-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 تیر 1399 09:44
یعنی برای اینکه به گرما نخورم ، انگار که خیلی فرق کنه .... نه والا هیچ فرقی نداره ، صبح ساعت 9 میرم خرید تره بار و کمبود خونه ، البته بیشتر وقتها داداشم میره ، اونقدر هوا گرمه و میخوام از این مغازه به اون مغازه برم ، نفسم با ماسک بند میاد . همین الان اومدم، دیگه حس کردم قلبم به زور داره میزنه، با کلی پلاستیک تو دست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 تیر 1399 13:36
ببخشید که یه مدت نبودم . چون هم کارام زیاده ، هم دغدغه های ذهنی ، حس اینجا اومدن هم برام نذاشته. حتی حوصله چت با کسی رو نداشتم و یا بیام اینجا بنویسم . مامانم یه کمی بهتر شده البته به نگاه من . چون خودش میگه اصلا جون ایستادن ندارم و حتی در حد 5 دقیقه توان اینکه بایسته نداره . کلاسای آنلاینم شروع شده . تجربه خوبیه. ولی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 خرداد 1399 20:55
دیروز رفتیم دوباره جلسه تو آموزشگاه. چقدر کار کردیم خیلی خسته شدم . کلی تراک صوتی و صفحاتی که لازم میشه رو چک کردیم و یادداشت نویسی کردیم . نه تا کلاس دارم ، باید برای هر کلاس یه گروه تشکیل میدادم. طرح آزمون آنلاین رو هم بمون آموزش دادن . بعدش تند تند رفتم بازار آجیل تقویتی و قرص آهن خریدم برای مامانم . یه بوم و یه...
-
آه بی کسی من
سهشنبه 27 خرداد 1399 13:25
من اون روز رفتم بیرون سمت قنادی و بعد یادم افتاد ای وای کادوی زن داداشم نیاوردم. به چه مشقت و استرسی از خونه دراومدم و حالا مونده بودم چطور برم داخل . مجبور شدم به خواهرم زنگ زدم و گفتم به مامان آدرس بده کادو بیاره دم در به من بده . از آنجایی که داداش و زنش زود بیدار نمیشن من مجبور بودم دیرتر دربیام . ساعت 10.30 از...
-
بامبول آشپزی
شنبه 24 خرداد 1399 21:56
امروز رفتم آموزشگاه و مسئله آموزش آنلاین مون بررسی کردیم . چه حس خوبی داشتم که بعد 4 ماه همکارام میدیدم. شرایط رو گفتن و توجیه کردن . گفتن هرکس میخواد از خونه کار کنه ، هزینه نت هم داده میشه . هرکس هم نمیتونه ، اگه بخواد میتونه بیاد آموزشگاه و از نت آموزشگاه و فضای کلاس استفاده کنه . من که شرایطم هیچ جوره تو خونه جور...
-
ادامه پست قبل
پنجشنبه 22 خرداد 1399 12:20
اونقدر عجله ای چندتا جمله نوشتم که نفهمیدم چی شد . مهمان دیروز یکی از خواهرها بود ، دیگه نتونستن سر نزنن. اینجا وضع کرونا خیلی بد شده . یه جورایی که داره خبر از تو فامیل هم میاد . صبح شوهرش اومده بود با تاکسی ها یعنی کلی آلودگی شاید گرفته . اومد نشست و کلی سرفه میکرد . البته ما نه دست دادیم نه روبوسی کردیم . ولی مادر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خرداد 1399 10:23
امروز بی حوصله و خسته م . دو شب از یه جیرجیرک مزاحم که تا صبح صدا میکنه درست نمیخوابم. دیشب گرم هم بود دیگه بدتر . بلند شدم کلی پیف پاف زدم بلکه خفه شه . دقیقا روزی که بی حوصله ترم ، کارای خونه بیشتره. جارو و گردگیری کردم. باید امروز من برم ناهار درست کنم . مهمان هم داشتیم هم دیروز هم الان . البته درحد سر زدن بوده ....
-
حس خوب طراحی
سهشنبه 20 خرداد 1399 22:51
چقدر خوبه که سوءتفاهم رفتاری بین آدم ها رفع میشه . چقدر خوبه که همیشه جای جبران و محبت هست . من سه روز خیلی سبک و راحت شدم چون دغدغه های یه سوءتفاهم رو تونستم رفع کنم . و ذهنم خالی بشه از افکار مزاحم . تمام صبح اگه کار وقت گیر و خاصی نداشته باشم ، طراحی میکنم تقریبا از ساعت 9 تا 12 هر روز ، عصرها هم اگه جور بشه یه...
-
بازار دوران کرونا
شنبه 17 خرداد 1399 12:44
دیگه امروز دل زدم به دریا و بعد کارای صبح و کمی تمرین طراحی ، ساعت 10 پوشیدم و رفتم بازار . دستکش پوش و ماسک پوش . کابل پاور و گردو گرفتم و اگه گفتیییید چیییییی! !!!! مقواااااا باورتون میشه . البته خودمم باورم نشد . مقوایی که میخواستم و البته گرون تر ، یه مغازه تو منطقه خودمون داشت و من یه ماه تمام التماس میکنم بیارن....
-
پست کله سحر
شنبه 17 خرداد 1399 07:20
از 5 صبح بیدارم بیخوابی زد به سرم. اونقدر لولیدم که از تو رختخواب خسته شدم . اگه به خودم بود بلند میشدم همون ساعت 5 نه ولی 6 ، صبونه میخوردم و کارام شروع میکردم. ولی وقتی منتظرم مامانم بیاد خواهرم بلند کنه فعلا باید تو جام بمونم. به هزار چیز فکر کردم . به پیشرفت کار و زندگیم. به فراهم کردن امکانات صوتی تصویری کلاس...
-
همیشه سر کار
چهارشنبه 14 خرداد 1399 18:12
چقدر خوبه که آدم کار کنه و درآمد داشته باشه مخصوصا وقتی پشتوانه و حامی مالی نداشته باشه. من این چند ماه هیچ خرید تفریحی نداشتم . هرچی خریدم یا دارو بود یا بهداشتی یا وسیله کار ، دریغ از یه جوراب . چون به خودم میگم الان شرایط مالی مناسب نیس . صبر کن این دوران بگذره. حالا چند تا چیز دلم میخواد بخرم ، یه شلوار جذب قد 90...
-
تجربه مجازی
سهشنبه 13 خرداد 1399 13:00
دیروز یه گروه تو واتس اپ و یکی تو ایتا تشکیل دادم برای آموزش مجازی نقاشی و طراحی. ایتا رو که خیلی ها نداشتن یا نتونستن جوین بشن. مجبور شدم یه گروه وات تشکیل بدم . چه پروسه طولانی بود تا به مخاطبین م اطلاع بدم و بخوام جوین بشن و دوستاشون دعوت کنن . حالا خیلی ها میامدن پی وی سوال جواب میکردن یا حتی لطف میکردن آرزوی...
-
اوضاع خراب همه چی
شنبه 10 خرداد 1399 12:49
سفارش چند تا قلمو و مقوا داده بودم و به زحمتی یه آشنا که تاکسی داشت رفت اهواز برام آورد. حالا بسته رو باز میکنم میبینم مقوا چیزی نیس که من خواستم . چقدر صبح تا حالا حرص خوردم . اون همه معطلی و دین غریبه به گردنم و هماهنگی و پول که دادم ، هیچ به هیچ . سفارش مقوا از جاهای دورتر مثل تهران ، چالش داره . شاید تا برسه کج و...
-
زندگی پیش میره ...
جمعه 9 خرداد 1399 09:42
امروز دلم میخواد بنویسم ولی تو ذهنم حرف نوشتنی ندارم . کارای امروز رو دیروز انجام دادم ، مثل جارو و حمام و لباس شستن، چون امروز منتظر یه لایو آموزشی هستم که نمیخوام از دستش بدم . اولش خواستم تا ساعت 11 که لایو شروع میشه ، طراحی کنم . اما تو اتاق جا و شرایطم خیلی اوکی نبود . چون جمعه ست و داداشا هم خونه ن و تو اتاق پای...
-
دل سوخته دختر سرزمینم
چهارشنبه 7 خرداد 1399 10:31
یه دفعه از تو کار طراحی دلم گرفت برای دختر سرزمینم. اصلا نمیخوام وارد جزئیات و درست و غلط بودن کارش حرف بزنم . شاید چون منم دخترم دلم اونقدر میسوزه که یه چیزی منو بعد چند روز اینجا بکشه که بیام بنویسم . مگه راه دیگه ای برای مواجهه با این اتفاق وجود نداشت . چطور یه پدر میتونه قاتل دخترش باشه. چطور میتونه جگرگوشه ش رو...
-
قاصدک و پروانه
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 22:51
تا حالا چیز با ارزشی داشتید ، مثلا یه کیف ، یه تی شرت ، یه شال یا روسری، یه کتاب ، یه جا حلقه ای، یه جعبه چوبی یا مثلا یه جعبه مدادرنگی، که وقتی تو دست میگیرید، یا اونو باز میکنید حس میکنید عیییین یه جادو ، ازش قاصدک و پروانه بزنه بیرون . تا درش رو باز کنید یه اسم خیلی عزیز و یه خاطره شیرین ، کل وجودت رو فرا میگیره و...
-
دست و دل خالی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 23:03
رفتیم تو وضعیت قرمز کرونا . دلم خوش بود داره کم میشه و کم کم به فکر زندگی عادی باشم. اما وضعیت حاد شده ، و دوباره محدودیت رفت و آمد شهری و تعطیلی مغازه ها و ادارات. متاسفانه مردم هم رعایت نمیکنن، بعضیا هم بخاطر نداری و فقر مالی ، مجبورن که برن بیرون به امید یه لقمه نون . من خیلی عصبی شدم این مدت . دیگه طاقتم تموم شده...
-
یک عدد ساره آف شده
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399 11:19
دو روز پیش جاتون خالی بامیه درست کردم برای افطار. خیلی خوب شد . درحدی که آقا ، هی خورد و تعریف کرد . البته من زیاد دلم به این حرفا خوش نمیشه ، چون در طول روز جور دیگه اذیتم میکنه . هر روز کار طراحی و نقاشی میکنم البته صبح ها . فعلا از کار و ترجمه خبری نیست. غیر از یه هنرجوی مجازی . داداش متاهلم اصرار کرد که یه شماره...
-
هنرجوی مجازی
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 10:29
همین الان اولین هنرجوی مجازی من ثبت شد . هووووورررررا. .. ممنون از اعتمادتون. امیدوارم بتونم بهترین آموزش رو بدم . خدا را شکر که هنوز آدم ها خوبن . اعتماد میکنن. محبت میکنن . به خدایی خدا قسم ، روزی نیس که محبت تک تک شما رو با خودم نشمارم و بابتش شکرگزاری نکنم . شاید حرف از مینا ، دیگه زیادی شده باشه ، ولی تک تک محبت...
-
مرگ های غریبانه
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 19:29
یه کار ترجمه از یه دوست رسیده دستم ، که چند روز دارم روش کار میکنم . وقتم پر شده و گاهی تداخل فعالیت پیدا میکنم . کار طراحی و کار نقاشی با مدادرنگی، هرکدوم خیلی وقتم میگیرن. استاد نقاشی م خیلی از کارای مدادرنگی من راضیه و میگه کارت خیلی قویه و ازم خواسته ادامه بدم ولی من بخاطر هزینه ش و فشار کار خیلی دو دل موندم چه...
-
درس قرنطینه
سهشنبه 9 اردیبهشت 1399 16:13
امروز زنگ زدم به چندتا دارالترجمه تو اهواز، درخواست کار کردم . یکی گفت ما خودمون هم بیکاریم او چند تا هم شماره گرفتن و شماره موبایل دادن که سیو کنیم برای زمانی که کار داشتند. خیلی دارم تقلا میکنم از تو خونه یه منبع درآمدی ایجاد کنم . و دوستان هم محبت دارن و حالا هرکس بتونه یه پیشنهاد میده یا کار معرفی میکنه . البته...
-
شوک مجدد به وبلاگم
سهشنبه 9 اردیبهشت 1399 09:11
صبح پیام دوستی رو دیدم که گفت وبلاگت چرا پوکیده. برق از سرم پرید . اومدم دیدم راستی هیچ ازش بالا نمیاد و نوشته ها همه پریده . برای اول صبح ضد حال خیلی اساسی بود . گفتم وای چه کنم خونه م رفت تو هوا . خیلی ناراحت شدم. چند بار اومدم و رفتم . بعد گفتم بذار یه چیزی بنویسم ببینم چی میشه ، دیدم ثبت شد و وبلاگ بالا اومد ....
-
عشق از شما
دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 12:05
باید همون قدر که گله میکنم از زندگی ، که خود خدا شاهده، تو یکیش هم اغراق نکردم و همه چیز عین واقعیت و شاید خیلی بدتر، به همون اندازه هم شاکر باشم از تمام دوستانی که اینجا دارم و بعضی هاشون حقیقی شدن و تا همیشه تو دل من موندگار میمونن هرچی که پیش بیاد . از اینکه با تمام وجود سعی میکنید کمکی کنید حتی اگه شده با یه جمله...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 14:05
خسته شدم از قرنطینه، کی تموم میشه . تو خونه خیلی داره بم سخت میگذره. الانم که روزه م تحمل و توانم کمتر شده . آقا صبح تا شب فقط آزار میرسونه. خواب باشه، خواب براش خوبه برا بقیه نه ، بیدار باشه از صداش آرامش نداریم. با صدای بلند حرف میزنه ، ذکر میگه . حالم به هم میخوره از این همه جانماز آب کشیدن . یه زبون توهین میکنه یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 اردیبهشت 1399 15:45
یه پکیج نقاشی خریده بودم و قبلا بتون گفته بودم که یه مدت مشغول دیدن ویدیوها بودم . حالا میخوام بفروشمش. هرکس خواست یه جوری خصوصی به من پیام بده . تخفیف ویژه هم داره چون خودم گرون خریدمش، تخفیف بیشتری هم میدم. تو دیوار آگهی ش تایید نشد چون باید فیلم یا تصویری میذاشتم که تولیدکننده معلوم بشه . برای همین باز اینجا از شما...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 22:33
از همه تون خواهش میکنم هرکس ترجمه خواست و یا حتی آموزش نقاشی و زبان انگلیسی بصورت مجازی ، منو معرفی کنید . ممنون.
-
چه حالی دارم من امروز
سهشنبه 2 اردیبهشت 1399 10:21
امروز خیلی عصبی و ناراحتم. بی حوصله و دلزده از زندگی . شب خواب ندارم روز خواب ندارم . کولر میزنیم یکی سردش میشه خاموش میکنیم من گرمم میشه . دارم دیوونه میشم از این حجم مشکلات بدون راه حل . خواهر برادرم بخاطر مریضی شون سرمایی هستن و ما باید جور بکشیم . دلم میخواد امروز به دنیا فحش بدم و به سرنوشتم. سرنوشتی شوم و سیاهی...
-
شب نوشت ...
یکشنبه 31 فروردین 1399 22:31
گاهی یه اتفاقاتی تو زندگی میوفته که منو خیلی ناراحت میکنه و به تفکر میندازه. یه تفکر دردناک و با عذاب وجدان. همیشه تو زندگیم سعی کردم مهربون باشم و با توجه به شخصیت نیمه پایدارم، یا شاید کمبود اعتماد به نفس، تو روابطم خیلی از خودم مایه میذارم و لذت میبرم . خوشحال میشم که باعث خوشحالی کسی بشم حتی با کمترین کار یا ایجاد...
-
بی آرزو
یکشنبه 24 فروردین 1399 09:23
-
عمر کوتاه
چهارشنبه 20 فروردین 1399 21:13
پیشی فقط تونست دو شبانه روز حس مادری رو تجربه کنه . بچه ش ظهر مرد . و من همون قدر که خوشحال شدم ، ناراحت شدم و اشک ریختم . انگار دور از جون عزیزی از دست داده باشم . شک شدم . بیچاره چطور بچه رو بین دستاش نگه میداشت. دختر همسایه برام عکس میفرستاد. میگفت پیشی غذا زیاد نمیخوره و بیشتر میخوابه و بچه همش شیر میخوره . بچه...