تند تند میگذرد تند

لابلای زمان گم شده ام همچون باد
تند میوزم و آرام میخرامم

اونقدر روزام تند تند میگذره که نمیدونم چطور خودمو تنظیم کنم .
کلاس طراحی بخاطر کار شخصی استادم معلق شده و من موندم چه کنم . یکی از هم کلاسی هام آموزش مجازی گرفته و یه هفته متوجه تفاوت و کیفیت کار شده و به منم پیشنهاد داده . منم هی دارم فکر میکنم و مشورت و کلی ویدیو یوتیوب نگاه کردم ولی هنوز سرگردونم.  و این انرژی م تحلیل میبره . به زور وقت میکنم به یکی پیام بدم یا زنگ بزنم . ذهنم گیر کرده. 

و اما از قسمت های خوب حالم بگم .
الان دارم آهنگ مورد علاقه م رو گوش میدم . آهنگ فوق العاده از سامان جلیلی و پست مینویسم که فردا ثبتش کنم . آخه الان نت ندارم. 

دیشب کتاب درآوردم گذاشتم رو دست که بازم شروع کنم به خوندن . بعد دلم خواست تو دفترچه هدیه م اولین مطلب رو بنویسم که خودکار دم دستم نبود و نشد بیارم . جعبه مداد رنگی و دفترچه و کتاب من پیش از تو ، رو گذاشتم کنار سرم و خوااااابم برد . اونقدر بودنشون کنارم بم انرژی مثبت داد . هی نگاشون میکردم . و خوابم برد . کتاب نخوندم . امروز هم به کار و یوتیوب گذشته تا الان . نمیدونم کی برسم کتاب جدید شروع کنم یا نوشتن تو اون دفترچه رو . برای همین میگم به هیچی نمیرسم .

چند شب پیش باید با همکارا میرفتیم برای سایز گیری مانتو . برنامه قبلی نبود و من به خواهرم پیام دادم و گفتم ناچارم برم و دیر میام . اونم گفت برو آقا خوابه . یکی از همکارام تازگی پراید خریده و 6 نفره چپوندیم تو ماشین و رفتیم و کلی به خودمون خندیدیم.  من خیلی لذت میبرم دوستام پشت فرمون میشینن.  من خودم گواهینامه دارم اما بی استفاده مونده . غیر اولش چند بار روندم.  آقا همیشه بم میگه برو بگیر اما من میدونم مسئولیت هام بیشتر میشه و آقا عین سرهنگ ها هر روز میخواد تست رانندگی بگیره و بعد گواهینامه م پانچ کنه بگه کی به تو گواهینامه داده . منم اعصاب ندارم رو نکردم . البته فقط خودش نمیدونه من گواهینامه دارم . خلاصه رفتیم و کلی وقت مون بابت پرو و مشاوره گرفته شد و من افتاده بودم تو استرس . چند باری هم همکارام با خنده گفتن امشب خانم فلانی دیگه دیرش شد . ازشون ناراحت نشدم برای خودم ناراحت شدم.  میدیدم اونا چقدر بیخیال هستن و راحت.  بعد گفتن بریم بستنی بخوریم و منم نمیتونستم در برم و باشون راهی شدم . رفتیم و هرکس هرچی خواست خورد و همون همکار ماشین دار که البته تو شرکت هم کار میکنه ، مهمون کرد و قبول نکرد ما حساب کنیم . هوا سرد بود و بستنی خوردیم و لرزیدیم.  ما معمولا تو فضای همکارا با هم بیرون نرفتیم غیر یکی دو بار . اما حسش خوب بود و برای همه مون جو متفاوتی  بود . راستی مانتو سایز گیری کردیم ولی هنوز نخریدیم تا کامل کنن . قرار نصف هزینه ش رو آموزشگاه بده و نصفش رو ما .
بعد همکارم بیچاره یکی یکی رسوندمون دم خونه هامون.  منم ساعت 10 رسیدم خونه . دل تو دلم نبود . رفتم خونه خدا را شکر امن و امان بود .
رفتنی یکی از همکارام ازم پرسید هنوز مشکل تایم رفت و آمد داری منم با خنده گفتم بله . اونم گفت حیف اینجوری هرجا میری بت خوش نمیگذره . بخدا کلی ضایع شدم . ولی ترجیح میدم شرایط واقعی م بدونن تا اینکه بخوام تظاهر کنم و توقع شون بالا ببرم .
کارای جمعه رو امروز کردم . الان که از 12 شب گذشته.  گفتم شاید دلم بخواد فردا رب ساعت بیشتر بخوابم و نگران کاری نباشم .
بیچاره سامان جلیلی خسته شد بسکه تو گوشم هی داره از اول میخونه .. .

فردا میخوام بشینم کمی از یوتیوب کار طراحی تمرین کنم ببینم چطوره . و با خواهر برادرم  فیلم نگاه کنم .
حال رابطه من و خواهرم خیلی بهتر شده و من مدیون یه فرشته م که وارد زندگی م شده و هم دوست هم همدم .
واقعا سعی میکنم به همه شون انرژی برسونم . حس میکنم بیشتر از قبل دوسشون دارم . حتی سر به سر گذاشتن های آقا رو با لبخند جواب میدم .
روزی چند بار بم سلام میکنه میگه سلام دختر خوبم.  اما این وضع بارها و بارها تکرار شده بین مون . بیچاره یه کاری کرده ، محبتش هم باورم نمیشه . اما من دارم فعلا دل به دلش میدم تا هرجا که قلبم و صبرم راه بده . بش لبخند میزنم تا زندگی بم لبخند بزنه .
خدا را شکر میکنم بابت همین لحظه و بابت هرچی بود و گذشت. 
شارژ گوشیم 24 درصد ، آلارم بده خاموش میکنم و سعی میکنم بخوابم . فعلا سامان باید حالا حالاها بخونه .  
ساعت 13 دقیقه بامداد هست . شب بخیر .  

پ.ن . صبح بخیر
دیشب تا 1 بیدار بودم . نصف شب بیدار شدم.  صبح ساعت 5 تا 7 دوباره بی خواب شدم . دو صفحه از کتاب رو خوندم خوابیدم و یه رب به 8 پا شدم جمعه رو شروع کردم.  پس نشد اضافه تر بخوابم .
باید نمونه سوال هم طرح کنم .

نظرات 4 + ارسال نظر
فرشته یکشنبه 23 دی 1397 ساعت 07:35

ماشالله
خدا حفظت کنه که اینقدر با احترام از پدرت یاد کردی وگله ای نکردی

ممنونم فرشته جان

تیلوتیلو شنبه 22 دی 1397 ساعت 09:28 http://meslehichkass.blogsky.com


چه دختر فعالی
چقدر خوبه که به هیچی تظاهر نمیکنی و خودت هستی
آفرین من که بهت افتخار میکنم
مانتو نو مبارک
انشاله که همیشه حال دلت خوب باشه

مرسی عزیزم دلم برات تنگ شده

زینب جمعه 21 دی 1397 ساعت 18:41

عزیزم خوشحالم می بینم تمرینهای شکرگزاری برات جواب داده. خودمم لازم دارم شما شدی انگیزه ام. ممنون

لطف داری زینب جان . تو هم موفق و شاد باشی عزیزم

ریحانه جمعه 21 دی 1397 ساعت 11:11

wooooowwww
so nice
I feel you feeling during writing these notes and I enjoy it

I hope your days become better and better

best wishes for you honey

Thanks a million my dearest big hug and kiss

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد