-
محبت مادرانه
شنبه 6 مهر 1398 08:49
یه ساندویچ نون تست جو با یه قاشق سوپخوری کره بادام زمینی اینقدر بم مزه داده امروز که برا هر گازی که به اون نون زدم ، خدا رو شکر کردم . سه سالی هست که ارده شیره و کره بادام زمینی و خاکشیر آب جوش، جزو صبونه من شدن . نه ارده شیره رو دوس داشتم و نه کره بادام زمینی، اما حالا عاشقشونم. نون تست جو هم که مرتب میخرم . برنامه...
-
خودخواهی که شاخ و دم نداره
پنجشنبه 4 مهر 1398 09:16
تقریبا سه هفته ست که هر روز صبح زود حدود 6 بیدار میشه . به مامانم گفته زود بیاد بلندش کنه . مشغول نوشتن یه سری مطالب برای تخلیه روانی خودش میشه . بهش میگن تمرین نوشتاری صبحگاهی. از جایی خونده . و حالا شانس دل من همت کرده و داره هر روز انجامش میده و منم که خوابم از پر سبک تره ، بیدار میشم و هرکاری میکنم خوابم نمیبره ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 مهر 1398 15:55
یه تکه نخ بخیه تو دستم جا مونده بود و مدتها حسش میکردم اما شک داشتم . تا اینکه دیروز رفتم دکتر و تشخیص دادن که بله ... دکتر گفت اگه بمونه مشکلی ایجاد نمیکنه . اما چون رو مخ من بود ، من خواستم که برام درش بیارن . دستم رفت دوباره زیر تیغ و هی خون اومد. دراوردن بخیه خیلی وقت برد و اذیت شدم . بیچاره پرستار ... تا اینکه...
-
مهرماه
دوشنبه 1 مهر 1398 08:08
فکر نمیکنم آدمی پیدا بشه که مهرماه حالش رو دگرگون نکنه ، کسی پیدا نمیشه که به خاطرات شیرین گذشته ش برنگرده. من همیشه با مهرماه زنده تر میشم . و شروع پاییز رو تو دلم جشن میگیرم بدون اینکه بتونم برم تو هواش قدم بزنم و تو آغوشش عاشقی ... اما اینجا روز اول پاییز هنوز هوا شرجی و گرم . ساعت ها به عقب برگشته و من بی خواب تر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 شهریور 1398 09:32
مدتیه که وقت کافی و تمرکز برای اینجا اومدن و نوشتن ندارم . شاید چون فکر میکنم خب حرفام تکراری شده و چیز تازه ای برای گفتن نمونده . با اینکه سه روز فرد رو باشگاه نمیرفتم اما روزا پشت هم و تند گذشت . شهریور برام خیلی زود تموم شد. تقریبا در طول هفته ، صبح ها بیشتر وقتم میره برای تمرین طراحی . حالا یا ویدیو نگاه میکنم یا...
-
و قصه چشمانم همچنان ادامه دارد ..
چهارشنبه 27 شهریور 1398 12:03
-
مرگ سوءتفاهم
یکشنبه 24 شهریور 1398 21:14
امشب اصلا ورود به کوچه رو دوس نداشتم . چون کسی انتظارم رو نمیکشید. ناراحت وارد کوچه شدم و یاد لحظاتی که به سمتم میدوید . نزدیک خونه دیدم با چند تا گربه دیگه داره غذا میخوره . باورم نمیشد . بش گفتم تووووو زنده ای ... و چک کردم ببینم خودشه که دیدم آره همون پیشی خودمه . پس اون گربه مرده دم در چی بود آخه با اون وضع . از...
-
پیشی م مرد ...
یکشنبه 24 شهریور 1398 13:57
همین رب ساعت پیش دیدم دم در خونه افتاده و مرده . مامانم با گریه اومد گفت گربه مون مرده ، رفتم دیدم دم در افتاده و چشمش از حدقه زده بیرون و چشم و دهنش پر خون . کاش فقط یکی بود بم بگه دلیل مرگش چی بوده ، آخه پریشب یکی دیگه از گربه های کوچه با همین اوضاع افتاده بود وسط کوچه . خیلی ناراحتم و گریه کردم . دیگه سرگرمی ندارم...
-
عاشق شدم ...
جمعه 22 شهریور 1398 14:04
هوا یه جورایی پاییز رو خبر میده . و من عاشق پاییز و زمستون. عاشق یه سفر به شیرازم تو این فصل عاشقی . امروز بعد از مدتهاااااا یه نماز با چادرنمازم خوندم . خیلی وقت بود که چادرم رو نپوشیده بودم از گرما و از حس ضعیف معنویت درونم . دیروز خیلی خدا رو صدا زدم . بش گفتم دلم خیلی برات تنگ شده. بش گفتم که چقدر از هم دور شدیم....
-
پدر
پنجشنبه 21 شهریور 1398 21:38
سالهای سال از بچگی کار کرده و سختی کشیده . سالهای سال جور برادر و بچه های برادر رو کشیده . سالهای سال همه نداری ها رو رد کرده تا به یه نقطه متوسطی از زندگی رسیده . گفتم نقطه نگفتم سطح . چون حتی به سطح متوسط رفاه هم نرسیده . همیشه دور و برش شلوغ بوده ، پر از آدم ، پر از بچه های قد و نیم قد . بیشتر عمرش رو تو نگرانی...
-
شنبه گونه
شنبه 16 شهریور 1398 09:00
چند وقتیه که دیر میخوابم شاید تا 1 یا حتی 2 شب . و صبح 7.30 بیدارم و خوابم نمیبره. اون موقع که باشگاه میرفتم به زور از جام بلند میشدم اما حالا که وقت دارم بیشتر بخوابم، خوابم نمیبره. امروز رو سعی کردم متفاوت تر شروع کنم .کارای بهداشتی نظافتی م رو با چند کار اضافه تر انجام دادم . صبونه م خوردم ، مرطوب کننده زدم . حالا...
-
اعتراف به چالش جدید
پنجشنبه 14 شهریور 1398 10:13
از 12 شهریور رفتم تو چالش نخوردن نوشابه . وضعیت سلامت و به هم ریختگی هورمون ها و کمردرد شدید ، باعث شد یه تصمیم محکم بگیرم برای نخوردن نوشابه . امیدوارم خیلی سختم نشه . اگه مدیریت تدارکات خوراکی های خونه بام بود رژیم سالم غذایی رو تو خونه پیش میبردم . اما چون خونه خودم نیس نمیتونم دخل و تصرف داشته باشم . یه چیزایی رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 شهریور 1398 10:08
هروقت همت میکنم بشینم پای کار طراحی یه دردی و یا یه کاری پیش میاد . دو روز از درد کمرم نمیتونم خم و راست بشم . درد شدیدی گرفتم. تازه رفتم دکتر و دو تا آمپول زدم . حتی از درد اشتهای خوردن شام و صبونه رو نداشتم . تازه که اومدم صبونه خوردم . تو نشستن بیشتر درد حس میکنم انگار باید هی راه برم . اینجا چند روز صبح هوا خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 شهریور 1398 21:52
امروز صبح رفتم بازار ، یه سری وسیله کار لازم داشتم . چقدر همه چیز گرون شده . همه چه دو برابر و سه برابر . ولی حالم کمی بهتر شد . دیشب تا صبح از ناراحتی گربه ، خوب نخوابیدم اصلا . دوباره هورمون هام ریخته به هم . هی میخوام جلسه بعدی طراحی رو جور کنم ، هی نمیشه . امروز با دیدن گربه حالم بهتر شد و خیالم راحت تر . تا رسیدم...
-
محتاج دعاتونم
شنبه 9 شهریور 1398 22:50
دیگه هیچ وقت بین خودم و هیچ حیوونی وابستگی ایجاد نمیکنم . اصلا چرا برای لذت خودم ، یه حیوون اذیت بشه . امشب هم اشک ریختم . کاش بش عادت نمیکردم و اونو هم عادت نمیدادم . امشب که اومدم و فقط چند لحظه جلو در خونه مون ، کنارش ایستاده بودم ، یه ماشین از رو دمش رد شد و اون جیغ کشید و دوید اون طرف کوچه . خودش رو یه جا مچاله...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 شهریور 1398 17:17
.دیروز رفتیم خونه حاجی . قبلش من رفتم قنادی و بعد همکارم با آژانس اومد دم قنادی سوار شدم و رفتیم به بقیه که دم در خونه حاجی بودن ، ملحق شدیم . یه کیسه برنج هم خریدیم . حاجی و خانمش که هر دو از شرکا و موسسین زبانکده هستن ، با هم به مکه مشرف شده بودن ، خیلی از حضور ما خوشحال شدن و سپاسگزاری کردن . هوا به شدت گرم شده ....
-
من و تب استخونی
چهارشنبه 6 شهریور 1398 21:39
کل دیروز صبح رو به انتقال و کپی کردن ویدیوهای طراحی م کردم . حالا میبینم هارد لازم هم شدم . فعلا ریختم تو لپ تاپم. دیروز عصر تب کردم تا حالا ، دیشب تا صبح نخوابیدم . استخون درد بدی دارم به زور پله های زبانکده رو بالا پایین میرم . فردا بل همکارام باید بریم دیدن شریک رئیس مون که از حج برگشته . ولیمه هم تو تالار دعوت کرد...
-
اینم عکس کار جدیدم .
شنبه 2 شهریور 1398 12:33
-
شنبه طراحی
شنبه 2 شهریور 1398 12:29
بچهها امروز جلسه طراحی گرفتم ، بعد از تقریبا 3 ماه دوباره نشستم پای کار . درد هم داشتم متاسفانه. اما فشار نیاوردم به خودم و سعی کردم آروم کار کنم . اولین جارو رو هم زدم البته فعلا فقط دو اتاق . دیگه قرار نیس فشار بیارم به خودم . همیشه این جمله رو با خودم تکرار میکنم که هیچ کاری ارزش از بین رفتن سلامتی منو نداره . یه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مرداد 1398 13:28
چه عشقی میکنم من وقتی در باز میکنم که برم تو کوچه پیشی از یه طرف و یه گربه سفید خاکستری ناز که 4 تا بچه داره ، از یه طرف میدون سمتم . باورتون میشه گربه مادر ، به من اجازه میده نازش کنم . و با اینکه مادر 4 تا بچه ست ، چقدر لوس میکنه خودشو. و گاهی حس میکنم پیشی از دور نگاه میکنه و انگار ناراحت میشه که کسی رو شریک محبتش...
-
به نظرتون تغییر کرده ؟
یکشنبه 27 مرداد 1398 12:15
-
به نظرتون تغییر کرده ؟
یکشنبه 27 مرداد 1398 12:04
-
از چله دراومدم
جمعه 25 مرداد 1398 17:47
امروز دوره نقاهتم تموم شد . انگار از چله دراومدم. از دیشب نگاهم و انتظارم برای امروز جور دیگه ای بود . انگار تازه متولد شدم . تنهایی رفتم حمام و لباس شستم بدون اینکه از کسی کمک بخوام . امروز ظرف های صبونه م دیگه خودم شستم . و از دستم برای کارها استفاده کردم . طوری که بیچاره هنگ هم نکنه . باش ظرف بلند کردم و خدا رو شکر...
-
دیر نویس
پنجشنبه 24 مرداد 1398 11:53
تازه از باشگاه برگشتم . اومدم دیدم آقا محسن کامنت گذاشته که چرا نمینویسی. به قولش دچار سندرم شدم والا حرفی نمونده باقی . روزا تکراری سر میشن . روزای فرد میرم باشگاه. روزای زوج هم تا جایی که تایمم اجازه بده ویدیو طراحی نگاه میکنم . خیلی دلم برای طراحی تنگ شده. اما هنوز دستم توان نگه داشتن خودکار برای زمان طولانی رو...
-
آقا فرساد
چهارشنبه 23 مرداد 1398 12:15
آقا فرساد حس کردم شما اطلاعات زیادی راجب گربه ها دارید . البته خودمم چند مطلب خوندم اما ... یه قسمتی از پوست پیشی خالی از مو شده تقریبا اندازه دایره با قطر 3 سانت . و لابلای موها سفیدک سفیدک دیده میشه . انگار تازه گازوئیل داره اثرات خودش رو پوست این بیچاره نشون میده . چون همیشه هم تو آفتاب ، مسلما تاثیر بدتری روش...
-
این پیشی منه
شنبه 19 مرداد 1398 21:58
-
شنبه تون گل و بلبلی
شنبه 19 مرداد 1398 10:17
دیروز رفتن آبادان و تا الان که دارم مینویسم هنوز نیومدن. مجبور شدم کلی کار انجام بدم با یه دست و البته یکمی مشارکت اون دست عمل کرده . دست چپم هم توان نداره و تو کار خیلی درد میکنه مخصوصا تو بازو . خیلی ناراحتم و هر بار براش بغض میکنم . مامانم نمیخواست بره اما خواهر آبادانی اونقدر اصرار کرد که منم گفتم برو ، با کلی...
-
بازم تلخ اومدم
پنجشنبه 17 مرداد 1398 12:27
مدتیه حس نوشتن ندارم . هنوز با گربه در ارتباطم و خیلی دوسش دارم. اصلا نمیارمش داخل اما تو کوچه حواسم بش هست. اونم اونقدر خودشو لوس میکنه که دلم میخواد بغلش کنم بوسش کنم . راستش میبینمش غصه هام آب میشه . براش غذا میبرم و آب . دو بار آقا اذیتش کرد . یه روز تو رختخواب بودم که شنیدم به مامانم میگفت گربه دم در دیده برده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مرداد 1398 09:59
سه روز بیشتر بود که پیداش نبود . هر روز که میومدم تو کوچه ، چشم چشم میکردم و صداش میزدم، پیداش نبود . نگرانش بودم و دلم میخواست جای بهتری رفته باشه . تا دیشب که مامانم که رفته بود تو کوچه ، پیشی راه افتاده بود دنبالش، مامانمم خوشحال صدام میکرد بیا گربه ت برگشته اما اما ... پاش شکسته و یکی با چوب بستنی و چسب نواری ،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مرداد 1398 09:39
سه روز که دیگه گربه م ندیدم . نمیدونم چی شده بیچاره . من هنوزم نمیتونم برای بلاگ اسکای کامنت بذارم و هی باید مرورگر عوض کنم . خبر خاص و قابل عرضی نیست. دلم برای وسایل کار و طراحی م تنگ شده. دوس داشتم یه اتاق داشتم که توش یه میزتحریر بود و همه وسایل کارم رو میچیدم روش ، اینجوری مجبور نمیشدم برای هر بار کار کردن ، هی...