عشق هوای سرد

سلام سلاااممم.


اول اینکه از دوشنبه یه دفعه ای اعلام کردن که مدارس حضوریه و ما رفتیم مدرسه‌ . 

چقدر همه همکارا خوشحال بودن که دوباره حضوری شده. 

و برعکس یه تعدادی از دانش آموزان همچنان دلشون میخواست تو مجازی بمونن. قاعدتا میدونید اینا کدوم دسته از دانش آموزان هستن .


اولین حقوق رو دیروز گرفتم . برای ماه اول حقوقم ده تومن شد. که ظاهرا ماه های بعد کمتر می‌شه. ولی درکل احتمالا نه تومن رو ثابت بگیرم‌. همون اول قسط هام رو دادم. 

ولی شکر خدا نگرانی خاصی ندارم. 

تقریبا هفته سه الی چهار جلسه خصوصی میرم. 


هوا از دیروز به سردی رفته بالاخره... جوووونننن.


دیروز برا خودم یه ساعت و نیمی پیاده روی کردم بعدظهر. یه جاهایی هم روی نیمکت های تو مسیرم نشستم. از هوا لذت بردم‌ .

سعی میکنم بازم برم تا هوا خوبه استفاده کنم. 

چقدر دلم میخواد دوچرخه سواری کنم، اسکیت و شنا هم خیلی دوس دارم. 

تو این هوا می‌چسبه.


بقیه وقتم هم به کارای مدرسه و خونه میگذره. 

با اینکه از استاد تنفس گرفتیم اما من هنوز نتونستم بشینم پای کار نقاشی. اصلا انگار قفل شدم. 

خدا کنه بتونم این چند روز کار کنم و تا دوشنبه که تایم تحویل کار هست بتونم کارم تکمیل کنم. 

چند شماره مداد پلی کروم  لازم داشتم و کلی هزینه شد برام . هر مدادی ۱۵۰ تومن. 

دیگه همین. 

امروز خونه داداش مهدی دعوت بودیم. ما ، مکس و براید و دخمل شون ، خواهرکوچیکه زیزی و همسرش. 

دو ماشین رفتیم خونه شون. داداش کلی تدارک دیده بود. فروزان بنده خدا که توانایی انجام کاری نداره، چون دستش خیلی ورم کرده و کلا وضعیت خوبی نداره. من و خواهرم خودمون کارا پیش بردیم. 

غذا هم سه مدل از بیرون سفارش داده بود، خودش سالاد درست کرده بود. میز وسط رو پر کرده بود از خوراکی. 

با دخمل مشغول بودیم و تلویزیون و کمی حرف . 

داداش یه سری تعمیرات تو خونه انجام داده بود که خیلی قشنگ شده بود. خونه تمیز و مرتب و شیک. عملا این چند سال اخیر همه کارا رو داداشم میکنه و تا حالا ابراز خستگی نکرده. 

حال فروزان رو میبینم دلم خیلی میسوزه. 

کاش خیر و سلامتی بچرخه تو خونه شون و جون شون. 

فروزان از حضورمون ذوق کرده بود. 

خدایا براش سلامتی و بهبودی بخواه. کل عمرم داشتم دعای سلامتی برای خواهر و برادرم میکردم جواب نگرفتم، به این یکی جواب بده . 

مرد همسایه


چند سالی بود که از بیماری دیابت رنج می‌برد. چندین بار در بیمارستان بستری شده بود‌. 


یک پایش را بخاطر عفونت ناشی از این بیماری قطع کرده بودند.


بسیار کم حوصله و بدخلق شده بود. 

همسرش بسیار سختی کنار او کشید. 


مرد همسایه در جوانی به قلدری معروف بود. 

ولی آنگاه که اجل برسد همه قدرت ها یکی می شوند، صفر می شوند. 


آدم ها وقتی بیمار یا پیر می شوند خارج از کنترل و تحمل می شوند. به دلزدگی از هم می رسند در بیشتر موارد. و صد البته هستند کسانی که تا لحظه آخر به عشق و حوصله از این امتحان سخت بیرون می آیند. 

اگر حتی بحث امتحان درمیان نباشد ولی بحث عشق و مراقبت خالص هست.


کاش هیچ وقت پیری نمی رسید.


یاد دعاهای مادربزرگ ها افتادم که می گفتند: الهی پیر شی مادر!


من نمی‌خواهم پیر شوم مادربزرگ، من می خواهم قبل از پیری بار سفر ببندم.


دیشب ساعت حدود یک بامداد با جیغ های بلند و دلخراش دخترانش بیدار شدم. 

مادر خواب بود و بخاطر نگرانی های مربوط به سلامتی اش او را بیدار نکردم. 

برای رفتن کمی این پا و آن پا کردم و در نهایت رفتم به خانه روبروی خانه مان، که مرد همسایه در آن مُرده بود. 


خدا صبرتان بدهدی گفتم و برگشتم.


یاد پدر افتادم و یاد خودمان. 


و از خدا صبری جمیل خواستم برای آن خانه بی پدری. 


چراغ دیگری در خانه دیگری خاموش شد. 






ساره جون

دلم سکوتی فراتر از مرگ میخواهد. 

رهایی فراتر از پرواز.

نبودنی فراتر از محض.


هفته خیلی سخت و سنگین و طولانی داشتم. واقعا حس کردم سلول‌های مغزم ورم کرده از کلاس های مجازی. 

انگار یه ماهه کلاسم مجازیه.

به همه خیلی سخت گذشته.

دردسر ویدئو درست کردن و امکانات ناقص از یه طرف، کارا و نیازمندی های اهل خونه یه طرف. 

البته روز دوم صدام دراومد که بابا فرض کنید من مدرسه م. من نمیتونم تو این شرایط کارای دیگه رو هم پیش ببرم. 


بارها شاید لابلای حرفام گفته باشم که تو خونه ما، هر کم و کسری پیش بیاد من مقصر درمیام.  

تازه ترینش امروز پیش اومد. 

داشتم جارو میکردم ولی به ماما گفتم من غذا میپزم امروز شما کاری نداشته باش. چون اونم کار دیکه ای داشت. و دیگه من خونه م همه توقع دارن من بایستم اول کارای خونه کنم بعد شاید به خودم برسم. 

تا جارو کنم ، نمیدونم چطور ماما شروع کرد به تفت گوشت و پیاز، رفتم گفتم من که گفتم صبر کن هنوز وقت زیاده تا کارم تموم بشه. ولی دیدم روش تفت دادنش و درشتی پیازها دیگه از روال کار من خارج شده بود و نمیخواستم بعدا اگه غذا بد شد، من بگم تقصیر ماماست اون بگه تقصیر ساره ست. بعد رفتم دنبال لیست خرید. خریدم خیلی طول نکشید. برگشتم . ماما گفت فقط مزه کن ببین کم و کسر نداره، دیدم مقدار گوشت چرخ کرده ش خیلی زیاده. به آرومی گفتم ماما چقدر گوشت ریختی توش چه خبره. 

خواهرم شنید و منو احضار کرد که تو چرا حواست به کارای خونه نیس، چرا خودت غذا رو نپختی، مگه گوشت مفته؟ تو چرا از کار در میری و تو مقصری. تحملم طاق شد . چون چندین بار هر کی هر کار ناقصی کرد همین خواهرم اول از همه منو ملامت کرد و گفت تو مقصری. 

صدام رفت بالا و گفتم میگم چرا تو همه چی منو مقصر میکنی؟ چرا هرکس اشتباهی میکنه به خودش نمیگی منو ملامت و سرزنش میکنی. 

مگه من خودم کم دغدغه و کار دارم. 

مگه کم تذکر میدم یا پشت تو جمع و جور میکنم. چرا اینقدر بی انصاف میشید. هر حرفی رو چندین بار میزنم اما هرکس کار خودشو میکنه. 

یا میگید غر میزنی یا ناراحت میشید. 

سکوت هم میکنم میگید تو چه عالمی هستی چرا از خودت رفع مسئولیت میکنی. 

بش گفتم تو چرا مستقیم به خود طرف نمیگی کارش ایراد داشته و هی منو مقصر درمیاری . 

گفت آخه تو اونا رو جلو چشمت میبینی ولی من از دور می‌شنوم و تو برو بشون منتقل کن. گفتم آخه من چرا هی باید حرف و گله تورو ببرم برا یکی دیگه و اعصابی خوردی اول و آخرش مال من بشه. 

گفتم شما خیلی به حرف من اهمیت میدید. 

میگم داداش نون بگیره من نرم نونوایی، تو اول از همه میگی اون ازدواج کرده و وظیفه ای نداره، وظیفه توئه. میگم چرا بریز بپاش میکنن کثیف کاری میکنن، تو میگی مهمانن و نمیشه چیزی گفت. 

بش گفتم تو یه گوشه نشستی نفست از جای گرمی بلند میشه نمیدونی من تو کل خونه چه کارایی انجام میدم، چیا میبینم میشنوم و گاهی حرف میزنم و گاهی خفه خون میگیرم که همه تون نگید غر میزنی. 



خیلی سرم خسته ست. 

جسمم هم.


از استاد درخواست  یک هفته تنفس کردم و قبول کرد. ببینم میتونم خودمو به کلاس برسونم یا نه! 

اونقدر خسته م که حتی وقتی پای کار میشینم با ذوق و حوصله نیس فقط رفع تکلیف  میکنم. 


هیچی بیشتر از تنهایی حالم رو خوب نمیکنه حالا. 


و اون ساره خر همین حالا میاد میگه پدرت رفت پشیمون شدی ، بقیه هم یکی یکی میرن پشیمون میشی. 

انگار عزرائیل بم گفته من آخرین نفر این خونه م. 

آخرین نفری که تا لحظه آخر بمونه از ته مونده های زندگی عذاب بکشه تویی ساره جون. 


توییییی ساره جووووننن. 


کلاس مجازی

بخاطر آلودگی هوا شنبه تعطیل بود و مجازی برگزار شد ، امروز آفم بود. 

گفته شده تا آخر آبان کلاس ها مجازی ادامه پیدا میکنه. کلاس های مجازی رو دوس ندارم. 

دیروز وسط کلاس مجازی مامان گفته گوجه میخوام. گوشی به دست تند رفتم خرید و برگشتم. 

مامانم رفته بود پای تلویزیون نشسته بود میگفت تو امروز خونه ای دیگه آشپزی با توووو .  

گفتم ماما من سر کلاسم آخههه. فرض کن خونه نیستم. آخه چرا؟


فعلا هم که روال همینه. احتمالا یه دستم تو قابلمه ست یکی تو کلاس. 

البته خدایی نمیخوام وا بدم . فقط در حد نیاز و ضرورت کمک میکنم. 


زیاد از حد تو همه چیز بیخیال شدن و دارن بار رو دوش من میندازن. 

واقعا تحت فشار قرار میگیرم خدایی. 

هر چیزی حدی داره. 

چه سکوت کنم چه اعتراض منو مقصر درمیارن. حرف زدنم رو غر تلقی میکنن و سکوتم رو بی مسئولیتی.  

عجب عالمی دارم من. 


لابلای این شلوغی ها، کمی نقاشی میکنم ، گاهی فیلم نگاه میکنم. 

اون پی دی اف اصلا پیش نرفت چون واقعا چشمام اذیت میشن. 

دیگه کار خاصی نمیکنم.