مرگ پاییزی

این روزا خیلی دلگیرم.  دلم بدجور گرفته . راستش دلم میخواد با یکی دل سیر حرف بزنم اما دور و برم و حتی دورترها،  کسی نیس که بتونم رااااحت حرف بزنم.  این نقطه از احساس،  تکراری هست . که تو شلوغی گم شدی ولی یکی نیس آرومت کنه .

دلم سفر میخواد . رفتن میخواد . تنهایی مطلق میخواد .


تو حالی هستم که دست و دلم به کار طراحی هم نمیره . دیروز نشستم یه طرح خطی بزنم ، نشد که نشد . هی فقط کشیدم و پاک کردم . آخرش هم جمع کردم هیچ به هیچ .

میخواستم امروز بشینم پا طراحی،  میبینم که اصلا حسش نیس .

فقط دلم میخواد همین جا بمونم و نرم . از هر چرت و پرتی بنویسم . اگرم رفتم احتمال زیاد بشینم کتاب جدیدی رو که شروع کردم،  بخونم . اسمش باغ مارشال از حسن کریم پور .

چه حس بدیه که دلت بخواد از همه دور بشی . این نشونه چیه ، بی محبتی ؟ بی وفایی ؟ سنگدلی و نمک نشناسی ؟ 

شایدم چون یه عمر دور و برم شلوغ بوده .  هیچ وقت اتاق خواب شخصی نداشتم . حریم خصوصی نداشتم . هیچ وقت نتونستم روی تختم ، بغض هام رو توی بالش خالی کنم . هق هق بزنم بدون اینکه بخوام جلوش رو بگیرم . هیچ وقت میزی نداشتم که هروقت هوس کردم بشینم پشتش و کار کنم یا بنویسم . هیچ وقت پنجره ای نبود که با خیال راحت بازش کنم و هوای بیرون رو بکشم تو ریه هام . همیشه یکی بوده  که بگه سرده اون پنجره رو ببند .  هیچ وقت نتونستم برم تو اتاق و در رو محکم بکوبم و عصبانیت خودم رو ابراز کنم و یا تخلیه .  هیچ وقت آینه ای نبود که راحت بایستم روبروش، موهام رو باز کنم و خودمو تو آینه برانداز کنم . همیشه موهام زیر روسری خفه شده . همیشه تو تاریکی اتاق و دزدکی یه ضدآفتاب و یه ذره کرم زدم و رفتم .

هیچ وقت نشده بشینم و با صدای بلند با خودم حرف بزنم . بدون اینکه کسی باشه که بشنوه و بعد بخواد سین جیم کنه . هیچ وقت نشد هر لحظه دلم بخواد بپوشم و دربیام و هر ساعت دلم سیر شد برگردم .

فکر کنم پاییز در من بدجور لونه کرده . خنکیش کم حس میشه اما حالش کاملا وجودم رو پر کرده . شایدم مبتلا شدم به مرگ پاییزی . دچار خلسه شدم ، اما نمیدونم از چی و چرا .

دلم میخواد امروز هی بگم و هی بنویسم . با ربط یا بی ربط .

برای من و خانواده م چقدر زندگی زشت بوده تا حالا . چقدر به هم گره خورده.  چقدر تاریک . و راهش بی پایان. 

یه همزیستی اجباری.  حالم به هم میخوره . 

نظرات 5 + ارسال نظر
زینب جمعه 17 آبان 1398 ساعت 00:47

کاملا می فهمم چی میگی. چکار میشه کرد؟ اصلا مگه میشه کاری هم کرد؟
خودم تو شرایطتت بودم و حتی از نوع دیگه ای هنوز توش هستم.
با اجبار سرکردن سخت ترین کار دنیاست.

آره خیلی ناراحت کننده ست که به این باور برسیم که دیگه همینه و نمیشه کاری کرد . این یعنی ته بی کسی . ته بدبختی .

ریحانه پنج‌شنبه 9 آبان 1398 ساعت 00:20

هااا. تهش هممون تنهاییم. ولی واقعا قبول یه موقع هایی شدت تنهایی خیلی به ادم فشار میاره.
پاشو برو یه دوست پسر بگیر

من تنها نیستم که مشکلم همینه . میخوام تنها باشم

محسن از دنیای دوستداشتنی چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت 22:10

یچی آرامشبخشی هم بلد نیستم بگم :/

همین که میای برام دلگرمی . چند وقت ایمیل چک نکردی

تیلوتیلو چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت 08:29 http://meslehichkass.blogsky.com

وقتی میبینم با این همه سختی هنوزم قوی هستی، کیف میکنم
با اینهمه مشکلات هنوزم روزنه های کوچولو و زیبای امید را توی کلماتت میشه دید
امیدوارم زندگی روی زیباتری را بهت نشون بده

سلام تیلو . خوش اومدی عزیزم. چقدر خوشحالم کردی. ممنونم چاره ای نیست باید زندگی کنم

Reyhane R سه‌شنبه 7 آبان 1398 ساعت 14:27

ساره جانم

جان دلم عزیزم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد