-
شمس ملت عشق یا شمس کیمیا خاتون
پنجشنبه 5 فروردین 1400 10:09
کتاب کیمیا خاتون رو دیروز تموم کردم ، راستش نمیدونم چی بگم ، بازم رفتم و کلی نقد از هر دو کتاب ملت عشق و کیمیا خاتون خوندم . تو کیمیا خاتون تا حدی جواب سوالات پیش اومده از خوندن کتاب ملت عشق ، رو گرفتم ، اما بازم دچار گیجی شدم ... اول اینکه بتون پیشنهاد میکنم اگه خواستید ملت عشق رو بخونید یا دنبال نقدهاش نرید که سوال...
-
تغییر بزرگ و مهم
سهشنبه 3 فروردین 1400 20:05
خیلی مشتاقم بدونم امسال قراره چی پیش بیاد ، چه اتفاقی میتونه حداقل ۳۰ یا ۴۰ درصد حال زندگی منو تغییر بده و از این نقطه و دور تکرار چند درجه ای اینور اونور کنه ... کاش گوی داشتم و میگردوندم تا آینده رو ببینم ، خسته از انتظارم و چشم دوختن به سراب . خدایا خواهش میکنم ازت بهترین اتفاق و تغییر مثبت رو تو همین ۶ ماهه اول...
-
سال دو صفر
یکشنبه 1 فروردین 1400 18:50
دوس داشتم یک فروردین پست ثبت کنم اینجا برای شروع یک سال جدید دیگه تو زندگیم ، که هیچیش معلوم نیست ولی میشه بهش امیدوار بود ، به عدد سال که به نظرم عدد قشنگیه به قول داداش بزرگم این دو صفر آخرش معنا و مفهوم داره ، بیچاره داشت با زبان بی زبانی به من میگفت که اینا جفت همن و امسال امیدوارم سال تو باشه . خیلی ها اولین دعا...
-
سال ۱۴۰۰
شنبه 30 اسفند 1399 14:49
سال نو همه خوانندگان عزیزم مبارک باشه . الهی اول از همه سلامتی بعد خوشی و شادی و درآمد پربرکت الهی به همه ما فرصت از ته دل خندیدن بده ... این دعا رو روز پنجشنبه که با دوستم از ته دل خندیدم به ذهنم و دلم نشست. امیدوارم بهترین خاطره ها رو بسازید و بهترین اتفاقات براتون بیافته . امیدوارم ۱۴۰۰ خاطره خوش بسازید . الهی آمین...
-
باز اومدم...
جمعه 29 اسفند 1399 23:01
امروز صبح شیرینی نخودچی رو موادش آماده کردم و گذاشتم استراحت کرد و یه ساعت پیش هم پختمش . این کار هم انجام شد بالاخره. جای همه دوستان خالی. برای گربه اسپری گرفتیم که ۶ ساعت یه بار بزنیم و زخمش ترمیم بشه. قرص هم گرفتیم که با شیر بخوره بی هوش کنیم ببریم دامپزشکی، ولی چون مراقبت بعدش و کنترل اون زبون بسته و احتمال اذیت و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 اسفند 1399 13:51
-
به وقت ۲۸ اسفند
پنجشنبه 28 اسفند 1399 22:45
به وقت ۲۸ اسفند به وقت حدودا دو روز مانده به عید به وقت پشت سر گذاشتن هر آنچه گذشت و به وقت امیدهای جدید و آرزوهای جدید ... وقتی میگم آرزوی جدید ، یعنی آرزوهای سال ۹۹ رو پاس کرده باشید و شده باشن خاطره و برای ۱۴۰۰ آرزوهای جدید داشته باشید... یعنی برید تو دل کلی برنامه های جدید و هدف های بزرگ ... امیدوارم که همه مون...
-
حکایت گربه ها
سهشنبه 26 اسفند 1399 08:42
خب دورادور در جریان هستید که ما از چندتا گربه مراقبت میکنیم ، بدون اینکه بخوایم تو خونه نگه شون داریم . گربه دختر که خیلی مورد علاقه داداشم که مشکل داره ، بود رفت و الان حدودا دو هفته بیشتره که برنگشته ، من براش خیلی گریه کردم ، داداشم هنوز چشم انتظاره و امید میدیم که شاید رفته دوره بارداری سر کنه و بعد برگرده ... اون...
-
خدای بدهکار
یکشنبه 24 اسفند 1399 13:34
-
کیمیا خاتون
شنبه 23 اسفند 1399 22:59
اگه کتاب ملت عشق رو خونده باشید میدونید که چه کتاب قشنگ و خاصی بود. کتاب ملت عشق و کتاب بادبادک باز و من پیش از تو ، شاید از اون تعداد کتاب هایی که خوندم برام خاص تر بودن . کتاب ملت عشق ، که آدم رو عاشق خصلت ها و رفتارهای شمس میکرد، اون موقع منو علاقه مند کرد که تو گوگل نقدهایی درباره ش بخونم. خب یه سری نقدها تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اسفند 1399 19:24
تست همکارم منفی شد خدا رو شکر . فردا میرم آموزشگاه.
-
دست به آسمان
سهشنبه 19 اسفند 1399 08:47
دوباره خونه نشین شدم ... نمیدونم موقت باشه یا تا اطلاع ثانوی... همکارم دیروز زنگ زد و گفت تست داداشش که البته باشون تو خونه نیس مثبت شده ، ولی پدر با اون داداش در ارتباط بوده و احتمال اینکه بقیه خانواده هم گرفته باشن فعلا درحال بررسیه، تا تست بدن و نتیجه معلوم بشه گفت من نمیام ، و خدا کنه ناقل نبوده باشم ، و به تو...
-
حس قشنگ و سبک کراتین
یکشنبه 17 اسفند 1399 08:37
بالاخره دیروز صبح با عنوان اینکه کلاس جبرانی دارم از ۹:۳۰ رفتم سالن ، و گفته بودن تا ۱:۳۰ تموم میشه و همین نگرانم میکرد که دیرم میشه ، حتی خواستم کنسل کنم ولی گفتم انگار دنبال بهانه ای که نری هااا . خب سخت بود برام هم به لحاظ قیمت هم زمان . ولی دل به دریا زدم و از داداشا خواستم زود نیان خونه تا دیر اومدن من خیلی به...
-
چشم هایم ...
چهارشنبه 13 اسفند 1399 13:08
نبودم چون دوباره به شدت مودی شده بودم و حس های خیلی بدی داشتم. دارم سعی میکنم یه نوبت چشم پزشک جور کنم که برم ببینم این چشم ها که این همه سال همراهی کردن و ازشون کار کشیدم ، حالا چی شده که اینقدر خسته و خمار و رنجورن. بالاخره حق به گردنم دارن و باید مراقبت کنم ازشون . فعلا دارم قطره اشک مصنوعی خارجی استفاده میکنم. باز...
-
شیرینی
چهارشنبه 6 اسفند 1399 11:45
دیروز رفتم خیاط، داخل خونه نرفتم و تو پارکینگ صحبت کردیم . قصه ش دراز شد ۷ ماه ، اما هر دو آرامش خودمون رو حفظ کردیم که دلخوری پیش نیاد . من اصلا بدم میاد با کسی دچار اختلاف و دوری بشم ، گاهی از این ضعف شخصیتیم بدم میاد ، زیادیه ... چون گاهی حق با من اما طرف رو اولویت قرار میدم . بگذریم ... قراره زود زود خبر بده برم...
-
یه جور خاصی خوووب
دوشنبه 4 اسفند 1399 11:36
امروز شکر خدا یه جوووور خاصی حالم خوبه ، با اینکه بازم صبح بدخواب شده بودم ، اما روزم رو با نوازش پیشی ها شروع کردم و یه انرژی گرفتم ، خندیدم و قربون صدقه اون پیشی که بیشتر دوس دارم شدم و پا شدم رفتم پای کارهای هر روز . تا وسایل کارم پهن کنم ، معلوم شد که امروز هم من باید آشپزی کنم ، با خنده به مامانم گفتم مامان سه...
-
اسفندونه
یکشنبه 3 اسفند 1399 13:52
ترجمه دیشب بالاخره تموم شد شکر خدا . مدلی که دستمه خیلی از مدل قبلی پرکارتره و کند پیش میره. دیروز از روز قبل یعنی جمعه بخاطر بدخوابی ها و سر و صداهای خونه نتونسته بودم هربار ، راحت بخوابم . به حدی که از عصبانیت درون خودم کلی خواستم هرچه زودتر این شرایط بدبختی تموم بشه . اصلا سرحال نبود به حدی که طراحی رو دست نزدم ....
-
همرفیق
جمعه 1 اسفند 1399 15:44
تو برنامه همرفیق از مهمان برنامه پرسیدن همرفیق شما کیه ؟ همرفیق خوانندگان خوب من کیه ؟؟؟ دوس داشتید تو کامنت یه کوچولو ازش بنویسید برام . من خودم دوستای خوب زیاد دارم . یعنی شاید از هرکسی بپرسی چندتا دوس داری که بتونی رو دوستی شون و معرفت و صداقت شون حساب کنی ؟ بگه دو تا یا سه تا . حالا شایدم بیشتر ، من آمار اجتماعی...
-
حال خوب
چهارشنبه 29 بهمن 1399 00:06
چقدر گاهی دلم میخواد و نیاز دارم که وقتی دارم یه کاری میکنم، کسی کمکم کنه و یه گوشه از کارم رو بگیره، همونطور که من همیشه گوشه کار هر کسی رو گرفتم ، البته منظورم تو خونه ست . مثلا وقتی دارم به سختی آب لباسام میچلونم، یا وقتی لحاف تشکم رو میخوام تنش کنم و هی اذیت میکنه ، یا بگم برق لپ تاپم بزن ، یا برو اون چیز بیار یا...
-
کلکسیون پاکن
یکشنبه 26 بهمن 1399 23:57
از دوره دبستان علاقه زیادی به وسایل تحریر داشتم البته هنوزم دارم ، پول توجیبی خیلی کمی داشتم ولی بلد بودم مدیریت کنم ، علاقه مند شدم به پاکن های فانتزی و یه پول اضافه که دستم میومد پاکن میخریدم تا راهنمایی و دبیرستان هم ادامه دادم ولی بعدش خیلی خیلی کمتر شد و شاید چند ساله که دیگه نمیخرم ، حدود ۱۰۰ تا پاکن هست اگه...
-
شب بخیر ساره خانم
جمعه 24 بهمن 1399 23:30
کار ترجمه م خیلی سریع و روون پیش نمیره ، چون همزمان که ترجمه میکنم باید مستقیم تو لپ تاپ تایپ کنم و حس میکنم کندم ، البته چون خیلی این روشی کار نکردم و یه مدت بگذره دستم تندتر میشه . تجربه خوبیه. مشتری اصرار داشت برای پیشرفت کار، ترجمه و تایپ همزمان انجام بشه ، منم چون نیروی تایپ نداشتم با سرعت لازم ، خودم دیگه رفتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمن 1399 23:18
من در حال ترجمه هوا هم رو به گرما رفته ها . وای خیلی زوده. زجر کش گرما بشم . امسال زمستون سردی نداشتیم اصلا . میره تا ۹ دیگه . من آمادگی ش ندارم زمستون میشه نری لطفا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 بهمن 1399 18:10
تابلوی دوم رو از دیروز شروع کردم ، و امیدوارم این بار سریعتر پیش بره . دیروز بازم مجبور شدم برای پست کردن یه بسته برم بیرون ، آقا خونه نبود ، ظرف برای هفت سین هم گرفتم و بازم خورده خرید که تمومی نداره . پریشب با یه دوست عزیز یک ساعت و نیم چت کردم ، معمولا اهل چت زیاد نیستم ، ولی دلتنگش بودم خیلی زیاد ، پیام نوشتم و...
-
و من ذوووووووق...
یکشنبه 19 بهمن 1399 12:34
سفارش سوم رو دیروز فرستادم رفت و فعلا سفارشی ثبت نشده . فقط خواهرم یه کار خواسته که منتظرم عکسش اوکی بشه و یکی از همکارام که بم گفته بود و دیروز بش خبر دادم که حالا وقت دارم ولی هنوز چیزی نگفته ، درنتیجه دیشب و امروز صبح بیکار بودم . فرصت رو غنیمت دیدم و رفتم بازار ، مقوا لازم داشتم، قلمو متاسفانه گیرم نیومد و باید...
-
دیشب آف بودم
چهارشنبه 15 بهمن 1399 12:51
گفتم دیروز خیلی خسته بودم ، شب هم داداشا تو اومدن و شام دادم شده بود ۱۱ شب و من تا اونا بیان تو حالت چرت بودم . دیگه دیدم ارزش نداره برای یه ساعت با این حال بشینم پای کار ، ممکنه خراب کاری کنم چون خسته م هرشب که آقا اینا نبودن میتونستم تا یک شب بشینم اما از دیشب و به بعد نمیشه . چون صبح آمار درمیاره که چه خبر بوده تا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1399 21:30
پیرو کامنت ریحانه جان..خندهههههههه بچهها ذهن من توان اون تصویرسازی رو برا همه نداشت ولی تو ذهنم بودید و همه پیاده شدید خندهههههههه امروز بالاخره مامانم اینا اومدن . خبر نداشتم میان ، ماهی دراوردم و شستم و گذاشتم که بعدش اومدن . نشستم پای کار ... اونقدر خسته م که خدا میدونه حس میکنم کمبود خواب و استراحت دارم ، ازبس...
-
اتوبوس قلب قلبی
دوشنبه 13 بهمن 1399 16:23
همهمه ای تو دلم بود و غوغایی برپا کل اون روزها رو به استرس و هیجان سر کرده بودم و علاوه بر اون ، ذوق دیدن همه شون رو داشتم ، اونی که دستش تو دستم بود و نگاهش گره خورده بود به لب هام ، مثل خودم پر از هیجان بود و کنجکاوی. قرار بود همه شون از یه جای مشخصی تو شهر به سمت آدرس ما بیان . هر چند دقیقه یه بار میگفتم برو ببین...
-
بریم برای سفارش سوم
یکشنبه 12 بهمن 1399 16:15
هنوز مامان اینا نیومدن خونه... من تونستم سفارش دوم رو امروز قبل ناهار تموم کنم . دیشب تا ۱ داشتم روش کار میکردم . وقتی میشینم پای کار واقعا گذر زمان رو حس نمیکنم . و تا یک شب هم که بیدار بودم ، هنوز خوابم نمیومد ولی گفتم فکر فردا و اون همه کار و صبح زود بیدار شدن باش . امروز دیگه ناهار نپختم، چون واقعا نمیدونم چی بپزم...
-
ریمایندر یا ...
جمعه 10 بهمن 1399 13:48
اینقدر حرف زد و تو سرم پچ پچ کرد ، که سرش داد زدم و به زبون اومدم ، البته داد نه اون دادی که شما تصور میکنید. بش گفتم باشه بابا چقدر میگی ، حواسم هست . آخه از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوابم یه سرررر حرف میزنه . مخصوصا روزایی که تنهام و یه دنیا کار رو سرم میریزه. امروز از ۸ بیدار شدم و خدا شاهده تازه زمین نشستم،...
-
تنها و بیشمار کار
پنجشنبه 9 بهمن 1399 12:25
الان تو آشپزخونه ایستادم یه دستم به آشپزی ، گفتم از فرصت استفاده کنم پست جدید بذارم . مامانم اینا رفتن آبادان و همه کارای خونه افتاد با من . دیروز عصر رفتن برای عیادت .. شب اومدم خونه تا کی گیر شام و سرویس دهی بودم . بعدش تازه نشستم سفارش آماده شده رو بسته بندی کردم . امروز دادم آژانس برد به آدرس . مشتری کلی ذوق کرد و...