شکر بی پایان

اینقدر این مدت تکه تکه نوشتم که ممکنه یه چیزایی تکراری نوشتم و یه چیزایی هم یادم رفت.

امروز یادم افتاد که تو جریان سفر شیراز و عملم خیلی چیزها آسون تر از اونچه فکر میکردم پیش رفت و من بخاطرشون خیلی از خدا ممنونم. 

نگرانی های زیادی داشتم . یکی ش انجام کارای خواهر برادرم بود و حتی کارای خودم . قرار بود تنها با داداشم برم و بغض تو گلوم بود که خواهرم رو به شرط همراهی اون خواهرم راضی کردم که بامون بیاد . و روال کارها آسون تر پیش رفت . اگر خواهرم و شوهرش نبودن نصف این سفر و برنامه لق میموند و شاید حتی کنسل میشد . نگران وضعیت اتفاق ماهیانه م بودم که چطور با یه دست از پسش بربیام.  من یه دخترم با هزار جور گرفتاری.  اما خدا لطف کرد و اون جریان رو جلو انداخت و من موقع عمل اصلا دغدغه ای از این بابت نداشتم . فکرش میکنم که اگه خدا نخواسته بود و این اتفاق با عملم یکی میشد چه باید میکردم و تو این زمینه از هیچ کس نمیتونستم کمک بگیرم .

یه تومن حقوقم رو دم بیمارستان به حسابم واریز کردن . و من دستم خالی بود موقعی که رفتم . فقط یه تومن از خواهرم قرض کرده بودم که یعنی کل دو  تومن رو بدم برای عمل و بعد کلا خالی میشدم و نمیتونستم حتی یه کیلو میوه بخرم تو راه . و باید از کنار همه مغازه ها با حسرت رد میشدم و فقط بدهی هام حساب کتاب میکردم . اما داداشم پول بیمارستان رو یه جا واریز کرد و حاضر نشد اون یه تومن رو علی الحساب بگیره .  و اون داداشم که مشکل داره و بامون بود گفت اصلا نبینم فکر پول باشی من همه هزینه رو به اون داداش میدم و پولت تو سفر با لذت خرج کن .

منو که میشناسید دلم نمیاد بارم رو دوش کسی بیافته.  همون یه تومن رو به حساب داداشم واریز کردم و خیلی هم شاکی شد . اما گفتم دستون درد نکنه و همین مقدار رو ازم قبول کنید که خودم آروم باشم . حالا سه تاشون قرار هزینه رو بدن . و خدا را شکر که اصلا به پدرشون نرفتن . هم غیرت دارن هم محبت . داداشم قدم به قدم بام اومد و فقط خودش تو بیمارستان بام بود . چون خواهرم با بقیه مونده بود که کاراشون کنه . تا ساعت 4 بی غذا مونده بود و اومد و لقمه گرفت گذاشت تو دهنم چون یه دستم سرم بود و یه دست پانسمان.  و هرچقدر شکر کنم کم کردم .

فکر میکردیم ویزیت اولیه برای معاینه تو مطب یه دکتر سرشناس تو شیراز خیییلی طول بکشه اما باورتون نمیشه کمتر از نیم ساعت کارم انجام شد و معرفی نامه بیمارستان رو گرفتیم و رفتیم دنبال کارای پذیرش عمل و تا عصر همگی با حوصله تو ماشین منتظر من بودن تا کارای معاینه بیهوشی هم انجام بشه و برگردیم خونه باغ .

دوستای خیییییییلی خوبی که دارم و محبت شون جبران ناپذیر شده برام .

دوستی که رفت و حضوری نوبت دکتر گرفت .

دوستی که خونه باغ شون رو با همه امکانات چند شبانه روز در اختیارمون گذاشت .

و دوستی که همیشه کمکم میکنه برای رسیدن به خواسته هام.

مادری که حالا داره به جام کارای سنگینم رو انجام میده . و خیلی متعجب شده که من این سالها چطور این کارها رو میکردم. 

و خواهری که با ناتوانی دستاش گاهی برام نون تکه میکنه تا برای خودم لقمه بگیرم .

و همه اونایی که انرژی های معنوی بم دادن و روحیه بخش بودن .

و بسیار بسیار شاکرم برای ریز ریز توجهات خدا و آسون کردن این مسیر .

و به اندازه تمام خوبی هایی که از دور و بریام میگیرم یکی هست به همون اندازه آزار میرسونه.  و حتی دشمن با من اینگونه نبوده که او هست . و صد البته جای شکر داره که فعلا تو قهر هستیم از شدت بی محبتیش .

و دنیا پر از آدمای خوبی ست که خدا سر راهم گذاشته.  و من بی حد و اندازه سپاسگزارم. 

برای همه شون دعای خیر و سلامتی میکنم با دل شاد .

و شکر دست چپی هست که اینجا بنویسه و یار دست راست باشه . خدا را شکر که امروز تونستم شکرگزار باشم و چشمام بازتر و دلم پرنورتر از دیروز بوده .


نظرات 4 + ارسال نظر
ریحانه چهارشنبه 19 تیر 1398 ساعت 13:43

باید بیام سر صبر از خودت و پستت بنویسم که چقدر خوبید. حالا وقت ندارم.

قربان تو . خوشحالم میکنی . موفق و شاد باشی عزیزم

فرشته سه‌شنبه 18 تیر 1398 ساعت 23:56

به نظر من داشتن روزهای خوب مهم نیست بلکه دیدنشون ویافتنوش زیباست وتو استاد زیبایی شناسی هستی

این حسن نظر و دید خوب شماست که ستودنی هست

Reyhane R سه‌شنبه 18 تیر 1398 ساعت 18:41

ای جان
چه پست خوبی.

ممنونم

تیلوتیلو سه‌شنبه 18 تیر 1398 ساعت 12:34 http://meslehichkass.blogsky.com

خدا را هزار مرتبه شکر

منم خداوند بزرگ را شکر میکنم که گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد