-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 بهمن 1398 21:06
با گوگل مپ رفتم رشت همون خیابونی که دوستم زندگی میکنه و یه روزی از روزای خلقت خدا در آینده بطور افسانه وار ، اونجا قرار برم . حتی با گوگل مپ که رفتم چقدر حس کردم بش نزدیکم و بم خوش گذشت. واقعا خل شدم . یه شاگرد دارم یه دختر حدود 6 ساله ، وقتی نگاش میکنم دلم میخواد بغلش کنم کلی فشارش بدم . اونقدر دلم دختر میخواد که نگو...
-
خودی درک نکنه چه توقع از غریبه
چهارشنبه 23 بهمن 1398 15:50
امروز کل قالی های خونه رو جمع کردیم که بیان ببرن بشورن. خونه ریخت و پاش . خواهر پیام داده میخوایم جمعه بیایم ناهار . میگم خواهر وضعیت خونه اینطوریاست، میگه اشکال نداره شوهرم هوس کرده بیاد ، میگه ما که غریبه نیستیم . بالاخره یه موکتی که پهن هست . منم تعجب میکنم از این همه شدت بی ملاحظه بودن . بابا یه ماه دیگه عید ،...
-
صبح تون بخیر
چهارشنبه 23 بهمن 1398 08:45
تعطیلی دیروز خواب بهتری داشتم . صبح ساعت 9 از جا با وحشت پریدم که وای ساعت 9 شده . بعد از کارای اولیه صبحگاهی، نشستم پای طرح سوال. کار دیگه ای نکردم تا ناهار . بعد ناهار هم تونستم حدود 2 ساعت خواب خوبی کنم . عصر هم پای تلویزیون سر شد و بازم طراحی سوال . تا شام آماده کردم و خوردیم ، بعدش بازم گیر طراحی سوال بودم. با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 بهمن 1398 23:31
امشب دلم خواست کتاب بخونم ، اما از قبل چیزی آماده نکرده بودم . درنتیجه جدی نگرفتم . یه طرح چشم رنگی تو دستمه ، خیلی ازش خوشم نمیاد ولی به استادم نه نمیگم و همیشه هرچی بگن من اجرا میکنم . فرق نداره هم کی باشه . باید احترام بذارم به انتخاب اونا . برای تعطیلی فردا ، برنامه اصلی م ، طراحی سوال هست . عاجزم ولی چاره ای...
-
اولین کار حرفه ای مداد رنگی
پنجشنبه 17 بهمن 1398 11:01
اینم یه قدم تازه بود تو پیشرفت کاری من . استادم هم خیلی این کار رو دوس داشت . من مصمم تر از همیشه این کار دلی رو ادامه میدم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 بهمن 1398 19:00
نمیدونم گفته بودم یا نه ... که خونه تکونی رو از سخت ترین قسمت خونه شروع کردیم که هنوز توان و حوصله داریم . چون بعدا از بخش های دیگه خونه خیلی خسته میشدیم و این اتاق که خییلی کار داشت خوب تمیز نمیشد . با یه حس و حال خوب تمیزکاری کردم و بیشتر کار با من بود . امروز استاد نقاشی خیلی از کارم راضی بود کلی خستگی از تنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 بهمن 1398 12:38
چقدر من امروز هوس خوراکی کردم . دچار ولع شدم . چرا اینجوری شدم . دلم چند نمونه شیرینی میخواد . سیب زمینی سرخ کرده رستورانی . و یه دستور پخت خوشمزه دارم که دیدمش دلم آب افتاد . اگه تونستم تو اولین فرصت درست میکنم من و خواهرم بخوریم . از بس چند ماه خیلی اینجور چیزها رو کم کردم . انگار حالا یه دفعه بدنم گرسنه شد . دلم یه...
-
جواب کامنت خصوصی
دوشنبه 14 بهمن 1398 10:59
-
برای اون کامنت خصوصی
یکشنبه 13 بهمن 1398 21:41
... جان عزیزم من حالا نمیدونم چطوری جواب کامنتت بدم . کاش آدرس ایمیل میذاشتی. خیلی ناراحت شدم. کاش اگه پیش خدا اقبالی دارم دعام بگیره و گره های زندگی ت یکی یکی باز بشن . از ته دلم برات آرزوی سبکی خیال میخوام . یه سری سوال برام پیش اومد ... چقدر بد که آدم از خودی بخوره و اذیت بشه . واقعا نمیدونم چی بگم چون خیلی از...
-
تصمیم گیری هام تو همه چیز سخت شده
شنبه 12 بهمن 1398 12:36
امروز مربی یوگا قبلی م اومد دم در خونه که چرا رفتی دیگه نیومدی . کلی حرف زدیم راجب شرایط اخیرم . و گفتم شاید از سال دیگه دوباره بیام همون جا . گفت تایم کلاس رو مرتب و منظم تر کردم و خیلی خواست که برگردم . منم گفتم شاید این دو ماه آخر سال فعلا جای دیگه ای برم و انشاءالله سال جدید برگردم. اونم گفت خوب کاری میکنی برو و...
-
عروسی پیشی
جمعه 11 بهمن 1398 11:32
دو روزی بود آروم قرار نداشت . خیلی خودش رو اینور اونور میمالید . و دوس نداشت تو خونه بمونه . دیروز عروسی کرد و دیشب به خونه همسایه برنگشت و شب رو اونجا نخوابید . دختر مال مردم . فعلا که رفته و نمیدونم برمیگرده یا نه . من ترجیح میدم برنگرده و به حیات طبیعی خودش عادت کنه چون نمیتونم تصور کنم با 7 یا 8 بچه برگرده و بخواد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 بهمن 1398 16:20
چقدر من حرف دارم . نمیدونم با کی حرف بزنم. انگار یه چیزایی عین ویروس سرماخوردگی که میگن حتما باید حداقل سالی یه بار بگیری ، تو وجود من خونه کرده ،،، یعنی هرچقدر روش سرپوش میذارم بازم یه جوری میزنه بالا . این حالت ها برا خودم هم دیگه تکراری شده. هنوز نتونستم براشون درمانی پیدا کنم . نیاز مالی شدید ، که داره خیلی اذیتم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 بهمن 1398 14:59
خدایا خودت ظهور کن ...
-
هواپیما تو شهر
دوشنبه 7 بهمن 1398 12:04
صبح سوار ماشین بودم که برم باشگاه ، ترافیک بالایی بود ، پیش خودم گفتم حتما جلوتر تصادف شده . خلاصه رسیدم باشگاه شنیدم که هواپیما تو شهر فرود اومده . حرف زیاد بود و نگرانی . کلاس تموم شد . اومدم خونه . متوجه شدم که پرواز تهران ماهشهر ، بوده که نتونسته رو باند خودش رو کنترل کنه ، چرخ هاش شکسته و سر خورده تو شهر . تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 بهمن 1398 19:10
یه هفته بود که همسایه نبودش و گفتم مسئولیت پیشی با ما بود . غذاش، جای خوابش و مراقبت های کلی . اونقدر هم لوس بازی درمیاره که دل همه مون رو برده . تو این یه هفته فقط دو شب تونستم قاچاقی تو اتاق پیش خودم و خواهرم تا نزدیکای صبح نگهش دارم تا آفتاب دربیاد و بتونه بره جای گرمی پیدا کنه . آخه همسایه شب ها تو خونه شون نگهش...
-
پول
سهشنبه 1 بهمن 1398 15:10
امروز خیلی کم آوردم وقتی رفتم داروهام بگیرم و پولش نداشتم . زنگ زدم برام پول آوردن . گفتنش مایه شرم . این همه کار میکنی همیشه هم دستت خالیه . تو این کشور درد و مرض رو نباید درمان کرد چون اونقدر هزینه ها زیاده که اشکت درمیاد و بیشتر مریض میشی . چقدر هم گریه کردم بخاطر این وضع . این بار کمی بیشتر حقوق گرفتم البته خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 دی 1398 22:10
بعد کلاسم رفتم جواب آزمایش بردم دکتر . خدا را شکر مشکل خاصی نبود ، البته شایدم خاص باشه . کمبود ویتامین های بی ، دی ، سی ، آهن (از A تا Z کلا کم دارم ) . تا سه ماه باید دارو بخورم و تغییرات رو چک کنم . فعلا خواب رفتگی از نظر متخصص داخلی به کمبود این مواد ربط داده شد و متخصص دست هم به گردن ربطش دادن . من فعلا سعی میکنم...
-
حس سبک و خوشبختی
جمعه 27 دی 1398 15:06
گاهی مثل همین حالا تو همین لحظه چقدر احساس سبکی و خوشبختی میکنم . دلیل بیرونی خاصی وجود نداره ، هیچ چیز عوض نشده . اما من الانم خیلی خوبم . خیلی سبک . دلم میخواد زندگی رو تو آغوش بگیرم . بلند شم و فعالیت کنم . بپوشم و برقصم ، بپزم و بخورم ، بخرم و بخندم. برم بیرون بگردم . تو روی همه لبخند بزنم . محدودیت ها رو کنار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 دی 1398 08:56
هنوز که هنوز قفل و گرفتگی های بدنم رفع نشده و تمام وقت رو با درد سر میکنم . اومدم کمی از دل خواسته هام بنویسم . دلم میخواد از این به بعد تو هر فرصتی شیرینی پزی کنم . کیک پختن رو خیلی دوس دارم . از وقتی وارد کار طراحی شدم و بعد دستم عمل کردم ، دیگه کیک نپختم ، غیر از یه بار که اصلا خوشم نیومد از کیک . کیک آپساید داون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 22:46
متاسفانه نتونستم مجدد تایپ کنم . عکس گرفتم اینجا گذاشتم. ببخشید اگه خوندش سخت شد . از پست پایین با بالا بخونید
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 22:45
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 22:43
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 22:41
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 دی 1398 11:08
امروز اینجا تعطیل شد بخاطر .. .پس باشگاه نرفتم ، خیاط کنسل کردم ، بازار هم تعطیل شده و نشد که برم دنبال ابزار کارم . طرحی که چند ماه دستم بود تموم کردم . مونده تا سه شنبه اگه تعطیل نشه و یا هر چیزی ، برم کلاس تا استادم رفع اشکال کنه فقط . حالا میخوام طرح جدید رو اتود بزنم رو مقوا . صبح مان اینگونه گذشت .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 دی 1398 17:26
فیلم پارادایس رو نگاه کنید خیلی قشنگ بود. به نظر من فیلمی که جواد عزتی توش بازی کنه حتما قشنگ درمیاد. خواهرم که چند ماه حموم این خواهرم رو انجام میده ، میگه چرا پرستار نمیارید! !! حتی مامانم هم آمادگی پیدا کرده . یعنی دیگه کم آوردن. من این همه سال جرات نکردم بگم پرستار بیارید تا دستام داغون شد و تا گفتم کلی علیه من...
-
اتاق زیرشیروانی
دوشنبه 9 دی 1398 12:51
همیشه دلم یه اتاق زیرشروانی میخواست . شاید عجیب باشه و بی ارزش . اما برای من پر از حس های خوبه . اینکه اتاقم کوچیک باشه اما کاملا مال خودم باشه . اینکه از همه اتاق های دیگه جدا و دور باشه . و ارتباط م رو با اطرافیانم به حداقل برسونه. اینکه بالاترین اتاق باشه . و بتونم از تو پنجره ش بیرون رو نگاه کنم . صبح با نوری که...
-
تنها جای دوا درمان من
شنبه 7 دی 1398 13:27
انگار راستی راستی اینجا تنها جای دوا درمان منه . میام میگم حس ندادم بنویسم . اما جوری منو میکشه که دیگه باید بنویسم . راستش سر یه موضوع کاری با خواهرم حرف مون شد و ایشون حاضر نشد با شرایط زمانی من راه بیاد . درعوض گفت نمیخواد کارام کنی مامان انجام میده . یعنی من عین یه وسیله م براش هروقت بخواد استفاده میکنه نخواد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 دی 1398 11:40
من درحال پوست اندازی هستم . حس ندارم بیام بنویسم چرا و چطور . نگرانم نباشید دوستان عزیزم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 آذر 1398 10:15
از دوستان وبلاگ نویسم عذرخواهی میکنم که بشون سر نمیزنم . راستش اصلا حال روحی خوبی ندارم . اومدم پست جدید بذارم که از پست قبل فاصله بگیرم . و یادآوری کنم که ایشون هیچ راه ارتباطی با من نداره . تو همه جا بلاک و ریجکت شده . نه چون خواستم تلافی کنم نه خدا شاهده . بلکه چون اون دیگه تنها نیس و منم جایی تو زندگیش ندارم ....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آذر 1398 22:13
.امروز تو رختخواب بودم که یاد روزای دانشگاه افتادم . همون روزا که هنوز پر از شوق زندگی بودم . پر از انرژی . و به خیال خودم پر از عشق . یه عشق یا شاید یه توهم عشق ، که همونم یه طرفه بود . یاد همه اون مراقبت ها و توجه هایی که بم کرد . یاد اون روزایی که با هم میرفتیم و می اومدیم، هیچ کس هم شاکی نمیشد حتی آقا . اون روزا...