نون سخت

خوابم نبرده هنوز. 

ناراحتم و گریه میکنم .

برای گربه ای که یکی از دوستان از کاپوت ماشین درآورد و با اینکه دستش رو قطع کردن و پاهای زخمیش  رو جراحی کردن، بعد از مراقبت دو روزه دووم نیاورد و مُرد. 

آره خیلی ناراحتم و اشکم پشت هم سرازیر میشه براش. 

من فقط دیشب تا حالا ، چند تا عکس ازش دیدم. 


تروخدا تو این فصل قبل روشن کردن ماشین ، رو  کاپوت بزنید اون زبون بسته فرار کنه. 



برای همکاری که ۲۰ سال سابقه کار داره و برای چیزی که حق تصمیم گیری ش فقط به خودش مربوط بود، و چون میخواست سر کلاس پرسش داشته باشه و مدیر مرضیه بش گفت نپرس ولی اون پرسید، از مدرسه و کارش خداحافظی کرد. 

از وقتی این مدیر اومد این چندمین نیروست که داره میره و این مدیر رو تحمل نمیکنه. 

موندم چرا خود ستاد متوجه این قضیه نمیشه. 

شایدم میشه ولی نفعش تو نفهمیه. 

وگرنه برای هرکسی سوال پیش میاد که چرا این مدرسه کسی توش دووم نمیاره. ایراد از کی و چی و کجاست؟ مگه میشه همیشه معلم مقصر باشه آخه؟

چقدر برای این همکار غصه خوردم ساعت ۴ تا حالا، بعدشم جریان گربه. 


چرا تو مدرسه تو محیط زنانه ، ما هوای هم رو نداریم. پس از اون سیستم حکومتی معیوب چه توقعی داریم. 


چشم دیدن این مدیر رو ندارم. 

امیدوارم هرچه زودتر جواب همه این بی احترامی هاش رو ببینه.

دلم میخواد بش بگم حتما ایراد از توئه که نیروهات تحملت نمیکنن گورتو گم کن برو. 


خیر سرمون دیشب مراسم روز زن تو مدرسه جمع بودیم. ما پول جمع کرده بودیم و کارت هدیه دادیم به دو مدیر . اونام شام دادن با یه ظرف. اما اینا فقط ظواهر و تشریفاتِ ... چه فایده وقتی همش حس کنی زیر ذره بینی و انگار مدیرا فقط دنبال گرفتن آتو از پرسنل شون هستن. 

چرا ما آدم یا بهتره بگم انسان نیستیم. البته همه اینجور نیستن‌ .


هرکس مدیر بشه نباید ظالم و زورگو بشه ، بخدا ما زیردستا گناه داریم. شاید تو اون جمع یکی مثل من باشه که به اون کار نیاز داره یا حتی شرایط بدتر من داشته باشه. 

چرا اینقدر نون درآوردن رو برای همدیگه سخت میکنیم. 


بسی دلم سنگین است امشب و اشکم روان.




چقدر دلم راحت حرف زدن میخواد. 

عشق یه چاردیواری

مامان اینا روز پنجشنبه از تهران برگشتند. 

خدا رو شکر برای کارها هم مشکلی پیش نیومد. دو شب غذا رو برای فردا میپختم،  یه روز از بیرون آوردیم یه روز هم براید قورمه سبزی درست کرد آورد خوردیم. صبح ها غیر همون روزی که ناهار آورد نیومدن و مشکلی پیش نیومد. منم در آرامش بیشتری بودم. بدون حرص و نگرانی و استرس کارام انجام می‌دادم. 

کلاس های مدرسه هم یکی درمیون مجازی هست . 


دوشنبه آزمون پیش نوبت دارم. 

دیروز کار تو کانکس رو شروع کردم. از ۴ تا ۷:۴۵ تو کانکس و بعدش تا ۹ خونه شاگرد بودم. 

عاشق اون کانکس هستم. همش میگم اگه این مال من بود.... و خیالبافی میکنم براش. 

اسم صاحبخانه رو میذارم خانم حسینی. 

گفتم ایشون هم مدیر یه مدرسه دولتیه و هم دبیر عربی بوده حالا قراره برای عربی هم اگه کسی خواست من ایشون معرفی کنم. 

با اینکه به لطف یکی از دوستان یه قرارداد تنظیم کردیم اما ایشون گفت حرف پول و درصد بزنی دیگه در برات باز نمیکنم. 

گفت ارشیا رو برام راه بنداز. منظورش پسرشه که این چند سال شاگرد خصوصی من بوده. البته یه اشکال هست اونم اینکه دلم نمیخواد هزینه کلاس خصوصی ها با این موضوع قاطی بشه چون اونوقت بیشتر از درصد پام درمیاد و عملا سودی برام نداره. همین حالا هم دو ماهه که من ازشون پول کلاس طلب دارم. 

ترجیح میدم هر کدوم حساب کتاب خودمون نگه داریم. 

ایشون خیلی خوبه و مهربون. حتی دیروز هم برام چای آورده و یه ظرف شکلات برای رو میز که بچه‌ها بخورن. 

و صد البته من آدمی نیستم که لطف و محبت کسی رو بی جواب بذارم. مثلا این چند سال با اینکه رئیس زبانکده ازم درصد نمیگرفته من هرچند وقت یه بار یه چیزی برای تشکر خریدم و بردم براشون. 


روز زن مبارک تون باشه عزیزانم.


برای روز زن هم برای خانم حسینی یه تاپ و یه ماگ گرفتم امروز که رفتم بشون بدم. 


ولی خوشحالم که چنین فرصتی نصیبم شده و یکی پیدا شده یه جوری دستم رو بگیره. 

هرچی قسمش دادم که نمیخوام اذیت بشی یا آقاتون ناراحت بشه گفت ما همه مون از خوشحالی تو خوشحال و راضی هستیم. 

گفت فقط برا منم شاگرد عربی معرفی کن گفتم چشم. 

خدا کنه کارم خوب پیش بره تو کانکس.  شاید بتونم بیشتر توسعه ش بدم و به عنوان محل کارم روش سرمایه گذاری کنم اونوقت هم مطمئنا خانم حسینی شریک من میشه. 


وای عاشق اون چاردیواری هستم خدایا یکیش رو نصیبم کن قبل اینکه پیر بشم و دیگه هیچی برام ارزش و خوشحالی نداشته باشه. 

خدایا قبل پیری و قبل مرگ این هدیه رو بم بده. 

باورتون نمیشه همینجور که دارم مینویسم دلم غنج میره برا داشتنش ‌ . 


ازش عکس میگیرم براتون میذارم.

روزهای شلوغ

بخاطر فشردگی کلاسای مجازی گیج و منگم بخدا .

اگه چیزی مینویسم و انگار ترتیب موضوعی نداره دیگه ببخشید.


کلاسای مجازی همه رو کلافه کرده الببببتتتتهههه غیر از دانش آموزان تنبل که از خداشونه تا آخر عمر در مدرسه ها بسته باشه. 

لازم به ذکر من هیچ وقت از کلمه شاگرد ضعیف استفاده نمیکنم نه جلو همکارام، نه خانواده ها و نه خود دانش آموز.  

ولی اینجا فرق داره. خدایی خیلی بیخیالن و حرص میدن آدمو. بیچاره والدین شون که چقدر هزینه های مالی و روانی میکنن ولی فایده نداره.


دیروز که آفم بود برای ناهار دمپخت درست کردم. ماما اینا هم صبح زود حرکت کردن رفتن تهران. 

برای امروز هم زرشک پلو درست کردم. دیشب مرغ و سسش رو پختم . صبح ساعت ۷:۳۰ برنج پختم آبکش کردم و دم ظهر فقط زیرش روشن کردم.  کلاس من از ۹:۳۰ تو اسکای روم بود تا یه رب به ۲ که هر یه ساعت و رب فقط رب ساعت استراحت داشتم. که عملا استراحتی نبود و به کارای دیگه بدو بدو میرسیدم. جاتون سبز خیلی هم خوشمزه بود هم ناهار امروز هم دیروز. 

اونقدر خسته بودم بعد ناهار که دلم میخواست ظرفا کنار بذارم و پیش شون بخوابم اماااااا ساره منظم و تر و تمیز دست از سرم برنمی‌داشت و اونوقت حتی نمیذاشت یه چرت بزنم. پس کارا کردم و حدود ۳ بود که تونستم تا ۴:۳۰ بخوابم.  


راستی هفته پیش الکس ۴ روز اومد و رفت . با پروزا اومد و با پرواز هم برگشت چون خیلی وقت نداشت البته که تهران هم تعطیل شده ولی اون ترجیح میداد برگرده خوابگاه درس بخونه. 


نکته: پدر مادرهای الان باید خیلی زودتر و راحت‌تر از والدین ما عدم وابستگی عاطفی رو نسبت به بچه‌هاشون یاد بگیرن. بچه های الان بچه‌های موندن پیش والدین نیستن. دلم برای خواهرم و شوهرش سوخت که میگفتن بیشتر بمون ولی اون میخواست بره. اونا هم کم کم دارن به این واقعیت عدم وابستگی پی میبرن و بهتره خیلی خودشون رو اذیت نکنن. 

نسل بعد از ما نسل موندن و وابستگی های محدود کننده نیستن. 

شاید خیلی چیزا بد باشه تو رفتارشون اما به نظرم تو یه چیزایی از ما خیلی قوی ترن. مثلا در نه گفتن .


گاهی دخمل میذارم تو کالسکه و میرم باش بیرون حالا یا برای خرید یا حتی یه دور زدن و چقدر از بودن کنارش لذت میبرم . قربونش برم من.


الانم منتظرم ببینم فردا برنامه مدرسه چیه که برای ناهار فردا یه فکری کنم . چون اعلام کردم نمیخوام کسی بیاد برام کاری کنه، درواقع منظورم این بود کسی نیاد برام کارتراشی و کثیف کاری کنه... فعلا نه خواهرم و نه عروس صبح ها نیومدن. 

منم واقعا خواستم ریلکس کنم و حرص کاری رو نخورم. حتی اگه بیان و حتی اگه کثیف کاری کنن. 


راستی شارژر آهنربایی ساعت هوشمندم دیگه اتصال برقی نداره. چند جا رفتم اما برام کاری نکردن. 

آیا پیشنهاد و راه حلی دارید. آخه حیف ساعت بی استفاده بمونه . مارک گرین لاین مدل الیتمیت آمولد هست.

اتفاق مهم کهکشانی

امروز هم مجازی شد. 

ولی برنامه ای که برای امروز  دادن فقط شامل دروس ریاضی، ادبیات، علوم و عربی میشه و زبان و بقیه درس ها امروز کار نمیشن و من آزادم 

البته که کارای دیگه میافته رو دستم. 

مامانم قراره با مهدی و فروزان فردا برن تهران. فروزان اصرار کرده که مامان هم بیاد. 

و این یعنی بازم افزایش بار و مسئولیت من. البته به خودم قول دادم این دفعه خودمو برا هیچی آزار ندم. نه تمیزی نه آشپزی های آنچنانی. 


امروز سعی میکنم از تایمم استفاده کنم. هم برم خیاط هم میخوام برای یه دوست کادو بخرم و نمیدونم چی بخرم. هم بگردم ببینم برای ساعتم شارژر پیدا می‌کنم یا نه. اگرم وقت کردم چند تا کار تعمیری خیاطی دارم  که هی میخوام انجام بدم ولی فرصت نمیشه. 


امروز ساره به دنیا اومد به تاریخ ۸ آذر . 

اینکه چه حسی دارم بمونه. چون نمیخوام فاز منفی بدم راجب ای اتفاق مهم کهکشانی