-
قربون شما
شنبه 21 مهر 1397 12:06
از همه تون بابت همدردی هاتون و محبت هاتون یه دنیا ممنونم. امروز بش سلام نکردم و با حال نزار کلاس نقاشی رو رفتم بدون صبونه. استادم گفت تو چرا امروز اینجوری هستی . اصلا نتونستم تظاهر کنم گفتم حالم خوب نیست و مشکل خانوادگی دارم . خسته شدم از تظاهر و خنده های تصنعی. کلاس رو سر کردم بدون اینکه با بچهها بخندم یا حرف بزنم ....
-
تو گوشی خوردم
جمعه 20 مهر 1397 21:49
-
مردی به نام پدر
جمعه 20 مهر 1397 13:56
چطور ممکنه اینقدر یه پدر از جگرگوشه خودش از دختر یا پسرش تا این حد متنفر باشه . که هر روز نمک بپاشه به زخمش. هر روز نفرینش کنه و هر روز بگه حاضرم مفت بدمش بره فقط بره . مگه من باش چکار کردم . من حتی از اون هم پرستاری کردم. وقتی که هنوز غیر خودم سه نفری که الان متاهل هستن اون موقع مجرد بودن و تو خونه . من راهنمایی بودم...
-
نعمت داداشای خوب
سهشنبه 17 مهر 1397 21:28
امروز کلی از یوگا انرژی مثبت گرفتم و حالم بهتر شد. البته درکل خوبم و مشکل پررنگ روزانه نداشتم . به غیر از درد دستم که بخاطر بلند کردن هر روز خواهرم دردم تشدید و تجدید میشه. همش به این فکر میکنم کاش یه دستگاهی چیزی بود که کمکش میکرد بشینه که من نخوام اینقدر به خودم فشار بیارم . مشکل اینجاست که اتاق یه جورایی عمومیه و...
-
ادامه بیخیالی
دوشنبه 16 مهر 1397 13:25
امروز چند تا دونه از پیوند ابروم برداشتم . چند تااااا هم نه یه دونه . لابلای کارا ، طرحی که استادم فرستاد رو کار کردم . تا اینجاش خیلی خوب شده و خودم کلی راضی ام . برای شنبه بعد ، دو تا طرح اضافه تر از همیشه کار میبرم. حالا که تو طغیان هستم و میشینم کار میکنم ، فرصت های بیشتری برای کار بعدظهر دارم تا وقتی کلاسام شروع...
-
خدایا منو ببخش
یکشنبه 15 مهر 1397 19:52
خیلی بد که بین حس های منفی و ظلم و ستم و همه حقوق از دست رفته م و از اون طرف بین غضب خدا و وجدان و حق فرزند به پدری ، بمونی . هیچ کس نمیتونه بفهمه که چه برزخ بدیه . انشاءالله که هیچ وقت جای من نباشید و تجربه ش نکنید . ولی بین خوبی و بدی خودم موندم . خدا منو ببخشه. کاش یه اتفاقی میوفتاد که رابطه مون درست بشه و جبران...
-
بازم تنفر
یکشنبه 15 مهر 1397 13:37
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 مهر 1397 11:46
امروز کلاس نقاشی کنسل شد . استادم رفته تهران . منم فرصت غنیمت دونستم و رفتم دنبال کارت ملی و بعدش هم بازار . دو قلم لوازم نقاشی لازم داشتم خریدم و رفتم بازارگردی، هم دنبال پارچه بودم و هم مانتوی مناسب . مانتوی مناسب که گیرم نیومد . اما دو تکه خوشکل و قیمت مناسب خریدم که بذارم برای دوخت مانتو در آینده . دکمه خریدم برا...
-
برای مریم
جمعه 13 مهر 1397 17:42
مریم جان ممنونم از پیشنهادت. راستش خیلی برام سخته . دوری برام سخته . برای اینکه کامنت تایید نکنم اینجا جواب کوتاه و موقتی دادم که خیلی منتظر نمونی. شاید بیشتر فکرام کردم ایمیل بزنم بت . بازم مرسی عزیزم.
-
من و پسرعمو
جمعه 13 مهر 1397 11:24
دیروز صبح تونستم لابلای کارا کمی طراحی کردم. خیلی غصه داشتم و دستم خیلی درد میکرد . تا شب رو گذروندم بدون کار خاصی. تا شام رو سرو کردم براشون و آقا پای تلویزیون بود منم بیکار با بچهها تو اتاق پای تلویزیون خودمون بودیم . آخه اون پذیرایی رو با همه امکانات ش در اختیار داره . هی دل دل کردم زود بره بخوابه که من تا سر ذوق...
-
زندگی شور تو شور
چهارشنبه 11 مهر 1397 13:42
دیشب مامانم رو بردیم بیمارستان، من و داداشم. عکس گرفت و برگشتیم . امروز صبح بیچاره دیگه خودش تنها رفت دکتر ببینه. دکتر بش گفته مهره ت آسیب دیده و باید عمل بشه . البته مامانم سابقه کمردرد و دیسک رو داشت و قبلا هم بش گفته بودن باید عمل کنه ولی خب به دلایل جوراجور عمل نکرد . حالا هم معلوم نیست چی بشه . باید بره پیش یه...
-
برای خواننده خاموش مریم عزیز
دوشنبه 9 مهر 1397 12:17
خوبی مریم جان . مریم عزیزم من به فکرت هستم و دعاگو. قابل باشم همیشه در یاد و دعام هستی . الهی گره ها یکی یکی باز بشه . از خودت بی خبرم نذار .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مهر 1397 11:04
چند روز که یه ماشین دنده عقب اومده و زده به مامانم. خدا را شکر شکستگی درکار نیس. داداشم همون روز اول بردش دکتر . طرف پای همه چیز ایستاد ولی داداشم گفت هیچی نمیخواد و حلالش کردن . البته آقا شسته بودش و کلی توهین کرده بود بش اونم ساکت فقط گفته حق دارید . با خوردن دارو و زدن آمپول ها هنوزم حالش خوب نشده و درد شدیدی تو...
-
تنوع
پنجشنبه 5 مهر 1397 19:51
آقا و مامانم ظهر ساعت 3 رفتن عیادت یه مریضی که احتمالا تا فردا عصر بیان . خواهرم رو بردم حمام بعد اون یکی خواهرم اومد و دیگه کل کاراش غیر از لباس شستن رو انجام داد . من تو این فاصله دلم خواست یه کیک بپزم . راستش مدت زیادی بود کیک نپخته بودم چون هر فرصتی رو برای طراحی میگذاشتم. ولی امروز کار نیمه تمام نداشتم و دغدغه...
-
...
سهشنبه 3 مهر 1397 18:57
کاش کلاسام زود شروع بشن . تو خونه عذاب کشیدنم بیشتر شده . نگاه های پر از تنفر مردی به اسم پدر . خستگی از کارای طاقت فرسای خواهر و همه وظایفی که به هر دلیلی اضافه میشن ، همه و همه باعث میشه که دلم از همه شون زده و سیر بشه . و این هم باعث میشه از خودم بیشتر بدم بیاد . خدا چرا با من و اهل این خونه اینقدر ناسازگاره . دلم...
-
دلتنگ خدا
دوشنبه 2 مهر 1397 19:07
امشب چقدر دلم برای خدا تنگ شده.
-
دوست و نیمکت خاطره ها
دوشنبه 2 مهر 1397 11:31
یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش. بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش کردم بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده . نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر...
-
پاییز عشق
یکشنبه 1 مهر 1397 20:03
چرا پاییز که میشه من هر روز عاشق میشم . هر روز درونم متبلور میشه از یه آتشفشان هیجان و عشق . پر میشم از همه عشق های دنیا . باید اعتراف کنم تا سال 88 به هیچ راهی پاییز رو احساس نمیکردم و برام مفهوم نداشت . همیشه یه چیزی راجب برگ ریزونش شنیده یا عکسی دیده بودم . اما هیچ وقت تو شهرم بخاطر شرایط متفاوت جغرافیایی، پاییز رو...
-
حال پاییزی
شنبه 31 شهریور 1397 07:58
صبح آخرین روز تابستونی تون بخیر . از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی، گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم . امروز میتونم پاییز رو درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد . واقعا...
-
نیمه خالی من
پنجشنبه 29 شهریور 1397 22:06
چند روز خودمو گرفتم که حرفی نزنم و چیزی ننویسم. امشب خیلی تو سرم دنبال کسی گشتم که کمی از وجودم رو تو وجودش خالی کنم . طور بدی دلم گرفته و سنگینه. تو ذهنم هیچ کس رو پیدا نکردم و با یه سرعت خاصی دستم رفت رو صفحه وبلاگم. اما اینجا هم نمیخوام چیزی رو توضیح بدم . فقط شاید اگه از دلتنگی م حتی در حد سر سوزنی هم بگم . اگه در...
-
روز بی کلاسی
شنبه 24 شهریور 1397 20:24
پارسال تقریباهمین حول و حوش بود که تصمیم گرفتم برم نقاشی . حالا یه سال شد از شروع کاری که عمری منتظر ایجاد شرایط ایده آلش بودم . و البته ایجاد نشد تا خودم تصمیم گرفتم و رفتم . از پاستل گچی و آبرنگ و یه تابلو رنگ روغن شروع شد و تا الان با طراحی و آموزش حرفه ای ادامه پیدا کرد . لذت هر مرحله ش و حتی هر خریدش خیلی دلنشین...
-
یه ذره بیخیالی
پنجشنبه 22 شهریور 1397 10:47
این چند روز به حدی تو رفت و آمدهام تو گرما اذیت شدم و عرق کردم که تا میرسیدم لباسام خیس بود . خییلی هوا گرم و شرجی غلیظی شده . الانم تو خونه خیس عرقم نمیشه نفس کشید . آقا هم میره میاد در باز میذاره . یعنی اصلا نمیدونی چطور با این قوم کنار بیای بخدا . صبح تا باشگاه پیاده میرم تقریبا 25 دقیقه تو راهم . برگشتنی با آژانس...
-
یه صبونه دیگه
دوشنبه 19 شهریور 1397 11:59
تقریبا یه سالی میشد که قرار بود با بچه های محل کارم بریم بیرون . دیروز یه دفعه ای برنامه چیدن و گفتن بریم . راستش من خیلی به دلم نبود چون حس نداشتم . اما گفتم خب فرصتی باشه برای اینکه کمی از جلد خودم دربیام . دیگه هماهنگی ها صورت گرفت و محل و ساعت قرار تعیین شد . کلا 5 نفر بودیم . نشستیم حرف زدیم و خندیدیم و عکس...
-
طرح لب
یکشنبه 18 شهریور 1397 21:04
-
قطره
شنبه 17 شهریور 1397 15:31
دیشب به مامانم گفتم که من دوس داشتم برم عروسی ، که من منتظر بودم روز بعد عروسی برگردید. باورم نمیشد که اینقدر جوابش سرد و خشک بود . انگار واقعا به این فکر نکرده بود که منم آدمم. منم دل دارم . خیلی خونسرد خندید و گفت من میدونستم تو نمیری . بعد کی پیش بچه ها میموند. اگه من نمیرفتم تو با آقات میرفتی ؟؟؟ منم سعی کردم با...
-
جمعه شلوغ
جمعه 16 شهریور 1397 21:04
طرفای 11 رسیدن . با این توضیح که مادر دامادمون فوت شدن و بشون خبر داده بودن. شاید اگه فاتحه ای درکار نبود امروز هم نمیومدن. آنقدر به آقا خوش گذشته که از تعریفش کلی لذت حس میشه . همونقدر که اون خوش من پر از بغض و غمم. صبح بلند شدم کارام کردم . غذا پلو عدس آماده کردم . یکی از خواهرها زنگ زد گفت اشکال نداره ما میریم...
-
تنهایی بی لذت
پنجشنبه 15 شهریور 1397 22:20
دو روز که تو خونه تنهام با بچهها، فقط طراحی کردم و غذا پختم . راستش خیلی به دلم نچسبیده ، تازه وقتی امروز هم برنگشتن خیلی ناراحت شدم که چقدر بیخیال و خودخواهن. شاید اصلا درست نباشه من راجب اونا اینطور حرف بزنم . اما کاری که با من خواسته یا ناخواسته میکنن هم اصلا درست نیست. نتونستم شرایط بیرون رفتن رو با دوستام اوکی...
-
انتخاب
سهشنبه 13 شهریور 1397 15:23
یه ده روزی هست که نه غذا خوب میخورم و نه ظهر خوابم میبره . حال بدنی م اوکی نشده . نمیدونم چمه . امروز رفتم یوگا . از خونه تا باشگاه پیاده رفتم و تو شرجی مانتوم خیس خیس شده بود. همینجوری شرشر از صورتم عرق میریخت. چون زود رسیدم و حوصله نداشتم بشینم پیش مدیر باشگاه ، تو یه پارکی نزدیک باشگاه روی نیمکت نشستم . یه پارک...
-
صبونه با دوستم
یکشنبه 11 شهریور 1397 12:24
فهمیده بودم که امروز مربی یوگا نمیاد و به جاش ارشد کلاس رو میگردونه . برای همین ترجیح دادم به بدنم استراحت بدم باشگاه نرم و به جاش برم فرهنگسرا طراحی کنم . اما بعدش یادم افتاد قرار بذارم با همکارم که یه ماه پیش گفته بود یه روز با هم بریم بیرون . باش هماهنگ کردم که بریم صبونه تو بهترین رستوران شهر . اونم از خدا خواسته...
-
طراحی چشم
شنبه 10 شهریور 1397 22:29
اومدم کمی شکر بزنم به چای تلخ زندگی ... امروز طراحی چشم سر کلاس تموم شد. استادم گفت با توجه به اینکه این تجربه اول طراحی چشم تو هست ، اما عالی شده . یعنی فکر نمیکرد که من تو کار اول اینقدر خوب باشم . منم هی ذوق کردم که اون راضی بود و تعریف میداد . این هفته باید یه لب و یه طرح کامل یه دختر که یه شال دور سرش زده رو کار...