سالهای سال از بچگی کار کرده و سختی کشیده . سالهای سال جور برادر و بچه های برادر رو کشیده .
سالهای سال همه نداری ها رو رد کرده تا به یه نقطه متوسطی از زندگی رسیده . گفتم نقطه نگفتم سطح . چون حتی به سطح متوسط رفاه هم نرسیده . همیشه دور و برش شلوغ بوده ، پر از آدم ، پر از بچه های قد و نیم قد . بیشتر عمرش رو تو نگرانی نسبت به برادرش و بچههاش سر کرده بوده تا زن و بچه خودش . همون قدر که سختی کشیده به دیگران هم اذیت رسونده. از وقتی بازنشسته شد اخلاقش روز به روز بد و بدتر شد . سخت گیرتر و بسته تر . اصلا با پیشرفت روزگار و فرهنگ اجتماعی، پیش نرفت . یه عمر درد و درد و درد . یه عمر بیگاری و یه عمر مریض هایی که دور و برش دید . نتونست مهربون تر باشه . نتونست محبت کنه . نمیدونم شاید ته دلش دریایی از محبت باشه شاید هم اقیانوس. اما وقتی حتی چکه نکنه ، فایده نداره و کسی نمیفهمه هست . همه فکر میکنن خشک خشک و چیزی توش نیست.
یه روزایی رو بیشتر از روزای دیگه دلم براش میسوزه .
برای من از اون فقط یه نیمه دست و پایی که از لابلای در و پنجره میبینم، مونده . نیمه دست و پای خسته از خستگی روزگار و قلب خشکیده از محبت ، که منو فریاد میزنن. دستی که میتونست دستگیر غصه هام باشه و پایی که میتونست هم پای آرزوهام بشه .
این روزها و شاید بهتر بگم این سالها ، تنهاتر از همیشه ست و بی کس تر .
هر روز آتش زیر خاکستر یکی از دور و بری هاش رو ، شعله ور میکنه و تو این حادثه ، کلی از ارزش و احترام خودش رو به دست خودش هدر میده و زیر خاک دفن میکنه .
و سوال ماندگار من اینه که چرا پدر من ! چرا !
چرا نمیتونی مهربون باشی . چرا نمیتونی مهربونی کنی . چرا پدری نمیکنی . چرا چیزی از یه عمر زحمتت باقی نذاشتی.
چرا اینقدر تلخی و سخت . چرا اینقدر نفوذناپذیر.
تو میری و یادت میمونه . میری و حسرت لمس دستت میمونه. میری و حسرت آغوشت به دل میمونه . منم مثل رقیه کربلا ، بی مرد و بی حامی و بی پدر .
کاش یه روزی همین نزدیکی ها ، حال دلت عوض بشه و بفهمی نیاز به محبت دیدن و محبت کردن داری . کاش بفهمی مرگ از پلک زدنی به ما نزدیک تر .
حسرت بر اون روزی که نباشی و من بخندم . حسرت بر اون روز و صد اسف که نباشی و من ...
صد افسوس که پدر بودنت رو حس نکردم و شدی حسرت زندگی من .
کااااش یه جوری یه جایی ، ورق برگرده و من بتونم دخترانه هام رو تقدیمت کنم و ازت پدرانه هاااااااا بگیرم .
نمیخوام وقتی میری ، حسرت سلام کردنت هم به دلم چنگ بزنه و منو از درون زخم و دیوونه کنه .
نمیخوام نبودنت کل زندگی م رو پر کنه . یه جایی هم برای بودن و رسیدن ، بذار .
دعا میکنم تنت سلامت باشه و دلت لبریز از محبت بشه . دعا میکنم هییییییچ وقت محتاج بچههات و بنده خدا نشی . دعا میکنم اگه روزی وقت رفتن شد ، هنوزم قوی و سلامت باشی .
الهی دلت نرم بشه و دستت مهربون .
بسیارزیبا بود
ممنونم
چقدررررر من لذت بردم از خوندنش...
قربان تو
الهی آمین





ای جانم که تو اینقدر خوبی عزیزم
ممنونم ریحانه جانم