-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 مرداد 1399 11:46
حقوق معوقه پارسال رو هفته پیش دادن . ازش یه باتری برا گوشی م خریدم شد 220 تومن و کفش سفارش دادم البته دوتا شد 290 تومن . گوشی هنوز با وجود باتری جدید ، نرمال شارژ نمیگیره و شارژرها رو عوض کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که از شارژر هم نیس و ممکنه از درگاه شارژر باشه . اونم دادم اسپری تمیزکننده زدن ، دیشب بگیر نگیر شارژ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مرداد 1399 15:40
تو اوضاع بد مالی و کاری ، حالا باتری گوشی م خراب شده داره اذیتم میکنه . و به شدت این روزهای آموزش مجازی من نیازش دارم . و کار بیشتری ازش میکشم. تو فکرم بود یه کفش اینترنتی سفارش بدم چون وقتش شده یه کفش بخرم ، و حالا جریان گوشی پیش اومده ، که حتی اگه بخوام فقط باتری رو عوض کنم ظاهرا 200 تومن رو دستم هزینه میذاره . من...
-
رویای دیشب
پنجشنبه 2 مرداد 1399 11:15
نمیدونید اینجا چقدر هوا گرم شده ... همون بهتر که هیچ وقت ندونید ... خونه رو جارو و گردگیری کردم . رفتم خرید ... هر دو دستم پر کیسه های خرید بود ، بیچاره دستم یا بهتر بگم دستام. هوا جهنم و ماسک هم جلوی نفس آدم رو میگیره و حس میکنی دیگه قلبت نمیزنه. بعد هم پروسه شست و شور ... حتی پزشک داروخانه میگفت این چه زندگی ... این...
-
تاثیر کرونا بر کار ما.. . دیگه آرزویی نمیکنم ...
چهارشنبه 1 مرداد 1399 00:33
امروز جلسه داشتیم تو آموزشگاه. تو تمام این سالهایی که کار کردم ، جلسه ای به این بدی نداشتیم. جلسه ای که توش خبری از امید و برنامهریزی های جدید نبود . قشنگ معلوم بود که رئیس مون کم آورده و البته سعی میکرد ما متوجه نشیم. خب براش خیلی سخته بعد از حدود 16 سال از تاسیس زبانکده ، حالا بخواد به بستن اون محل فکر کنه . و خبر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیر 1399 18:49
الان من خونه م ، فعلا کلاس های روز فردم تموم شده و فقط روزای زوج دارم که اونم رو به اتمام ... تا شروع ترم جدید . که اونم بستگی داره به ثبت نام بچهها و پرداخت هزینه هاشون. نسبت به روزای اول کار ، که خیلی حس میکردم خسته میشم ، حالا خیلی بهترم و اون سنگینی رو برام نداره . امروز صبح هم کلی سفارش خرید از تو خونه داشتم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 تیر 1399 13:45
بازم این مدت تو یه بحران سخت روحی بودم و بار زندگی و فشارش زیاد شده بود . و شرجی های 90 درجه و طوفان های سهمگین. دوباره مشاوره رو شروع کردم چون نیاز دارم همیشه با کسی حرف بزنم و راهنمایی بگیرم . دوباره به خودم نهیب زدم و بلند شدم . البته شاید هنوز قامتم صاف صاف نشده اما از خمودگی دراومدم. من باید یاد بگیرم به لحظه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1399 13:14
خدایا خودت همه مریض ها شفا بده ... برای تیلوی عزیز دعای سلامتی کنید ناخوشه. .. شاید دوس نداشته باشه به تفصیل چیزی بگم . انشاءالله خودش میاد و اگه خواست تعریف میکنه . الهی تن سالم برگردی به وبلاگ تیلوی عزیزم. راستش نمیدونم گفتنش درست باشه یا نه . اما چون میدونم خیلی هاتون نگران شدید، میگم . امیدوارم ازم ناراحت نشه ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 تیر 1399 23:06
تقدیر تلخ بعضی از آدم ها .... جای دور نرید مثلا خود من ... همیشه اینه که تو حسرت زندگی کنن و به هیچی هم نرسن. اون سالها که اسم وبلاگ رو گذاشتم ح مثل حسرت ، بعد یه عده خواننده اومدن گفتن حس خوبی نداره و انرژی مثبت هم جذب نمیکنه . اسمش رو عوض کن . منم گذاشتم ر مثل رسیدن . اما چننننند ساله که میدوم اما متاسفانه نرسیدم....
-
من پشت در نیستم ...
چهارشنبه 11 تیر 1399 13:41
بش میگم : ناهار چی داری ؟ پشت درم درو باز کن . میگه : خونه نیستم ، کلید زیر جاکفشیه ، بپر تو . ناهار هم هیچی نداریم . میگم : وا من گرسنه بمونم . میگه : زنگ میزنم از بیرون بیارن. هر چی بخوای میخرم . من اینجا خیلی ذوق میکنم ، خب حتما از اومدنم اونقدر خوشحاله که هر کاری میکنه به من خوش بگذره ... میگه : غذاهای محلی خوشمزه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 تیر 1399 09:48
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 تیر 1399 09:46
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 تیر 1399 09:44
یعنی برای اینکه به گرما نخورم ، انگار که خیلی فرق کنه .... نه والا هیچ فرقی نداره ، صبح ساعت 9 میرم خرید تره بار و کمبود خونه ، البته بیشتر وقتها داداشم میره ، اونقدر هوا گرمه و میخوام از این مغازه به اون مغازه برم ، نفسم با ماسک بند میاد . همین الان اومدم، دیگه حس کردم قلبم به زور داره میزنه، با کلی پلاستیک تو دست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 تیر 1399 13:36
ببخشید که یه مدت نبودم . چون هم کارام زیاده ، هم دغدغه های ذهنی ، حس اینجا اومدن هم برام نذاشته. حتی حوصله چت با کسی رو نداشتم و یا بیام اینجا بنویسم . مامانم یه کمی بهتر شده البته به نگاه من . چون خودش میگه اصلا جون ایستادن ندارم و حتی در حد 5 دقیقه توان اینکه بایسته نداره . کلاسای آنلاینم شروع شده . تجربه خوبیه. ولی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 خرداد 1399 20:55
دیروز رفتیم دوباره جلسه تو آموزشگاه. چقدر کار کردیم خیلی خسته شدم . کلی تراک صوتی و صفحاتی که لازم میشه رو چک کردیم و یادداشت نویسی کردیم . نه تا کلاس دارم ، باید برای هر کلاس یه گروه تشکیل میدادم. طرح آزمون آنلاین رو هم بمون آموزش دادن . بعدش تند تند رفتم بازار آجیل تقویتی و قرص آهن خریدم برای مامانم . یه بوم و یه...
-
آه بی کسی من
سهشنبه 27 خرداد 1399 13:25
من اون روز رفتم بیرون سمت قنادی و بعد یادم افتاد ای وای کادوی زن داداشم نیاوردم. به چه مشقت و استرسی از خونه دراومدم و حالا مونده بودم چطور برم داخل . مجبور شدم به خواهرم زنگ زدم و گفتم به مامان آدرس بده کادو بیاره دم در به من بده . از آنجایی که داداش و زنش زود بیدار نمیشن من مجبور بودم دیرتر دربیام . ساعت 10.30 از...
-
بامبول آشپزی
شنبه 24 خرداد 1399 21:56
امروز رفتم آموزشگاه و مسئله آموزش آنلاین مون بررسی کردیم . چه حس خوبی داشتم که بعد 4 ماه همکارام میدیدم. شرایط رو گفتن و توجیه کردن . گفتن هرکس میخواد از خونه کار کنه ، هزینه نت هم داده میشه . هرکس هم نمیتونه ، اگه بخواد میتونه بیاد آموزشگاه و از نت آموزشگاه و فضای کلاس استفاده کنه . من که شرایطم هیچ جوره تو خونه جور...
-
ادامه پست قبل
پنجشنبه 22 خرداد 1399 12:20
اونقدر عجله ای چندتا جمله نوشتم که نفهمیدم چی شد . مهمان دیروز یکی از خواهرها بود ، دیگه نتونستن سر نزنن. اینجا وضع کرونا خیلی بد شده . یه جورایی که داره خبر از تو فامیل هم میاد . صبح شوهرش اومده بود با تاکسی ها یعنی کلی آلودگی شاید گرفته . اومد نشست و کلی سرفه میکرد . البته ما نه دست دادیم نه روبوسی کردیم . ولی مادر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خرداد 1399 10:23
امروز بی حوصله و خسته م . دو شب از یه جیرجیرک مزاحم که تا صبح صدا میکنه درست نمیخوابم. دیشب گرم هم بود دیگه بدتر . بلند شدم کلی پیف پاف زدم بلکه خفه شه . دقیقا روزی که بی حوصله ترم ، کارای خونه بیشتره. جارو و گردگیری کردم. باید امروز من برم ناهار درست کنم . مهمان هم داشتیم هم دیروز هم الان . البته درحد سر زدن بوده ....
-
حس خوب طراحی
سهشنبه 20 خرداد 1399 22:51
چقدر خوبه که سوءتفاهم رفتاری بین آدم ها رفع میشه . چقدر خوبه که همیشه جای جبران و محبت هست . من سه روز خیلی سبک و راحت شدم چون دغدغه های یه سوءتفاهم رو تونستم رفع کنم . و ذهنم خالی بشه از افکار مزاحم . تمام صبح اگه کار وقت گیر و خاصی نداشته باشم ، طراحی میکنم تقریبا از ساعت 9 تا 12 هر روز ، عصرها هم اگه جور بشه یه...
-
بازار دوران کرونا
شنبه 17 خرداد 1399 12:44
دیگه امروز دل زدم به دریا و بعد کارای صبح و کمی تمرین طراحی ، ساعت 10 پوشیدم و رفتم بازار . دستکش پوش و ماسک پوش . کابل پاور و گردو گرفتم و اگه گفتیییید چیییییی! !!!! مقواااااا باورتون میشه . البته خودمم باورم نشد . مقوایی که میخواستم و البته گرون تر ، یه مغازه تو منطقه خودمون داشت و من یه ماه تمام التماس میکنم بیارن....
-
پست کله سحر
شنبه 17 خرداد 1399 07:20
از 5 صبح بیدارم بیخوابی زد به سرم. اونقدر لولیدم که از تو رختخواب خسته شدم . اگه به خودم بود بلند میشدم همون ساعت 5 نه ولی 6 ، صبونه میخوردم و کارام شروع میکردم. ولی وقتی منتظرم مامانم بیاد خواهرم بلند کنه فعلا باید تو جام بمونم. به هزار چیز فکر کردم . به پیشرفت کار و زندگیم. به فراهم کردن امکانات صوتی تصویری کلاس...
-
همیشه سر کار
چهارشنبه 14 خرداد 1399 18:12
چقدر خوبه که آدم کار کنه و درآمد داشته باشه مخصوصا وقتی پشتوانه و حامی مالی نداشته باشه. من این چند ماه هیچ خرید تفریحی نداشتم . هرچی خریدم یا دارو بود یا بهداشتی یا وسیله کار ، دریغ از یه جوراب . چون به خودم میگم الان شرایط مالی مناسب نیس . صبر کن این دوران بگذره. حالا چند تا چیز دلم میخواد بخرم ، یه شلوار جذب قد 90...
-
تجربه مجازی
سهشنبه 13 خرداد 1399 13:00
دیروز یه گروه تو واتس اپ و یکی تو ایتا تشکیل دادم برای آموزش مجازی نقاشی و طراحی. ایتا رو که خیلی ها نداشتن یا نتونستن جوین بشن. مجبور شدم یه گروه وات تشکیل بدم . چه پروسه طولانی بود تا به مخاطبین م اطلاع بدم و بخوام جوین بشن و دوستاشون دعوت کنن . حالا خیلی ها میامدن پی وی سوال جواب میکردن یا حتی لطف میکردن آرزوی...
-
اوضاع خراب همه چی
شنبه 10 خرداد 1399 12:49
سفارش چند تا قلمو و مقوا داده بودم و به زحمتی یه آشنا که تاکسی داشت رفت اهواز برام آورد. حالا بسته رو باز میکنم میبینم مقوا چیزی نیس که من خواستم . چقدر صبح تا حالا حرص خوردم . اون همه معطلی و دین غریبه به گردنم و هماهنگی و پول که دادم ، هیچ به هیچ . سفارش مقوا از جاهای دورتر مثل تهران ، چالش داره . شاید تا برسه کج و...
-
زندگی پیش میره ...
جمعه 9 خرداد 1399 09:42
امروز دلم میخواد بنویسم ولی تو ذهنم حرف نوشتنی ندارم . کارای امروز رو دیروز انجام دادم ، مثل جارو و حمام و لباس شستن، چون امروز منتظر یه لایو آموزشی هستم که نمیخوام از دستش بدم . اولش خواستم تا ساعت 11 که لایو شروع میشه ، طراحی کنم . اما تو اتاق جا و شرایطم خیلی اوکی نبود . چون جمعه ست و داداشا هم خونه ن و تو اتاق پای...
-
دل سوخته دختر سرزمینم
چهارشنبه 7 خرداد 1399 10:31
یه دفعه از تو کار طراحی دلم گرفت برای دختر سرزمینم. اصلا نمیخوام وارد جزئیات و درست و غلط بودن کارش حرف بزنم . شاید چون منم دخترم دلم اونقدر میسوزه که یه چیزی منو بعد چند روز اینجا بکشه که بیام بنویسم . مگه راه دیگه ای برای مواجهه با این اتفاق وجود نداشت . چطور یه پدر میتونه قاتل دخترش باشه. چطور میتونه جگرگوشه ش رو...
-
قاصدک و پروانه
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 22:51
تا حالا چیز با ارزشی داشتید ، مثلا یه کیف ، یه تی شرت ، یه شال یا روسری، یه کتاب ، یه جا حلقه ای، یه جعبه چوبی یا مثلا یه جعبه مدادرنگی، که وقتی تو دست میگیرید، یا اونو باز میکنید حس میکنید عیییین یه جادو ، ازش قاصدک و پروانه بزنه بیرون . تا درش رو باز کنید یه اسم خیلی عزیز و یه خاطره شیرین ، کل وجودت رو فرا میگیره و...
-
دست و دل خالی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 23:03
رفتیم تو وضعیت قرمز کرونا . دلم خوش بود داره کم میشه و کم کم به فکر زندگی عادی باشم. اما وضعیت حاد شده ، و دوباره محدودیت رفت و آمد شهری و تعطیلی مغازه ها و ادارات. متاسفانه مردم هم رعایت نمیکنن، بعضیا هم بخاطر نداری و فقر مالی ، مجبورن که برن بیرون به امید یه لقمه نون . من خیلی عصبی شدم این مدت . دیگه طاقتم تموم شده...
-
یک عدد ساره آف شده
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399 11:19
دو روز پیش جاتون خالی بامیه درست کردم برای افطار. خیلی خوب شد . درحدی که آقا ، هی خورد و تعریف کرد . البته من زیاد دلم به این حرفا خوش نمیشه ، چون در طول روز جور دیگه اذیتم میکنه . هر روز کار طراحی و نقاشی میکنم البته صبح ها . فعلا از کار و ترجمه خبری نیست. غیر از یه هنرجوی مجازی . داداش متاهلم اصرار کرد که یه شماره...
-
هنرجوی مجازی
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 10:29
همین الان اولین هنرجوی مجازی من ثبت شد . هووووورررررا. .. ممنون از اعتمادتون. امیدوارم بتونم بهترین آموزش رو بدم . خدا را شکر که هنوز آدم ها خوبن . اعتماد میکنن. محبت میکنن . به خدایی خدا قسم ، روزی نیس که محبت تک تک شما رو با خودم نشمارم و بابتش شکرگزاری نکنم . شاید حرف از مینا ، دیگه زیادی شده باشه ، ولی تک تک محبت...