-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آذر 1398 20:25
تا 10.30 صبح منتظر بودم برسن . نیومدن . خواهرم زنگ زد که رفتن خونه اون یکی خواهر . ناچارا بلند شدم بعد کلی چونه زدن سر انتخاب غذا ، پلو عدس درست کردم . خواهرم خونه رو جارو کرد و لباس داداشم تو حمام بود شست . یعنی دو تا کار مهم برام انجام داد . تو کارای دیگه هم کمک میکرد . بدنم خورد و خمیر این روزا . وقتی میرم تو جام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آذر 1398 21:15
دیشب خواهرم از اهواز اومد . سر راه رفتم باگت و کالباس گرفتم برا شام . اومدم شام آماده کردم و پذیرایی . تا 1 بیدار بودیم . اولش گفتم صبح میرم باشگاه . ولی هرچی فکر کردم دیدم یه کار و دو کار نیس ، اصلا نمیرسم انجام بدم و برم . خواهرم گفت برو . ولی به کارا قبل رفتنم نمیرسیدم. موندم و مشغول شدم . کار پشت کار . 3.30 هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آذر 1398 23:39
همین الان ترجمه م تموم شد. مامانم و آقا رفتن آبادان . یعنی از فردا صبح تا شب باید کلی کار انجام بدم احتمالا هم چند روزی بمونن .پنجشنبه تولد دعوتم . قبل رفتن آقا ، به رفتن فکر نمیکردم . اما حالا دارم فکر میکنم . هنوزم مطمئن نیستم که برم یا نه . دوس دارم برم اما نمیدونم چی بپوشم. کادو هم نمیدونم چی بگیرم که به چشم بیاد...
-
عزیزکرده
دوشنبه 18 آذر 1398 23:26
از دیشب یه کار ترجمه دستم رسیده . همون دیشب شروع کردم و امروز ادامه دادم و ظهر هم نخوابیدم. بعد رفتم سرکار و دوباره که برگشتم و یه چیزی خوردم و نشستم دوباره پای کار . هنوز تموم نکردم . ولی دلم خواست بیام اینجا . به این فکر میکنم که خدا گاهی چطور مخلوقش رو عزیز میکنه و گاهی هم چطور منفور . حرفم سر پیشی هست . این گربه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آذر 1398 11:33
نیم ساعتی میشه از باشگاه برگشتم . مرتب درحال برنامه ریزی برای کار و کلاسام هستم . گاهی قروقاطی میکنم از این همه شلوغی . تحمل چیز بدیه . چیز سختیه . فاصله های احساسی خیلی زیاد شده .خواهرم روز به روز داره تنبل تر و ضعیف تر میشه . باورتون نمیشه دیگه من چه کارایی میکنم که میتونست خودش بکنه . متاسفانه عین کبک سرش کرده تو...
-
محبت بعضی هاتون جبران پذیر نیست
پنجشنبه 14 آذر 1398 23:26
روزهام تند و تند میگذره. خدا را شکر وقتم پر . کلاس نقاشی هنرجوم رو هفته ای دو جلسه قبل از شروع کلاسم زودتر میرم . صبح ها که زود بیدار میشم . حالا چه صبح کلاس داشته باشم چه نه ، خوابم ظهرم هم کامل نیس . تا میام بخوابم دوباره 3.30 شده و باید آماده رفتن بشم . اگرم خصوصی داشته باشم که باید از 3 بلند شم . شب هم تقریبا تا...
-
هنرجوی کوچک من
دوشنبه 11 آذر 1398 21:33
هنرجوی کوچولوی من 3/5 ساله ست . همون دختر همکارم . جلسه اول رو پنجشنبه برگزار کردم . وقتی منو دید با دو پرید تو بغلم . قبلا چند بار تو آموزشگاه دیده بودمش و از اونجایی که بچه ها رو خیلی دوس دارم ، تونسته بودم رابطه خیلی خوبی باش برقرار کنم . البته اون موقع حتی قرار نبود هنرجوی من بشه . امروز جلسه دوم رو رفتم . مامانش...
-
پاییزی دیگر
شنبه 9 آذر 1398 10:43
دیروز از صبح بلند شدم کلیییی کار داشتم . بعد از صبونه و کار خواهرم . شروع کردم به جارو زدن و گردگیری. رسیدم به آشپزخانه و یخچال و فریزر رو که رو هفته ست ، ماما مینالید کثیفه، از بالا تا پایین تمیز کردم . دستم هلاک شد . بقیه خونه رو جارو زدم و رفتم تو حیاط، کلی لباس شستم ، پتو مسافرتی خواهرم شستم و رفتم تو حمام ، دیگه...
-
خصوصی نقاشی
پنجشنبه 7 آذر 1398 12:26
خوشبختانه اینترنت مون وصل شد و داداشام از دیروز عصر رفتن مغازه. خدا رو شککککر. امروز یه دور خواهرم ساعت 5 بیدارم کرد و خیلی بدخواب شدم . درنتیجه خواب موندم . ساعت 8 عین چی پریدم . فقط رسیدم صورتم بشورم و لباس بپوشم و دربیام . تند تند ماشین گرفتم رفتم . بی صبونه ورزش کردم . بدک نبودم . خوبه گرسنه م نشد . من معمولا خواب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آذر 1398 21:19
اگه به هرکسی غیر از مینا بدهکار بودم ، هیچ وقت پارچه نمیخریدم. نه اینکه بیخیال بدهی مینا باشم نه . بلکه چون خیالم راحت بود که باش طی کردم تو حقوق بعدی بش میدم . پولی که تو دستم میاد از کلاس خصوصی یا ترجمه ، هر بار فقط در حد 50 تومن تا نهایتا 100 تومن هست . یعنی عملا ازش نمیتونم بدهی بدم و جوری دستم خالی میشه که همونم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آذر 1398 21:25
.بخاطر قطعی اینترنت، هر دو داداشم فعلا خونه نشین شدن . خیلی تو فکریم که چکار کنیم . واقعا تو ایران آدم برا یه روزش نمیتونه برنامه ریزی و هدف گذاری کنه . معلوم نیست آینده کاری شون رو چطور پیش ببرن . حتی نمیتونن کار جدیدی شروع کنن . بخاطر گرونی همممممه چیز . هیچ سرمایه ای ، برد نداره فعلا . منم دقیقا نمیدونم به نرخ روز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آذر 1398 11:17
بعد از یه هفته حصر خانگی، امروز دراومدم رفتم باشگاه . قرار شد جای هفته قبل که نرفتیم این هفته جبرانی بریم . خیلی سخت حرکت زدم همش کم میاوردم. یه هفته بی فعالیت بودم و نتیجه ش این بود . ظهر هم دیگه میرم کلاس . دلم میخواد زود این ترم تموم بشه حقوق بگیرم . کلی دغدغه های مالی دارم که گذاشتم تو ردیف . باید در طول زمان ،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آذر 1398 12:17
دیشب اشتباه از وبلاگم خروج زدم و دوباره خواستم وارد بشم . نمیشد . میگفت رمز عبور یا پسورد اشتباه . کلی عصبی شدم که همین یه جا رو هم از دست دادم . از دیشب کلی رمز و عدد امتحان کردم تا تونستم همین حالا وارد بشم . خدا رو شککککر. من این خونه رو خیلی دوس دارم . نمیخوام بسته بشه . به دعاتون خیلی نیاز دارم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 آبان 1398 20:03
فرشته جان پیامت رو گرفتم. ممنون
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 آبان 1398 19:40
حوصله م سر رفته . یا اینکه کلی کار هست که بخوام انجام بدم . اما هم دست و دلم نرفت . هم مثل الان که هوس میکنم طراحی کنم ، خب نمیشه ... سرما تو در و دیوار خونه نفوذ کرده و این خیلی منو خوشحال میکنه که واقعا زمستون اومده . دلم میخواد آسمون و هوای سرد رو تو بغلم بگیرم و تو وجودم محو کنم . کاش میشد از زمستون کمی جمع کنم...
-
زور خدا
چهارشنبه 29 آبان 1398 08:55
دلم میخواد یکی پیدا بشه درمورد آینده کشور و آینده شخصی خودم کمی بم آرامش خاطر بده . کسی که واقعا مطمئن باشه از حرفی که میزنه . اگه بگه همه چی یا حداقل یه چی درست میشه، من بتونم با تمام وجود باورش کنم . نه اینکه با انشاءالله و اگه خدا بخواد ، چیزی رو بگه که خودش هم ازش مطمئن نیس . میدونم که حرف از آینده و حتی یه ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آبان 1398 18:06
آقا محسن تونستی یه خبری از خودت بده .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آبان 1398 10:25
تعطیلی همه جا رو گرفته . زن و مرد و بچه خونه نشین شدن . اینترنت قطع شده . مغازه ها و اکثر ادارات تعطیلن. شاید الان کانون خانواده ها گرمتره. چون همه کنار هم هستن و توفیق اجباری باعث شده جمعشون جمع بشه . عامل دوری و فاصله که اینترنت بوده ، حالا باعث میشه کمی بیشتر به هم توجه و محبت کنیم . من خودم این چند روز به چند نفر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 19:32
امروز هوا سرد شد . البته ما بش میگیم سرد . چون همیشه اینجا گرم . تو خونه موندن خسته و عصبی م داره میکنه . کاش یه فرجی بشه برای همه . دلم میسوزه برای خون هایی که هدر میرن . حالا داره بارون میزنه و صدای قشنگ رعد و برق، دلم رو شاد میکنه . بازم دلم کار رنگی رنگی میخواد . دیگه امروز باشگاه رو هم از دست دادم . چون همه جا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آبان 1398 20:45
میگن از همه چیز بنویس . از هرچیزی که اذیتت میکنه . بیرون بریز تا سبک بشی . تو جمعه دلگیر ، غصه بنزین و بدبختی روز افزون حالم رو بدتر کرد . کاش خدا یه نگاهی به بنده های بدبختش کنه . خواب شب هام افتضاح شده . آقا شده کابوس هر شب من . آرامش ندارم . حتی بارها تو خواب ناله کردم و خواهر و برادرم متوجه این حال پریشون من شدن و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 آبان 1398 21:40
طرح چهره ای که خودم کاملا تجربی و بدون آموزش ، با سیاه قلم کار کردم . اینجا میذارم ببینید. اون طرحی که تو دستمه هم بعدا میذارم .
-
حبس ابد
پنجشنبه 23 آبان 1398 13:22
چطور میشه یه نفر بتونه 37 سال از عمر منو بگیره . واقعا توش موندم . اگه آدم کشته بودم ، اعدام نمیشدم ، دیگه بعد 20 سال آزاد میشدم . اما حالا چی ، حبس ابد .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آبان 1398 21:18
این خونه یه وقتایی منو فریاد میزنه . که بیا بنویس . واقعا انگار یکی منو میکشه اینجا . انگار درونم هوس میکنه برای اومدن اینجا و برای نوشتن. شایدم اولش حرفی نباشه . اما اگه نیام ، صداش مرتب تو گوشم میپیچه . هنوز کتاب تو دستمه . راستش خیلی جذبم نکرده . و دوس ندارم هم بذارمش کنار . احساس شکست میکنم اگه کامل نخونمش . پس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 آبان 1398 20:55
کتاب یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی رو شروع کردم. حجمش زیاد نیس . 238 صفحه ست . امروز جارو و گردگیری و حمام و لباس شستن داشتم . کلی کار بود . کتاب رو ظهر شروع کردم. پیش خودم گفتم تا فردا صبح تمومش میکنم . اما هنوز اونقدر به قسمت جذاب نرسیدم که منو با خودش بکشه . کمی طراحی کردم . از کلاس جدید ، یه طرح چهره بم داده که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آبان 1398 22:56
یه وقتایی حس میکنم خیلی حالم خوبه . خوشحالم که دارم زندگی رو پیش میبرم و متوقف نمیشم . همیشه وقتم پره . با ذوق گوشی تنظیم میکنم که صبح برای رسیدن به باشگاه دیرم نشه . و بتونم به همه کارام قبل رفتن ، برسم . آمادگی جسمانی خیلی خوبه . امیدم به اینه که این ماه از دکتر تغذیه جواب بهتری بگیرم . نظم کلاس خیلی خوبه . 8.15...
-
هیجان مطالعه
یکشنبه 12 آبان 1398 12:23
دیروز جلد اول کتاب باغ مارشال رو تموم کردم. برای من که همیشه یه کتاب تقریبا یه ماه بیشتر دستم میموند، رکورد خیلی خوبی بود که تو یه هفته تموم شد . شب ها تا تقریبا 1 یا 2 خوندمش. داستانش خیلی قشنگه . دیروز بعدظهر جلد دوم رو شروع کردم و هر فرصتی پیش بیاد میخونمش. دلم نمیخواد ازش بکنم . فعلا یوگا رو نمیرم . ولی آمادگی...
-
حرکت جدید زدم .
پنجشنبه 9 آبان 1398 10:41
سمیرا جان کامنتت تایید نکردم چون اسمم توش بود . راست میگی هرکس یه جوری اذیت هست . یکی تو شلوغی دور و برش یکی تو تنهایی ش . یکی تو پولداری یکی تو بی پولی . زندگی رو تعادل پیش نمیره اصلا . دیروز قرار بود بشینم پای طراحی. صبح که پا شدم دیدم حوصله ندارم . یه دفعه بلند شدم پوشیدم و دراومدم. هوا نم بارون داشت ولی گرم و شرجی...
-
مرگ پاییزی
سهشنبه 7 آبان 1398 09:40
این روزا خیلی دلگیرم. دلم بدجور گرفته . راستش دلم میخواد با یکی دل سیر حرف بزنم اما دور و برم و حتی دورترها، کسی نیس که بتونم رااااحت حرف بزنم. این نقطه از احساس، تکراری هست . که تو شلوغی گم شدی ولی یکی نیس آرومت کنه . دلم سفر میخواد . رفتن میخواد . تنهایی مطلق میخواد . تو حالی هستم که دست و دلم به کار طراحی هم نمیره...
-
بارون
یکشنبه 5 آبان 1398 15:49
بالاخره شهر منم بارید . دیشب تنها بودیم . تا صبح بارون و رعد و برق بود . خیلی چسبید . یا نمیباره یا یه سر میباره . مامان و آقا باز رفتن آبادان . صبح تا حالا میخوام بیام بنویسم وقت نشد. امروز هم بطور متناوب بارون داشتیم . هوا نسیم خنک داره . دلم قدم زدن میخواد . دیروز رفتم شرایط باشگاه رو پرسیدم . هم زمانش و هم هزینه ش...
-
پست رژیم
چهارشنبه 1 آبان 1398 22:33
800 گرم کاهش وزن داشتم و 3 سانت کاهش سایز . حس آدمی رو داشتم که میخواد کارنامه بگیره . بدون ورزش این شد نتیجه کار . انشاءالله این ماه ورزش رو جور میکنم که روند سریعتر بشه . مجبور شدم نیم ساعت زودتر از مسئول مون اجازه بگیرم و برم دکتر که به خونه دیر برنگردم. حالا حس میکنم اراده م بیشتر هم شده . تازه به خودم میگم 800...