-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مرداد 1398 10:53
همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی داشته باشم. خرگوش ، همستر ، یه توله پشمالوی ناز یا یه بچه گربه مامانی . اما از اونجایی که خودم تو خونه اضافی هستم ، مسلما عملی کردنش چیز غیرممکنی بوده و هست. چند وقتی بود که یه بچه گربه تو کوچه میدیدم و براش ضعف میکردم . اونم می ایستاد نگام میکرد یا پشتم راه می افتاد. تا اینکه دو شب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مرداد 1398 12:16
امروز دیگه رفتم باشگاه . دکترم گفت اگه به دستت فشار نیاری ورزش مشکلی نداره . منم خسته شدم تو خونه . امروز رفتم و شروع کردم دوباره . یاد شنبه های دوس داشتنی افتادم که میرفتم کلاس طراحی . کلاس رفتن هر چی باشه حس دیگه ای داره تا تو خونه کار و تمرین کردن . دیدید خانم عبادی چه گل کاشت . حظ کردم از کارش . واقعا قشنگ بود ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 تیر 1398 00:14
دلتنگی امروز، همین الان با کلی اشک ، خودشو بیرون ریخت . وقتی میخوام بخوابم و دستم اذیت میشه و تقریبا تو هیچ حالتی احساس راحتی نمیکنه ، قلبم ترک برمیداره و دلم میسوزه و چشمام لبریز میشن از اشک . چشمام برای دستم خیس میشن و هی میبارن . و من نگاه دستم میکنم و ازش میخوام خوب بشه . و شرمنده میشم ازش که اینقدر اذیتش کردم که...
-
دلم تنگ است. ..
جمعه 28 تیر 1398 13:31
دلم خیلی برای زمستون تنگ شده و هنوز خیلی داریم تا برسیم به خنکای پاییز و سرمای زمستون. گفته بودم میخوام از اول ماه برم باشگاه، اما با مشورت چند نفر و دکتر ، تا گذروندن اون یه ماه و نیم، منع شدم از هرکار اضافه و فشار رو دستم . دست چپ بیچاره داره خیلی جور میکشه. میخوام بشینم پکیج طراحی م رو یکی یکی نگاه کنم تا اون موقع...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 تیر 1398 11:29
پرس جو راجب جا و پانسیون رو شروع کردم. جلوی کسی هم فعلا حرفی نزدم. تا ببینم چی میشه. من این مدت بارها حرف رفتن رو با خواهر برادرم زدم. اونا هم نسبت به قبل به رفتن رضایت بیشتری دارن . اما ما عملا به جای چهار تا ، دوتا هستیم . و بارمون خیییییییلی سنگین. من اگه خودم تنها بودم اصلا نگرانی نبود و میرفتم. اما حالا هرجا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیر 1398 11:54
امروز رفتم بخیه دستم باز کردم . باز کردن بخیه ها بیشتر از خود عمل درد و سوز داشت. بعد رفتم داروخانه و یه سری چیز لازم داشتم خریدم و رفتم سوپری برای خودم چیپس و پفک و بستنی خریدم و اومدم با خواهرزاده م نوش جون کردیم. چهار روز از ناراحتی سردرد دارم . چیپس برام حس درمانگری داره تو این شرایط ، اما گاهی فراموشش میکنم ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیر 1398 21:34
دوست عزیز که برام کامنت خصوصی فرستادی و رمز دادی . آدرس وارد نکردی و حتی اسمت با حروف ناشناس اومده ، ممنونم از محبتت. مجبور شدم اینجا بیام تشکر رو پست کنم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 تیر 1398 22:31
امروز عروسی همون خواهرزاده ست که گفتم یه سری اومده بودن خونه مون و شوهر خواهرم به من گیر داد که چرا تو شوهر نمیکنی . من تمایلی به رفتن نداشتم و مرخصی هم ندادن و من اصرار نکردم و دستم هم هنوز پانسمان و دلم نمیخواست برم سوال جواب پس بدم . مامانم و خواهرام رفتن . خواهر اهوازی که اینجا بود ادامه پخت غذای مامانم رو داد و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 تیر 1398 10:47
من نمیتونم برای کسی کامنت بذارم . شما چطور؟ چه کار کنم . کامنت مینویسم اما کد نمیده که بخوام ارسال کنم . خواهر اهوازی با بچهها اومده . یه نکته . اگه دوستی داشتید که به دلایلی نمیتونست کارای شخصی ش خودش بکنه ، به عنوان بهترین دوست ، شما باید حواستون باشه که بگید بیا ببرمت حمام یا بده من برات لباسات بشورم یا هر کار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 تیر 1398 11:15
امروز رفتم باشگاه که بچهها ببینم . تازه اومدم خونه. فقط مربی و مدیر باشگاه بودش . هیچ کدوم از بچههای قدیمی نبودن و چهار نفر فقط شاگرد جدید بود . نمیدونم چرا جمع بچههای قدیمی اینقدر کمرنگ شده و نمیان و من به شخصه نصف انرژی م از وجود اونا میگرفتم و حالا که نیستن حس خوبی برام نداره. البته من که فعلا باشگاه برو نیستم...
-
شکر بی پایان
سهشنبه 18 تیر 1398 11:44
اینقدر این مدت تکه تکه نوشتم که ممکنه یه چیزایی تکراری نوشتم و یه چیزایی هم یادم رفت. امروز یادم افتاد که تو جریان سفر شیراز و عملم خیلی چیزها آسون تر از اونچه فکر میکردم پیش رفت و من بخاطرشون خیلی از خدا ممنونم. نگرانی های زیادی داشتم . یکی ش انجام کارای خواهر برادرم بود و حتی کارای خودم . قرار بود تنها با داداشم برم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 تیر 1398 11:19
دلم برای اینجا تنگ شده. ولی خب تایپ کردن راحت نیس که هر روز نمیام . تا حد زیادی مهارت دست چپم تو کارها بیشتر شده . عکس از دستخط چپ تو کلاسم گرفتم اینجا براتون میذارم. بیکاری صبح ها رو با کتاب خوانی و سرک کشیدن تو گوشی سعی میکنم پر کنم اما حس خوبی برام نداره و چرت میگرم. همچنان آقا حالی از من نپرسیده تازه نفرین هم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیر 1398 11:48
امروز به کمک مامانم رفتم حمام به یاد بچگی ها . اصلا فکرش نمیکردم دوباره روزی بیاد که مامانم منو حمام بده. یه عمر کار کردم و مراقبت. حالا خودم مراقبت لازم شدم . این جریان بیشترش خیر بود برام . درسته الانم نمیذارم خیلی بارم رو دوش کسی بیافته. اما از اینکه کمی توجه دیگران و مراقبت اونا رو میگیرم برام لذت بخشه . کمی تجربه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 تیر 1398 22:13
خیلی دلم میخواد زود به زود بیام هم بنویسم هم بخونم . ولی تایپ کردن برام سخته. خدا رو شکر دستم از عمل اذیت نیس . کارام مامانم میکنه . به جام ظرف میشوره گاز پاک میکنه جارو میکنه خواهرم و برادرم بلند میکنه . منم خورده ریز یه کمکی با دست چپ میکنم . آب میارم خواهرم دست و روش میشوره و برمیدارم. امروز مجبور شدم فرم کارم با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 تیر 1398 10:19
سلام سلام من برگشتم. دستم عمل کردن و عمل خوب و راحتی بود . بیهوشی نداشتم فقط بی حسی موضعی . سفر درمانی سیاحتی خیییییییلی خوبی بود . خیلی خوش گذشت. الان نمیتونم خیلی راحت تایپ کنم با دست چپ . دست راست هم که عمل شده تا یه ماه و نیم تو استراحت مطلق باید باشه . میام کم کم پست سفر رو میذارم . همین که از آقا دور بودم کلی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 تیر 1398 11:56
هرچی به رفتن نزدیک میشم استرسم بیشتر میشه . استرس دکتر یا عمل ندارم . استرس حرفای آقا رو دارم . اصلا شب ها خوب نمیخوابم برم شیراز و برگردم شاید کمی ذهنم از آشفتگی بیافته. قرار چهارتامون از خونه و اون خواهرم و پسر و شوهرش با هم بریم . هم دکتر بریم هم تفریح کنیم . یکی از دوستای همین جا ، خونه دارن تو شیراز ، محبت کرد و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 خرداد 1398 17:19
دو ماه هرطور برای دستم و دکتر رفتن برنامه ریزی کردم یه جوری به هم خورد . فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه . داداش متاهلم یه بار بام هماهنگ کرد که بریم بعد کنسل کرد و گفت ماشین خرابه ، ولی به احتمال زیاد خانمش موافق نبوده و اونم برام عذر آورد . کلی هم ابراز شرمندگی کرد و گفت فقط از نظر مالی میتونم روش حساب کنم . درصورتیکه...
-
عالم بیخیالی
چهارشنبه 29 خرداد 1398 11:11
رفتم تا سوپری سر کوچه روغن بخرم .. یه پیرمردی نشسته بود روبرو سوپری . از اون پیرمردهای شکسته اما خوش دل و دیدنش حال خوش کن بود . متوجه شدم هرازگاهی سرش میندازه پایین و از ته دل میخنده . قهقهه نمیزنه اما حال خنده ش عمیق و واقعیه . به آقای فروشنده که اونم اتفاقا خیلی آدم خوبیه گفتم آقای فلانی این پیرمرد میشناسی؟ نگاه کن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 خرداد 1398 12:08
واقعا خیلی دارم فکر میکنم اینجا چی بنویسم که حال شما رو نگیرم . باشگاه میرم و رو ورزشم پشتکار و تمرکز بیشتری میکنم و غذا خوردنم کمتر کردم. و فعلا دارم ازش انرژی میگیرم . و سرکار رفتنم شده برام اوج لذت و رهایی از خونه و مشکلاتش. آقا همچنان پا رو گاز داره همه مون رو نابود میکنه . تا جایی که میشه جلسات طراحی زود به زود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خرداد 1398 21:30
اصلا قصد نگران کردن تون رو ندارم . اما حوصله نوشتن ندارم . حسم نمیاد چیزی بنویسم . خیلی خسته م . بازم فردا مهمان داریم . دوباره سیستمم ریخته به هم . خشکی شدید پوست ، اشتهای زیاد ، بدخوابی های مداوم ، گرمی زدن و خستگی بدنی ، همه و همه حالم رو گرفتن . واقعا نمیدونم از چی بنویسم . میخواستم فردا کلاس طراحی بگیرم ، که باید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خرداد 1398 12:15
سلام به همه دوستان مدتیه حس اینجا اومدن و نوشتن ندارم . سه روزی آقا و مامانم نبودن مشغول بشور بساب و پخت و پز بودم . تونستم یه جلسه طراحی هم بگیرم . خبر خاص و قابل عرضی نیس . قربان شما ...
-
همت ورزش
دوشنبه 20 خرداد 1398 09:57
دیروز صبح با انرژی بلند شدم و به خودم گفتم دیگه استراحت بسه ، برو باشگاه و ورزش کن . آخه از بس شیرینی تو ماه رمضون خوردم ، پرتر شدم . از پختنی های مامانم نمیشد بگذرم. خلاصه مثل هر روز کارام کردم ، آب جوش خاکشیرم خوردم ، صبونه یه نون تست جو با کره بادام زمینی ( کمی ، فکر نکنید این که میره ورزش چرا کره بادام زمینی...
-
من و دخترم
شنبه 18 خرداد 1398 12:01
کل تعطیلات به مهمون داری گذشت، فقط تونستم فایل صوتی گیشا رو تموم کنم ، نتونستم کتاب بخونم یا طراحی کنم . ذوق اتمام تعطیلات رو داشتم که کودک درونم رو ببرم بازار . و امروز بردمش، هوا خیییییییلی گرم بود و هست . هی گفت مامان گرممه، مامان بستنی میخوام ، دو تایی با وجود گرما خوش گذشت بمون ، چه چیزای خوشکلی خریدم براش که...
-
آرزوی من
پنجشنبه 16 خرداد 1398 23:02
جدیدا فهمیدم مستقل شدن و خونه جدا داشتن حتی اگه یه اتاق باشه ، تو اولویت همه خواسته ها و آرزوهای منه حتی بر ازدواج هم ترجیحش میدم . دلم میخواد خودم برای زندگی تصمیم گیری کنم و برنامهریزی. خیلی دیر فهمیدم که آرزوی واقعی م چیه .... دو روز مشغول مهمون داری هستیم و مجبور شدم کارای اضافه تری انجام بدم . امروز دلم هوس کرده...
-
مشکل صفر پولی
دوشنبه 13 خرداد 1398 22:32
توهم ریالی و صفری گرفتم ، بین پنج هزرتومن تا پانصد هزار تومن . خیییییییییییییییییییییلی باید مراقب حساب کتابم باشم . یه وقت ضرر میلیاردی نکنم . علی الحسابی که گفتم دادن سوءتفاهم بوووود. چشمام 58 هزار تومن ته مونده حساب قبل عید رو 580 توممممممن دیدم. چقدر هم ذوق کردم . به سه نفر بدهکار بودم . زنگ زدم به یکیشون میگم...
-
معجزه لازم هستیم...
شنبه 11 خرداد 1398 22:24
زن همسایه که میشه مادر دوست دوران بچگی م ، منو تو کوچه دیده با چنان ذوقی میگه وای ساره چه خوشکل شدی !!! منم موندم گفتم خدا مگه چه کار کردم چی عوض شده ، فکر کردم به فرم کارم مربوط میشه ، بعد اشاره کرد به پیوند وسط ابروهام، چه ناز شدی ، بابات اجازه داد ، چیزی نگفت؟ نمیدونستم چی بش بگم ، گفتم نه متوجه نشد . من و دخترش از...
-
رد کردن روتین ها
چهارشنبه 8 خرداد 1398 13:05
بعد از این همه عمر امروز رفتم موهام کوتاه کردم . البته چند سالیه میرفتم برام خوردش میکرد . اما این بار تصمیم گرفتم کوتااااه کنم . تصمیم راحتی نبود و البته مامانم مخالف . ولی من اهمیت ندادم و به خودم گفتم برو یه کار متفاوت انجام بده . برو و یه حال متفاوت تجربه کن . امروز رفتم و مدل مملی کوتاه کردم . و خیلی حس خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 خرداد 1398 22:56
امروز دیگه مجبور شدم جارو کنم . آقا چه خوشحال بود منو جاروبرقی به دست میدید. تازه گیر داده که چرا خونه ای آشپزی نمیکنی. از صبح تا شب سر مامانم و بقیه غر میزنه . امشب از اول افطار تا آخرش فقط ایراد غذا گرفت . البته همیشه همین طور ولی من امسال چون یه شبایی دیرتر میرسم راحت بودم از حرفاش . حس بدی تو وجودم راه انداخته ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 خرداد 1398 12:00
چندین سال من خواهر برادرم رو بشین پاشو میکنم . شاید فقط اینجا گفتم خسته شدم. و این همه سال کسی نفهمید من چه میکشم و چه وزنی تحمل میکنم . حالا مامانم کم آورده خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آهش دراومده و از درد دستش و سنگینی خواهرم ناله میکنه . خواهرم که نمیشنوتش اما من از گوشه کنارها میشنوم که با خودش حرف میزنه میگه...
-
پایان نوشت اردیبهشت و اول نوشت خرداد
چهارشنبه 1 خرداد 1398 09:32
برای پایان نوشت اردیبهشت، حرف خاصی نداشتم . همه چیز مثل همیشه سر شد ، با این تفاوت که طراحی نکردم و به جاش کتاب شروع کردم . شروع خرداد رو به دوستان وبلاگی عزیزم که متولد خرداد هستن ، تبریک میگم . از خدا میخوام هرچی از زندگی میخواید ، براتون محقق بشه . حرف خاصی برای نوشتن ندارم . فقط خواستم از اون پست اخیر فاصله بگیرم...