-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آبان 1398 08:39
امروز دلم برای اینجا تنگ شده. برای نوشتن از یه حال خوبی که آرزو میکنم نصیب همه مون بشه . دیشب با حس پوچ صدرصدی رفتم تو جام که بخوابم . شام هم نخورده بودم . از ساعت 4 تا 8.30 هم با کلی شاگرد سر کرده بودم . یه دفعه دلم خواست که بمیرم ، خیییییییلی زیاد . البته یه حس سبک بود و دوست داشتنی. حس بدون ترس و وحشت از مرگ . خالی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مهر 1398 12:25
آقا اینا دیروز عصر نیومدن . منم نشد کیک بپزم چون شکلات مخصوص نداشتم . کسی هم نرفت بخره . شب یه ساعتی طراحی کردم . صبح ساعت 7 تنظیم کردم و بلند شدم صبونه آماده کردم. مجبور شدم امروز خواهر و داداشم بلند کنم . جاشون جمع کردم و آب یخ گذاشتم و رفتم باشگاه . فکر میکردم بیام خونه مامانم برگشته دیگه . اومدم دیدم نیومدن. حتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 مهر 1398 15:36
امروز مامان و آقا رفتن آبادان . صبح تا حالا کلی کار کردم و راضی م . چون راحت بودم . برای هر داداش یه مدل غذا درست کردم . یکی کباب دیگی خواست و یکی سیب زمینی سرخ کرده و گوجه . من و خواهرم هم پلو عدس دیروز رو خوردیم . صبح بعد تقریبا یه سال تونستم کمدم رو بریزم و مرتب کنم . لذت بردم . بعد از ناهار و ظرف شستن و چای دم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مهر 1398 13:45
.امروز مهمون داریم . الانم برق رفته . کار خاصی نمیشه کرد . نه حمام رفت و نه جارو کرد و نه لباسشویی روشن کرد . پس فرصتی شد تو یادداشت هام بنویسم و بعد که برق وصل شد مطلبم رو پست کنم . تقریبا هر شب پیشی رو میارم داخل . براش جا پهن میکنم . و براش یه جا تو سبد مستطیلی میوه درست کردم و میره توش میشینه و حتی میخوابه . دیشب...
-
شنبه پاییزی فوق العاده گرم
شنبه 20 مهر 1398 09:41
هوا اینجا هنوزم گرم و آتشین . خیلی گرم و نفسگیر. انگار نه انگار پاییز . دیشب بعد حدودا 5 ماه ، رختخواب پهن کردم و رو رختخواب خوابیدم . دلم براش تنگ شده بود . اما حس کردم هنوز برای دستم سنگین بود . باید چند شب امتحان کنم اگه اذیت شدم دیگه پهن نمیکنم . با دکترم صحبت کردم گفت درد بعد عمل کاملا طبیعیه. چون دیر مراجعه کردی...
-
جمعه دیگر
جمعه 19 مهر 1398 19:10
روز جمعه دیگری رو به کلی کار سر کردم . هنوز ته وجودم سرماخوردگی مونده . آقا سرما خورده زمین و زمان رو به فحش و دعوا گرفته . بیچاره تحمل یه سرماخوردگی نداره .. روزام تند و تند میگذره . دوس دارم بازم شروع کنم به کتاب خوندن . اما هنوز نتونستم استارت مجدد رو بزنم و برنامه های روزانه م تو هم میره . کار خونه و کار بیرون و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 22:12
بازم دلم گرفته . دلم رفتن برای همیشه میخواد . بلیط یک طرفه بی بازگشت. زندگی چیز جذابی برام نداره . ولی کاش میشد به چند سال قبل برگردم . جور دیگه ای تصمیم میگرفتم . فقط خدا میدونه که من چقدر گیر و گرفتارم . و فقط از اون میخوام منو خلاص کنه . دیروز حالم خیلی بد بود . صبح که بیدار شدم گفتم نمیرم باشگاه، ولی بعدش نظرم عوض...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 12:00
ازم پرسید فرق زندگی با زندگی کردن چیه گفتم زندگی یه حس طبیعی اما زندگی کردن یه احساس طبیعی .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهر 1398 09:24
پیشی دیشب اومد مهمونی . خیلی همه مون خوشحال شدیم که اومد . و همه ملامت گونه بش میگفتن کجایی بی معرفت. منم بش گفتم دیگه نره اونجا بمونه . بیرون هم بیاد که منم ببینمش. سرماخوردگی م پیش رفت و دیگه گرفتار شدم . دلم میخواد برم بازار ولی .... تصمیم دارم یه مانتو بدوزم . خیلی وقت ندوختم. البته به خیاط میدم . فکر نکنید خودم...
-
آرامش همراه با آسایش
جمعه 12 مهر 1398 10:32
از دیشب گلودرد بدی گرفتم . دارم سرما میخورم تو شرجی 90 درجه . پیشی از خونه همسایه بیرون نمیاد و منم روم نمیشه هی برم دم در بگم بفرستینش بیاد . همه بم میگن گربه بی وفا و بی ذات . اما من ته دلم نمیخوام اینو باور کنم . فقط میگم خوبه که یه جایی داره امن و راحت . و این منو راضی میکنه . از قدیم گفتن دختر مال مردم . پیشی منم...
-
چرا نیومدید حدس بزنید . تحملم تموم شد.
دوشنبه 8 مهر 1398 21:01
پیشی دوید و دم پذیرایی یه دفعه پیچید . واااای حالا من چه خاکی تو سرم بریزم . واااای مردم و زنده شدم تو همون لحظه. واااای کتک رو خوردم و از خونه بیرون شدم . تو خودت اضافی هستی و یه گربه سیاه زشت تر از خودت آوردی . تو خواستی منو بترسونی و سکته م بدی . دنیا تو یه لحظه تار شد و آرزوی مرگ کردم . آرزو کردم فقط و فقط به دو...
-
پیشی خیلی دلمو برده
دوشنبه 8 مهر 1398 07:06
پیشی رو خیییییییلی دوس دارم. وقتی دستش میزنم دیگه جوری دل میدم که به زور ازش میکنم . تقریبا هرشب که آقا میخوابه ، میارمش تو حیاط. غذا بش میدم . براش با کاموا توپ درست کردم، میدم کلی بازی میکنه . گاهی هم یه چرتی عمیق میزنه و آخر سر ناچاری میذارمش تو کوچه . خیلی با هوش . به هر چیز جدید و متفاوت، توجه میکنه . نمیدونید...
-
محبت مادرانه
شنبه 6 مهر 1398 08:49
یه ساندویچ نون تست جو با یه قاشق سوپخوری کره بادام زمینی اینقدر بم مزه داده امروز که برا هر گازی که به اون نون زدم ، خدا رو شکر کردم . سه سالی هست که ارده شیره و کره بادام زمینی و خاکشیر آب جوش، جزو صبونه من شدن . نه ارده شیره رو دوس داشتم و نه کره بادام زمینی، اما حالا عاشقشونم. نون تست جو هم که مرتب میخرم . برنامه...
-
خودخواهی که شاخ و دم نداره
پنجشنبه 4 مهر 1398 09:16
تقریبا سه هفته ست که هر روز صبح زود حدود 6 بیدار میشه . به مامانم گفته زود بیاد بلندش کنه . مشغول نوشتن یه سری مطالب برای تخلیه روانی خودش میشه . بهش میگن تمرین نوشتاری صبحگاهی. از جایی خونده . و حالا شانس دل من همت کرده و داره هر روز انجامش میده و منم که خوابم از پر سبک تره ، بیدار میشم و هرکاری میکنم خوابم نمیبره ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 مهر 1398 15:55
یه تکه نخ بخیه تو دستم جا مونده بود و مدتها حسش میکردم اما شک داشتم . تا اینکه دیروز رفتم دکتر و تشخیص دادن که بله ... دکتر گفت اگه بمونه مشکلی ایجاد نمیکنه . اما چون رو مخ من بود ، من خواستم که برام درش بیارن . دستم رفت دوباره زیر تیغ و هی خون اومد. دراوردن بخیه خیلی وقت برد و اذیت شدم . بیچاره پرستار ... تا اینکه...
-
مهرماه
دوشنبه 1 مهر 1398 08:08
فکر نمیکنم آدمی پیدا بشه که مهرماه حالش رو دگرگون نکنه ، کسی پیدا نمیشه که به خاطرات شیرین گذشته ش برنگرده. من همیشه با مهرماه زنده تر میشم . و شروع پاییز رو تو دلم جشن میگیرم بدون اینکه بتونم برم تو هواش قدم بزنم و تو آغوشش عاشقی ... اما اینجا روز اول پاییز هنوز هوا شرجی و گرم . ساعت ها به عقب برگشته و من بی خواب تر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 شهریور 1398 09:32
مدتیه که وقت کافی و تمرکز برای اینجا اومدن و نوشتن ندارم . شاید چون فکر میکنم خب حرفام تکراری شده و چیز تازه ای برای گفتن نمونده . با اینکه سه روز فرد رو باشگاه نمیرفتم اما روزا پشت هم و تند گذشت . شهریور برام خیلی زود تموم شد. تقریبا در طول هفته ، صبح ها بیشتر وقتم میره برای تمرین طراحی . حالا یا ویدیو نگاه میکنم یا...
-
و قصه چشمانم همچنان ادامه دارد ..
چهارشنبه 27 شهریور 1398 12:03
-
مرگ سوءتفاهم
یکشنبه 24 شهریور 1398 21:14
امشب اصلا ورود به کوچه رو دوس نداشتم . چون کسی انتظارم رو نمیکشید. ناراحت وارد کوچه شدم و یاد لحظاتی که به سمتم میدوید . نزدیک خونه دیدم با چند تا گربه دیگه داره غذا میخوره . باورم نمیشد . بش گفتم تووووو زنده ای ... و چک کردم ببینم خودشه که دیدم آره همون پیشی خودمه . پس اون گربه مرده دم در چی بود آخه با اون وضع . از...
-
پیشی م مرد ...
یکشنبه 24 شهریور 1398 13:57
همین رب ساعت پیش دیدم دم در خونه افتاده و مرده . مامانم با گریه اومد گفت گربه مون مرده ، رفتم دیدم دم در افتاده و چشمش از حدقه زده بیرون و چشم و دهنش پر خون . کاش فقط یکی بود بم بگه دلیل مرگش چی بوده ، آخه پریشب یکی دیگه از گربه های کوچه با همین اوضاع افتاده بود وسط کوچه . خیلی ناراحتم و گریه کردم . دیگه سرگرمی ندارم...
-
عاشق شدم ...
جمعه 22 شهریور 1398 14:04
هوا یه جورایی پاییز رو خبر میده . و من عاشق پاییز و زمستون. عاشق یه سفر به شیرازم تو این فصل عاشقی . امروز بعد از مدتهاااااا یه نماز با چادرنمازم خوندم . خیلی وقت بود که چادرم رو نپوشیده بودم از گرما و از حس ضعیف معنویت درونم . دیروز خیلی خدا رو صدا زدم . بش گفتم دلم خیلی برات تنگ شده. بش گفتم که چقدر از هم دور شدیم....
-
پدر
پنجشنبه 21 شهریور 1398 21:38
سالهای سال از بچگی کار کرده و سختی کشیده . سالهای سال جور برادر و بچه های برادر رو کشیده . سالهای سال همه نداری ها رو رد کرده تا به یه نقطه متوسطی از زندگی رسیده . گفتم نقطه نگفتم سطح . چون حتی به سطح متوسط رفاه هم نرسیده . همیشه دور و برش شلوغ بوده ، پر از آدم ، پر از بچه های قد و نیم قد . بیشتر عمرش رو تو نگرانی...
-
شنبه گونه
شنبه 16 شهریور 1398 09:00
چند وقتیه که دیر میخوابم شاید تا 1 یا حتی 2 شب . و صبح 7.30 بیدارم و خوابم نمیبره. اون موقع که باشگاه میرفتم به زور از جام بلند میشدم اما حالا که وقت دارم بیشتر بخوابم، خوابم نمیبره. امروز رو سعی کردم متفاوت تر شروع کنم .کارای بهداشتی نظافتی م رو با چند کار اضافه تر انجام دادم . صبونه م خوردم ، مرطوب کننده زدم . حالا...
-
اعتراف به چالش جدید
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:13
از 12 شهریور رفتم تو چالش نخوردن نوشابه . وضعیت سلامت و به هم ریختگی هورمون ها و کمردرد شدید ، باعث شد یه تصمیم محکم بگیرم برای نخوردن نوشابه . امیدوارم خیلی سختم نشه . اگه مدیریت تدارکات خوراکی های خونه بام بود رژیم سالم غذایی رو تو خونه پیش میبردم . اما چون خونه خودم نیس نمیتونم دخل و تصرف داشته باشم . یه چیزایی رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 شهریور 1398 10:08
هروقت همت میکنم بشینم پای کار طراحی یه دردی و یا یه کاری پیش میاد . دو روز از درد کمرم نمیتونم خم و راست بشم . درد شدیدی گرفتم. تازه رفتم دکتر و دو تا آمپول زدم . حتی از درد اشتهای خوردن شام و صبونه رو نداشتم . تازه که اومدم صبونه خوردم . تو نشستن بیشتر درد حس میکنم انگار باید هی راه برم . اینجا چند روز صبح هوا خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 شهریور 1398 21:52
امروز صبح رفتم بازار ، یه سری وسیله کار لازم داشتم . چقدر همه چیز گرون شده . همه چه دو برابر و سه برابر . ولی حالم کمی بهتر شد . دیشب تا صبح از ناراحتی گربه ، خوب نخوابیدم اصلا . دوباره هورمون هام ریخته به هم . هی میخوام جلسه بعدی طراحی رو جور کنم ، هی نمیشه . امروز با دیدن گربه حالم بهتر شد و خیالم راحت تر . تا رسیدم...
-
محتاج دعاتونم
شنبه 9 شهریور 1398 22:50
دیگه هیچ وقت بین خودم و هیچ حیوونی وابستگی ایجاد نمیکنم . اصلا چرا برای لذت خودم ، یه حیوون اذیت بشه . امشب هم اشک ریختم . کاش بش عادت نمیکردم و اونو هم عادت نمیدادم . امشب که اومدم و فقط چند لحظه جلو در خونه مون ، کنارش ایستاده بودم ، یه ماشین از رو دمش رد شد و اون جیغ کشید و دوید اون طرف کوچه . خودش رو یه جا مچاله...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 شهریور 1398 17:17
.دیروز رفتیم خونه حاجی . قبلش من رفتم قنادی و بعد همکارم با آژانس اومد دم قنادی سوار شدم و رفتیم به بقیه که دم در خونه حاجی بودن ، ملحق شدیم . یه کیسه برنج هم خریدیم . حاجی و خانمش که هر دو از شرکا و موسسین زبانکده هستن ، با هم به مکه مشرف شده بودن ، خیلی از حضور ما خوشحال شدن و سپاسگزاری کردن . هوا به شدت گرم شده ....
-
من و تب استخونی
چهارشنبه 6 شهریور 1398 21:39
کل دیروز صبح رو به انتقال و کپی کردن ویدیوهای طراحی م کردم . حالا میبینم هارد لازم هم شدم . فعلا ریختم تو لپ تاپم. دیروز عصر تب کردم تا حالا ، دیشب تا صبح نخوابیدم . استخون درد بدی دارم به زور پله های زبانکده رو بالا پایین میرم . فردا بل همکارام باید بریم دیدن شریک رئیس مون که از حج برگشته . ولیمه هم تو تالار دعوت کرد...
-
اینم عکس کار جدیدم .
شنبه 2 شهریور 1398 12:33