امروز هم کلی کار و آشپزی داشتم .
ماما حتی یه تشکر خشک و خالی نکرد . کل صبح تا همین الان خواب بوده و فقط اومده نشسته پای سفره .
مامانم به شدت میل به نشستن داره که فقط ازش پذیرایی بشه . بارها میگه خوش به حال فلانی دست به سیاه سفید نمیزنه .
خواهرم کلی تشکر کرد و گفت اخیرا روزایی که خونه ای من طعم آرامش و مزه غذا رو میفهمم . گفت الهی دلت به آرامش برسه . فکر کن تو نبود من جو خونه چقدر سنگین و شلوغ و بی نظم شده که به این نتیجه رسیده .
ظهر نخوابیدم و مشغول طراحی سوال شدم . ۵ تا کلاس هشتم دارم که فعلا دو تا اوکی کردم و ۴ تا نهم . ببینم تا شب چندتاش میتونم اوکی کنم .
یه تکلیف از ۴ تا تکلیف طراحی استاد رو هم انجام دادم دیشب . امشب هم انشاالله میشینم پای کار بعدی .
سعی میکنم زود به زود بنویسم هرچند کوتاه .
روزها تند و شلوغ میگذره مثل همیشه به بدو بدو . روزای تو خونه بودنم هم فرقی با سرکار بودنم نداره حقیقتا .
اصلا یکی از دلایل مهم سرکار رفتن من ، فرار از محیط خونه ست .
مشکل سرویس پیدا کردم . چون شرکتی نیستم . جالب اینه که فقط من نیستم که غیرشرکتی ام . و فقط سه روز این هفته رو باش رفتم . هربار سوار شدم گفت کارت سرویس داری؟ دیگه روز آخری بش گفتم آقا من فقط در کل هفته سه روز با شما میام درست نیس هربار این سوالو بپرسید ، مگه فقط من غیرشرکتی ام . ایشون هم گفتن مثلا انجام وظیفه میکنن و مامورن و معذور . گفتم با بقیه هم اینقدر دقیق برخورد کردید گفت بله . درصورتی که دو معلم دیگه تو سرویس هستن تو مقطع دبستان و کل هفته رو باش میرن .
به مسئول اصلی زنگ زدم پیام دادم جوابم ندادن .
تصمیم گرفتم همین چهار روز رو با آژانس برم منت سرم نباشه و بی احترام نشم . البته به داداشم که تو شرکت کار میکنه گفتم ، زنگ زد با اون مسئول اصلی ، اون هم بهانه آورده بود و درنهایت قرار شده داداشم برای کارت سرویس اقدام کنه اگه بتونه از آشنایی خودش برام بگیره . خیلی دیگه بابت این موضوع خودمو حرص نمیدم فوقش اینه که سیصد چهارصد تومن ماهیانه پول فقط رفت بدم . چون برگشت بچهها میان دنبالم .
اینجا شرکتی ها حتی پول نفس کشیدن شون رو هم از شرکت میگیرن . درواقع شرکت بشون میده .
آدم که بزرگتر میشه تازه میفهمه خیلی چیزا ارزش اونقدر حرص خوردن نداشته و نداره واقعا . من حتی به جنگ هم فکر نمیکنم با اینکه میدونم بزرگی و تبعات این فاجعه بر کسی پوشیده نیست.
دیروز و پریروز جلسه اولیا معلمان بود ، یکیش با قلمچی تداخل داشت و نشد برم و فقط یکی را رفتم .
تایم طراحیم رو عوض کردم . حدودا ۹:۱۰ شب که میرسم خونه شاید یه شامی بخورم شاید نه ، صورتم میشورم مسواک میکنم و بعد میشینم پای طراحی تا داداشا بیان و کار شام تموم بشه دوباره میشینم تا حدودا ۱۲ شب و بعد میرم میخوابم . اینجوری تایمم به انتظار اومدن اونا و الکی گشتن تو اینستا نمیگذره . تو این فصل من حدودا ۳ ساعت مصرف کمتری از گوشی رو دارم . تو گزارش مقدار مصرف هفتگی این مشخص میشه که هر هفته استفاده از گوشیم کمتر بوده .اینجوری منم مجبور نیستم تو اوج خستگی تازه ۱۱ یا ۱۱:۳۰ که سرویس شام تموم میشه ، بشینم پای کار .
ماما سرما خورده و کار من از اون چیزی که بود هم تا چند روزی بیشتره .
فرصت نمیکنم ورزش کنم و این موضوع ناراحتم میکنه .
از غرهای ماما حتی درطول روز پای کارای شخصی خودم و مدرسه هم نمیشینم تا کلا کارای خونه تموم بشه .
باید یه سری کوئیز و سوال طراحی کنم . یا ادیتی از سوالات سال قبل . ولی اونم خیلی زمان میبره. امسال چون برنامه م ریخته پاشه ، هر کلاس جداگانه مجبورم امتحان بگیرم و این یعنی طراحی تعداد سوالات بیشتر و متفاوت تر .
جمعه داداشم کلی کار فنر کردن آورده بود خونه که همه مون با هم نشستیم پای کار که بتونه کتاب بچهها رو در اسرع وقت تحویل بده . از صبح تا ۷ بعد ظهر گیر بودیم واقعا خسته شدیم . من کمردرد گرفته بودم و مجبور شدم قرص بخورم که شنبه اذیت نشم تو مدرسه .
جمعه مامان به دلایل مختلف برای انجام هر کاری غُر به جون من زد . حالا یکی دوتاش به در بگو که دیوار بشنوه بود ، چندتاش هم مستقیم به خودم بود . سر هر کاری که کرد گفت شما راجب من چه فکری کردید که همه کارا من باید بکنم . منم بش گفتم من سه شنبه و پنجشنبه خونه بودم هرکاری بود کردم ، آشپزی و بشور بساب . بخدا با همه خستگی هام به جای اینکه واقعا استراحت کنم همش گیر بدو بدو هستم که کمکش جبران روزای نبودنم رو بکنم . اما جوری برخورد کرد دیروز که انگار من بچه های خودم رو انداختم رو دستش و رفتم دنبال کارای شخصیم . جالبه که کل روز هم داشتم به داداشم کمک میکردم . حتی طراحی هم نکردم . یعنی بیکار نبودم کلا . بش گفتم اگه میدونی نیرو کمکی لازم داری نفر بیار من واقعا بیشتر از این تایم و انرژی ندارم ، هرکاری هم میکنم انگار نه انگار . جوری رفتار میکنید که من هیچ کاری تو خونه نمیکنم .
صبح که میرم مدرسه فقط مجبور میشه رختخواب منو جمع کنه وگرنه من به شخصه هیچ باری رو دوشش نمیندازم . اگه کارای خونه زیاده یا سنگین یه بخشیش به مشکلات خواهر برادرم برمیگرده و من تقصیری ندارم . خدا میدونه چقدر حرفاش دیشب دلمو شکست . و از امشب تصمیم گرفتم رو زمین بخوابم که مجبور نشه صبح رختخواب منو جمع کنه ، تا زمانی که داداش خونه پیدا کنه بره اونوقت میتونم رختخوابم همون صبح بلند کنم بذارم تو کمد دیواری مثل پارسال . اما حضور داداش و خانمش باعث شده رختخواب من رو زمین بمونه و مامان مجبور بشه جمع کنه .
خدایی اغراق نمیکنم ... اما من همیشه نسبت به مامانم توجه بیشتری داشتم تا اون به من . سعی کردم هواشو داشته باشم ، کمکش کنم . اگه ناراحته بغلش کنم ببوسمش. اما اون .... بارها شده از دوستان و همکارام شنیدم که میرن خونه ، مامان شون براشون میز و سفره چیده ، حتی پیش غذا و دسر گذاشته . من از مامانم هیج وقت اینقدر مراقبت و توجه دریافت نکردم . گله مند هم نبودم ، میگفتم توانش بیشتر ازین نبوده . اما حالا که صداش رو میبره بالا و با خشم و عصبانیت به من اعتراض میکنه خیلی ناراحتم میکنه .
چیه آیا توقع دارن بشینم خونه دربست در خدمت شون باشم . هی بشورم و بپزم!
همش یه هفته ست رفتم مدرسه .
هرشب تا حدود ۱۲ منتظر اومدن داداش و شام دادن هستم . و ۶ صبح باید بیدار بشم . آیا همه اینا کافی نیست؟
امروز از صبح پاشدم سرویس بهداشتی شستم ، فر و هود پاک کردم .
راستی دیشب رفتم یه دور خرید ، صبح هم یه دور دیگه رفتم خرید خونه . بعد فر و هود نشستم پای پاک کردن بادمجان و پخت کشک بادمجان. هی رفتم هی اومدم . راستی رختخواب هم جمع کرده بودم . اصلا فرصت نشد امروز ورزش کنم با اینکه تو برنامه م بود . بعدش بقیه کارای ناهار و پهن و جمع کردن سفره و شستن ظرف ها .
این وسط یه دوش گرفتم و لباسا موند تا بعد بشورم .
عصری هم دو بار رفتم نانوایی ، داداشم چند روزه خیلی تو مغازه کارش زیاد شده و نمیتونه بره بازار . لواش میخواستیم و سنگک . اول رفتم سنگکی تازه تموم کرده بود و گفت ۲۰ دقیقه دیگه ، پس رفتم یه مسیر پایین تر و لواش خریدم برگشتم خونه . اون ۲۰ دقیقه که گذشت دوباره رفتم پیش سنگکی . اومدم خونه با خواهرم پنیر و سنگک گرم خوردیم . هوا صبح شرجی و گرم بود . عصر هم تا همین الان گرمه اما چون آفتاب نیس خیلی بم سخت نگذشت دو بار رفتم . خوبیش اینه که ما تقریبا وسط بازار هستیم و خیلی از همه چی دور نیستیم . منم پیاده رفتن تو هوای البته خوب رو دوس دارم هرچند خیلی وقتا تو گرما بوده اما میگم خوبه اگه ورزش نکردی اما حداقل یه مقدار پیاده روی کردی.
دو هفته بود تو استراحت طراحی بودیم . فردا دیگه استاد تکلیف میده و تو این اوضاع خدا بخیر کنه و امیدوارم بتونم مثل پارسال اینم هندل کنم .
جدیدا چقدر دلم میخواست ماشین داشتم .
هرچند که اونجوری هم گرفتار میشدم . هر روز مامانم میگفت منو ببر اینجا منو ببر اونجا . منو ببر دکتر منو ببر ....
از شنبه کلاسای قلمچی و زبانکده هم شروع میشن . چند تا پیشنهاد خصوصی هم داشتم که فعلا نتونستم اوکی کنم .
فیلم Breakfast in the bed صبحانه در تخت و فیلم Part time wife همسر نیمه وقت رو هم دیدم چند روز پیش ، دو تاشون قشنگ بودن . البته اولی تو دو اپیزود بود .
راستی نگفتم ، من قشنگ چند روز قبل اینکه برم تو رژیم یه مانتو شلوار اداری خریدم ، که اونموقع اندازه ش تو تنم اوکی بود ولی میگفتم ساره اگه بازم پرتر بشی این خیلی زود تنگ میشه رو تنت ها بیا یه شماره بزرگتر بردار . بعد به خودم گفتم یعنی چی که یه شماره بزرگتر .... نخیر تو قرار نیس چاق بشی باید لاغر کنی.
و اون روز از کمد درآوردم و تنم کردم هم مانتو و هم شلوار خیلی گشاد شده بودن ، مجبور شدم شلوار رو از کمر تا کنم که هی سر نخوره ولی خدایی فایده نداشت . فرداش جای دکمه های مانتو رو جابجا کردم ولی فعلا فرصت نکردم شلوار رو تنگ کنم . و چقدر کیف کردم گفتم آفرین ساره تو تونستی این غول رو بُکشی . احتمالا بقیه مانتوها که هنور تن نکردم یا مال پارسالن هم همین شده باشن . و باز باید برای تنگ کردن برم خیاط و هزینه بدم . یه کوتاهی ساده شلوار ۵۰ تومن هست اینجا .
چرخ خیاطی داریم اما اونقدر بدقلقی میکنه که اعصاب کار برام نمیذاره هی میرم پیش خیاط .
اول مهر و دوم مهر گذشت ، خوب بود . نسبت به شروع اولیه پارسال این شروع خیلی راحت تر بود .
ولی متأسفانه بخاطر جابجایی یکی از همکارا تو لحظه آخر ، برنامه من به هم ریخت . فقط شنبه به همون شکل موند از ۷ تا یه رب به ۲ باید تو مدرسه باشم تقریبا ۷:۳۰ باید مدرسه باشم . اما یکشنبه دوشنبه برنامه م بین دو مدرسه جوری شد که باید از این مدرسه تو فاصله زنگ تفریح خودمو برسونم اون مدرسه . این مورد بین دو تا مدرسه یه چیز معموله که برای خیلی از همکاران مشترک چند پایه ای پیش اومده و میاد . دو تا مدرسه تو دو تا خیابون موازی قرار گرفتن که اگه بخوام برم تقریبا تا برسم زنگ تفریح دیگه میخوره و استراحتی نداری و با استرس و عجله ای میری کلاس . هر سه روزم همینطور شده یا زنگ اول باید برم اونور یا برای زنگ آخر و کلا تا یه رب به دو هستم . دو تا تایم وسط خالی هم تو همین سه روز پرتی تایم دارم که بمونم تو مدرسه .
اون چهارشنبه هم که گفتم لازم نیس ۶ بیدار بشم ، حالا باید بیدار بشم اونم فقط برای یک تک زنگ تو ساعت اول .
یعنی به من نیومده یه چیزی برام کامل خوش پیش بیاد . گفتم منو این همه خوشبختی؟ ولی حالا اینجور شد . و عادت میکنم قاعدتا .
سرویس که هنوز اوکی نشده . فعلا یا با آژانس میرم یا دامادمون بعد اینکه خواهرزاده م برسونه منو میرسونه .
و اما درمورد کارای خونه .
باورتون میشه فقط دو روز گذشته آخ مامانم و بقیه دراومده ؟ کاراش زیاد شده دست تنها . هم کارای خونه هم خواهر برادرم هم آشپزی.
مشخصه بدون من کم میارن ، اما یکی نیس بگه وقتی تو نیستی خیلی لنگ میشیم . منم خب نمیتونم کارم رو ول کنم . واقعا اگه من ازدواج میکردم چه راه حلی پیدا میکردن ، همونو الان پیدا کنن اونم پاره وقت نه تمام وقت .