حرکت جدید زدم .

سمیرا جان کامنتت تایید نکردم چون اسمم توش بود . راست میگی هرکس یه جوری اذیت هست . یکی تو شلوغی دور و برش یکی تو تنهایی ش . یکی تو پولداری یکی تو بی پولی . زندگی رو تعادل پیش نمیره اصلا .


دیروز قرار بود بشینم پای طراحی.  صبح که پا شدم دیدم حوصله ندارم . یه دفعه بلند شدم پوشیدم و دراومدم.  هوا نم بارون داشت ولی گرم و شرجی . پیاده روی کردم . رسیدم به پارکی ، اونجا نشستم . دلم میخواست بارون تند بزنه که خیس بشم و غمم شسته بشه . همون نم هم قطع شد و آخرش نبارید.  بعد به خودم گفتم امروز بی برنامه پیش برو . قرار نبود بیرون بیام . قرار نبود کافه برم اما گفتم فرصت خوبیه که یه بار تنها بشینم تو کافه . رفتم و صبونه سفارش دادم . راحت بودم از اینکه مجبور نشدم الکی تو روی کسی بخندم یا تظاهر کنم . تلفنم هم اصلا زنگ نخورد . چند تا عکس گرفتم . یه صبونه مشت و چرب و چیل با یه لیوان چای خوردم . به خودم گفتم نوش جونت ساره . املت پنیری خیلی خوشمزه بود.  پنیرش منو دچار عذاب وجدان کرد اما زدم به بیخیالی . از صندلی خالی روبروم عکس گرفتم . جای خالی یکی اونجا پر بود.  اون صندلی خالی برام عزیز بود . بش زل زدم و چیزی که تو ذهنم ایجاد شد یه دختر خوشکل با موهای خرگوشی بود.  میگفت مامان پس کی صبونه میارن . منم گفتم جون مامان حالا میارن . کلی نگاش کردم  . دلم میخواست اون صندلی رو بغل کنم . هیچ مردی حتی تو ذهنم پدیدار نشد . اصلا از مردها زده شدم .

با احترام کامل به خوانندگان مرد . که اینجا احترام فوق العاده ای براشون قائلم.  صبونه رو خوردم و  کمی همون جا نشستم . از لابلای دکور پنجره بیرون رو نگاه کردم.  به سگی که اون طرف رو زمین خوابیده بود هی نگاه کردم . بعد حساب کردم و دراومدم.  بازم پیاده ادامه دادم تا مسیر باشگاه . دوباره تو یه پارک نشستم   هوا خیلی گرم شده بود و من به خدا گفتم آخرش بارون نزدی من دارم برمیگردم . پیاده راه خونه رو گرفتم و تقریبا 11 خونه بودم . از اینکه همه چیز رو خارج از برنامه پیش بردم کیف کردم . به هیچ کس جواب ندادم . گزارش ندادم . خواهرم که پرسید کجا بودی گفتم یه دفعه دلم خواست پیاده روی کنم . مامانم هم که فکر میکرد طبق معمول رفتم کلاس .  تو فکرم بازم این کارو تکرار کنم .


و اما امروز رفتم باشگاه و آمادگی جسمانی ثبت نام کردم بالاخره . حالا باید این رشته رو با یوگا تنظیم کنم . هزینه ش هم این ماه از یه کلاس خصوصی،  جور شد . امیدوارم این کلاس ادامه پیدا کنه .

برای باشگاه امروز خیلی ذوق داشتم . از اینکه یه کاری شروع کردم برای سلامتی م و لاغری م ، خیلی خوشحالم . چندین ماه بود میخواستم برم اما نشده بود .

کاش به گذشته برمیگشتم و یه سری از تصمیمات رو عوض میکردم .

من پوست کلفتم . زندگی پیش نره ، هلش میدم . اما دل خوشی ازش ندارم.  کاش گاهی با من راه میومد .




چرا عکس چپکی اومده اگه کسی میدونه بم بگه

نظرات 3 + ارسال نظر
فرشته شنبه 11 آبان 1398 ساعت 16:26 http://femo.blogfa.com

ریحانه جمعه 10 آبان 1398 ساعت 09:11

انشالله دختر. انشالله کلاس خصوصی ادامه داشته باشه.

آقا چه همه مریض شدن :( دور و بر من و توی وبلاگ و اینا هر کی رو میلینم درگیر یه مریضی سخت شده. دعا کن همه خوب شن زودی :***

ممنونم ریحانه جونم . دختر با محبت و دلسوز. انشاءالله حال همه خوب بشه و خوب بمونه . تو هم خیلی مراقب خودت باش عزیزم

سمیرا پنج‌شنبه 9 آبان 1398 ساعت 23:12

سلام عزیزم.خوشحالم ک از دپی تا حدودی دراومدی.ایشالا کلاس خصوصی همچنان ادامه داشته باشه. کلاس خصوصیای بیشتر. باشگاتم چ کار خوبی کردی.همیشه خوشحالو موفق باشی

سلام. آره دیگه باید پیش برم . خدا کنه دعات بگیره و کلاس خصوصی ادامه پیدا کنه واقعا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد