لذت های من

بعد از چند هفته بالاخره امروز از نبود دخمل و همت خیلی زیادی که خرج دادم، تونستم بشینم پای مدادرنگی.  هنوزم تو حس رخوتم اما دیگه زیادی دارم از کارای شخصی خودم عقب میافتم برای همین مجبوری نشستم پای طراحی. 

معمولا استاد میگه اگه حوصله ندارید یا خسته اید پای کار نشینید. اما اگه بخوام به این موضوع خیلی اهمیت بدم که کلا باید کارو بذارم کنار‌. 

استاد نمیدونه نصف بیشتر کارایی که انجام دادم تو روزای خستگی و بی حوصلگی من بوده. 


امروز تو مدرسه توپ والیبال خورده تو سر من و از اونموقع تا حالا سرگیجه دارم. 


اون داداشم که خانمش گفتم سرطان داره. چند بار اصرار کرده شماره کارت بش بدم برام پول واریز کنه، اما من هی پشت گوش مینداختم شماره ندم ، و میگفتم تو دستت تو خرجه. البته شکر خدا وضع شغل و درآمدش خوبه. دیگه امروزم کلی پیام داد و چونه زدیم . آخرش بش شماره کارت دادم و برام ۵ تومن واریز کرد. گفت سعی میکنم ازین به بعد با توجه به شرایط یه پولی بت بدم و سالهاست باید هواتو میداشتم. تو فکرم بودی اما شلوغی زندگی باعث میشد فراموش کنم. 

منم ازش خیلی تشکر کردم. خدا به خودش و خانمش سلامتی بده. 

اسم این داداش رو میذارم مهدی خانمش هم فروزان. 


با این پول قسط ۵ تومنی ماه اول صندوق جور شد شکر خدا. 


از شنبه امتحانات مستمر مهر و آبان شروع میشه. باید بشینم پای نمونه سؤال. 


کاش پنجشنبه جمعه خلوت و کم کاری پیش روم باشه که بتونم بیشتر به کارای شخصی خودم برسم. 


از تابستون فیلم ایرانی هم نگاه میکنم. الان سریال از یاد رفته رو دارم دنبال میکنم. 

قسمت اول بامداد خمار رو هم دیدم. برای قسمت اول خوب بود، شخصا نمیتونم بگم خیلی جذب شدم ولی مطمئنم بقیه قسمت ها جالب میشن چون رمانش، رمان عالی ای بوده. 

ولی سه قسمت از سووشون رو دیدم حقیقتا حالم رو بهم زد. دیگه نتونستم تحملش کنم اصلا. 

کارگردان بامداد خمار هم نرگس آبیار هست. امیدوارم تو ذوقم نخوره مثل سووشون و مزه اون رمان زیبا رو از بین نبره. 

من سووشون رو نخوندم. 

سینمایی اتاقک گلی رو دیشب استارت زدم تا ببینم کی تموم میشه. 

این مدت چند تا سینمایی نگاه کردم. 


کتاب معرفی کنید، دوس دارم کتاب بخونم. 


معامله

از وقتی گوشی تنظیم کردم حتی یک بار هم باش بیدار نشدم چون هر روز با تفاوت حداقل نیم ساعت قبل من بیدار میشم.


کتاب من چراغ ها را خاموش میکنم رو دوس داشتم و خدا رو شکر تقریبا تو سه روز تمومش کردم و خیلی کش نیومد. اگه بازم کتاب خوب معرفی کنید ممنون میشم. که بذارم تو برنامه م. کتاب دفترچه ممنوعه رو خواهرم نداره. ولی کلی کتاب داره که من فقط چند تایی شون رو خوندم. 

از این به بعد اسم هر کس رو بر اساس اون داستان کوتاه کلاریس میگم.

نانی کلا خیلی اهل مطالعه ست و این سالها کلیییی کتاب خریده و خونده. 


به چند تا از شاگردام که دانشجو هستن و تهران درس میخونن زنگ زدم که هوای الکس رو داشته باشن و باش در ارتباط باشن. یعنی دلم پیششه. دلم خواست به اون سالها برمیگشتم که دانشجو شدم.


یک صندوق به پیشنهاد یکی از همکارا شرکت کردم. در حال حاضر یه صندوق دو تومنی خانوادگی دارم، یکی هم حالا شرکت کردم که گفتن ده نفر، نفری ۵ تومن مبلغ ۵۰ تومن. اما من گفتم خیلی سختمه ولی از خود حقوقم بدم خوبه دیگه، قرعه کشی انجام شده و من افتادم اول فروردین. ماهی یه تومن پول سرویس میدم، برای الکس هم ماهی یه تومن میخوام واریز کنم یه کمک هزینه باشه براش. احتمالا حقوق امسال به حدود ده تومن برسه. که همین الان ۹ تومنش میره. البته خب ۷ تومنش درواقع پس انداز هست. البته صندوق خانوادگی رو گرفتم و قسط های آخرشه.


چند روز پیش با اون داداشم که خانمش سرطان داره صحبت کردم، شنیده بودم بخاطر شیمی درمانی ورم کرده و حتی انگشت هاش عفونت کرده، ناخن هاش داره میافته، مژه هاش ریخته، یه دختر زیبا با پوست عین هلو به چه روزی افتاده چون از اول مسیر درمان رو درست نرفتن. بش گفتم من یکشنبه خونه م بیاین اینجا کمی روحیه ش عوض بشه ، بعد قهر سفر ، فقط یه بار بمون سر زده بودن .

اونم گفت باشه ولی برامون مرغ درست نکن، هوس بادمجان گوجه کردیم، دیگه رفتم بازار خرید کردم، میوه و دوغ و سبزی هم خریدم، براید و مکس هم گفتن ما هم میایم، البته براید مرغ مزه دار کرده بود اندازه‌ خودشون و اومدن من گذاشتم تو فر و مجبور شدم برنج هم بخیسونم و بپزم. یعنی کارام بیشتر از اون چیزی که برنامه ریزی کرده بودم شد ولی اصلا خودمو حرص ندادم. 

اما چیز دیگه ای منو ناراحت کرد به حدی که تا حالا دلم گرفته و فقط دلم تنهایی میخواد. و حوصله نوشتن راجبش ندارم. اصلا همین پست رو هم به زور اومدم نوشتم.


وضعیت زن داداشم خیلی نگران و ناراحتم کرد.

براش دعا کنید. دکتر گفته اگه بتونه این یک ماه رو هم دووم بیاره بعدش به درمان و بهبودش امیدی هست. 

اگه تو زندگی امکانش بود جون رو با سلامتی معامله کنم. بدون یه لحظه شک و تردید حاضر بودم جونم رو بدم اون سالم بشه، چون داداشم بعدش داغون میشه. 


اما کسی وابسته من نیس که بعدم داغون بشه  ..‌.

 

 دخمل چند شب پیش بیقراری می‌کرد، بردمش رفتم خونه خاله دوستم زهره، قبلا هم فکر کنم راجبش گفتم. خاله دوستم خیلی منو میخواد، و با هم در ارتباط هستیم. مثلا دو سه ماهی یه بار زنگ میزنیم یا میرم بش سر میزنم. اونقدر که خاله رو میبینم دیگه زهره رو نمیبینم. بچه نداره. و چقدر از دیدن این فسقلی شیرین ما خوشش اومد. بش پول کادو داد. 



اصلا دستم به نقاشی نرفته این مدت متأسفانه.  


راستی لباس هایی که دست خیاط بود رو هم تحویل گرفتم. یه میلیون و هفتصد فقط پول دوخت دو تا شومیز و یه شلوار لی و تعمیر یه مانتو لی شد. به این نتیجه رسیدم که اصلا دوخت صرفه نداره. من تابستون چند تا شومیز خریدم نهایتا گرون ترینش شد ۵۰۰ تومن. اما حالا پارچه و دوخت هر شومیز نزدیک ۸۰۰ پام هزینه افتاد. 

مدتهاست برای هزینه هام خودمو حرص نمیدم. اولش یه شوک کوچولو زودگذر دارم ولی همیشه از قبل ذهنم آماده ست. 

من از خرداد تا حالا هیچ درآمدی نداشتم. دو تا خصوصی داشتم که پول شون دو تومن هم نشد. یکی شون هم هنوز پول نداده و یه ماه گذشته، نمیدونم چطور یادشون میره حساب کنن، طرف مدیر مدرسه ست و  متأسفانه خیلی مشغول و قاعدتا فراموشکار. اما من خودم وسط همه مشغله هام حساب کتابم رو با کسی یادم نمیره. برام عجیبه طرف حتی وقتی حقوق میگیره و قسط هاش پرداخت میکنه یادش نمیافته مثلا من ازش پول میخوام. 


جمعه این هفته حدود ۱۶۰۰ بازدید داشتم. خیلی برام جالب بود. هر چند نهایتا یه پست من ۳۰ تا کامنت گرفته باشه. 


ممنونم که هستید. 


چند روزه قلبم خیلی فشرده ست. فقط خدا از حال دلم خبر داره. 

کلاریس

کلاریس که مثل هر روز از صبح خیلی زود بیخواب شده بود، فلش گوشی اش را روشن کرد و کتابی را که چند روز پیش شروع کرده بود را به دست گرفت و تا ساعت ۸ که بیداری هر روزه بود، به خودش فرصت خواندن داد.

ساعت ۸:۰۵ شده بود که کتاب را کنار گذاشت و با کلیپس موهای قهوه‌ای سوخته بلندش را بالا بست، رختخوابش را جمع کرد.

نگاهش به رختخواب مادرش افتاد، به این فکر کرد که مامان چطور روزهایی که من سرکار هستم می تواند رختخوابش را جمع کند اما روزهایی که من خانه هستم این کار را نمی‌کند.

ورِ انصافی اش گفت: خُب چون قدرت انجام این کار را ندارد، هر روز انجام دادنش برایش سخت است، وقتی تو نیستی از روی اجبار این کار را می‌کند، وقتی هستی به تو تکیه می‌کند.

ورِ خسته گفت: خُب مگر من ربات هستم؟ خب منم خسته می شوم، من که در مدرسه استراحت و تفریح نمیکنم. وقتی آدم می تواند کارش را خودش انجام دهد خب باید انجامش دهد چه من باشم چه نباشم.

ورِ احساساتی و دلسوز گفت: خُب حالا چیزی نمی‌شود، اشکالی ندارد، تو که کل تابستان همین کارها را کرده ای، حالا هم خیلی در بند حساب کتاب نباش.

ورِ همیشه شاکی گفت: اوووففف، ای بابااااا، باشه من مثل همیشه ساکت میشم. باشه خب.


رختخواب ها را در کمددیواری جا داد. به سمت سرویس بهداشتی رفت، دست و  صورتش را شست اما یادش رفته بود مسواک و خمیردندانش را با خود ببرد که مسواک کند. 

اووفی در دل سر داد و قرار شد دوباره که به حیاط می آید مسواک بزند.

به داخل آشپزخانه رفت، تنگ قرمز را مثل هر روز پر آب کرد، لگن را هم از زیر کابینت بیرون کشید و رفت سراغ خواهر بیمارش نانی.


چراغ را روشن کرد.


پتوی نانی را که هنوز چشمانش در خواب عمیق بود، کنار زد.

نانی به این روتین اجباری عادت داشت چون اگر میخواست بیشتر بخوابد همه کارهای کلاریس باید تا آخر روز جابجا میشد یا مجبور بود وسط کارهای دیگرش برگردد. البته که برای نانی حتما این وضع خیلی خوشایند نبود. 

ولی چاره ای نبود چون زندگی افراد این خانه به هم قفل شده بود. یکی بخاطر نیازمندی و یکی بخاطر رفع نیازمندی.


کلاریس با کمک مادرش نانی را نشانده و رختخوابش را جمع کردند. سرویس را انجام داد، لگن را جلوی نانی گذاشت، منتظر ماند تا بتواند دست و پایش را در راحت ترین حالتی که می‌تواند قرار دهد. کمک کرد تا دست و صورتش را شست.

از آن طرف مادر داشت به آمِن دیگر برادر بیمار، کمک می‌کرد که به حالت نشسته قرار گیرد. تا برادر وارد اتاق شود، کلاریس تنگ و لگن را برای شستن به آشپزخانه برد. 

سینی را برداشت و در آن یک استکان برای چای نانی، یک پیش دستی و چاقو و پنیر گردو و نان گذاشت و به اتاق برگشت. 

امروز داشت به این فکر می‌کرد که خودش چطور آدمی است؟ یک آدم خوب یا یک آدم بد؟ و احتمالا درست ترین جواب این بود که آدم مطلقا خوب یا بد نداریم. و آدمی بین این دو حالت است و باید تلاش کنیم به سمت خوبی بیشتر حرکت داشته باشیم تا بدی.

سینی را جلوی نانی گذاشت و تا خواست لقمه اول را در دهان بگذارد، آمِن روی پنجه کنار صندلی بالابر قرار گرفته بود، از زیر باسن آمِن را گرفت و به او کمک کرد روی صندلی بنشیند. و دوباره پای سینی صبحانه نشست. در سکوتی مثل اکثر روزها چند لقمه نان و پنیر گردو را خوردند.

باز هم به این فکر می‌کرد که امروزمکس و همسرش  براید ناهار اینجا هستند و از روز قبل قرار شده ناهار از بیرون تهیه شود، و او فقط باید سیب زمینی پاک و بعدا سرخ کند. برنج را هم مادر خیسانده بود. 

دو هفته ای هست که کلاریس و براید رابطه خوبی داشتند. کلاریس سعی کرده بود در ارتباط با براید آرامش بیشتری داشته باشد و متقابلا  از سمت براید هم اوضاع نرمال و بدون تنش سر شده بود. حتی با هم قرار گذاشتند هوا که خنک تر شود، یک شب در حیاط شام بخورند.

کلاریس یادش آمد امروز باید حمام برود، لباس بشورد، سؤال طرح کند، و باقیمانده برگه های املای دانش آموزانش را تصحیح کند.

و به عقب افتادگی  دو هفته‌ای تکلیف نقاشی اش هم فکر کرد و با خودش گفت: با اینکه عقب هستم اما اصلا حس و حال نقاشی را ندارم. همین دیروز شهریه ترم جدید را پرداخت کرده بود. ولی هی به این فکر می کرد که شاید اصلا نتواند طرح این ماه را تحویل استادش بدهد.

در خودش یک جور رخوت و بی انگیزگی حس میکرد‌. و میل به رها کردن هر کس و هر چیزی. 


چند روزی هست که پسرخواهرش الکس را در دانشگاه شریف تهران ثبت نام کرده اند، و خواهرش زیزی از وقتی از تهران برگشتند خیلی گریه و بی قراری می کند. و بقیه هم ناراحت هستند و جای خالی پسر را حس می‌کنند. 

کلاریس خودش هم خیلی دلتنگت است‌.

کانال دانشگاه را پیدا کرده و بعد هم کانال اردوی مشهد که حالا رفته اند را. 

عکس و ویدئو ها را چک می‌کند و بین آنها دنبال الکس می‌گردد. و در گروه چند نفره خواهر برادری شان ارسال می‌کند. 

زیزی از این گروه اطلاع نداشت و پرسید ای ویدئوها از کجا می آوری ؟


ورِ شوخ طبع کلاریس با خستگی از زیر اعماق زمین بالا آمد و گفت: من عضو هیئت علمی دانشگاه هستم. شما خبر نداشتید و حالا بخاطر الکس رو شده و  خندید. 

بعد هم لینک کانال را گذاشت.


کلاریس یاد روزهای رفتن خودش به دانشگاه در شیراز افتاد. روزهای دو دلی رفتن و نرفتن، عدم اجازه پدر در ابتدای اعلام نتایج، خوشحالی و اصرار اطرافیان که حیف است اگر نروی، نگرانی های مالی ، بزرگی شهر و و و .

و یاد همه لحظات قشنگ آن روزها افتاد. 


ورِ یقه گیر گفت: بدبخت قدر آن روزها را ندانستی.  ترم آخر چقدر بخاطر مشکلات خوابگاه عجله داشتی که برگردی به این خانه جهنمی. بدبخت حتی عرضه نکردی مثل بقیه تفریح کنی. فقط راه خوابگاه تا دانشگاه را بلد بودی. هنر کردی چند باری به اماکن دیدنی شهر سری بزنی.

ورِ حسرت و پشیمان جواب داد: حالا دلت خنک شد از گفتن این حرف ها؟ خب از بس توی محیط ترس و محدوده خانواده بودم جرأت خیلی کارها را نداشتم و حالا دلتنگ همه آن روزها هستم. 

ورِ ماست مال گفت: چرا ملامتش می کنید؟ ۱۸ سال پیش  با الان خیلی فرق کرده است. 

ورِ واقع بین گفت: بروووو باباااا، همان سالها که کلاریس دانشگاه رفت هم دخترانی بودند که چه کارها که نمی کردند و چه جاها که نمی رفتند. 

کلاریس خودش بی عرضه و ترسو  بوده،

و زیر لب جوری که مثلا من نشنوم ادامه داد،

البته که هنوز هم هست.

ورِ نازک دل گفت: خب بسه دیگه. دادگاه را تمام کنید. خسته شدم، همش ملامت ، همش تحقیر. گذشته ها دیگه گذشته.  راست میگید کمکش کنید از این بعد تفریح کنه. و با بغص ساکت شد و تو خودش رفت.


در همین عالم سیر می کرد که گفت باید به کارهایم برسم. 

اگر وسط این ورهای خودم بمانم امروز هم از خیلی کارها عقب میافتم. 

به سمت اتاق رفت و از خواهر برادرش پرسید اگر با او کاری ندارند می خواهد به حمام برود. 


بعد از حمام لباس ها را توی ماشین لباسشویی انداخت.

بعد به آشپزخانه رفت. دانه های اناری که بعد از کار مادر روی زمین افتاده بود جمع کرد. 

سیب زمینی ها را از سبد خارج کرد، آنها را پاک کرد و شست و کنار گذاشت تا بعدا سرخ کند. 


امروز برا خودم رفتم پیاده روی.

حدودا ۴۵ دقیقه ای توی یه کافه بیکری خیلی خوشکلی نشستم. خودمو به یه اسلایس کیک هویج و گردو و هات چاکلت دعوت کردم. 

سنگین زدم ها . اما حرص کالری رو نخوردم. بعدش هم تا یه مسیری پیاده رفتم و یه رب ساعت ۲۰ دقیقه ای نشستم رو نیمکت تو پارک. و دوباره مسیرم پیاده اومدم تا خونه. 

این رهایی تا همین حد رو هم خیلی دوس دارم. دلم میخواد بیشترش کنم. مخصوصا حالا که هوا بهتره.



دوست عزیزم من اون لینک رو خوندم و متوجه حرفت شدم. تا حد زیادی درست بود. ما اینجا اکثرا میایم و هی همدیگه رو تایید میکنیم و تحسین. کمتر به هم نقد میکنیم. البته نقد با ایراد و عدم درک نویسنده تفاوت داره. 

من خودم از اون آدما هستم که حتی تو زندگی واقعی اگه تو شرایطش قرار بگیرم که لازم بشه از کسی تعریف میکنم ولی بندرت پیش میاد به کسی نقدی کنم. غیر از تو خونه که مثلا بخاطر موارد ریخت و پاش مجبور میشم تذکری بدم یا نقدی کنم. که این اسمش ایراد گرفتن نیس و یه جور تذکر برای رفع اون مسئله هست. 

شاید هرکس از دیدگاه خودش یه چیزی رو تذکر ببینه یکی هم نقد. 

تعریف آدما از بعضی چیزا بیشتر احساسی هست تا منطقی. 

و مثلا من خودم متوجه شدم وقتی اینجا چیزی مینویسم اصل حرفم ظاهرا منتقل نمیشه و ممکنه سوءتفاهم ایجاد کنه و ممکنه کامنت خوبی دریافت نکنم. 

ولی من نقد شما رو میپذیرم. و واقعا میخوام حرف تون رو ببرم تو مسیری که باعث تغییر مثبت بشه برام. چون مطمئنم بد منو نمیخواید.

اما منم از واقعیت شرایط خودم خبر دارم. و باور کنید نمیتونم بهتر از این زندگیم رو عوض کنم. 


من نمیتونم از خونه مون برم چه برای تحصیل چه مثلا کار تو شهر دیگه.  اصلا فرض بر این بگیریم من ترسو و بی عرضه. و قبول همین یه مورد کافیه که دیگه هیچ دلیلی هم نداشته باشم برای جابجایی م ، مثلا وضعیت خواهر برادرم و مادرم یا وضعیت اقتصادی . 

و شاید بگید خب پس دهنت رو ببند. یا راهی پیدا کن که بری یا به همینی که هستی قانع و ساکت باش. 

همین الان دلم میخواست بتونم با دکتر حرف بزنم. هرچند که ایشون راه های مشابه حرفای دوستان اینجا رو بارها گفته و من صد تا یکی تونستم انجام شون بدم. 

واقعا فکرم آشفته شده . 

نه مهرطلبی میکنم.

نه دنبال تایید شرایط خودم هستم. 

نه بغض میکنم و نه قهر. 


من هم چراغ ها رو خودم خاموش میکنم.

خواهرم و دامادمون برای ثبت نام پسرشون حدود ۴ بعدظهر راه افتادن سمت تهران. داداشم هم رفت باشون که تو رانندگی، کمک دامادمون باشه. عروس و دخمل رو هم فعلا گذاشته خونه پدرش. 

مامانم و داداش مریضم و خودش گریه کردن.  من بغض کردم و نخواستم بیشتر اذیت بشه خودمو نگه داشتم. 

البته ناگفته نماند و شاید مجبور باشم به حقیقتی تلخ اعتراف کنم اونم اینه که کمتر از قبل گریه میکنم. کمتر وابستگی دارم. نمیدونم شاید بهتره بگم سنگدل شدم نمیدونم... 

و این اصلا خوب نیس ، چون خودم هم نمیدونم واقعا حسم چیه. 

و خب موارد دور شدن و از دست دادن هام اونقدری نبوده که بفهمم سنگدل شدم که گریه نمیکنم یا پخته تر. 

از زیر قرآن ردشون کردم. براش خیلی خوشحالم که رشته و دانشگاهی رفت که دوس داشت، البته ترجیحش صنایع بود و مکانیک. ولی هدفش دانشگاه شریف بود، هدفش تهران بود‌. حتی با حرف پدر مادرش و وابستگی هایی که باعث عقب افتادگی میشن از خواسته ش کوتاه نیومد. اون نسل زد هست نه نسل دوره شصت که هم وابسته بودن هم خیلی رام . البته خیلی ها اینجور نبودن ، بعضی همسن های من درعین تک فرزند بودن حتی از کشور رفتن. 

من خودم رو میبینم فکر میکنم همه عین خودمن. بی زبون و خاکبرسر.


براش دعا میکنم اونجا اذیت نشه و بتونه زندگی کنه، پیشرفت کنه و انشاالله آینده روشنی برای خودش بسازه. ما و دلتنگی هامون هم تموم میشه. 

منم که رفتم شیراز برای لیسانس، مامانم و بقیه پشتم گریه میکردن، خودمم گریه میکردم. اما تموم شد و رفت. 


جاش خالیه. برای خواهرم خب از همه سخت تره. از این به بعد وقتی عصرا میاد اینجا، تنهاست. 


امیدوارم همه بچه‌ها برن سر مسیر درست زندگی شون. 


به سختی تونستم طرح نقاشی تو دستم رو تموم کنم. اما دست و دلم به طرح جدید نرفت اصلا. یا فرصت نکردم یا حسش نداشتم. 


کتاب  "چراغ ها را من خاموش میکنم" رو شروع کردم از بعدظهر. تا اینجاش رو اوکی بودم. سبکش خسته کننده نیس برام. 


من هم چراغ ها رو خودم خاموش میکنم. 

تقریبا نقطه پایان هر اتفاقی و حرکتی تو خونه مون ، منم. 


یکی از دوستانم تو کامنت گفته بود حس میکنه حالم خوب نیس. اینکه یه خواننده از راه دور نگرانت باشه و حست کنه ،خیلی خوبه.

من نه میتونم بگم حالم خوبه نه بد. 

یه چیزی وسط این حالت. وسط جنگ و تسلیم. وسط خوب و بد ، وسط دویدن و ایستادن، وسط سکوت و فریاد. 

راستی میدونید من خیلی بندرت پیش میاد تو بحث هام با بقیه، فریاد بزنم. 

میدونید من اصلا بلد نیستم جیغ بکشم. 

میدونید حتی برای پدرم تو بی صدایی و سکوت و سنگینی گریه کردم.

چون همیشه به دلایل مختلف یا از سمت خودم یا دیگران سرکوب شدم.


نگرانم نباشید اگه خیلی خوب نیستم اما خیلی بد هم نیستم. 

در تلاشم خودمو آروم کنم و کمتر از اطرافم تاثیرات منفی بگیرم. چهل و سه سالمه اما هنوز با یه سری چیزا کنار نیومدم. و مسلما من هم بخشی از اتفاقات بد اطرافم هستم. من هم ایرادهایی دارم و نقص هایی. منم شاید ناخواسته کاری میکنم که باعث اذیت اطرافیانم میشم. اما خدایی بالای سرم هست که همیشه تو هر حرکتم اول حواسم به راحتی اطرافیانم بوده بعد خودم. 

اینو بی اغراق میگم. 


تا بچه‌ها از تهران برگردن، مسئولیت بیشتری گردن منه. نگرانی های مردانه داداش و دامادمون رو دوش منه. امیدوارم بسلامتی برگردن منم اینجا کمتر تحت فشار قرار بگیرم.