میزبانی با طعم مهمانی

چند سال پیش که رفتیم مشهد ، رفتیم سبزوار خونه یکی از دوستای اون داداشم.  البته ما بخاطر خواهر برادرم اصلا نمیخواستیم بریم خونه مردم و مزاحم شون بشیم . بچه‌ها ما هم خیلی شاکی شدن که ما با این وضع چکار رفتیم خونه مردم . اما از بس که این خانواده زنگ زدن و التماس کردن دیگه راهی نداشت . رفتیم و نمیدونید چقدر اینا خوش برخورد بودن و چقدر پذیرایی کردن و احترام گذاشتن.  مرد با اینکه ما رو نمی شناخت کلی التماس داداشم که مریض کرد که باید بیاید بالا و باورتون نمیشه بعد کلی التماس ، خودش داداشم رو بلند کرد و برد داخل خونه .

خانمش هم کلی مهمان نوازی کرد . طوری بود که اصلا حس غریبی نکردیم . حتی گفتن اگه اذیت هستید ما میریم یه خونه دیگه فقط شما راحت باشید .

بعضی از آدم ها یه دریا هم برای وصف بزرگی قلب شون کمه   .

خدا را شکر من از اینجور دوستا هم زیاد دارم . یکیش همین شما که داری منو میخونی. 

خلاصه بعد این همه سال ، اینا امسال اومدن سمت خوزستان که برن بوشهر و کیش . داداشم اصرارشون کرد که باید بیان خونه و از اونجایی که متاسفانه زن داداش اهل پذیرایی نیس ، بشون گفت بیان خونه ما . ما هم کلی تدارک دیدیم . مرغ و مخلفات پختم و کوبیده هم از بیرون آوردیم.  یه سالاد خوشکل درست کردم که همش میگفتن اینو چطوری درست کردی .

کلی جو با جوهای همیشگی زندگی ما فرق داشت . زن و شوهر خوش مشرب و خودمونی.  اینقدر راحت بودیم که انگار سالهاست هم خونه ایم . مدتها بود که تو چنین جوی قرار نگرفته بودم . از آدمای تکراری دور و برم با اون افکار و عقاید پوسیده و افراطی بیزار شدم . اما دیشب خیلی بم خوش گذشت با اینکه میزبان بودم نه مهمان . کلی اصرار کردیم شب پیش ما بخوابن،  اما مرد از خدا بی خبر گفت دیگه باید پیش آقا داداش هم خدمت برسیم،  شب پیش شون بخوابیم و فردا بریم . ما هم اخلاق زن داداش میدونیم هر چقدر اصرار کردیم بمونن بالاخره رفتن.  خانم دوس داشت بمونه علنا هم گفت ، چون متوجه سردی اخلاق زن داداش شده بود . ولی مرد گفت نه دیگه بریم و رفتن. 

چند ساعت یه فضای متفاوت رو حس کردم و کلی جو سبک بود و گفتیم و خندیدیم. 

من میزبان بودم اما حس خوب مهمونی رفتن رو داشتم .

نظرات 5 + ارسال نظر
عابر چهارشنبه 7 آذر 1397 ساعت 09:42

تصور میکردم قیافشون چطوری بوده که مهمون نمیگرفته نباید بره خونشون

آره دقیقا

مرجان سه‌شنبه 6 آذر 1397 ساعت 19:14

چقدر خوبه که ما هم دوستای سخاوتمندی مثل شما داریم ساره جان

خوبی از خودته عزیزم

عابر سه‌شنبه 6 آذر 1397 ساعت 17:11

خوشی هات مستدام خانم. قسمت خانم برادرت مثلِ فیلمهای کمدی بود

مرسی عزیزم.
جدی؟ چطور مگه

زهرا وبلاگ خونمون دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت 11:21

خدا رو شکر عزیز دلم. خیلی خوشحالم.
خدا آدم های این شکلی رو حفظ کنه.
اونجایی که گفتی دوستای خوب زیاد دارم یکیش شمایی که داری میخونی لبخند پر رنگی اومد رو لبم. چقدر حسِ دوستی ما مجازی ها پر رنگ و خالصه! شکر.
مطمئنان به خواهر برادرت هم خوش گذشت و جوشون عوض شد.
راستی آقا هم خوشحال شد اینا اومدن،؟

سلام زهرا جونم . قربون شما . واقعا هم حس مون خالصه. بله به همه مون خوش گذشت. حتی آقا . اخم و تخم هم نکرد اصلا . گیر الکی هم نداد . خیلی خوب بود همه چیز .

تیلوتیلو دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت 09:44 http://meslehichkass.blogsky.com


چقدر مهمون نوازی دختر
دوستای خوب از هزارتا فامیل بهترن
الهی همیشه به شادی و خوشی باشین
اون ته ماجرا را متوجه نشدم چی شد

ممنونم عزیزم.
کدوم ته

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد