-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 خرداد 1398 12:08
واقعا خیلی دارم فکر میکنم اینجا چی بنویسم که حال شما رو نگیرم . باشگاه میرم و رو ورزشم پشتکار و تمرکز بیشتری میکنم و غذا خوردنم کمتر کردم. و فعلا دارم ازش انرژی میگیرم . و سرکار رفتنم شده برام اوج لذت و رهایی از خونه و مشکلاتش. آقا همچنان پا رو گاز داره همه مون رو نابود میکنه . تا جایی که میشه جلسات طراحی زود به زود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خرداد 1398 21:30
اصلا قصد نگران کردن تون رو ندارم . اما حوصله نوشتن ندارم . حسم نمیاد چیزی بنویسم . خیلی خسته م . بازم فردا مهمان داریم . دوباره سیستمم ریخته به هم . خشکی شدید پوست ، اشتهای زیاد ، بدخوابی های مداوم ، گرمی زدن و خستگی بدنی ، همه و همه حالم رو گرفتن . واقعا نمیدونم از چی بنویسم . میخواستم فردا کلاس طراحی بگیرم ، که باید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خرداد 1398 12:15
سلام به همه دوستان مدتیه حس اینجا اومدن و نوشتن ندارم . سه روزی آقا و مامانم نبودن مشغول بشور بساب و پخت و پز بودم . تونستم یه جلسه طراحی هم بگیرم . خبر خاص و قابل عرضی نیس . قربان شما ...
-
همت ورزش
دوشنبه 20 خرداد 1398 09:57
دیروز صبح با انرژی بلند شدم و به خودم گفتم دیگه استراحت بسه ، برو باشگاه و ورزش کن . آخه از بس شیرینی تو ماه رمضون خوردم ، پرتر شدم . از پختنی های مامانم نمیشد بگذرم. خلاصه مثل هر روز کارام کردم ، آب جوش خاکشیرم خوردم ، صبونه یه نون تست جو با کره بادام زمینی ( کمی ، فکر نکنید این که میره ورزش چرا کره بادام زمینی...
-
من و دخترم
شنبه 18 خرداد 1398 12:01
کل تعطیلات به مهمون داری گذشت، فقط تونستم فایل صوتی گیشا رو تموم کنم ، نتونستم کتاب بخونم یا طراحی کنم . ذوق اتمام تعطیلات رو داشتم که کودک درونم رو ببرم بازار . و امروز بردمش، هوا خیییییییلی گرم بود و هست . هی گفت مامان گرممه، مامان بستنی میخوام ، دو تایی با وجود گرما خوش گذشت بمون ، چه چیزای خوشکلی خریدم براش که...
-
آرزوی من
پنجشنبه 16 خرداد 1398 23:02
جدیدا فهمیدم مستقل شدن و خونه جدا داشتن حتی اگه یه اتاق باشه ، تو اولویت همه خواسته ها و آرزوهای منه حتی بر ازدواج هم ترجیحش میدم . دلم میخواد خودم برای زندگی تصمیم گیری کنم و برنامهریزی. خیلی دیر فهمیدم که آرزوی واقعی م چیه .... دو روز مشغول مهمون داری هستیم و مجبور شدم کارای اضافه تری انجام بدم . امروز دلم هوس کرده...
-
مشکل صفر پولی
دوشنبه 13 خرداد 1398 22:32
توهم ریالی و صفری گرفتم ، بین پنج هزرتومن تا پانصد هزار تومن . خیییییییییییییییییییییلی باید مراقب حساب کتابم باشم . یه وقت ضرر میلیاردی نکنم . علی الحسابی که گفتم دادن سوءتفاهم بوووود. چشمام 58 هزار تومن ته مونده حساب قبل عید رو 580 توممممممن دیدم. چقدر هم ذوق کردم . به سه نفر بدهکار بودم . زنگ زدم به یکیشون میگم...
-
معجزه لازم هستیم...
شنبه 11 خرداد 1398 22:24
زن همسایه که میشه مادر دوست دوران بچگی م ، منو تو کوچه دیده با چنان ذوقی میگه وای ساره چه خوشکل شدی !!! منم موندم گفتم خدا مگه چه کار کردم چی عوض شده ، فکر کردم به فرم کارم مربوط میشه ، بعد اشاره کرد به پیوند وسط ابروهام، چه ناز شدی ، بابات اجازه داد ، چیزی نگفت؟ نمیدونستم چی بش بگم ، گفتم نه متوجه نشد . من و دخترش از...
-
رد کردن روتین ها
چهارشنبه 8 خرداد 1398 13:05
بعد از این همه عمر امروز رفتم موهام کوتاه کردم . البته چند سالیه میرفتم برام خوردش میکرد . اما این بار تصمیم گرفتم کوتااااه کنم . تصمیم راحتی نبود و البته مامانم مخالف . ولی من اهمیت ندادم و به خودم گفتم برو یه کار متفاوت انجام بده . برو و یه حال متفاوت تجربه کن . امروز رفتم و مدل مملی کوتاه کردم . و خیلی حس خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 خرداد 1398 22:56
امروز دیگه مجبور شدم جارو کنم . آقا چه خوشحال بود منو جاروبرقی به دست میدید. تازه گیر داده که چرا خونه ای آشپزی نمیکنی. از صبح تا شب سر مامانم و بقیه غر میزنه . امشب از اول افطار تا آخرش فقط ایراد غذا گرفت . البته همیشه همین طور ولی من امسال چون یه شبایی دیرتر میرسم راحت بودم از حرفاش . حس بدی تو وجودم راه انداخته ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 خرداد 1398 12:00
چندین سال من خواهر برادرم رو بشین پاشو میکنم . شاید فقط اینجا گفتم خسته شدم. و این همه سال کسی نفهمید من چه میکشم و چه وزنی تحمل میکنم . حالا مامانم کم آورده خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آهش دراومده و از درد دستش و سنگینی خواهرم ناله میکنه . خواهرم که نمیشنوتش اما من از گوشه کنارها میشنوم که با خودش حرف میزنه میگه...
-
پایان نوشت اردیبهشت و اول نوشت خرداد
چهارشنبه 1 خرداد 1398 09:32
برای پایان نوشت اردیبهشت، حرف خاصی نداشتم . همه چیز مثل همیشه سر شد ، با این تفاوت که طراحی نکردم و به جاش کتاب شروع کردم . شروع خرداد رو به دوستان وبلاگی عزیزم که متولد خرداد هستن ، تبریک میگم . از خدا میخوام هرچی از زندگی میخواید ، براتون محقق بشه . حرف خاصی برای نوشتن ندارم . فقط خواستم از اون پست اخیر فاصله بگیرم...
-
بعد مدتها یه پست طولانی
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 08:45
شاید با خوندن این پست به هم ریخته تعجب کردید . دیشب کلا فقط 1 ساعت خوابیدم . ساعت 1.30 صبح بود که گفتم بیام اینجا چیزی بنویسم. اما چون همه جا تاریک بود و ترسیدم نور گوشی ، شر درست کنه ، و حالت دستم نرمال نبود ، یه چیزایی برای یادآوری نوشتم و گوشی کنار گذاشتم . از امشب گل گاوزبان دم میکنم قبل خواب میخورم . سرفه هام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 اردیبهشت 1398 17:17
وبلاگ اومدن ، مهمترین و لذت بخش ترین قسمت استفاده من از گوشی و اینترنت. قبلا هم گفتم که اینجا رو خیلی دوس دارم. بچهها سه هفته ست خونه جارو نکردم . مامانم هر وقت لازم بود جارو زده . دیگ و گاز نسابیدم . خواهرم رو بلند نکردم . تا جایی که میشد ظرف نشستم . رختخواب پهن میکنم با کمک مامانم . و همه این مراحل عین پوست انداختن...
-
توقفی کوتاه
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 12:17
کلاس طراحی رو با استادم تا اطلاع ثانوی کنسل کردم .امیدوارم یه توقف کوتاه باشه . استادم گفت نگران نباش خوب میشی و ادامه میدی . تقریبا تمام روز درد دارم و دستم مور مور میشه . مامانم تا جایی که میتونه نمیذاره کاری کنم . تو کلاس با دست چپ رو تابلو مینویسم برای درس دادن به بچهها. داداشام هر سه تاشون ، گفتن خودمون میبریمت...
-
کمک ...
سهشنبه 24 اردیبهشت 1398 13:52
بچهها از هر کس سراغ گزینه خوب برای متخصص ارتوپد میگیرم ، متاسفانه هیچ دو نفری رو یه پزشک توافق نداشتن . به داداشام گفتن و دارم رو رفتن شیراز کار میکنم برای عمل . گزینه هایی که معرفی کردن تو شیراز همون دکتر امید لیاقت هست و دکتری که داداشم پیشش رفته بود قبلا که اسمش دکتری رحیمی نژاد . یه دوست دارم تو شیراز که تو شهر...
-
هر دم از این باغ بری میرسد
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 11:29
دیروز رفتم متخصص ارتوپد و اونم ارجاع داد به مغز و اعصاب. رفتم نوار عصب گرفتم و برگشتم پیش ارتوپد، و ایشون تشخیص مغز و اعصاب رو تایید کردن که دستم چسبندگی عصب پیدا کرده. هر دو دست درگیر هستن ولی دست راست وضعش حادتره. گفت دست چپ رو میشه با دارو درمان کرد . اما دست راست باید عمل بشه . دیگه بقیه حال من بماند که چه شدم ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 12:07
دیشب جاتون خالی سفارش کشک بادمجون دادم برام آوردن آموزشگاه، با نون سنگک کنار همکارام خوردیم . اومدم خونه، همه کارا بدو بدو کردم . البته بیچاره مامانم ظرفا شسته بود . ولی برو بیاهای بعد افطار دیگه با من . سعی میکنم خودم کارا کنم . نمیدونم چرا خیلی سنگین شدم با اینکه زیاد نخوردم . صبح خسته پا شدم و زوری رفتم باشگاه ....
-
...
شنبه 21 اردیبهشت 1398 12:00
بعد تقریبا سه هفته ، امروز کلاس طراحی گرفتم . وضعیت دستم رو به استاد گفتم و خواستم تا دستم بهتر بشه و از کار هم فاصله نگیرم ، فعلا هفته ای یه جلسه کلاس بگیرم . اولش دستم اذیت شد ولی فشار نیاوردم و عجله نکردم ، کمی بهتر بود . خوبه که باز شروع کردم . به سرعت خودمو چشم زدم و هر روز سردرد میگیرم از روزه داری . فعلا دلم...
-
شما بی نظیرید
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 22:57
اولین پیام دوستی مینا رو تو این وبلاگ دلم میخواد خط کنم و قاب بگیرم . این دختر وصف ناشدنیه . یه فرشته ست که تو زندگی من پیداش شده . یکی که خیلی بش اعتماد و اعتقاد دارم . یکی که تو اعماق وجودم ریشه زده . یکی که خیییییییلی دوسش دارم . آرزو میکنم غصه های عالم هیچ کدوم تو دلش پا نذاره . تنش سلامت باشه و دلش خوش . شاید...
-
تغییرات فکری
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 10:32
باز کردن افطار حتی با یه خرما و یه آب جوش ، کنار همکارام یه تجربه جدید و متفاوت و لذت بخش هست برام . از خونه حلیم بردم برای افطار همکارام. دست مامانم درد نکنه . سالهای قبل همیشه دلم میخواست یه شب باشون باشم ببینم فضاشون چطوره . ولی ترس نگذاشت که کلاس بیشتری بگیرم . اینجا نوشتن و کمک های فکری شما باعث شد کمی جسورتر بشم...
-
ماوقع. ..
سهشنبه 17 اردیبهشت 1398 12:06
شاید تعجب کنید که چرا چیزی راجب دعوتی شام ننوشتم . چون از دماغم درآوردن . اون شب تا همه جمع شدن و شام خوردیم و کلی عکس دسته جمعی گرفتیم و لوح تقدیر و گل بمون دادن تقریبا شده بود 11 شب . منم چون میدونستم کسی نمیاد دنبالم و گفتم تو خونه که شام روز معلم دعوتم، منتظر بودم با همون همکاری که رفتم برگردم. که آخر که با...
-
خبرهای خوب ضربدری
شنبه 14 اردیبهشت 1398 22:23
صبح رفتم بیمارستان تامین اجتماعی عکس بگیرم و کارشناس گفت این عکس هیچی رو نشون نمیده ، به درد نمیخوره و باید بری پیش متخصص و نوار عصب برات بنویسه که مشکل دستت معلوم بشه . همیشه خصوصی میرم و میدونم این بیمه و بیمارستانش هیچ امکاناتی نداره . خلاصه دست از پا درازتر برگشتم . هرچی هم زنگ میزنم مطب متخصص، کسی جواب نمیده ....
-
روز معلم
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 23:45
خدا رو شکر میکنم که تو حیطه کارم ، خوشحالم و حس خوبی دارم . جایی کار میکنم که حالم خوبه . خیلی مورد احترام هستم و شاگردا دوسم دارن . چقدر برام ارزشمند که شاگردم با یه شاخه گل یادم میکنه . یا شاگردایی که تو کلاس با حداقل امکانات برام جشن سورپرایز روز معلم میگیرن . خیلی ساده اما مملو از عشق . دو تا گلدون و یه روسری و...
-
لمس یه عروسک
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 17:27
چشمانم را بستم و عروسکی را به آغوش کشیدم و نرمی تنش را حس کردم . انگشت های کوچکش را یکی یکی لمس کردم . کوچکی هر انگشتش به خوشمزگی و شیرینی آب نبات های دوران کودکی ام ، در تمام وجودم جاری شد . توانستم لطافت پوست نازک و سفیدش را به جانم روانه کنم و بند بند وجودش را به وجودم گره بزنم . و من آنقدر او را دوس دارم و میپرستم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 14:03
امروزم رفتم یوگا و قبلش برای تحرک بیشتر تردمیل و اسکی و دوچرخه کار کردم . شاید یه حلقه ام بخرم ببرم اونجا بذارم . خیلی خوب بود و حالم رو سرجاش آورد . دلم خیلی برای طراحی کردن ، تنگ شده. هنوز نتونستم نوبت دکتر اوکی کنم . مامانم لباسام شست بیچاره . ظرف هم خودش میشوره . من گاهی چند تا میشورم . خواهرم و برادرم رو اون کمک...
-
کاش
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 13:56
امروز چهلم پسرعمه م و برادرزاده شه . آقا و مامان رفتن مراسم . منم تازه کارام تموم شد. پاستا پختم و اون داداشم گفت من نمیخورم برا اون جدا مرغ پختم . کلی ظرف شستم و تلافی این چند روز که مامانم جام شست دراومد . دستم به سختی کنترل میکردم . میخوام یه نوبت ارتوپدی بگیرم برم فقط ببینم چقدر دیگه این دست بم کار میده و بیام برا...
-
استارت مجدد یوگا
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 13:13
امروز بالاخره رفتم یوگا ، خیلی خوب بود . هم چون رفتیم تو ساختمون نوساز طبقه بالا باشگاه ، هم چون مدتی ورزش نکرده بودم . از نظر روحی خوب بودم ولی دستم تو حرکات خیلی درد میکرد . قرار شد قبل یوگا یه سری حرکات انجام بدم که تحرک بیشتری داشته باشن و حرف مشاورم هم اجرا کنم . فعلا هزینه یوگا رو پرداخت کردم و از لطفی که ایشون...
-
دست بیچاره من
جمعه 6 اردیبهشت 1398 17:41
دو سه روز درد و بی حسی دستم خیلی شدید شده . حتی زوری مسواک میکنم . خیلی دلم گرفته. جارو نکردم حمام نرفتم . یکی درمیون ظرف شستم . کارای خواهرم همچنان میکنم فقط یه دو بار اونا نشوندنش. یه عمر اینقدر کشیدمش برای نشستن و برای هرکاری که حالا تو کار خودم موندم . از شدت ناراحتی و تسلیم ناچاری به وضعیت زندگیم، سکوت کردم خودم...
-
هوا عالی
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 09:45
از دیروز پریروز هوا عالی و بی نظیر شده . خنک رو به سرد . من که عشق میکنم . وقتی خدا بخواد یه کاری کنه زمستون تابستون براش فرق نداره ولی وای از روزی که نخواد بده یا کاری کنه ، روزگارت سیاه میشه . اونقدر هوا عالی و خنک شده که دیشب کولر روشن نکردیم . در باز گذاشتیم تا صبح ، و سردم شد . وسط این همه غصه و ناراحتی این هوا...