری که انگار من جایی امضا کردم هرچی گفتن اجرا میکنم.
آدما گاهی تورو به نقطه اجبار میرسونن. نقطه ای مثل نقطه جوش. مجبورت میکنن آخ بگی. مجبورت میکنن از قالب خوب خودت دربیای.