ساره جون

دلم سکوتی فراتر از مرگ میخواهد. 

رهایی فراتر از پرواز.

نبودنی فراتر از محض.


هفته خیلی سخت و سنگین و طولانی داشتم. واقعا حس کردم سلول‌های مغزم ورم کرده از کلاس های مجازی. 

انگار یه ماهه کلاسم مجازیه.

به همه خیلی سخت گذشته.

دردسر ویدئو درست کردن و امکانات ناقص از یه طرف، کارا و نیازمندی های اهل خونه یه طرف. 

البته روز دوم صدام دراومد که بابا فرض کنید من مدرسه م. من نمیتونم تو این شرایط کارای دیگه رو هم پیش ببرم. 


بارها شاید لابلای حرفام گفته باشم که تو خونه ما، هر کم و کسری پیش بیاد من مقصر درمیام.  

تازه ترینش امروز پیش اومد. 

داشتم جارو میکردم ولی به ماما گفتم من غذا میپزم امروز شما کاری نداشته باش. چون اونم کار دیکه ای داشت. و دیگه من خونه م همه توقع دارن من بایستم اول کارای خونه کنم بعد شاید به خودم برسم. 

تا جارو کنم ، نمیدونم چطور ماما شروع کرد به تفت گوشت و پیاز، رفتم گفتم من که گفتم صبر کن هنوز وقت زیاده تا کارم تموم بشه. ولی دیدم روش تفت دادنش و درشتی پیازها دیگه از روال کار من خارج شده بود و نمیخواستم بعدا اگه غذا بد شد، من بگم تقصیر ماماست اون بگه تقصیر ساره ست. بعد رفتم دنبال لیست خرید. خریدم خیلی طول نکشید. برگشتم . ماما گفت فقط مزه کن ببین کم و کسر نداره، دیدم مقدار گوشت چرخ کرده ش خیلی زیاده. به آرومی گفتم ماما چقدر گوشت ریختی توش چه خبره. 

خواهرم شنید و منو احضار کرد که تو چرا حواست به کارای خونه نیس، چرا خودت غذا رو نپختی، مگه گوشت مفته؟ تو چرا از کار در میری و تو مقصری. تحملم طاق شد . چون چندین بار هر کی هر کار ناقصی کرد همین خواهرم اول از همه منو ملامت کرد و گفت تو مقصری. 

صدام رفت بالا و گفتم میگم چرا تو همه چی منو مقصر میکنی؟ چرا هرکس اشتباهی میکنه به خودش نمیگی منو ملامت و سرزنش میکنی. 

مگه من خودم کم دغدغه و کار دارم. 

مگه کم تذکر میدم یا پشت تو جمع و جور میکنم. چرا اینقدر بی انصاف میشید. هر حرفی رو چندین بار میزنم اما هرکس کار خودشو میکنه. 

یا میگید غر میزنی یا ناراحت میشید. 

سکوت هم میکنم میگید تو چه عالمی هستی چرا از خودت رفع مسئولیت میکنی. 

بش گفتم تو چرا مستقیم به خود طرف نمیگی کارش ایراد داشته و هی منو مقصر درمیاری . 

گفت آخه تو اونا رو جلو چشمت میبینی ولی من از دور می‌شنوم و تو برو بشون منتقل کن. گفتم آخه من چرا هی باید حرف و گله تورو ببرم برا یکی دیگه و اعصابی خوردی اول و آخرش مال من بشه. 

گفتم شما خیلی به حرف من اهمیت میدید. 

میگم داداش نون بگیره من نرم نونوایی، تو اول از همه میگی اون ازدواج کرده و وظیفه ای نداره، وظیفه توئه. میگم چرا بریز بپاش میکنن کثیف کاری میکنن، تو میگی مهمانن و نمیشه چیزی گفت. 

بش گفتم تو یه گوشه نشستی نفست از جای گرمی بلند میشه نمیدونی من تو کل خونه چه کارایی انجام میدم، چیا میبینم میشنوم و گاهی حرف میزنم و گاهی خفه خون میگیرم که همه تون نگید غر میزنی. 



خیلی سرم خسته ست. 

جسمم هم.


از استاد درخواست  یک هفته تنفس کردم و قبول کرد. ببینم میتونم خودمو به کلاس برسونم یا نه! 

اونقدر خسته م که حتی وقتی پای کار میشینم با ذوق و حوصله نیس فقط رفع تکلیف  میکنم. 


هیچی بیشتر از تنهایی حالم رو خوب نمیکنه حالا. 


و اون ساره خر همین حالا میاد میگه پدرت رفت پشیمون شدی ، بقیه هم یکی یکی میرن پشیمون میشی. 

انگار عزرائیل بم گفته من آخرین نفر این خونه م. 

آخرین نفری که تا لحظه آخر بمونه از ته مونده های زندگی عذاب بکشه تویی ساره جون. 


توییییی ساره جووووننن. 


کلاس مجازی

بخاطر آلودگی هوا شنبه تعطیل بود و مجازی برگزار شد ، امروز آفم بود. 

گفته شده تا آخر آبان کلاس ها مجازی ادامه پیدا میکنه. کلاس های مجازی رو دوس ندارم. 

دیروز وسط کلاس مجازی مامان گفته گوجه میخوام. گوشی به دست تند رفتم خرید و برگشتم. 

مامانم رفته بود پای تلویزیون نشسته بود میگفت تو امروز خونه ای دیگه آشپزی با توووو .  

گفتم ماما من سر کلاسم آخههه. فرض کن خونه نیستم. آخه چرا؟


فعلا هم که روال همینه. احتمالا یه دستم تو قابلمه ست یکی تو کلاس. 

البته خدایی نمیخوام وا بدم . فقط در حد نیاز و ضرورت کمک میکنم. 


زیاد از حد تو همه چیز بیخیال شدن و دارن بار رو دوش من میندازن. 

واقعا تحت فشار قرار میگیرم خدایی. 

هر چیزی حدی داره. 

چه سکوت کنم چه اعتراض منو مقصر درمیارن. حرف زدنم رو غر تلقی میکنن و سکوتم رو بی مسئولیتی.  

عجب عالمی دارم من. 


لابلای این شلوغی ها، کمی نقاشی میکنم ، گاهی فیلم نگاه میکنم. 

اون پی دی اف اصلا پیش نرفت چون واقعا چشمام اذیت میشن. 

دیگه کار خاصی نمیکنم. 



کانکس

نمیدونم دیگه فایده نوشتن من اینجا چیه!

حتی حس ندارم کمی از روزانه هام بنویسم. هی میگم بیا برو یه چیزی بنویس، هی میگم برو بابا چه حرفی دارم که بزنم، همه رو خسته کردم. 

از بدخوابی هام بگم یا از فشار و خستگی کار‌ . 

از مریض داری و فقط اخباری که از بیماری اطرافیان می‌شنوم.

همه اینها رو سالها و سالهاست که نوشتم و همه از بر شدن. 

اما چه سود...

از حسی که گاها تا تهههههه وجودم بدبختیم رو بم یادآوری میکنه. 

از چی؟

چه چیز جدیدی دارم برای نوشتن.


روزها همونجور پشت هم میگذرن. 

در خودم و همکارام خستگی رو میبینم و افسوس میخورم به حال تمام زن های خسته سرزمینم، زنانی که به هر دلیل خوب و بدی و به هر اجباری میان سرکار.  و افسوس میخورم که فقط ساعت و روزا می‌شماریم که آخیش چهارشنبه شد و رسیدیم به آخر هفته.  

و آخر هفته ای که برای اکثر ما خانما شلوغ و پر از مسئولیت های جورواجور میشه. و عملا استراحت نکرده می‌بینیم جمعه غروب شده و باید فکر مانتو شلوار فردا صبح باشیم برای مدرسه. 

و باز از شنبه تا چهارشنبه رو میشماریم‌ . 

و انگار هیچ کس حالش تو این کشور خوب نیس. 


این هفته ازم خواستن برای مراسم روز دانش آموز مجری برنامه بشم. منم نه نگفتم، البته پشت تلفن ازم خواستن و من بی تمرکز گفتم باشه. بعد به خودم گفتم یه چالش خوبه برات، قرار هم نیس مجری تلویزیون یا شوی گلدن گلوب بشی ، پس خیلی هم استرس نگیر. 

مدیر تعیین کرده بود که مراسم روز دانش آموز را ما دبیرا اجرا کنیم.

از اون ایده های خز.

که هیچ کدوم از ما معلما تاییدش نمی‌کردیم. ولی مجبور شدیم اجراش کنیم.

اجرای منم بد نبود، همه گفتن خیلی هم خوب بود. اینکه واقعیت بوده یا تعارف، خدا داند.



مادر یکی از شاگردای خصوصی م که مدیر هم هست، بم گفت ساره چرا نمیری مزوژل؟ منم حقیقت رو گفتم که اونقدر پول ندارم که بدم برای این کارا. گفتم من حتی خصوصی ها رو بخاطر نداشتن جا یکی درمیون میگیرم. گفت کانکسی که پسرم توش درس میخوند، که امسال قبول شد تهران، هست و میتونی بیای ازش استفاده کنی. بیا بریم نشونت بدمش. تو حیاط پشتی یه کانکس فکر کنم ۳×۲ بود با یه کولر و یخچال و میز و صندلی. 

اگه بگم دلم براش رفت دروغ نگفتم.

اگه بگم چقدر از پیشنهادش ذوق مرگ شدم دروغ نگفتم.

اگه بگم آرزوی اون کانکس رو دارم دروغ نگفتم.


و از اینکه هنوز زمین از خیر و آدمای خیر خالی نشده ، خوشحال شدم.


اما نمیشه تا کسی بگه بفرما من بپرم، هر چی میگم یه درصدی یا هزینه ای تعیین کنیم که من احساس دین نکنم، قبول نمیکنه. میگه حالا بیا، اگه دیدم داری پولدار میشی ازت درصد میگیرم. 

فعلا که نرفتم پیشش.

هرچقدر که بشه تو زبانکده جا میگیرم. 

هرچقدر که بشه خونه شاگرد میرم.

اگه نشد اونوقت شاید مجبور بشم برم تو اون کانکس. 


باورتون نمیشه الان که دارم مینویسم، ته دلم برای داشتن اون کانکس دلم ضعف میره و درعین حال حس بدی بم دست میده که چقققدر آرزوهام کوچیک شدن و درعین حال دور از دسترس. 


کاش خونه مون فروش میرفت. 


حتی آمار خرید کانکس رو گرفتم، اما هم قیمت ها خیلی بالا بود و هم گفتن باید اونقدر فضا باز باشه که با چرثقیل بتونن بیارنش. که ساختمان حیاط ما از سه طرف بسته ست. من فکر میکردم تو حیاط مونتاژ میکنن.


بخدا از حد بدبختی قلبم به شدت سنگین شده و تاریک. 


تروخدا نگید باز داری ناله میکنی. 

من دیگه خیلی چیزا اینجا نمینویسم. 

اگه دوس دارید کنارم بمونید تحملم کنید. 


ازت شاکی ام

اونقدر امروز از دست خدا عصبانی ام که حتی دلم خواست فحشش بدم. 

من فقط یه جرم داشتم اونم اینکه ازدواج نکردم،  که اونم مقصرش خود خدا بود. 

یللی تللی

دلم یللی تللی میخواد.

خیلی زیاد میخواد. 

خوش به حال آدمای بیخیال و آسون گیر.