-
بازم روز زن
یکشنبه 17 دی 1402 22:43
امروز تو مدرسه دوم دعوت بودیم برای روز زن ، پذیرایی شدیم با سمبوسه و سوسیس بندری و شیرینی تر ، فکر کنم این مناسبت ها تناسب مون رو بهم میزنه البته من امروز همت کردم و ورزش رو شروع کردم . هورررراااا . خدا کنه بتونم ادامه ش بدم . امروز با ده دقیقه شروع کردم که مثل اون دفعه پاهام منقبض نشن و داغون بشم . داشتم میگفتم تو...
-
پیگیری
شنبه 16 دی 1402 22:41
امروز تو یکی از دو مدرسه ، مدیر جشن روز زن رو گرفت و ناهار داد . کادو هم یه ماگ رنگی خوشکل به هر نفر داد . میوه و شیرینی ... ما هم نفری صد تومن گذاشتیم و یه کارت هدیه دو تومن و یه شاخه گل تو باکس هدیه دادیم به مدیر . برای اون مدرسه هم صد تومن دادم و فردا صبح برای جشن روز زن دعوت هستیم . من تا دو و نیم مدرسه بودم . صبح...
-
جلسه شانزدهم مشاوره
پنجشنبه 14 دی 1402 22:06
امروز شونزدهمین جلسه مشاوره م رو گذروندم و خیلی خوشحالم که تو این مسیر تداوم داشتم ، مرسی از دوستی که نیاز به مشاور رو بم یادآوری کرد و محرکی شد برای شروع تراپی. صبح کارام کردم و از خونه دراومدم . اصلا قصد بازار رفتن نداشتم اما چون برای ساعت ۱۱ تایم مشاوره داشتم، یه دفعه تصمیم گرفتم برم چندتا چیزی که این مدت خیلی...
-
روز زن
سهشنبه 12 دی 1402 23:28
حقوق قلمچی پرداخت شد با تفاوت دو برابری نسبت به آخرین پرداختی و چه کیفی داشت وقتی اس ام اس رو دیدم . هرچند که بازم کمتر از توافق دیشبی بود با تفاوت ۹ جلسه کمتر و مبلغ دو میلیون و هفتصد کمتر ، یعنی این حاجی نمیتونه از سر و ته مبلغ نزنه . فعلا که چیزی نمیگم ، اگه شد بعدها حرفش رو میزنم . ولی خب سه تومن هم کم پولی نیس که...
-
جلسه قلمچی
دوشنبه 11 دی 1402 21:34
امروز تو جلسه با رئیس قلمچی راحت تر از هر بار دیگه و بدون ترس حرف هام رو زدم . اینکه بقیه ۳۰ به ۷۰ میگیرن و من خیییلی کمتر . و بنا رو بر اعتماد گذاشته بودم و مطالبه نداشتم اما حالا ناراحت شدم . و اینکه چرا شب امتحانی پولی به معلم ها داده نمیشه درصورتی که اگه ما کلاس نریم ، کلاس تشکیل نمیشه حالا با هر عنوانی که باشه ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 دی 1402 23:08
مثلا یکشنبه ها روز آفمه ولی از روزی که مدرسه میرم بیشتر کار کردم ، تمام صبح پای لپ تاپ بودم و استارت نمونه سوالای اون مدرسه رو زدم . و بعد ظهر از حدودا ۴ تا ۱۰ شب مشغول تصحیح اوراق بودم . خیلی خسته شدم . شکر خدا زن داداش امروز اولین جلسه شیمی درمانی ش رو رفت . امیدوارم دووم بیاره و خوب بشه . فردا با رئیس قلم چی جلسه...
-
حال خوب طراحی دیشب
یکشنبه 10 دی 1402 14:03
دیشب تا یک و نیم شب داشتم طراحی میکردم، حالم خوب بود ، یکشنبه ها هم که آفم نگران صبح بیدار شدنم نیستم . البته که از هفت و رب باز بیدار بودم . وقتی یکی یکی تونستم تکالیف طراحیم رو پیش ببرم هی حالم بهتر و بهتر شد . دقیقا احساس شفا میکردم. خوشحال و خیال راحت خوابیدم . بدون نگرانی ، البته هنوز یه تکلیف از هفته قبل مونده...
-
زن داداش
جمعه 8 دی 1402 22:58
زن داداشم یادتونه که گفتم سرطان سینه گرفته ، ظاهرا حالا ریه ش هم درگیر شده . همش سرفه میکنه و هرچی سعی میکنیم بش روحیه بدیم و درمان رو پیش ببره ، قبول نمیکنه . داداشم بسکه گریه کرده چشمش قررمززز شده . خیلی ناراحتم براشون . این داداش کوچیکه هم هنوز عقد نکرده بخاطر فوتی هایی که داشتیم ، بیچاره ها دل خوشی هم نداشتن این...
-
نیازمند عشق هستم .
پنجشنبه 7 دی 1402 23:58
انگار ننوشتن داره برام عادی میشه . البته که وقت آزاد ندارم و واقعا تایمم پره که به خیلی کارا نمیرسم . صبح تا شب بدو بدو . و گاهی جوری میگرن منو میگیره که اشکم هم درمیاد . و کارم میکشه به آمپول زدن تا آروم بشم . پنجشنبه پیش با داداش و نامزدش رفتیم اهواز برای یه سری خرید . اونقدر حالم بد بود که اصلا بم خوش نگذشت و فقط...
-
بی حرفی
یکشنبه 26 آذر 1402 19:35
دو روزه حالم کمی بهتره . از لاک خودم سرک کشیدم بیرون . طراحی هام رو انجام دادم . نمیدونم چی بنویسم . برای هر کلمه کلی فکر میکنم تا جمله بعدی بخواد بیاد . دو روزه اینجا هوا دیگه واقعا سرد شده . سرماخوردگی منم بهتره ، هنوز بویایی و چشایی م ضعیفه و صدام سرماخورده ست . ولی مشکل دیگه ای ندارم . بطور ناگهانی حس افزایش وزن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 آذر 1402 00:36
تا همین یه کم پیش داشتم تکلیف طراحی انجام میدادم . آناتومی بدن . امروز استاد تکلیف فرستاده و وقتی حالم بهتره ، بهترین فرصت برای طراحی همین امشب هست که میتونم دیرتر بخوابم و نگران خستگی صبح نباشم . فردا هم همینطور به شرطی که حال روحی م هم خیلی بهم ریخته نباشه . از پنجشنبه پیش سرماخوردم، نمیدونم تعریف شدید بودن چیه...
-
سکوت شکست
یکشنبه 19 آذر 1402 23:40
امروز خواهرم بالاخره پرسید چته ، به اخلاقت و رفتارت که همش تو خودتی دقت کردی که برا همه سوال پیش میاد که این چشه . گفتم عه خوبه بالاخره بعد سه هفته متوجه شدید . گفتم میخوام دیگه گله نکنم از کسی هم توقع حمایت نداشته باشم این سه هفته هم نه غر زدم نه شکایت کردم و نه آه و ناله . گفت تو چرا اخلاقت اینجوری شده همش میخوای...
-
جلسه پانزدهم مشاوره
پنجشنبه 16 آذر 1402 11:49
امروز با دکتر حرف زدم ، کلی حرف زدم گریه کردم بغض سکوت این مدت شکست و نشد جلوش رو بگیرم . موضوعاتی که برای صحبت نوشته بودم زیاد بود و مجبور شدم الویت بندی کنم . و مهمترینش حال روحی و سکوت این مدتم بود که از همون اولش رو تا جایی که بشه تعریف کردم از حرف های خواهر برادرم ... تو حق گله نداری ... تو صبح تا شب سر کار هستی...
-
علایق دانش آموزام
سهشنبه 14 آذر 1402 20:12
وقتی میبینم یه دانش آموزی تو زنگ تفریح یا تو کمترین زمان استراحتش یه کتاب رمان فارسی یا حتی خارجی درمیاره و مشغول خوندن میشه واقعا ذوق میکنم و هیچ وقت ندیده نمیگیرمش و درباره کتاب باش حرف میزنم و حتی ذوقم رو نشون میدم . امروز بشون استراحت داده بودم . دیدم یکی شون داره تو دفترش یه چیزایی به فارسی مینویسه . اولش فکر...
-
باید شکست آن را که من را میشکند
یکشنبه 12 آذر 1402 16:47
گاهی هر کاری میکنی حرف بزنی نمیتونی . شایدم واقعا دلت نخواسته که نتونستی . از اون روزی که خواهرم گفت حق گله نداری و حرف هایی که درباره نبودنم تو خونه زده شد ، وارد یه فاز سکوت سنگینی شدم و آذر رو با سکوت شروع کردم و حتی از روز خودم هم با همون سکوت رد شدم و هیچی قلقلکم نداد حتی سورپرایز عروس جدیده هم هیجانی در من ایجاد...
-
فقط برای رد شدن از پست قبلی
دوشنبه 6 آذر 1402 13:41
چون وقت ندارم بنویسم فقط یه عکس میذارم که مال چند وقت پیشه.
-
نانوایی
پنجشنبه 2 آذر 1402 08:28
دیشب مامان گفت فردا صبح میری برامون آش بخری . بش گفتم باشه میرم . یه لحظه پیش خودم گفتم من هر روز ۶ بیدار میشم یه روزم که خونه م شما میگید بیدار شو . اما حرفی نزدم ناراحت هم نشدم . من چون هوای سرد رو خیلی دوس دارم ، دوس دارم هر روز بهانه ای داشته باشم که پیاده روی کنم. از طرفی هم واقعا دلم نخواست به مامان نه بگم ....
-
تعطیلی بارون
دوشنبه 29 آبان 1402 15:27
به علت بارندگی و آب گرفتگی معابر امروز تعطیل شدیم و خوبیش این بود که من فقط دو زنگ داشتم . البته صبح همون تایم هر روز بلند شدم و پوشیدم که برم که یدفعه پیام تعطیلی رو دیدم و دیگه لباس عوض کردم و موندم که وای حالا من مجازی رو چطور سر کنم و آیا تماس تصویری لازمه و یا باید ویدئو آموزشی بسازم؟ یه لحظه موندم چه کنم . با...
-
اولین حقوق مدرسه
پنجشنبه 25 آبان 1402 20:57
دو هفته ای هست که پنجشنبه جمعه های سبک تری از نظر کار مدرسه دارم . وگرنه کار خونه که همونه . با اینکه هنوزم طراحی سوال دارم و هر هفته یه تعداد برگه برای تصحیح، اما فشار روانی کار برام کمتر شده شکر خدا . هر ماه امتحان مستمر از طرف مدیر تاریخ داده میشه و هر ماه باید سوال طراحی کنم . و سختی کار گرفتن تایید از زیور هست و...
-
اولین بارون پاییزی
چهارشنبه 24 آبان 1402 16:19
اولین بارونی پاییزی رو همین نیم ساعت پیش دیدیم . دمای هوا الان ۲۱ درجه ست . اینجا بسکه سرما و بارون کمه . ما حتی چارتا قطره از آسمون بیاد کلی خوشحال میشیم و میگم خدا رو شکر . ماه دوم از پاییز رو داریم تموم میکنیم ولی هنوز کولر و پنکه روشن میشه . هر سال همینه . برای همین من میگم ما نهایتا دو ماه زمستون داریم و ده ماه...
-
یک عدد معلم
سهشنبه 23 آبان 1402 23:23
یک عدد معلم که عاشق روز چهارشنبه ست چون آخرین روز کاریشه و خیلی پنجشنبه جمعه ها رو دوس داره . اما عصر جمعه که میشه میگه وای چه زود شنبه شد
-
جلسه چهاردهم مشاوره
یکشنبه 21 آبان 1402 21:23
بالاخره دیشب دکتر خودش پیام داد و برای امروز صبح بم تایم داد و بخاطر جور نشدن تایم مشاوره م عذرخواهی کرد و گفت خیلی سرش شلوغ بوده . یه جلسه مشاوره خیلی دلچسپ داشتیم . راجب مدرسه بیشتر از هر موضوعی دیگه ای حرف زدیم و چالش هایی که داشتم. دکتر هم یکی دو تا راه حل داد که خب من تا قسمتی روشون کار کرده بودم . ولی راه حل...
-
نامزدی داداش
جمعه 19 آبان 1402 00:05
دلم برای اینجا و برای همه تون تنگ شده . وقتی هم میام نمیدونم از کجای هفته ای که میگذره ، حرف بزنم . اما الان از داغ ترین و قشنگ ترین خبر شروع میکنم و اونم نامزدی داداشه . اینجور موقع ها خواهر کوچیکه خوب مراسم داری میکنه و من فقط اگه کمکی ازم بربیاد میکنم . بالاخره اون چون متأهله بیشتر از من به رسومات آشنایی داره . همه...
-
اولین دورهمی مدرسه ای
چهارشنبه 10 آبان 1402 23:38
خبببب از کجا بگم . بالاخره رفتم ابروهام فیبروز کردم ، باید مراقبت هاش انجام بدم تا دوره ش بگذره و حالت طبیعی خودش رو نشون بده . از راه مدرسه رفتم سالن و حدودا دو بود که کارم تموم شد و برگشتم خونه . خب چون کار خیلی طبیعی هست میشه گفت تفاوت زیادی در چهره م ایجاد نمیشه. ولی یه ابروی تمیز و مرتب خواهم داشت . چند سال بود...
-
صبح زود بخیر
چهارشنبه 10 آبان 1402 06:45
امروز تو یکی از مدرسه ها امتحان مستمر هشتم و نهمی هاست . پوستم کنده شد تا تونستم نمونه سوالی آماده کنم که هم آسون باشه هم استاندارد. یعنی امروز با حدودا ۱۰۳ یا ۱۰۴ تا برگه برای تصحیح میام خونه . صورتم چندتا جوش زیرپوستی زده که غوز بالا غوز نگرانی هام شده . تازه اون یکی مدرسه هم هفته که میاد امتحان دارن . امروز میرم...
-
خیلی حرف زدم
پنجشنبه 4 آبان 1402 20:55
هر شب میخوام بیام بنویسم اما اصلا نا ندارم . یه روزایی از همون ۶ صبح که بیدار میشم دیگه ظهر هم نمیرسم یا نمیتونم بخوابم مخصوصا روزایی که تا ۲ مدرسه باشم میره تا ۱۲ شب . این دو هفته هم خصوصی قلمچی داشتم و دیگه مجبور میشدم قبل ساعت های اصلی کلاسام که ساعت ۶ هستن ، تایم بشون بدم ، یعنی باید ۴:۳۰ قلمچی باشم با شاگرد خصوصی...
-
گزارش کوتاه
جمعه 28 مهر 1402 23:13
اومدم یه گزارش کوتاه بدم برم بخوابم . دیروز کلی کار انجام دادم تا قبل رفتن به جشن عروسی . جشن هم خوب بود بعد مدتها یه دورهمی به خوشی پیش اومد و حالمون رو بهتر کرد . جای بابا خالی بود و یه بغض که میومد و میرفت . انشاالله همه جوون ها عاقبت بخیر و خوشبخت بشن . خانواده عروس جدید هم بله رو دادن . تا دیگه با چند تا...
-
اتوبوس
چهارشنبه 26 مهر 1402 23:36
از حس نشستن تو اتوبوس بگم که چون سالهاست ازش دور بودم الان برام لذت بخشه . اینکه کنار پنجره بشینی و بیرون رو نگاه کنی و نگران چیزی از شیشه جلوی ماشین نباشی . یعنی همین ندیدن باعث میشه با یه حس اعتماد بیشتری بشینی و فقط به مقصد رسیدی پیاده بشی . میتونم بگم برای من مثل اینه که یه غذای آماده جلوم بذارن و فقط بخورم . ما...
-
چی فکر میکردم و ...
یکشنبه 23 مهر 1402 16:01
فکر نمیکردم به این زودی پشیمون بشم . واقعا خسته شدم ازین همه انرژی منفی شاگردا و خانواده ها . دلم میخواد برم استعفا بدم . روزی نیس که بم انرژی منفی منتقل نشه . گفته بودن ادعای خانواده های مدارس غیرانتفاعی خیلی بالاست اما من تا این حدش رو تصور نمیکردم . امروز خونه بودم اما اونقدر بم فشار اومد که به زور اشکام رو نگه...
-
خبر متفاوت
جمعه 21 مهر 1402 00:05
چقدر کم فرصت میکنم بیام اینجا حیف که وقت ندارم . اونقدر بدو بدوهام زیاد شده که حتی داداشم میگه دختر عین ام پی تری شده زندگیت. همش بدو بدو . ولی خوبم و راضی ام . شکر خدا . تایم های بعدظهرم کامل پر شده . یه خصوصی حضوری هم عصر تو برنامه م به زور جا دادم . اولین شاگرد خصوصی مدرسه ای رو هم امروز صبح داشتم . صبح بلند شدم تا...