-
زندگی شور تو شور
چهارشنبه 11 مهر 1397 13:42
دیشب مامانم رو بردیم بیمارستان، من و داداشم. عکس گرفت و برگشتیم . امروز صبح بیچاره دیگه خودش تنها رفت دکتر ببینه. دکتر بش گفته مهره ت آسیب دیده و باید عمل بشه . البته مامانم سابقه کمردرد و دیسک رو داشت و قبلا هم بش گفته بودن باید عمل کنه ولی خب به دلایل جوراجور عمل نکرد . حالا هم معلوم نیست چی بشه . باید بره پیش یه...
-
برای خواننده خاموش مریم عزیز
دوشنبه 9 مهر 1397 12:17
خوبی مریم جان . مریم عزیزم من به فکرت هستم و دعاگو. قابل باشم همیشه در یاد و دعام هستی . الهی گره ها یکی یکی باز بشه . از خودت بی خبرم نذار .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مهر 1397 11:04
چند روز که یه ماشین دنده عقب اومده و زده به مامانم. خدا را شکر شکستگی درکار نیس. داداشم همون روز اول بردش دکتر . طرف پای همه چیز ایستاد ولی داداشم گفت هیچی نمیخواد و حلالش کردن . البته آقا شسته بودش و کلی توهین کرده بود بش اونم ساکت فقط گفته حق دارید . با خوردن دارو و زدن آمپول ها هنوزم حالش خوب نشده و درد شدیدی تو...
-
تنوع
پنجشنبه 5 مهر 1397 19:51
آقا و مامانم ظهر ساعت 3 رفتن عیادت یه مریضی که احتمالا تا فردا عصر بیان . خواهرم رو بردم حمام بعد اون یکی خواهرم اومد و دیگه کل کاراش غیر از لباس شستن رو انجام داد . من تو این فاصله دلم خواست یه کیک بپزم . راستش مدت زیادی بود کیک نپخته بودم چون هر فرصتی رو برای طراحی میگذاشتم. ولی امروز کار نیمه تمام نداشتم و دغدغه...
-
...
سهشنبه 3 مهر 1397 18:57
کاش کلاسام زود شروع بشن . تو خونه عذاب کشیدنم بیشتر شده . نگاه های پر از تنفر مردی به اسم پدر . خستگی از کارای طاقت فرسای خواهر و همه وظایفی که به هر دلیلی اضافه میشن ، همه و همه باعث میشه که دلم از همه شون زده و سیر بشه . و این هم باعث میشه از خودم بیشتر بدم بیاد . خدا چرا با من و اهل این خونه اینقدر ناسازگاره . دلم...
-
دلتنگ خدا
دوشنبه 2 مهر 1397 19:07
امشب چقدر دلم برای خدا تنگ شده.
-
دوست و نیمکت خاطره ها
دوشنبه 2 مهر 1397 11:31
یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش. بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش کردم بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده . نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر...
-
پاییز عشق
یکشنبه 1 مهر 1397 20:03
چرا پاییز که میشه من هر روز عاشق میشم . هر روز درونم متبلور میشه از یه آتشفشان هیجان و عشق . پر میشم از همه عشق های دنیا . باید اعتراف کنم تا سال 88 به هیچ راهی پاییز رو احساس نمیکردم و برام مفهوم نداشت . همیشه یه چیزی راجب برگ ریزونش شنیده یا عکسی دیده بودم . اما هیچ وقت تو شهرم بخاطر شرایط متفاوت جغرافیایی، پاییز رو...
-
حال پاییزی
شنبه 31 شهریور 1397 07:58
صبح آخرین روز تابستونی تون بخیر . از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی، گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم . امروز میتونم پاییز رو درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد . واقعا...
-
نیمه خالی من
پنجشنبه 29 شهریور 1397 22:06
چند روز خودمو گرفتم که حرفی نزنم و چیزی ننویسم. امشب خیلی تو سرم دنبال کسی گشتم که کمی از وجودم رو تو وجودش خالی کنم . طور بدی دلم گرفته و سنگینه. تو ذهنم هیچ کس رو پیدا نکردم و با یه سرعت خاصی دستم رفت رو صفحه وبلاگم. اما اینجا هم نمیخوام چیزی رو توضیح بدم . فقط شاید اگه از دلتنگی م حتی در حد سر سوزنی هم بگم . اگه در...
-
روز بی کلاسی
شنبه 24 شهریور 1397 20:24
پارسال تقریباهمین حول و حوش بود که تصمیم گرفتم برم نقاشی . حالا یه سال شد از شروع کاری که عمری منتظر ایجاد شرایط ایده آلش بودم . و البته ایجاد نشد تا خودم تصمیم گرفتم و رفتم . از پاستل گچی و آبرنگ و یه تابلو رنگ روغن شروع شد و تا الان با طراحی و آموزش حرفه ای ادامه پیدا کرد . لذت هر مرحله ش و حتی هر خریدش خیلی دلنشین...
-
یه ذره بیخیالی
پنجشنبه 22 شهریور 1397 10:47
این چند روز به حدی تو رفت و آمدهام تو گرما اذیت شدم و عرق کردم که تا میرسیدم لباسام خیس بود . خییلی هوا گرم و شرجی غلیظی شده . الانم تو خونه خیس عرقم نمیشه نفس کشید . آقا هم میره میاد در باز میذاره . یعنی اصلا نمیدونی چطور با این قوم کنار بیای بخدا . صبح تا باشگاه پیاده میرم تقریبا 25 دقیقه تو راهم . برگشتنی با آژانس...
-
یه صبونه دیگه
دوشنبه 19 شهریور 1397 11:59
تقریبا یه سالی میشد که قرار بود با بچه های محل کارم بریم بیرون . دیروز یه دفعه ای برنامه چیدن و گفتن بریم . راستش من خیلی به دلم نبود چون حس نداشتم . اما گفتم خب فرصتی باشه برای اینکه کمی از جلد خودم دربیام . دیگه هماهنگی ها صورت گرفت و محل و ساعت قرار تعیین شد . کلا 5 نفر بودیم . نشستیم حرف زدیم و خندیدیم و عکس...
-
طرح لب
یکشنبه 18 شهریور 1397 21:04
-
قطره
شنبه 17 شهریور 1397 15:31
دیشب به مامانم گفتم که من دوس داشتم برم عروسی ، که من منتظر بودم روز بعد عروسی برگردید. باورم نمیشد که اینقدر جوابش سرد و خشک بود . انگار واقعا به این فکر نکرده بود که منم آدمم. منم دل دارم . خیلی خونسرد خندید و گفت من میدونستم تو نمیری . بعد کی پیش بچه ها میموند. اگه من نمیرفتم تو با آقات میرفتی ؟؟؟ منم سعی کردم با...
-
جمعه شلوغ
جمعه 16 شهریور 1397 21:04
طرفای 11 رسیدن . با این توضیح که مادر دامادمون فوت شدن و بشون خبر داده بودن. شاید اگه فاتحه ای درکار نبود امروز هم نمیومدن. آنقدر به آقا خوش گذشته که از تعریفش کلی لذت حس میشه . همونقدر که اون خوش من پر از بغض و غمم. صبح بلند شدم کارام کردم . غذا پلو عدس آماده کردم . یکی از خواهرها زنگ زد گفت اشکال نداره ما میریم...
-
تنهایی بی لذت
پنجشنبه 15 شهریور 1397 22:20
دو روز که تو خونه تنهام با بچهها، فقط طراحی کردم و غذا پختم . راستش خیلی به دلم نچسبیده ، تازه وقتی امروز هم برنگشتن خیلی ناراحت شدم که چقدر بیخیال و خودخواهن. شاید اصلا درست نباشه من راجب اونا اینطور حرف بزنم . اما کاری که با من خواسته یا ناخواسته میکنن هم اصلا درست نیست. نتونستم شرایط بیرون رفتن رو با دوستام اوکی...
-
انتخاب
سهشنبه 13 شهریور 1397 15:23
یه ده روزی هست که نه غذا خوب میخورم و نه ظهر خوابم میبره . حال بدنی م اوکی نشده . نمیدونم چمه . امروز رفتم یوگا . از خونه تا باشگاه پیاده رفتم و تو شرجی مانتوم خیس خیس شده بود. همینجوری شرشر از صورتم عرق میریخت. چون زود رسیدم و حوصله نداشتم بشینم پیش مدیر باشگاه ، تو یه پارکی نزدیک باشگاه روی نیمکت نشستم . یه پارک...
-
صبونه با دوستم
یکشنبه 11 شهریور 1397 12:24
فهمیده بودم که امروز مربی یوگا نمیاد و به جاش ارشد کلاس رو میگردونه . برای همین ترجیح دادم به بدنم استراحت بدم باشگاه نرم و به جاش برم فرهنگسرا طراحی کنم . اما بعدش یادم افتاد قرار بذارم با همکارم که یه ماه پیش گفته بود یه روز با هم بریم بیرون . باش هماهنگ کردم که بریم صبونه تو بهترین رستوران شهر . اونم از خدا خواسته...
-
طراحی چشم
شنبه 10 شهریور 1397 22:29
اومدم کمی شکر بزنم به چای تلخ زندگی ... امروز طراحی چشم سر کلاس تموم شد. استادم گفت با توجه به اینکه این تجربه اول طراحی چشم تو هست ، اما عالی شده . یعنی فکر نمیکرد که من تو کار اول اینقدر خوب باشم . منم هی ذوق کردم که اون راضی بود و تعریف میداد . این هفته باید یه لب و یه طرح کامل یه دختر که یه شال دور سرش زده رو کار...
-
وقتی .... برده تر میشی .
شنبه 10 شهریور 1397 13:16
وقتی بین برگ های قرمز و زرد و نارنجی و قهوه ای ، تو برگ قهوه ای باشی . وقتی بین اون همه خرش خرش بین برگا بلندترین صدا ، صدای تو باشه . وقتی بین ظریف ترین و شکننده ترین شاخه ها ، تو شکننده ترین باشی . وقتی بین شبنم های رو برگ صبحگاهی اونی که زودتر از همه از رو برگ میریزه پایین ، تو باشی . وقتی تنهاترین دختر بی مهر پدر...
-
تن من
پنجشنبه 8 شهریور 1397 19:44
دیروز تا شب خیلی حالم بد شد . به زور ساعات کلاسم رو سر کردم . سر کلاس آخر سه صفحه درس دادم و هرچی سعی کردم بهتر جلوه بدم نشد که نشد . رو صندلی نشستم و بچهها رو به ترتیب بردم تو نقش معلم و خودشون زیر نظرم کلاس رو چرخوندن. دخترای بین 5 تا 10 ساله بودن . همیشه پر سر و صدا و تا حدی خارج از کنترل. اما دیشب ناراحت من بودن...
-
کوتاه و مختصر
چهارشنبه 7 شهریور 1397 12:06
صبح بخاطر کار اورژانسی خواهرم مجبور شدم از خواب زودتر بلند بشم و خسته کاراش کردم و صبونه یه لقمه خوردم و بی جون از خونه دراومدم. اصلا تو یوگا حال خوبی نداشتم. حالم رو طوری تصور کنید که انگار عین روغن رو زمین ریخته باشم و نشه جمعش کرد . اصلا بدنم تو حرکات یوگا بام همراهی نمیکرد . بیچاره اونم انگار از دست من عاجز شده...
-
درهم برهم
سهشنبه 6 شهریور 1397 23:48
دیروز با خواهر و برادر و خواهرزاده م رفتیم اهواز . خواهرم میخواست لباس مجلسی برای عروسی برادر شوهرش بخره . صبح رفتیم و قبل کلاسم رسیدیم خونه . بازار گردی کردیم و اونا خرید کردن . من چیزی لازم نداشتم و نخریدم. ناهار هم رفتیم رستوران و پیتزا خوردیم. تنوع بود دیگه . فقط من ناراحت بودم که فرصت نقاشی رو از دست دادم . عروسی...
-
زندگی شبیه یه فنجون چای
یکشنبه 4 شهریور 1397 21:47
زندگی مثل یه فنجون چای میمونه که هرکس طبق سلیقه ش ، طعم اونو تغییر میده . یکی تلخ دوس داره و همونجوری میخورتش، یکی شیرین دوس داره و شیرینش میکنه . حالا حتی نوع شیرینی ش از فردی تا فرد دیگه فرق میکنه . یکی با شکر ، یکی با قند ، یکی با نبات ، یکی با عسل و یکی هم با خرما ... شایدم چیزای دیگه ای برای شیرین کردنش استفاده...
-
زندگی شیرین
چهارشنبه 31 مرداد 1397 13:36
چند روز چیزی برای نوشتن ندارم. روزها مثل همیشه به کار و نقاشی میگذره. سر کلاسام خیلی خوشحال و سرحالم و پای نقاشی و طراحی . بقیه لحظات زندگی روتین وار پیش میره و البته با یه سری نگرانی ها . دیروز تو باشگاه قبل از شروع یوگا ، حرف سر مقدار خواب و فعالیت شد . یکی میگفت دختراش ساعت 5 عصر از خواب بیدار میشن . اینجور وقتا...
-
طرح جمجمه
دوشنبه 29 مرداد 1397 15:09
امروز لب و چشم کشیدم که ظهر قبل کلاسم برم زود نشون استادم بدم بعد تایید ایشون طراحی شون شروع کنم . زیپ کیفم خراب شده بود و پشت کفشم یه کوچولو باز شده بود اونم ساعت 11 رفتم تند و تند انجام دادم اومدم . اگه آقا نمیخوابید تو اون ساعت عمرا میتونستم دربیام . بازم نزدیک 90 تومن باید هزینه وسایل کار نقاشی بدم به استادم ....
-
پیش به سوی طراحی چهره
یکشنبه 28 مرداد 1397 12:13
یکشنبه من امروز شیرین شد به کلاس نقاشی کنسل شده دیروز . ریزه کاری های مربوط به جمجمه رو تموم کردم . و استادم خیلی از کار راضی بود . و تعریف های واضحی کرد از تغییر سایه هام به حالت لطیف تر و دقت توی درآوردن جزئیات کار و همچنین از پشتکار و تلاشم در زمینه طراحی. منم در ابرها سیر کردم . باک وجودم رو پر از سوخت از نوع...
-
فرصت ...
شنبه 27 مرداد 1397 13:14
استاد نقاشی م امروز صبح زنگ زد گفت امروز خسته م . فردا صبح به جای امروز بیا . من البته فردا صبح یوگا دارم اما با کمال میل و اشتیاق کلاس نقاشی رو خواهم رفت . طرح جمجمه به پایان رسید ولی متاسفانه نرسیدم آناتومی بکشم و مشکل اصلی م نداشتن کسی که بشینه و مدل زنده من بشه . هی میگم برم خونه دوستم ،هی میگم مزاحمش میشم . دیروز...
-
من فعال درونم
چهارشنبه 24 مرداد 1397 13:24
دیشب تا 11.30 ترجمه میکردم و بعدش تا 1 بادبادک باز رو میخوندم. لامپ رو کتابی م نورش خیلی ضعیف شد و نتونستم بیشتر ادامه بدم . لذت میبرم از اینکه وقت سوخته و بی فایده ندارم . سعی میکنم از همه وقتم استفاده مفید کنم . گاهی ظهرها هم دوس ندارم بخوابم البته خیلی کم پیش میاد چون واقعا این چرت یا خواب ظهر رفع خستگی میکنه . اما...