-
بعد مدتها یه پست طولانی
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 08:45
شاید با خوندن این پست به هم ریخته تعجب کردید . دیشب کلا فقط 1 ساعت خوابیدم . ساعت 1.30 صبح بود که گفتم بیام اینجا چیزی بنویسم. اما چون همه جا تاریک بود و ترسیدم نور گوشی ، شر درست کنه ، و حالت دستم نرمال نبود ، یه چیزایی برای یادآوری نوشتم و گوشی کنار گذاشتم . از امشب گل گاوزبان دم میکنم قبل خواب میخورم . سرفه هام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 اردیبهشت 1398 17:17
وبلاگ اومدن ، مهمترین و لذت بخش ترین قسمت استفاده من از گوشی و اینترنت. قبلا هم گفتم که اینجا رو خیلی دوس دارم. بچهها سه هفته ست خونه جارو نکردم . مامانم هر وقت لازم بود جارو زده . دیگ و گاز نسابیدم . خواهرم رو بلند نکردم . تا جایی که میشد ظرف نشستم . رختخواب پهن میکنم با کمک مامانم . و همه این مراحل عین پوست انداختن...
-
توقفی کوتاه
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 12:17
کلاس طراحی رو با استادم تا اطلاع ثانوی کنسل کردم .امیدوارم یه توقف کوتاه باشه . استادم گفت نگران نباش خوب میشی و ادامه میدی . تقریبا تمام روز درد دارم و دستم مور مور میشه . مامانم تا جایی که میتونه نمیذاره کاری کنم . تو کلاس با دست چپ رو تابلو مینویسم برای درس دادن به بچهها. داداشام هر سه تاشون ، گفتن خودمون میبریمت...
-
کمک ...
سهشنبه 24 اردیبهشت 1398 13:52
بچهها از هر کس سراغ گزینه خوب برای متخصص ارتوپد میگیرم ، متاسفانه هیچ دو نفری رو یه پزشک توافق نداشتن . به داداشام گفتن و دارم رو رفتن شیراز کار میکنم برای عمل . گزینه هایی که معرفی کردن تو شیراز همون دکتر امید لیاقت هست و دکتری که داداشم پیشش رفته بود قبلا که اسمش دکتری رحیمی نژاد . یه دوست دارم تو شیراز که تو شهر...
-
هر دم از این باغ بری میرسد
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 11:29
دیروز رفتم متخصص ارتوپد و اونم ارجاع داد به مغز و اعصاب. رفتم نوار عصب گرفتم و برگشتم پیش ارتوپد، و ایشون تشخیص مغز و اعصاب رو تایید کردن که دستم چسبندگی عصب پیدا کرده. هر دو دست درگیر هستن ولی دست راست وضعش حادتره. گفت دست چپ رو میشه با دارو درمان کرد . اما دست راست باید عمل بشه . دیگه بقیه حال من بماند که چه شدم ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 12:07
دیشب جاتون خالی سفارش کشک بادمجون دادم برام آوردن آموزشگاه، با نون سنگک کنار همکارام خوردیم . اومدم خونه، همه کارا بدو بدو کردم . البته بیچاره مامانم ظرفا شسته بود . ولی برو بیاهای بعد افطار دیگه با من . سعی میکنم خودم کارا کنم . نمیدونم چرا خیلی سنگین شدم با اینکه زیاد نخوردم . صبح خسته پا شدم و زوری رفتم باشگاه ....
-
...
شنبه 21 اردیبهشت 1398 12:00
بعد تقریبا سه هفته ، امروز کلاس طراحی گرفتم . وضعیت دستم رو به استاد گفتم و خواستم تا دستم بهتر بشه و از کار هم فاصله نگیرم ، فعلا هفته ای یه جلسه کلاس بگیرم . اولش دستم اذیت شد ولی فشار نیاوردم و عجله نکردم ، کمی بهتر بود . خوبه که باز شروع کردم . به سرعت خودمو چشم زدم و هر روز سردرد میگیرم از روزه داری . فعلا دلم...
-
شما بی نظیرید
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 22:57
اولین پیام دوستی مینا رو تو این وبلاگ دلم میخواد خط کنم و قاب بگیرم . این دختر وصف ناشدنیه . یه فرشته ست که تو زندگی من پیداش شده . یکی که خیلی بش اعتماد و اعتقاد دارم . یکی که تو اعماق وجودم ریشه زده . یکی که خیییییییلی دوسش دارم . آرزو میکنم غصه های عالم هیچ کدوم تو دلش پا نذاره . تنش سلامت باشه و دلش خوش . شاید...
-
تغییرات فکری
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 10:32
باز کردن افطار حتی با یه خرما و یه آب جوش ، کنار همکارام یه تجربه جدید و متفاوت و لذت بخش هست برام . از خونه حلیم بردم برای افطار همکارام. دست مامانم درد نکنه . سالهای قبل همیشه دلم میخواست یه شب باشون باشم ببینم فضاشون چطوره . ولی ترس نگذاشت که کلاس بیشتری بگیرم . اینجا نوشتن و کمک های فکری شما باعث شد کمی جسورتر بشم...
-
ماوقع. ..
سهشنبه 17 اردیبهشت 1398 12:06
شاید تعجب کنید که چرا چیزی راجب دعوتی شام ننوشتم . چون از دماغم درآوردن . اون شب تا همه جمع شدن و شام خوردیم و کلی عکس دسته جمعی گرفتیم و لوح تقدیر و گل بمون دادن تقریبا شده بود 11 شب . منم چون میدونستم کسی نمیاد دنبالم و گفتم تو خونه که شام روز معلم دعوتم، منتظر بودم با همون همکاری که رفتم برگردم. که آخر که با...
-
خبرهای خوب ضربدری
شنبه 14 اردیبهشت 1398 22:23
صبح رفتم بیمارستان تامین اجتماعی عکس بگیرم و کارشناس گفت این عکس هیچی رو نشون نمیده ، به درد نمیخوره و باید بری پیش متخصص و نوار عصب برات بنویسه که مشکل دستت معلوم بشه . همیشه خصوصی میرم و میدونم این بیمه و بیمارستانش هیچ امکاناتی نداره . خلاصه دست از پا درازتر برگشتم . هرچی هم زنگ میزنم مطب متخصص، کسی جواب نمیده ....
-
روز معلم
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 23:45
خدا رو شکر میکنم که تو حیطه کارم ، خوشحالم و حس خوبی دارم . جایی کار میکنم که حالم خوبه . خیلی مورد احترام هستم و شاگردا دوسم دارن . چقدر برام ارزشمند که شاگردم با یه شاخه گل یادم میکنه . یا شاگردایی که تو کلاس با حداقل امکانات برام جشن سورپرایز روز معلم میگیرن . خیلی ساده اما مملو از عشق . دو تا گلدون و یه روسری و...
-
لمس یه عروسک
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 17:27
چشمانم را بستم و عروسکی را به آغوش کشیدم و نرمی تنش را حس کردم . انگشت های کوچکش را یکی یکی لمس کردم . کوچکی هر انگشتش به خوشمزگی و شیرینی آب نبات های دوران کودکی ام ، در تمام وجودم جاری شد . توانستم لطافت پوست نازک و سفیدش را به جانم روانه کنم و بند بند وجودش را به وجودم گره بزنم . و من آنقدر او را دوس دارم و میپرستم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 14:03
امروزم رفتم یوگا و قبلش برای تحرک بیشتر تردمیل و اسکی و دوچرخه کار کردم . شاید یه حلقه ام بخرم ببرم اونجا بذارم . خیلی خوب بود و حالم رو سرجاش آورد . دلم خیلی برای طراحی کردن ، تنگ شده. هنوز نتونستم نوبت دکتر اوکی کنم . مامانم لباسام شست بیچاره . ظرف هم خودش میشوره . من گاهی چند تا میشورم . خواهرم و برادرم رو اون کمک...
-
کاش
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 13:56
امروز چهلم پسرعمه م و برادرزاده شه . آقا و مامان رفتن مراسم . منم تازه کارام تموم شد. پاستا پختم و اون داداشم گفت من نمیخورم برا اون جدا مرغ پختم . کلی ظرف شستم و تلافی این چند روز که مامانم جام شست دراومد . دستم به سختی کنترل میکردم . میخوام یه نوبت ارتوپدی بگیرم برم فقط ببینم چقدر دیگه این دست بم کار میده و بیام برا...
-
استارت مجدد یوگا
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 13:13
امروز بالاخره رفتم یوگا ، خیلی خوب بود . هم چون رفتیم تو ساختمون نوساز طبقه بالا باشگاه ، هم چون مدتی ورزش نکرده بودم . از نظر روحی خوب بودم ولی دستم تو حرکات خیلی درد میکرد . قرار شد قبل یوگا یه سری حرکات انجام بدم که تحرک بیشتری داشته باشن و حرف مشاورم هم اجرا کنم . فعلا هزینه یوگا رو پرداخت کردم و از لطفی که ایشون...
-
دست بیچاره من
جمعه 6 اردیبهشت 1398 17:41
دو سه روز درد و بی حسی دستم خیلی شدید شده . حتی زوری مسواک میکنم . خیلی دلم گرفته. جارو نکردم حمام نرفتم . یکی درمیون ظرف شستم . کارای خواهرم همچنان میکنم فقط یه دو بار اونا نشوندنش. یه عمر اینقدر کشیدمش برای نشستن و برای هرکاری که حالا تو کار خودم موندم . از شدت ناراحتی و تسلیم ناچاری به وضعیت زندگیم، سکوت کردم خودم...
-
هوا عالی
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 09:45
از دیروز پریروز هوا عالی و بی نظیر شده . خنک رو به سرد . من که عشق میکنم . وقتی خدا بخواد یه کاری کنه زمستون تابستون براش فرق نداره ولی وای از روزی که نخواد بده یا کاری کنه ، روزگارت سیاه میشه . اونقدر هوا عالی و خنک شده که دیشب کولر روشن نکردیم . در باز گذاشتیم تا صبح ، و سردم شد . وسط این همه غصه و ناراحتی این هوا...
-
غار تنهایی
شنبه 31 فروردین 1398 22:50
امشب دلم میخواد برم تو غار. یه جا که هیچ کس و هیچ صدا و تکنولوژی نباشه . حتی جبرئیل هم مزاحم نشه . دلم به شدت تنهایی میخواد . خیلی خسته م از دور و بری هام و روتین زندگی.
-
فروردین نوشت پایانی
شنبه 31 فروردین 1398 12:16
آقا اینا دیشب هم نیومدن . کلا خونه این دامادمون که میرن اونقدر بشون خوش میگذره و اونا ولشون نمیکنن و هی نگه شون میدارن. حتی پارک و شهربازی میرن . غذا میبرن میرن بیرون . ولی امروز من تا همین الان به علافی و انتظار هدر رفت. صبح برای ناهار خبرم نکردن و من با احتمال اومدن شون پلو عدس را پختم. خواهر هم امروز با کاراش عصبی...
-
و جمعه پر کار من
جمعه 30 فروردین 1398 12:39
چون احتمال میدادم آقا اینا بیان زود بلند شدم با اینکه دلم میخواست بلند نشم . کارای بچهها و صبونه رو کردم و گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون که پلو عدس درست کنم . خواهرم که تو شهر زنگ زد و گفت اگه آقا اینا قرار نیس بیان ما میایم اونجا ناهار میاریم. منم زنگ زدم به مامانم و گفت عصر میایم. متاسفانه هیچ وقت عادت نداره زنگ بزنه...
-
یه روز خوب
پنجشنبه 29 فروردین 1398 22:25
آقا اینا دیروز رفتن مهمانی خونه خواهرم . کلی التماس آقا کردن تا رفت . دیروز صبح ناهار درست کردم و ظهر از خوابم گذشتم و کلاس طراحی گرفتم . نرسیدم بخوابم . تند تند کارا کردم و رفتم سرکار . شب اومدم شام بچهها دادم و باز خیلی خسته بودم طراحی نکردم . یه سریالی با بچهها دنبال میکنیم اونو نگاه کردیم . از یه ماه قبل قرار...
-
غرغرانه
دوشنبه 26 فروردین 1398 12:52
آقا چرا اتفاقات خوب تو زندگی من نمی افته. چرا همش حسرت و انتظار. امروز دلم گرفته . دلم میخواد غر بزنم . استاد مجازی بسکه در طول کار ایراد میگیره کلافه میشم اما چون هدف دارم خیلی به خودم مجال خستگی و انزجار از کار نمیدم . ولی غر اصلی من سر همه زندگی که بی اتفاق خوب داره هدر میره . خیلی خسته م و دلم میخواد برم یه جای...
-
دلم میسوزه ...
یکشنبه 25 فروردین 1398 09:22
دیشب میخواستم بیام بنویسم اما اونقدر خسته بودم که از 10 رفتم تو رختخواب ولی 12 شب رد شده بود که خوابم برد . اونقدر خسته بودم که کار طراحی انجام ندادم . وقتی سر کار میرم انرژی م طبیعتا بیشتر مصرف میشه و نمیتونم مثل عید ، شب ها تا 1 کار کنم . صبح هم 8 بیدار شدم. امروز قرار بود برم باشگاه برای آمادگی جسمانی ثبت نام کنم...
-
گیییییجم
جمعه 23 فروردین 1398 18:22
اینجا دیگه با وجود بحران سیل ، هوا گرم شده و تو خونه گاهی غیرقابل تحمل. واقعا تابستون و زمستون مشکل داریم و البته بیشتر تابستون یکی سردشه یکی گرمشه. و بیشتر وقت ها من گرمایی فدا میشم . هیچ تعادلی نمیشه ایجاد کرد . ترم جدید خدا را شکر از فردا شروع میشه . قرار بود من بخاطر ماه رمضون ساعت آخر رو که 7.15 تا 8.30 هست رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 فروردین 1398 13:13
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 فروردین 1398 13:05
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 فروردین 1398 13:03
-
روزای نامعلوم
پنجشنبه 22 فروردین 1398 13:02
روزام و لحظاتم به سرعت نامعلومی میگذره. همش درحال کار و فعالیت م . اما حس میکنم عقبم . حس میکنم کم میارم . مخصوصا که نمیتونم زود به زود بیام اینجا . دلم براتون تنگ میشه اما ذهن و وقت فارغ ندارم . چند تا کار آموزش مجازی م رو براتون میذارم . خیلی مونده به حد عالی برسم .
-
از همه چی بگم .
سهشنبه 20 فروردین 1398 09:35
چند روزه چونه میزنم برای اومدن اینجا . راستش وقت نمیکنم نه اینکه دلم نخواد . با اینکه تازه دیروز رفتم کلاس اما عملا از تایم بعدظهر نمیتونستم بخاطر دخالت های آقا استفاده کنم . نه میتونستم کتاب بخونم و نه طراحی کنم و نه گوشی دستم بگیرم . اینه که ذهنم پر دغدغه هایی میشد که فقط انرژی میگیرن. صبح ها معمولا وقتم به طراحی...