یعنی برای اینکه به گرما نخورم ، انگار که خیلی فرق کنه .... نه والا هیچ فرقی نداره ، صبح ساعت 9 میرم خرید تره بار و کمبود خونه ، البته بیشتر وقتها داداشم میره ، اونقدر هوا گرمه و میخوام از این مغازه به اون مغازه برم ، نفسم با ماسک بند میاد . همین الان اومدم، دیگه حس کردم قلبم به زور داره میزنه، با کلی پلاستیک تو دست خودمو رسوندم خونه ، هی هم اسپری ضدعفونی میزدم به هرچیز، دیگه این شرایط کرونایی خارج از تحمل شده واقعا .
باید صبح هم بشینم آزمون آنلاین طرح کنم هم آشپزی کنم . طرح آزمون این روزا خیلی وقتم رو گرفته ، مخصوصا که تازه دارم کاراش یاد میگیرم ، کمی دردسر داره .
دیروز قاب های کارم رو تحویل گرفتم . گفته بودم عکسش رو براتون میذارم . آبرنگ پیش هدیه شد برای یه دوست عزیز .
ولی سیاه سفید هنوز برای فروشه. ..
این روزا خیلی شلوغ و درهمم که کم میام .
راستی اون شب خواهرم و شوهرش و پسر و سه تا بچه ش بدون خانمش اومده بودن عیادت ماما . من کلاس بودم . رسیدم خونه دیدم شام پختن و خواهرم داره ظرف میشوره. قرار نبوده بمونن اما آقا اصرار کرده و اونا شام موندن . دیگه خود خواهرم همه کارا کرده بود . خوشبختانه نه دست داده بودن و نه روبوسی.
شاید تو شرایط دیگه بیشتر مینوشتم اما الان کار دارم . باید برم . تابلوها تو دو پست جدا میذارم البته اگه بشه و کج نیافته.