-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آذر 1398 12:17
دیشب اشتباه از وبلاگم خروج زدم و دوباره خواستم وارد بشم . نمیشد . میگفت رمز عبور یا پسورد اشتباه . کلی عصبی شدم که همین یه جا رو هم از دست دادم . از دیشب کلی رمز و عدد امتحان کردم تا تونستم همین حالا وارد بشم . خدا رو شککککر. من این خونه رو خیلی دوس دارم . نمیخوام بسته بشه . به دعاتون خیلی نیاز دارم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 آبان 1398 20:03
فرشته جان پیامت رو گرفتم. ممنون
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 آبان 1398 19:40
حوصله م سر رفته . یا اینکه کلی کار هست که بخوام انجام بدم . اما هم دست و دلم نرفت . هم مثل الان که هوس میکنم طراحی کنم ، خب نمیشه ... سرما تو در و دیوار خونه نفوذ کرده و این خیلی منو خوشحال میکنه که واقعا زمستون اومده . دلم میخواد آسمون و هوای سرد رو تو بغلم بگیرم و تو وجودم محو کنم . کاش میشد از زمستون کمی جمع کنم...
-
زور خدا
چهارشنبه 29 آبان 1398 08:55
دلم میخواد یکی پیدا بشه درمورد آینده کشور و آینده شخصی خودم کمی بم آرامش خاطر بده . کسی که واقعا مطمئن باشه از حرفی که میزنه . اگه بگه همه چی یا حداقل یه چی درست میشه، من بتونم با تمام وجود باورش کنم . نه اینکه با انشاءالله و اگه خدا بخواد ، چیزی رو بگه که خودش هم ازش مطمئن نیس . میدونم که حرف از آینده و حتی یه ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آبان 1398 18:06
آقا محسن تونستی یه خبری از خودت بده .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آبان 1398 10:25
تعطیلی همه جا رو گرفته . زن و مرد و بچه خونه نشین شدن . اینترنت قطع شده . مغازه ها و اکثر ادارات تعطیلن. شاید الان کانون خانواده ها گرمتره. چون همه کنار هم هستن و توفیق اجباری باعث شده جمعشون جمع بشه . عامل دوری و فاصله که اینترنت بوده ، حالا باعث میشه کمی بیشتر به هم توجه و محبت کنیم . من خودم این چند روز به چند نفر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 19:32
امروز هوا سرد شد . البته ما بش میگیم سرد . چون همیشه اینجا گرم . تو خونه موندن خسته و عصبی م داره میکنه . کاش یه فرجی بشه برای همه . دلم میسوزه برای خون هایی که هدر میرن . حالا داره بارون میزنه و صدای قشنگ رعد و برق، دلم رو شاد میکنه . بازم دلم کار رنگی رنگی میخواد . دیگه امروز باشگاه رو هم از دست دادم . چون همه جا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آبان 1398 20:45
میگن از همه چیز بنویس . از هرچیزی که اذیتت میکنه . بیرون بریز تا سبک بشی . تو جمعه دلگیر ، غصه بنزین و بدبختی روز افزون حالم رو بدتر کرد . کاش خدا یه نگاهی به بنده های بدبختش کنه . خواب شب هام افتضاح شده . آقا شده کابوس هر شب من . آرامش ندارم . حتی بارها تو خواب ناله کردم و خواهر و برادرم متوجه این حال پریشون من شدن و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 آبان 1398 21:40
طرح چهره ای که خودم کاملا تجربی و بدون آموزش ، با سیاه قلم کار کردم . اینجا میذارم ببینید. اون طرحی که تو دستمه هم بعدا میذارم .
-
حبس ابد
پنجشنبه 23 آبان 1398 13:22
چطور میشه یه نفر بتونه 37 سال از عمر منو بگیره . واقعا توش موندم . اگه آدم کشته بودم ، اعدام نمیشدم ، دیگه بعد 20 سال آزاد میشدم . اما حالا چی ، حبس ابد .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبان 1398 21:18
این خونه یه وقتایی منو فریاد میزنه . که بیا بنویس . واقعا انگار یکی منو میکشه اینجا . انگار درونم هوس میکنه برای اومدن اینجا و برای نوشتن. شایدم اولش حرفی نباشه . اما اگه نیام ، صداش مرتب تو گوشم میپیچه . هنوز کتاب تو دستمه . راستش خیلی جذبم نکرده . و دوس ندارم هم بذارمش کنار . احساس شکست میکنم اگه کامل نخونمش . پس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 آبان 1398 20:55
کتاب یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی رو شروع کردم. حجمش زیاد نیس . 238 صفحه ست . امروز جارو و گردگیری و حمام و لباس شستن داشتم . کلی کار بود . کتاب رو ظهر شروع کردم. پیش خودم گفتم تا فردا صبح تمومش میکنم . اما هنوز اونقدر به قسمت جذاب نرسیدم که منو با خودش بکشه . کمی طراحی کردم . از کلاس جدید ، یه طرح چهره بم داده که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آبان 1398 22:56
یه وقتایی حس میکنم خیلی حالم خوبه . خوشحالم که دارم زندگی رو پیش میبرم و متوقف نمیشم . همیشه وقتم پره . با ذوق گوشی تنظیم میکنم که صبح برای رسیدن به باشگاه دیرم نشه . و بتونم به همه کارام قبل رفتن ، برسم . آمادگی جسمانی خیلی خوبه . امیدم به اینه که این ماه از دکتر تغذیه جواب بهتری بگیرم . نظم کلاس خیلی خوبه . 8.15...
-
هیجان مطالعه
یکشنبه 12 آبان 1398 12:23
دیروز جلد اول کتاب باغ مارشال رو تموم کردم. برای من که همیشه یه کتاب تقریبا یه ماه بیشتر دستم میموند، رکورد خیلی خوبی بود که تو یه هفته تموم شد . شب ها تا تقریبا 1 یا 2 خوندمش. داستانش خیلی قشنگه . دیروز بعدظهر جلد دوم رو شروع کردم و هر فرصتی پیش بیاد میخونمش. دلم نمیخواد ازش بکنم . فعلا یوگا رو نمیرم . ولی آمادگی...
-
حرکت جدید زدم .
پنجشنبه 9 آبان 1398 10:41
سمیرا جان کامنتت تایید نکردم چون اسمم توش بود . راست میگی هرکس یه جوری اذیت هست . یکی تو شلوغی دور و برش یکی تو تنهایی ش . یکی تو پولداری یکی تو بی پولی . زندگی رو تعادل پیش نمیره اصلا . دیروز قرار بود بشینم پای طراحی. صبح که پا شدم دیدم حوصله ندارم . یه دفعه بلند شدم پوشیدم و دراومدم. هوا نم بارون داشت ولی گرم و شرجی...
-
مرگ پاییزی
سهشنبه 7 آبان 1398 09:40
این روزا خیلی دلگیرم. دلم بدجور گرفته . راستش دلم میخواد با یکی دل سیر حرف بزنم اما دور و برم و حتی دورترها، کسی نیس که بتونم رااااحت حرف بزنم. این نقطه از احساس، تکراری هست . که تو شلوغی گم شدی ولی یکی نیس آرومت کنه . دلم سفر میخواد . رفتن میخواد . تنهایی مطلق میخواد . تو حالی هستم که دست و دلم به کار طراحی هم نمیره...
-
بارون
یکشنبه 5 آبان 1398 15:49
بالاخره شهر منم بارید . دیشب تنها بودیم . تا صبح بارون و رعد و برق بود . خیلی چسبید . یا نمیباره یا یه سر میباره . مامان و آقا باز رفتن آبادان . صبح تا حالا میخوام بیام بنویسم وقت نشد. امروز هم بطور متناوب بارون داشتیم . هوا نسیم خنک داره . دلم قدم زدن میخواد . دیروز رفتم شرایط باشگاه رو پرسیدم . هم زمانش و هم هزینه ش...
-
پست رژیم
چهارشنبه 1 آبان 1398 22:33
800 گرم کاهش وزن داشتم و 3 سانت کاهش سایز . حس آدمی رو داشتم که میخواد کارنامه بگیره . بدون ورزش این شد نتیجه کار . انشاءالله این ماه ورزش رو جور میکنم که روند سریعتر بشه . مجبور شدم نیم ساعت زودتر از مسئول مون اجازه بگیرم و برم دکتر که به خونه دیر برنگردم. حالا حس میکنم اراده م بیشتر هم شده . تازه به خودم میگم 800...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آبان 1398 08:39
امروز دلم برای اینجا تنگ شده. برای نوشتن از یه حال خوبی که آرزو میکنم نصیب همه مون بشه . دیشب با حس پوچ صدرصدی رفتم تو جام که بخوابم . شام هم نخورده بودم . از ساعت 4 تا 8.30 هم با کلی شاگرد سر کرده بودم . یه دفعه دلم خواست که بمیرم ، خیییییییلی زیاد . البته یه حس سبک بود و دوست داشتنی. حس بدون ترس و وحشت از مرگ . خالی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مهر 1398 12:25
آقا اینا دیروز عصر نیومدن . منم نشد کیک بپزم چون شکلات مخصوص نداشتم . کسی هم نرفت بخره . شب یه ساعتی طراحی کردم . صبح ساعت 7 تنظیم کردم و بلند شدم صبونه آماده کردم. مجبور شدم امروز خواهر و داداشم بلند کنم . جاشون جمع کردم و آب یخ گذاشتم و رفتم باشگاه . فکر میکردم بیام خونه مامانم برگشته دیگه . اومدم دیدم نیومدن. حتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 مهر 1398 15:36
امروز مامان و آقا رفتن آبادان . صبح تا حالا کلی کار کردم و راضی م . چون راحت بودم . برای هر داداش یه مدل غذا درست کردم . یکی کباب دیگی خواست و یکی سیب زمینی سرخ کرده و گوجه . من و خواهرم هم پلو عدس دیروز رو خوردیم . صبح بعد تقریبا یه سال تونستم کمدم رو بریزم و مرتب کنم . لذت بردم . بعد از ناهار و ظرف شستن و چای دم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مهر 1398 13:45
.امروز مهمون داریم . الانم برق رفته . کار خاصی نمیشه کرد . نه حمام رفت و نه جارو کرد و نه لباسشویی روشن کرد . پس فرصتی شد تو یادداشت هام بنویسم و بعد که برق وصل شد مطلبم رو پست کنم . تقریبا هر شب پیشی رو میارم داخل . براش جا پهن میکنم . و براش یه جا تو سبد مستطیلی میوه درست کردم و میره توش میشینه و حتی میخوابه . دیشب...
-
شنبه پاییزی فوق العاده گرم
شنبه 20 مهر 1398 09:41
هوا اینجا هنوزم گرم و آتشین . خیلی گرم و نفسگیر. انگار نه انگار پاییز . دیشب بعد حدودا 5 ماه ، رختخواب پهن کردم و رو رختخواب خوابیدم . دلم براش تنگ شده بود . اما حس کردم هنوز برای دستم سنگین بود . باید چند شب امتحان کنم اگه اذیت شدم دیگه پهن نمیکنم . با دکترم صحبت کردم گفت درد بعد عمل کاملا طبیعیه. چون دیر مراجعه کردی...
-
جمعه دیگر
جمعه 19 مهر 1398 19:10
روز جمعه دیگری رو به کلی کار سر کردم . هنوز ته وجودم سرماخوردگی مونده . آقا سرما خورده زمین و زمان رو به فحش و دعوا گرفته . بیچاره تحمل یه سرماخوردگی نداره .. روزام تند و تند میگذره . دوس دارم بازم شروع کنم به کتاب خوندن . اما هنوز نتونستم استارت مجدد رو بزنم و برنامه های روزانه م تو هم میره . کار خونه و کار بیرون و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 22:12
بازم دلم گرفته . دلم رفتن برای همیشه میخواد . بلیط یک طرفه بی بازگشت. زندگی چیز جذابی برام نداره . ولی کاش میشد به چند سال قبل برگردم . جور دیگه ای تصمیم میگرفتم . فقط خدا میدونه که من چقدر گیر و گرفتارم . و فقط از اون میخوام منو خلاص کنه . دیروز حالم خیلی بد بود . صبح که بیدار شدم گفتم نمیرم باشگاه، ولی بعدش نظرم عوض...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 12:00
ازم پرسید فرق زندگی با زندگی کردن چیه گفتم زندگی یه حس طبیعی اما زندگی کردن یه احساس طبیعی .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهر 1398 09:24
پیشی دیشب اومد مهمونی . خیلی همه مون خوشحال شدیم که اومد . و همه ملامت گونه بش میگفتن کجایی بی معرفت. منم بش گفتم دیگه نره اونجا بمونه . بیرون هم بیاد که منم ببینمش. سرماخوردگی م پیش رفت و دیگه گرفتار شدم . دلم میخواد برم بازار ولی .... تصمیم دارم یه مانتو بدوزم . خیلی وقت ندوختم. البته به خیاط میدم . فکر نکنید خودم...
-
آرامش همراه با آسایش
جمعه 12 مهر 1398 10:32
از دیشب گلودرد بدی گرفتم . دارم سرما میخورم تو شرجی 90 درجه . پیشی از خونه همسایه بیرون نمیاد و منم روم نمیشه هی برم دم در بگم بفرستینش بیاد . همه بم میگن گربه بی وفا و بی ذات . اما من ته دلم نمیخوام اینو باور کنم . فقط میگم خوبه که یه جایی داره امن و راحت . و این منو راضی میکنه . از قدیم گفتن دختر مال مردم . پیشی منم...
-
چرا نیومدید حدس بزنید . تحملم تموم شد.
دوشنبه 8 مهر 1398 21:01
پیشی دوید و دم پذیرایی یه دفعه پیچید . واااای حالا من چه خاکی تو سرم بریزم . واااای مردم و زنده شدم تو همون لحظه. واااای کتک رو خوردم و از خونه بیرون شدم . تو خودت اضافی هستی و یه گربه سیاه زشت تر از خودت آوردی . تو خواستی منو بترسونی و سکته م بدی . دنیا تو یه لحظه تار شد و آرزوی مرگ کردم . آرزو کردم فقط و فقط به دو...
-
پیشی خیلی دلمو برده
دوشنبه 8 مهر 1398 07:06
پیشی رو خیییییییلی دوس دارم. وقتی دستش میزنم دیگه جوری دل میدم که به زور ازش میکنم . تقریبا هرشب که آقا میخوابه ، میارمش تو حیاط. غذا بش میدم . براش با کاموا توپ درست کردم، میدم کلی بازی میکنه . گاهی هم یه چرتی عمیق میزنه و آخر سر ناچاری میذارمش تو کوچه . خیلی با هوش . به هر چیز جدید و متفاوت، توجه میکنه . نمیدونید...