-
شنبه طراحی
شنبه 2 شهریور 1398 12:29
بچهها امروز جلسه طراحی گرفتم ، بعد از تقریبا 3 ماه دوباره نشستم پای کار . درد هم داشتم متاسفانه. اما فشار نیاوردم به خودم و سعی کردم آروم کار کنم . اولین جارو رو هم زدم البته فعلا فقط دو اتاق . دیگه قرار نیس فشار بیارم به خودم . همیشه این جمله رو با خودم تکرار میکنم که هیچ کاری ارزش از بین رفتن سلامتی منو نداره . یه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مرداد 1398 13:28
چه عشقی میکنم من وقتی در باز میکنم که برم تو کوچه پیشی از یه طرف و یه گربه سفید خاکستری ناز که 4 تا بچه داره ، از یه طرف میدون سمتم . باورتون میشه گربه مادر ، به من اجازه میده نازش کنم . و با اینکه مادر 4 تا بچه ست ، چقدر لوس میکنه خودشو. و گاهی حس میکنم پیشی از دور نگاه میکنه و انگار ناراحت میشه که کسی رو شریک محبتش...
-
به نظرتون تغییر کرده ؟
یکشنبه 27 مرداد 1398 12:15
-
به نظرتون تغییر کرده ؟
یکشنبه 27 مرداد 1398 12:04
-
از چله دراومدم
جمعه 25 مرداد 1398 17:47
امروز دوره نقاهتم تموم شد . انگار از چله دراومدم. از دیشب نگاهم و انتظارم برای امروز جور دیگه ای بود . انگار تازه متولد شدم . تنهایی رفتم حمام و لباس شستم بدون اینکه از کسی کمک بخوام . امروز ظرف های صبونه م دیگه خودم شستم . و از دستم برای کارها استفاده کردم . طوری که بیچاره هنگ هم نکنه . باش ظرف بلند کردم و خدا رو شکر...
-
دیر نویس
پنجشنبه 24 مرداد 1398 11:53
تازه از باشگاه برگشتم . اومدم دیدم آقا محسن کامنت گذاشته که چرا نمینویسی. به قولش دچار سندرم شدم والا حرفی نمونده باقی . روزا تکراری سر میشن . روزای فرد میرم باشگاه. روزای زوج هم تا جایی که تایمم اجازه بده ویدیو طراحی نگاه میکنم . خیلی دلم برای طراحی تنگ شده. اما هنوز دستم توان نگه داشتن خودکار برای زمان طولانی رو...
-
آقا فرساد
چهارشنبه 23 مرداد 1398 12:15
آقا فرساد حس کردم شما اطلاعات زیادی راجب گربه ها دارید . البته خودمم چند مطلب خوندم اما ... یه قسمتی از پوست پیشی خالی از مو شده تقریبا اندازه دایره با قطر 3 سانت . و لابلای موها سفیدک سفیدک دیده میشه . انگار تازه گازوئیل داره اثرات خودش رو پوست این بیچاره نشون میده . چون همیشه هم تو آفتاب ، مسلما تاثیر بدتری روش...
-
این پیشی منه
شنبه 19 مرداد 1398 21:58
-
شنبه تون گل و بلبلی
شنبه 19 مرداد 1398 10:17
دیروز رفتن آبادان و تا الان که دارم مینویسم هنوز نیومدن. مجبور شدم کلی کار انجام بدم با یه دست و البته یکمی مشارکت اون دست عمل کرده . دست چپم هم توان نداره و تو کار خیلی درد میکنه مخصوصا تو بازو . خیلی ناراحتم و هر بار براش بغض میکنم . مامانم نمیخواست بره اما خواهر آبادانی اونقدر اصرار کرد که منم گفتم برو ، با کلی...
-
بازم تلخ اومدم
پنجشنبه 17 مرداد 1398 12:27
مدتیه حس نوشتن ندارم . هنوز با گربه در ارتباطم و خیلی دوسش دارم. اصلا نمیارمش داخل اما تو کوچه حواسم بش هست. اونم اونقدر خودشو لوس میکنه که دلم میخواد بغلش کنم بوسش کنم . راستش میبینمش غصه هام آب میشه . براش غذا میبرم و آب . دو بار آقا اذیتش کرد . یه روز تو رختخواب بودم که شنیدم به مامانم میگفت گربه دم در دیده برده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مرداد 1398 09:59
سه روز بیشتر بود که پیداش نبود . هر روز که میومدم تو کوچه ، چشم چشم میکردم و صداش میزدم، پیداش نبود . نگرانش بودم و دلم میخواست جای بهتری رفته باشه . تا دیشب که مامانم که رفته بود تو کوچه ، پیشی راه افتاده بود دنبالش، مامانمم خوشحال صدام میکرد بیا گربه ت برگشته اما اما ... پاش شکسته و یکی با چوب بستنی و چسب نواری ،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مرداد 1398 09:39
سه روز که دیگه گربه م ندیدم . نمیدونم چی شده بیچاره . من هنوزم نمیتونم برای بلاگ اسکای کامنت بذارم و هی باید مرورگر عوض کنم . خبر خاص و قابل عرضی نیست. دلم برای وسایل کار و طراحی م تنگ شده. دوس داشتم یه اتاق داشتم که توش یه میزتحریر بود و همه وسایل کارم رو میچیدم روش ، اینجوری مجبور نمیشدم برای هر بار کار کردن ، هی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مرداد 1398 10:53
همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی داشته باشم. خرگوش ، همستر ، یه توله پشمالوی ناز یا یه بچه گربه مامانی . اما از اونجایی که خودم تو خونه اضافی هستم ، مسلما عملی کردنش چیز غیرممکنی بوده و هست. چند وقتی بود که یه بچه گربه تو کوچه میدیدم و براش ضعف میکردم . اونم می ایستاد نگام میکرد یا پشتم راه می افتاد. تا اینکه دو شب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مرداد 1398 12:16
امروز دیگه رفتم باشگاه . دکترم گفت اگه به دستت فشار نیاری ورزش مشکلی نداره . منم خسته شدم تو خونه . امروز رفتم و شروع کردم دوباره . یاد شنبه های دوس داشتنی افتادم که میرفتم کلاس طراحی . کلاس رفتن هر چی باشه حس دیگه ای داره تا تو خونه کار و تمرین کردن . دیدید خانم عبادی چه گل کاشت . حظ کردم از کارش . واقعا قشنگ بود ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 تیر 1398 00:14
دلتنگی امروز، همین الان با کلی اشک ، خودشو بیرون ریخت . وقتی میخوام بخوابم و دستم اذیت میشه و تقریبا تو هیچ حالتی احساس راحتی نمیکنه ، قلبم ترک برمیداره و دلم میسوزه و چشمام لبریز میشن از اشک . چشمام برای دستم خیس میشن و هی میبارن . و من نگاه دستم میکنم و ازش میخوام خوب بشه . و شرمنده میشم ازش که اینقدر اذیتش کردم که...
-
دلم تنگ است. ..
جمعه 28 تیر 1398 13:31
دلم خیلی برای زمستون تنگ شده و هنوز خیلی داریم تا برسیم به خنکای پاییز و سرمای زمستون. گفته بودم میخوام از اول ماه برم باشگاه، اما با مشورت چند نفر و دکتر ، تا گذروندن اون یه ماه و نیم، منع شدم از هرکار اضافه و فشار رو دستم . دست چپ بیچاره داره خیلی جور میکشه. میخوام بشینم پکیج طراحی م رو یکی یکی نگاه کنم تا اون موقع...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 تیر 1398 11:29
پرس جو راجب جا و پانسیون رو شروع کردم. جلوی کسی هم فعلا حرفی نزدم. تا ببینم چی میشه. من این مدت بارها حرف رفتن رو با خواهر برادرم زدم. اونا هم نسبت به قبل به رفتن رضایت بیشتری دارن . اما ما عملا به جای چهار تا ، دوتا هستیم . و بارمون خیییییییلی سنگین. من اگه خودم تنها بودم اصلا نگرانی نبود و میرفتم. اما حالا هرجا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیر 1398 11:54
امروز رفتم بخیه دستم باز کردم . باز کردن بخیه ها بیشتر از خود عمل درد و سوز داشت. بعد رفتم داروخانه و یه سری چیز لازم داشتم خریدم و رفتم سوپری برای خودم چیپس و پفک و بستنی خریدم و اومدم با خواهرزاده م نوش جون کردیم. چهار روز از ناراحتی سردرد دارم . چیپس برام حس درمانگری داره تو این شرایط ، اما گاهی فراموشش میکنم ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیر 1398 21:34
دوست عزیز که برام کامنت خصوصی فرستادی و رمز دادی . آدرس وارد نکردی و حتی اسمت با حروف ناشناس اومده ، ممنونم از محبتت. مجبور شدم اینجا بیام تشکر رو پست کنم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 تیر 1398 22:31
امروز عروسی همون خواهرزاده ست که گفتم یه سری اومده بودن خونه مون و شوهر خواهرم به من گیر داد که چرا تو شوهر نمیکنی . من تمایلی به رفتن نداشتم و مرخصی هم ندادن و من اصرار نکردم و دستم هم هنوز پانسمان و دلم نمیخواست برم سوال جواب پس بدم . مامانم و خواهرام رفتن . خواهر اهوازی که اینجا بود ادامه پخت غذای مامانم رو داد و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 تیر 1398 10:47
من نمیتونم برای کسی کامنت بذارم . شما چطور؟ چه کار کنم . کامنت مینویسم اما کد نمیده که بخوام ارسال کنم . خواهر اهوازی با بچهها اومده . یه نکته . اگه دوستی داشتید که به دلایلی نمیتونست کارای شخصی ش خودش بکنه ، به عنوان بهترین دوست ، شما باید حواستون باشه که بگید بیا ببرمت حمام یا بده من برات لباسات بشورم یا هر کار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 تیر 1398 11:15
امروز رفتم باشگاه که بچهها ببینم . تازه اومدم خونه. فقط مربی و مدیر باشگاه بودش . هیچ کدوم از بچههای قدیمی نبودن و چهار نفر فقط شاگرد جدید بود . نمیدونم چرا جمع بچههای قدیمی اینقدر کمرنگ شده و نمیان و من به شخصه نصف انرژی م از وجود اونا میگرفتم و حالا که نیستن حس خوبی برام نداره. البته من که فعلا باشگاه برو نیستم...
-
شکر بی پایان
سهشنبه 18 تیر 1398 11:44
اینقدر این مدت تکه تکه نوشتم که ممکنه یه چیزایی تکراری نوشتم و یه چیزایی هم یادم رفت. امروز یادم افتاد که تو جریان سفر شیراز و عملم خیلی چیزها آسون تر از اونچه فکر میکردم پیش رفت و من بخاطرشون خیلی از خدا ممنونم. نگرانی های زیادی داشتم . یکی ش انجام کارای خواهر برادرم بود و حتی کارای خودم . قرار بود تنها با داداشم برم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 تیر 1398 11:19
دلم برای اینجا تنگ شده. ولی خب تایپ کردن راحت نیس که هر روز نمیام . تا حد زیادی مهارت دست چپم تو کارها بیشتر شده . عکس از دستخط چپ تو کلاسم گرفتم اینجا براتون میذارم. بیکاری صبح ها رو با کتاب خوانی و سرک کشیدن تو گوشی سعی میکنم پر کنم اما حس خوبی برام نداره و چرت میگرم. همچنان آقا حالی از من نپرسیده تازه نفرین هم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیر 1398 11:48
امروز به کمک مامانم رفتم حمام به یاد بچگی ها . اصلا فکرش نمیکردم دوباره روزی بیاد که مامانم منو حمام بده. یه عمر کار کردم و مراقبت. حالا خودم مراقبت لازم شدم . این جریان بیشترش خیر بود برام . درسته الانم نمیذارم خیلی بارم رو دوش کسی بیافته. اما از اینکه کمی توجه دیگران و مراقبت اونا رو میگیرم برام لذت بخشه . کمی تجربه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 تیر 1398 22:13
خیلی دلم میخواد زود به زود بیام هم بنویسم هم بخونم . ولی تایپ کردن برام سخته. خدا رو شکر دستم از عمل اذیت نیس . کارام مامانم میکنه . به جام ظرف میشوره گاز پاک میکنه جارو میکنه خواهرم و برادرم بلند میکنه . منم خورده ریز یه کمکی با دست چپ میکنم . آب میارم خواهرم دست و روش میشوره و برمیدارم. امروز مجبور شدم فرم کارم با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 تیر 1398 10:19
سلام سلام من برگشتم. دستم عمل کردن و عمل خوب و راحتی بود . بیهوشی نداشتم فقط بی حسی موضعی . سفر درمانی سیاحتی خیییییییلی خوبی بود . خیلی خوش گذشت. الان نمیتونم خیلی راحت تایپ کنم با دست چپ . دست راست هم که عمل شده تا یه ماه و نیم تو استراحت مطلق باید باشه . میام کم کم پست سفر رو میذارم . همین که از آقا دور بودم کلی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 تیر 1398 11:56
هرچی به رفتن نزدیک میشم استرسم بیشتر میشه . استرس دکتر یا عمل ندارم . استرس حرفای آقا رو دارم . اصلا شب ها خوب نمیخوابم برم شیراز و برگردم شاید کمی ذهنم از آشفتگی بیافته. قرار چهارتامون از خونه و اون خواهرم و پسر و شوهرش با هم بریم . هم دکتر بریم هم تفریح کنیم . یکی از دوستای همین جا ، خونه دارن تو شیراز ، محبت کرد و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 خرداد 1398 17:19
دو ماه هرطور برای دستم و دکتر رفتن برنامه ریزی کردم یه جوری به هم خورد . فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه . داداش متاهلم یه بار بام هماهنگ کرد که بریم بعد کنسل کرد و گفت ماشین خرابه ، ولی به احتمال زیاد خانمش موافق نبوده و اونم برام عذر آورد . کلی هم ابراز شرمندگی کرد و گفت فقط از نظر مالی میتونم روش حساب کنم . درصورتیکه...
-
عالم بیخیالی
چهارشنبه 29 خرداد 1398 11:11
رفتم تا سوپری سر کوچه روغن بخرم .. یه پیرمردی نشسته بود روبرو سوپری . از اون پیرمردهای شکسته اما خوش دل و دیدنش حال خوش کن بود . متوجه شدم هرازگاهی سرش میندازه پایین و از ته دل میخنده . قهقهه نمیزنه اما حال خنده ش عمیق و واقعیه . به آقای فروشنده که اونم اتفاقا خیلی آدم خوبیه گفتم آقای فلانی این پیرمرد میشناسی؟ نگاه کن...