آرزو به دل

چقدر من بدبختم بارها گفتم. 

با چند نفری تو شیراز حرف زدم و فهمیدم شرایط خوب نیس. 

مجبور شدم کلا کنسل کنم. 

و از صبح دارم عین بارون گریه میکنم.

چرا من اینقدر بدبختم آخه .

همممممههه تلاشم رو و توانایی م رو 

روانم رو پای جور کردن این سفر گذاشتم.  


فلش بک

وقت نشد بیام راجب تولد دخمل بگم .



تولد دخمل مون خیلی خوب بود. البته بدون اسپیکر و رقص گذشت. یعنی فقط با گوشی آهنگ پخش میکردیم و فکر کنم بزرگترین ایرادش همین بود. 

دختر عین ماه شده بود. اگه بدونید چققققددددرررر لباسش قشنگ بود. یه لباس توری با پف فنری صورتی خوشرنگ. 

دلم میخواست بخورمش. به زور نگه ش می‌داشتیم نره تو دکور میز . 

تازه هم راه افتاده و جون میدیم برای راه رفتنش. 

برای شام همبر و کالباس درست کردیم. که البته زحمتش رو زی زی و شوهرش کشیدن. 

من و نانی و مامان پول دادیم بش. داداش آمن یه عروسک سخنگو براش گرفت. 

پدربزرگ مادربزرگش که ماشالله وضع مالی خیلی خوبی دارن هم بش ازین حالت موتور اسباب‌بازی ها که بزرگن دادن البته نه اون مدل شارژی. و پول شبا کردن براش. 

مراسم معمولی کادو و فوت کردن کیک و عکس رو پیش بردیم. 

قربونش بشم آخراش دیگه انگشت به دهن شده بود رفته بود تو چُرت.

خوش گذشت خوب بود شکر خدا.


امیدوارم تو زندگیش بخت بلند و حال قشنگ داشته باشه همیشه.

همیشه بخنده و خوشبختی رو لمس و زندگی کنه. 

درد و بلاش تو سر من .

طلسم شکسته شد

بالاخره بعد کلیییییی بالا پایین شدن ، کلییی حرص و جابجایی برنامه،  

امروز بلیط رو اوکی کردم. 

هم خوشحالم که بالاخره این کار بزرگ رو تونستم انجام بدم.

هم خدایی استرس دارم و بغض. 


ولی به قول یکی از خوانندگان بذار این کارو بکنم و خیلی چیزا خوب یا بد به خودم ثابت بشه. باید از خیلی چیزا رد میشدم و بشم تو این سفر. از وابستگی ها و نیازهای اطرافیان و حتی از دل نازکی های خودم.

امیدوارم بم خوش بگذره و گیر و گرفتار مسائل اجتماعی نشم.

کممممکککک

بچه ها من خیلی ذهنم درگیره . میشه کمکم کنید . بیاید بام حرف بزنید. 

من تو سرم میخواستم چهارشنبه ۲۴ دی با اتوبوس برم شیراز و ۲۹ که دوشنبه ست و ما تو فرجه هستیم مرخصی بگیرم که همون روز یا پرواز برگردم. 

همه اینا فقط تو سر خودم بوده. البته موافقت خانواده رو تا حد زیادی گرفتم. و از بابت کارای مدرسه هم نگرانی ندارم. چون امتحان من اولین امتحان بود و همین نیم ساعت پیش تونستم برگه های ۱۰ تا کلاس دو مدرسه رو تصحیح کنم و فقط مونده تایید نمرات و وارد کردن شون. 

از اونطرف فکرش کردم هوا الان خیلی برای سفر بهتر از تابستونه که هوا خیلی گرمه. 

ولی تو همین افکارم بودم که جریانات اجتماعی تو شهرها از جمله شیراز پیش اومد‌. 

حتی از دوستم پرسیدم اونجا چه خبر . گفت فقط شب ها یه مقدار شلوغ میشه وگرنه خبر خاصی نیس. 

حالا من هر روز میگم برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟


اگه شما جای من بودید تو این شرایط میرفتید سفر؟ 


حالا این وسطا مامانم هم دلش هوس کرده چند روز بره پیش خاله . 


خواهش میکنم بیاید حرف بزنید من واقعا از این قفل و گره ذهنی دارم عذاب میکشم. اصلا یه جورایی باعث بدتر شدن حالم شده این بلاتکلیفی و سختی تصمیم گیری.