هنوز بیدارم.
امروز بعد مدتها تونستم یه نوبت متخصص گوارش بگیرم . البته دو هفته پیش تو نوبت بودم تا امروز جور شد . یه پزشک فوق تخصص گوارش بنام داوود مساوات که هفته ای یه بار از تهران میاد ماهشهر . از ساعت ۷:۳۰ درمانگاه بودم و ساعت ۱۰ موفق شدم برم تو اتاق پزشک . یه نسخه دارو نوشت از چند قلم ... و یه کولونوسکوپی نوشت که هیچی راجبش نمیدونم و میخوام سرچ کنم . اما اگه تجربه ش رو دارید بم بگید .
مجبور شدم یه خصوصی کنسل کنم امروز . امیدوارم پروسه تشخیص و درمان خیلی اذیت کننده و کش دار نباشه .
چهارشنبه ساعت ۵ هم دومین جلسه شورای معلمان هست که خدا رو شکر از قِبَلِ دوستی این دو مدیر ، بازم مشترک برگزار میشه و همین دوستی به نفع من شده که مجبور نشم برا هر مدرسه جداگانه مرخصی بگیرم . شکر خدا چهارشنبه با قلمچی ندارم و فقط یه کلاس زبانکده رو ساعتش رو جابجا کردیم. ولی بازم خصوصی کنسل کردم.
دیگه بقیه ش هم تکراریه . همین .
اگه بگم دیروز به اندازه دو روز از خودم کار کشیدم دروغ نگفتم . جارو و گردگیری و خرید و آشپزی و تمیز کردن فر و هود و شستن سرویس بهداشتی و سالاد درست کردن و ظرف شستن ، همه رو خودم انجام دادم . اخیرا روزای تعطیل حتی ظهر هم نمیخوابم ، یا میشینم پای طراحی سوال و تصحیح اوراق یا پای تکالیف طراحی استاد .
دو تا کلاس خصوصی هم رفتم و برگشتم . تا رسیدم خونه فقط مسواک کردم و صورت شستم ، تا اومدن داداشا نشستم پای ادامه کار طراحی سوال و بعدش پای طراحی های استاد . فکر کنم یک شب رفتم تو جام . شام بچه ها هم کالباس بود ، دیگه نیم ساندویچ داداش دوم رو هم عروس آماده کرد . عروس مثل اول کمک رسان نیس ، مثل اول انرژی مثبتش بالا نیس . ولی من سر کردم و اینجا هم دلم نیومد حرف بزنم چون داداش کوچیکه خیلی برام عزیزه و حس میکردم اگه چیزی بنویسم انگار دارم بد اون یا حتی خودم رو میگم . بگذریم . انشاالله میرن سر خونه زندگی شون به خوشی و خوشبختی .
خلاصه اینکه جوری افتادم به جون ساره که انگار روز آخر عمرشه و دیگه وقت نداره به کاراش برسه . البته خدایی هم فشار کار مدرسه و کلاسای بعدظهر جوری شده که نمیشه کاری رو عقب انداخت ، چون برنامه کاری به هم میخوره .
امروزم حمام و لباس شستن و اتو داشتم تا الان .
و باید آزمون های شنیداری رو آماده کنم . اگه امروز پرونده شون بسته بشه عالیه .
و طراحی های استاد .
بچهها من مدتیه خیلی چیزا به جزئیات نمینویسم نه اینکه نخوام بلکه چون تایم ندارم و نوشتن یه چیزایی خیلی سخته تا گفتن شون .
دلم یه پدر با آغوش باز پر از عشق و شوق میخواد .
از اون باباهایی که وقتی میان دم زبانکده یا مدرسه دنبال دخترشون ، بغل به بغل دست دور کمر دخترشون کنار هم راه میرن و لبخند میزنن و من مکالمه شون رو تو سرم تکرار میکنم .
پدر: سلام دخترم خوبی بابایی، خسته نباشی دختر قشنگم . کوله تو بده من میگیرم تو خسته ای .
دختر: سلام بابا خوبی ، مرسی بابایی . چرا دیر اومدی دنبالم .
پدر: ببخش بابا کاری داشتم دیگه تکرار نمیشه بیا دورت بگردم .
دختر: حالا که قول دادی باشه میبخشمت بابایی .
پدر: ای قربونت بشم من بابا .
از طرفا ۵ صبح بیدارم ، دیروز هم همین شد . یه روزایی تو اوج فشار کار و خستگی ، بی خواب تر میشم . مثلا روز آفمه و باید بیشتر بخوابم کمتر هم خوابیدم .
واقعا یه موقع هایی حس میکنم فشار کارم دیگه خیلی بیشتر از تحمل روانی و فیزیکیمه. و همیشه از ساره میپرسم ساره تا چقدر و تا کی دیگه میتونی ادامه بدی . و کی وقت استراحت و تفریح و تحقق آرزوها میرسه .
دیروز و پریروز به نوبت جوری شد که با هر دو مدرسه رفتم سینما . روز اول صبحانه با زرافه ها بود ، یه فیلم رو اعصاب و خسته کننده که متأسفانه اصلا محتواش هم مناسب بچهها نبود . درسته که اونا تو گوشی شون خیلی بدتر از اینا رو میبینن اما تو محیط آموزشی و فرهنگی نباید بدون تحقیق بچه ها رو برد برای تماشای هر فیلمی . و انتقال همین نظرات باعث شد که روز بعد از دیدن دوباره این فیلم نجات پیدا کنم و زودپز رو پخش کردن . من چون خیلی روحیه شوخ و فانی ندارم ، از فیلم های کمدی مخصوصا از نوع ایرانیش اصلا خوشم نمیاد . نظر شخصی من اینه که خیلی زور میزنن مخاطب رو بخندونن و از مسخره ترین چیزا استفاده میکنن و همین طعم خوشمزگی رو کم و کمتر میکنه . با هزینه های میلیاردی برای ساخت یه فیلم یه سوژه سطح پایین دنبال میشه . تو هر دو تا فیلم یه جنازه افتاده بود رو دست چند نفر خونسرد و بی رگ و بیخیال که کجا ازش خلاص بشن .
البته که بعضیا هستن با این فیلم ها کلی میخندن و لذت میبرن .
اما روزگار با من جوری بوده که شاید قلقلکم هم بدن نتونم قهقهه بزنم . حرف نالیدن نیس . من بخاطر شرایط خانواده و سخت گیری های پدر از بچگی ، یه دختر خیلی آروم و ساکت و مؤدب بار اومدم . و همین شد که خیلی جاها از خونه تا محل کار حقم خورده شده و میشه .
این نقد من یه نقد شخصی بود نه علمی و قرار نیس بش استناد کنم . چون ممکنه نظرات مخالف زیادی وجود داشته باشه .
ولی تجربه سینما رفتن با دانش آموزان برام جالب بود . اون جاهایی که اونا ذوق میکردن و میخندیدن من لذت میبردم. جاهایی که یه آوازی بود و بچهها از قالب خودشون درمیومدن برام لذت بخش بود و اینکه کادر مدرسه عین نیروهای حراستی همش درحال رصدکردن بچهها و حرکات و رفت و آمدهاشون بودیم هم برام قابل تأمل .
نود درصد مشغله های فکریم شده کار مدرسه و دانش آموز و نمونه سوال و تصحیح برگه ، شایدم نود و نه درصد .
حتی خواب میبینم دارم درس جدید فردا رو میدم . یا موارد انظباطی رو بررسی میکنم . یعنی شب ها هم تو خواب سر کارم .
راستی قسمت شیرین ماجرا
دیروز حقوق واریز کردن . یه فاصله ای همه معلما نشسته بودیم تو یه ردیف تو سینما که به همه مون اس ام اس دادن ، خیلی جالب بود همه همزمان گوشی ها روشن کردیم به ردیف و معلوم شد حقوق دادن . نسبت به مبلغ پارسال تقریبا حقوقم دوبرابر شده . مبلغ پارسال رو که یادتونه هااا ... ده میلیون نبوده که بشه بیست میلیون
.
ولی من خوشحالم با اینکه این مبلغ صدمی از فشار کاری و خستگی معلمی نیس .
برای تعداد بالای دانش آموزان پایه هفتم تو قلمچی و عدم تقسیم به دو تا سکشن خیلی از دست مدیر داخلی شاکی ام . اصلا چشم دیدن این زن رو ندارم از بدجنسی ش . باردار شده فکر کنم ۴ ماهه ، امیدوارم بره دیگه نیاد . دو بار هم گفتم دو کلاس کنید ولی برای اینکه پول دو کلاس به من ندن حاضر نمیشن جدا کنن . به جاش پشتیبان فرستاده که مثلا تو نظم کلاس کمک کنه . گفتم شما راجب من چی فکر میکنید من تو دو تا مدرسه کار میکنم و هر کلاس ۲۷ نفرن ، مگه از پس کنترل کلاس برنمیام ؟ به پشتیبان گفتم که به اون بگه . گفتم این کار راه حل نیس و دارید به من توهین میکنید . اونم گفت من دارم وظیفه م رو انجام میدم که البته راست هم میگفت . من باید مستقیما به اون زن اینا رو بگم که هنوز نشده که بگم . وقتی آمار کم باشه فوری یه شبه دو تا کلاس یکی میکنن اما وقتی آمار زیاد باشه زورشون میاد . فقط فکر منافع خودشون هستن . یعنی رئیس و مدیر هر دو عین هم حرام خور . بگو حالا اون مردِ یه چی تو یه زن چرا آخه .
چرا رحم و مروت نداری آخه .
پست امروز یکی در میون مثبت منفی شد . حتی وقتی مینویسم اثرش رو رو اعصابم کاملا حس میکنم . نوشتن پاراگراف قبلی قشنگ مغزم رو فشرده کرد از ناراحتی و بخش حقوق مغز سرم رو باز کرد . حالا مغزم بسته ست بریم باز کنیم ...
مدتی بود دلم میخواست یه تعداد گیفت برای کادر دو مدرسه بگیرم و هدیه بدم
به چه مناسبتی ؟ هیچی والا .
من از دادن هدیه بی مناسب بیشتر لذت میبرم تا با مناسبت . بارها هم تجربه ش کردم .
شانس متوجه شدم یکی از مادرای زبان آموزان زبانکده سالهای قبل تر ، تو کار شمع سازیه . باورتون میشه بدون اینکه از کسی چیزی بپرسم ، تبلیغات کارش رو تو شخصی برام فرستاده بود . و من آمار گرفتم و تصمیم گرفتم شمع سفارش بدم . اما چون نمیخوام خیلی هم هزینه م زیاد بشه ، برام گل مینا توی تور بپیچه و با روبان خوشکل دکور کنه منم به عنوان یادبود بدم به همکارا . اولش خواستم بذارم برا روز معلم . اما دیدم عین بچه کوچیکا ذوق دارم و نمیتونم تا اون روز تحمل کنم . درنتیجه پیش پرداخت دادم و گفتم برای شب یلدا برام آماده کنه .
خب مغزم الان بازه . دیگه فعلا بش فشار نمیارم دوباره بسته بشه . پاشم برم روتین صبح رو شروع کنم . چون الانم تو جام دراز کشیدم . و ببینم بقیه رو خدا برامون چی خواسته .
خیلی هم طولانی شد عذر بنده رو بپذیرید.
جلسه مشاوره م روز سه شنبه ساعت ۹:۳۰ بود . خواستم برم بیرون که تو حرف زدن راحت تر باشم اما شرایط روتین کاری صبح جوری پیش رفت که وقت نکردم برم بیرون و از تو اتاق به بهانه کلاس مجازی مشاوره انجام شد . بازم درمورد شرایط خونه و غُرهای مامان حرف زدیم ، دکتر گفت راه حلت چیه ، این بار بش گفتم دکتر اگه من میدونستم راه چیه به شما زنگ نمیزدم . اونم گفت باید با آرامش بیشتری سعی کنی رشته مامان رو دست بگیری و هم بش امتیاز بدی هم بگیری . گفت با آرامش حرفت و گله ت رو بگو . و حرفای شبیه این. و حتی پیشنهاد آوردن کارگر حتی یا شده فقط هفته ای یکبار . بش گفتم مامان خیلی مقاومت میکنه و هزینه ش زیاده . گفت هفته ای یکبار زیاد نمیشه، فقط روزی باشه که تو هم باشی که مامان نه عاجز بشه و نه کاری کنه طرف بره دیکه نیاد ... منم گفتم باز آمار میگیرم ببینم میتونم کسی رو پیدا کنم .
و اینکه به دکتر گفتم که مشاوره قبلی من حی کردم حواس شما کامل با من نیس . ایشون گفتن نه من حواسم بود ولی تو خیلی دلت پر بود و من فقط اجازه دادم راحت حرف بزنی . و اگه چنین حسی بت دادم من عذرخواهی میکنم ولی خیالت راحت اینطور نبوده .
دیگه اینکه این هفته بخاطر همراهی با بچه های مدرسه تو یه کاری از مدیر تذکر گرفتم . عاجزم به تفصیل بنویسم . بچهها یه مجموعه از موها رو از خودشون و چندتا معلم کوچولو کوچولو رو یه برگه چسبونده بودن منم فکر میکردم بخاطر جنسیت مو به علوم یا هنر ربط داره و یه کوچولو از موهام دادم . شانس من همون روز مدیر و معاون این موضوع رو فهمیدن و من و اون دو همکار دیگه رو خواستن و مدیر گفت خانم ساره از شما تعجب میکنم آخه چرا؟ منم دلیل علوم و هنر رو گفتم . گفت بچهها نباید از بُرد آموزشی برای کارای شخصی اونم بدون هماهنگی استفاده کنن و اینکه به معلم هاشون دروغ گفتن و ازشون مو خواستن ، اگه بازرس بیاد ببینه و چنان بشه و چنین . و مسئله حجاب و عفاف درمیونه و نباید موها در دید باشه . و ازین حرفا. بخشی از حرفاش رو اصلا نتونستم قبول کنم اما مخالفت هم نمیتونم و نباید بکنم . شاید تجربه چندین ساله ایشون باعث میشه همه چیز رو جور دیگه ای ببینه و انظباطی کنه . و من مونده تا به وسعت دید ایشون برسم . من به حدی ناراحت شدم و برگشتم تو کلاس و دعواشون کردم که چرا از حس همراهی من سوءاستفاده کردید و دیگه تو هیچی با شما همراهی نمیکنم .
بچهها بم گفته بودن کسی نمیفهمه شما هم مو دادی ، ولی بعد معلوم شد زیر هر مو اسم صاحبش هم نوشته شده .
شب همون روز از شدت ناراحتی به مدیر زنگ زدم ببینم جوش نسبت به من چطوره و نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه کردم . مدیر خیلی خوب برخورد کرد و گفت من متوجه حد ناراحتیت شدم و متوجه شدم که حتی نمیدونستی چرا جریان موها به اونجا کشیده و یه جورایی گفت تو هیچ تقصیری نداری اما باید هوشیار باشی و تو دام اینا نیافتی ، جلوت میخندن و تعریف میکنن و پشتت بدت رو میگن . و حتی روز بعد تو مدرسه چقدر بام خوش و بش کرد که آرومم کنه . و نگرانیم ازبین ببره . این همون مدیر جدید که اسمش میذارم مدیر مریم .
و اما وقتی رفتم سر همون کلاس ، با اخم وارد شدم و هیچ شوخی و خنده ای نداشتم . گفتن خانم تروخدا چکار کنیم مثل قبل بشی ما اینجوری عادت نداریم . منم بشون گفتم دیگه تا آخر سال من همینم .
البته میدونم نه میتونم و نه درسته که اینقدر خشک و خشن باشم . حتی برا مدیر تعریف کردم و با هم به عکس العمل خودم و بچهها خندیدیم ولی گفت حد تعادل رو بگیر نه بذار سوءاستفاده کنن و نه کلاس خشک و خشن باشه . گفت من از کلاس داری و تدریست راضی هستم و تا حالا هیچی ندیدم و نشنیدم برای همین تعجب کردم ولی اینم یه تجربه ست دیگه .
از اون طرف مدیر قلمچی خصوصی پیشنهاد میده و وقتی میگم تایم ندارم ، بامبول درمیاره که پس من نفر جذب کنم ، گفتم جذب کن ... والا ... خسته م کرده . انگار من برده ش هستم که هر ساعت گفت بیا کلاس منم بگم چشم . انگار خودم برنامه و زندگی ندارم . من برای خصوصی های خودم هم مشکل دارم چه برسه به خصوصی های درصدی قلمچی .
دیگه اینکه امشب با خواهر کوچیکه و عروس شام رفتیم بیرون مهمون من . البته من هنوز حقوق نگرفتم . تو فضای بیرون نشستیم ، بیشتر تایم به سکوت گذشت ، ما خیلی اهل حرف و شلوغی نیستیم . خوردیم و برگشتیم خونه . مدتها بود دوس داشتم بریم شام بیرون . دیگه برا بچههای خونه هم خریدم . درکل بدک نبود .
امروز تا الان نتونستم طراحی کنم . تکلیف این هفته سخت و سنگین. بعد این پست بشینم پای کار دیگه .
فردا هم حمام و لباس شستن و طراحی سوال رو دارم . کلی روزام شلوغ پلوغ میگذره. بازم شکر خدا که سرکارم و مشغول .
از صبح سرپا بودم تا سه بعدظهر . از روتین صبحگاهی خواهرم ، بعدم جارو و گردگیری. و شروع تمیزکاری یخچال فریزر تا همون سه بعدظهر . هربار ماما گفت یخچال کثیفه بش گفتم روزایی که آشپزی نداری نشسته تکه تکه تمیز کن ، من بیکار نیستم باید یه روز کامل بذارم برا یخچال . اما هیچ کاری نکرد تا امروز که من دیگه ناچار شدم زیر و بم یخچال و فریزر رو ریختم و تمیز کردم . و دریغ از یه دست درد نکنه .
بعدم میگه من خسته شدم از آشپزی و کارای خونه . منم گفتم مگه من از صبح تا حالا پنج دقیقه نشستم بیکار که اینجوری میگی . و بقیه حرفاش رو به سکوت رد کردم . دیگه واقعا دربرابر غُرها و گلایه هاش از کارای خونه مستأصل شدیم هیچ جوره قانع نمیشه که اگه اون نخواد انجام بده پس کی انجام بده . حقوق خونه هم واقعا کشش آوردن نفر از بیرون رو نداره ، عملا باید حدود نصف حقوق رو بدیم به اون نفر .
من موندم چه جوابی بش بدم . هرچی میگم نه قانع میشه نه آروم . دقیقا جوری رفتار میکنه انگار من بچه هام گذاشتم رو دستش رفتم بیرون خونه برا تفریح . حتی ذره ای هم از مشکلات کاری و روحی من خبر نداره . معمولا آدمی نیس بگه چته ، چه خبر ، اوضات خوب پیش میره؟ بخدا خیلی دلم میخواد یکی دل به دلم بده . با غصه هام غصه بخوره ، سعی کنه آرومم کنه . تشنه آغوش پدری و مادری ام .
دیروز برگه های پنج تا کلاس رو تصحیح کردم . لابلای کلاسای بعدظهر تونستم حجم زیادی از کارو پیش ببرم .
امشب و فردا کارم کمتره ، میشینم پای طراحی های این هفته .
برای هفته دیگه سه شنبه از دکتر جلسه خواستم . امیدوارم تداخل کاری پیش نیاد.