-
شب بخیر ساره خانم
جمعه 24 بهمن 1399 23:30
کار ترجمه م خیلی سریع و روون پیش نمیره ، چون همزمان که ترجمه میکنم باید مستقیم تو لپ تاپ تایپ کنم و حس میکنم کندم ، البته چون خیلی این روشی کار نکردم و یه مدت بگذره دستم تندتر میشه . تجربه خوبیه. مشتری اصرار داشت برای پیشرفت کار، ترجمه و تایپ همزمان انجام بشه ، منم چون نیروی تایپ نداشتم با سرعت لازم ، خودم دیگه رفتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمن 1399 23:18
من در حال ترجمه هوا هم رو به گرما رفته ها . وای خیلی زوده. زجر کش گرما بشم . امسال زمستون سردی نداشتیم اصلا . میره تا ۹ دیگه . من آمادگی ش ندارم زمستون میشه نری لطفا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 بهمن 1399 18:10
تابلوی دوم رو از دیروز شروع کردم ، و امیدوارم این بار سریعتر پیش بره . دیروز بازم مجبور شدم برای پست کردن یه بسته برم بیرون ، آقا خونه نبود ، ظرف برای هفت سین هم گرفتم و بازم خورده خرید که تمومی نداره . پریشب با یه دوست عزیز یک ساعت و نیم چت کردم ، معمولا اهل چت زیاد نیستم ، ولی دلتنگش بودم خیلی زیاد ، پیام نوشتم و...
-
و من ذوووووووق...
یکشنبه 19 بهمن 1399 12:34
سفارش سوم رو دیروز فرستادم رفت و فعلا سفارشی ثبت نشده . فقط خواهرم یه کار خواسته که منتظرم عکسش اوکی بشه و یکی از همکارام که بم گفته بود و دیروز بش خبر دادم که حالا وقت دارم ولی هنوز چیزی نگفته ، درنتیجه دیشب و امروز صبح بیکار بودم . فرصت رو غنیمت دیدم و رفتم بازار ، مقوا لازم داشتم، قلمو متاسفانه گیرم نیومد و باید...
-
دیشب آف بودم
چهارشنبه 15 بهمن 1399 12:51
گفتم دیروز خیلی خسته بودم ، شب هم داداشا تو اومدن و شام دادم شده بود ۱۱ شب و من تا اونا بیان تو حالت چرت بودم . دیگه دیدم ارزش نداره برای یه ساعت با این حال بشینم پای کار ، ممکنه خراب کاری کنم چون خسته م هرشب که آقا اینا نبودن میتونستم تا یک شب بشینم اما از دیشب و به بعد نمیشه . چون صبح آمار درمیاره که چه خبر بوده تا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمن 1399 21:30
پیرو کامنت ریحانه جان..خندهههههههه بچهها ذهن من توان اون تصویرسازی رو برا همه نداشت ولی تو ذهنم بودید و همه پیاده شدید خندهههههههه امروز بالاخره مامانم اینا اومدن . خبر نداشتم میان ، ماهی دراوردم و شستم و گذاشتم که بعدش اومدن . نشستم پای کار ... اونقدر خسته م که خدا میدونه حس میکنم کمبود خواب و استراحت دارم ، ازبس...
-
اتوبوس قلب قلبی
دوشنبه 13 بهمن 1399 16:23
همهمه ای تو دلم بود و غوغایی برپا کل اون روزها رو به استرس و هیجان سر کرده بودم و علاوه بر اون ، ذوق دیدن همه شون رو داشتم ، اونی که دستش تو دستم بود و نگاهش گره خورده بود به لب هام ، مثل خودم پر از هیجان بود و کنجکاوی. قرار بود همه شون از یه جای مشخصی تو شهر به سمت آدرس ما بیان . هر چند دقیقه یه بار میگفتم برو ببین...
-
بریم برای سفارش سوم
یکشنبه 12 بهمن 1399 16:15
هنوز مامان اینا نیومدن خونه... من تونستم سفارش دوم رو امروز قبل ناهار تموم کنم . دیشب تا ۱ داشتم روش کار میکردم . وقتی میشینم پای کار واقعا گذر زمان رو حس نمیکنم . و تا یک شب هم که بیدار بودم ، هنوز خوابم نمیومد ولی گفتم فکر فردا و اون همه کار و صبح زود بیدار شدن باش . امروز دیگه ناهار نپختم، چون واقعا نمیدونم چی بپزم...
-
ریمایندر یا ...
جمعه 10 بهمن 1399 13:48
اینقدر حرف زد و تو سرم پچ پچ کرد ، که سرش داد زدم و به زبون اومدم ، البته داد نه اون دادی که شما تصور میکنید. بش گفتم باشه بابا چقدر میگی ، حواسم هست . آخه از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوابم یه سرررر حرف میزنه . مخصوصا روزایی که تنهام و یه دنیا کار رو سرم میریزه. امروز از ۸ بیدار شدم و خدا شاهده تازه زمین نشستم،...
-
تنها و بیشمار کار
پنجشنبه 9 بهمن 1399 12:25
الان تو آشپزخونه ایستادم یه دستم به آشپزی ، گفتم از فرصت استفاده کنم پست جدید بذارم . مامانم اینا رفتن آبادان و همه کارای خونه افتاد با من . دیروز عصر رفتن برای عیادت .. شب اومدم خونه تا کی گیر شام و سرویس دهی بودم . بعدش تازه نشستم سفارش آماده شده رو بسته بندی کردم . امروز دادم آژانس برد به آدرس . مشتری کلی ذوق کرد و...
-
سفارش دوم ثبت شد
چهارشنبه 8 بهمن 1399 11:25
همین الان سفارش اول رو تموم کردم بچهها. از شنبه شروع کردم و هر روز صبح تقریبا از ۸:۳۰ گاهی هم زودتر تا ۱۲ و شب ها از حدودا ۱۰:۳۰ تا ۱۲ شب روش کار کردم . کلی هم قبل و بعد و بین کار پا میشدم برای آشپزی و چند کار کوچک و درشت . وقتی آدم انگیزه داشته باشه ، بیشتر تلاش میکنه و موتورش تندتر و قوی تر کار میکنه ، مثل الان من...
-
همه تون عشقید
شنبه 4 بهمن 1399 16:14
از همه تون ممنونم بابت تبریک هاتون بابت خوشحالی ها و ذوق تون برای خوشحالی من ، واقعا لذت بردم من عروس بشم شما چههههه میکنید خندهههههههه چرا من ایموجی نمیتونم بذارم آخه. اون شب تا حدود ۲ شب از هیجان خوابم نبرد . صبح زود هم بیدار شدم . تا دو روز بعد کلی دایرکت جواب دادم و فالوورهام از ۵۰۰ تا رسیده به بالای ۸۰۰ تا ، تا...
-
هیجان زده م ... اولین سفارش چهره ثبت شد
چهارشنبه 1 بهمن 1399 23:32
اون کار سفارشی که گفتم تبلیغاتی هم هست ، امروز ترکوند... چهره بهترین سالن دار شهر رو که خودش و مشتری هاش لاکچری هستن ، انتخاب کردم و گفتم کار میکنم بشون هدیه میدم که برای منم تبلیغات بشه . چون ایشون هرچیزی هدیه میگیرن استوری میکنن و معرفی میکنن . منم قاب گرفتم و کاغذ مخصوص و روبان قرمز پیچ کردم و امروز قبل کلاسم رفتم...
-
قلب و احساس ساره
یکشنبه 28 دی 1399 22:08
گاهی یه جوری دلتنگ آدمایی در گذشته میشم . مثلا پسرعموم، خیلی به هم نزدیک بودیم ، شاید با هم ازدواج میکردیم اما نمیدونم چطور شد که نشد . یا پسر دخترعموم، که اونم خب نشد . با پسر دخترعموم ارتباطی ندارم مگه عید به عید شاید با همسر و خانواده بیان و همو ببینیم . دلتنگش هم بشم ، احساسم درونم چند روز قل میخوره بعد هم سرد...
-
پست چندگانه
شنبه 27 دی 1399 08:45
تقریبا هر روز صبونه گربه ها رو من میدم . یکی از کارای لذت بخش و حال خوب کن . خب با توجه به سخت گیری های آقا ، یا قایمکی این کارو میکنم یا گاهی که خودش سر فرم باشه راشون میده داخل . براشون یه چیزی پهن میکنم و عین بچه آدم بی سر و صدا و بدون اینکه ذره ای اذیتم کنن ردیف میشینن، اوایل سه تاشون ردیف میشدن اما مدتی هست که...
-
اتمام کار سفارشی
پنجشنبه 25 دی 1399 12:56
امروز کاری که دستم بود تموم شد ، باید برم قاب بگیرم و تحویل بدم . چند روزی هم شاید یه هفته بیشتر نمیخوام کار جدید بزنم ، میخوام کمی استراحت کنم و بیکار باشم . چون باید خودمو برای یه کار سایز ۵۰ در ۷۰ بطور آموزشی زیر نظر استاد آماده کنم و نمیخوام خسته شروع کنم . گفته بودم فقط من و دفتردارمون تو آموزشگاه هستیم ... خیلی...
-
فعال پوچ
دوشنبه 22 دی 1399 13:02
از اونجایی که بازدید پست قبل واقعا ترکونده... اومدم بگم ای خوبم . به یکی از دوستام هم گفتم گاهی حس میکنم خوبم گاهی حس پوچی شدید میکنم ، فکر کن آدم این همه بدو بدو کنه و فعالیت ، ولی حس کنه پوچه. خب چون عشق و محبت یه سری آدما تو دلش خالیه . میگن دخترانی که محبت پدر سیراب شون میکنه ، حتی کمتر نیاز به ارتباط با جنس مخالف...
-
مقصر همه اینا کیه؟
چهارشنبه 17 دی 1399 12:14
دوست عزیزی که پیام خصوصی گذاشتی پرسیدی کی نمیذاره نقاشی کنم کی نمیذاره نفس بکشم کی نمیذاره زندگی کنم کی نمیذاره بیرون برم کی نمیذاره تو خونه بی روسری بگردم کی نمیذاره آرایش کنم کی نمیذاره با دوستام برم بیرون برم مسافرت مسافرت بخوره تو سرم ، برم تا سر کوچه ، تا مطب دکتر نمیذاره برای بیرون شال سرم کنم نمیذاره بخندم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دی 1399 20:51
تابلوم بالاخره امروز تموم شد ... عکسش رو براتون میذارم . سفارش هم می پذیرم. خب مسلما مدل بعدی رو باید شروع کنم و به گفته استادم حداقل سه چهار تا تابلو باید کار کنم . من که دوس دارم ادامه بدم ولی مشکل اصلی جا و زمان کار هست .
-
خستگی کمترین وصف
سهشنبه 9 دی 1399 10:21
خستگی م و دلزدگی م از زندگی ناچیزترین وصفی که میتونم بدم . خدا نصیب کسی نکنه که مریض داشته باشه . دقیقا هم روحت میره و هم جسمت نابود میشه . بدتر از اونم اینه که هر کاری کردی خودت یه جوری هدر رفته ببینیش. نه از بحث ثواب و این چیزا ، بلکه از دید خودت و طرف . با همه زحمتی که میکشی انگار هیچ کاری نکردی . متاسفانه وضعیت...
-
عاشق تر
سهشنبه 2 دی 1399 19:55
دلم حرف زدن میخواد ... از دلتنگی هام ، خواسته هام ، و حتی خستگی هام . اونقدر گفتم و نوشتم که دیگه خودم خودمو بلاک کردم . سعی کردم که غر نزنم و اینجا گلایه نویسی نکنم . انگار سرکار رفتن باعث میشه حجم بسیار زیادی از خستگی هام و دلزدگی هام یادم بره . ولی وقتی تو خونه بشینم ، همه چیز غیر قابل تحمل میشه . از اجباری که وجود...
-
کووید پلاس
دوشنبه 1 دی 1399 19:05
هرسال بخاطر تولد خواهرزاده م ، یلدامون کمی رنگ و بو میگیره . خب جشن و مراسم خاصی نیس ... یعنی نه آهنگی که پلی بشه و نه تنی که برقصه . چون آقا قبول نداره و از دو روز قبل تکه باران کرده همه رو ... ولی خوب بود بین خودمون ... کسی از بیرون نداشتیم . این خواهرم که بیشتر وقتا عصرا میاد و عادیه . کیک گرفته بودن و شام هم...
-
دخیل
پنجشنبه 27 آذر 1399 13:23
مادر دوست دوران دبستانم که حالا شیراز زندگی میکنن بخاطر ابتلا به کرونا فوت کرد. من خیلی ناراحت شدم . دوستم فرزند کوچک خانواده ست و میدونم خیلی به مادرش وابسته بود . البته خوبیش اینه که مجرد نیس و شاید کمتر جای خالی مادرش رو حس کنه . چون کسی هست که همدردی کنه کنارش . با اینکه متاهله ولی تقریبا بخاطر مراقبت از پدر و...
-
ساعت های خالی ...
سهشنبه 25 آذر 1399 10:45
گفتن پول ، پول میاره . کار کار میاره. دور از جون فقر هم فقر میاره. یا کار نیس یا همه چی با هم میشه . کار ترجمه و تدریس خصوصی و طراحی و کار بیرون و وووو یه کار ترجمه داشتم با فشار زیاد و زمان کم انجامش دادم . یکی از کلاس خصوصی ها از سه تا ، تموم شد . ولی خدا ترجمه رو جایگزینش کرد . من راضی ام از این همه کار و فعالیت....
-
کوچههای بن بست
چهارشنبه 19 آذر 1399 22:41
خیلی وقت کم میارم . همش درحال بدو بدو هستم ولی کم میارم . بدو بدو حتی غذا میخورم و کارای شخصی م میکنم . روزا برام تند و تند تموم میشه هی شنبه میاد و پشتش پنجشنبه. شروع یه هفته به پایانش انگار چسبیده . هنوز شنبه رو نفهمیدم میبینم جمعه اومده. گاهی به خودم میگم ساره تو فقط داری میدوی ولی لذت نمیبری. یکم توقف کن ... یکم...
-
محبت های جبران ناپذیر
جمعه 14 آذر 1399 16:09
وقتی آقا محسن خواننده محترم و عزیز لطف میکنه و برای من جعبه میسازه ، اونم نه یه سایز بلکه سه سایز . و همون چیزی رو میسازه که مناسب و اندازه کار منه. و من هرچقدر تشکر کنم هنوز برای جبران کم میارم ... و ایشون حتی راضی نمیشن هزینه ای بگیرن .... امیدوارم بتونم جبران محبت کنم . زحمت کشیدن و برام پست کردن . دیروز دستم رسید...
-
بگید چرا اینقدر دیر میای که بخوای اینقدر حرف بزنی ...
دوشنبه 10 آذر 1399 22:29
خب از کجا بگم براتون ... وقت و حوصله نوشتن نداشتم . و کمتر حتی به دوستان وبلاگی سر زدم . از اول آذر کار تابلو رو دیگه شروع کردم . آخرش سایز کار رو با اصرار و توضیح شرایطم برای استاد از ۱۰۰ در ۷۰ به ۵۰ در ۷۰ رسوندم . تا ساخت شاسی و پیش بردن کار برام کمی آسون تر بشه . تقریبا ده روز گیر پلات زدن از طرح و سفارش شاسی به...
-
درباب نقاشی و طراحی
سهشنبه 27 آبان 1399 10:51
دوس دارم این پست رو اختصاص بدم به موضوع طراحی و هنر . خیلی ها تو خصوصی ازم سوالاتی میکنن که بهتره جواب شون رو اینجا بنویسم ، شاید به درد بقیه هم بخوره . از تجربه خودم میگم ... بگذریم که سالها منتظر بودم یه حامی برام پیدا بشه هم از نظر مالی هم معنوی . شروع از شهریور سال ۹۶ بود که خیلی خسته و عصبی بودم... حس کردم باید...
-
سرمای نسبی از راه رسید
یکشنبه 25 آبان 1399 08:22
یار از در اومد بوی گل اومد بوی زمستون بوی بارون و امااااا اینجا ماهشهر قطب صنعتی کشور ... بالاخره هوا طوری شد که بدون کولر یا پنکه تونستیم بخوابیم و حس گرما نکنیم . من که تازه اول عاشقیمه به باد سرد و خیسی بارون . بقیه سردم سردم شون شروع شد . میدونید که من همیشه داستان دارم . اما دیگه قصه نمیگم . عین ندیده ها ذوق زده...
-
اولین و دومین بارون پاییزی ۹۹
چهارشنبه 21 آبان 1399 08:23
دیشب البته نصف شب ، نمیدونم دقیقا چه ساعتی یه بارون خوشکل و جون دار زد . بارون دوم واااای ... و پریشب هم یه کوچولو بارون اول ثبت شد اینجا . الان هوا کمی خنک شده و زمین هنوز خیس . و هوا ابری . با صدای رعد و برق خیلی بلند و بزرگش دیشب من پریدم و خدا رو کلی بخاطر اون بارون و صدای قشنگ رعد و برق و بارون شکر کردم . دیگه...