اومدم فقط بنویسم که
موهام رو خیلی دوس دارم و براشون شکرگذارم.
بلند، با تناژهای قهوه ای متفاوت، چون هر چند وقت یه بار یه تناژ قهوه ای رو به تیره میگیرم و فقط تا جایی که از جلوی سرم ، دستم میرسه ریشه گیری میکنم . ولی پشتش بدون رنگ میمونه مگه سالی یه بار به کسی بگم برام رنگ کنه همه رو.
گوش شیطون کر، پرپشت و صاف با حالتی مواج. وقتی سشوار میکنم دیگه خیلی صاف و یکدست و قشنگ میشه.
داداش و براید گیر اثاث کشی هستن و الان سه روزه اینجان. علاوه بر کارای خونه و مدرسه بچه داری هم میکنم. اونقدر دنبال این دخمل اینور اونور میشم که ضعف میکنم. خودش هم خیلی بم میچسبه. یا گاهی حتی خرید هم میرم میذارمش تو کالسکه و با هم میریم میایم.
هنوز که هنوزه این هفته هم نتونستم از تنفس استاد استفاده کنم برای نقاشی.
احتمال مجازی شدن باز هم زیاد شده چون امروز هم اینجا واقعا هوا آلوده بود. ما صبح رفتیم مدرسه ولی تایم ظهر تعطیل شدن.
سلام سلاااممم.
اول اینکه از دوشنبه یه دفعه ای اعلام کردن که مدارس حضوریه و ما رفتیم مدرسه .
چقدر همه همکارا خوشحال بودن که دوباره حضوری شده.
و برعکس یه تعدادی از دانش آموزان همچنان دلشون میخواست تو مجازی بمونن. قاعدتا میدونید اینا کدوم دسته از دانش آموزان هستن
.
اولین حقوق رو دیروز گرفتم . برای ماه اول حقوقم ده تومن شد. که ظاهرا ماه های بعد کمتر میشه. ولی درکل احتمالا نه تومن رو ثابت بگیرم. همون اول قسط هام رو دادم.
ولی شکر خدا نگرانی خاصی ندارم.
تقریبا هفته سه الی چهار جلسه خصوصی میرم.
هوا از دیروز به سردی رفته بالاخره... جوووونننن.
دیروز برا خودم یه ساعت و نیمی پیاده روی کردم بعدظهر. یه جاهایی هم روی نیمکت های تو مسیرم نشستم. از هوا لذت بردم .
سعی میکنم بازم برم تا هوا خوبه استفاده کنم.
چقدر دلم میخواد دوچرخه سواری کنم، اسکیت و شنا هم خیلی دوس دارم.
تو این هوا میچسبه.
بقیه وقتم هم به کارای مدرسه و خونه میگذره.
با اینکه از استاد تنفس گرفتیم اما من هنوز نتونستم بشینم پای کار نقاشی. اصلا انگار قفل شدم.
خدا کنه بتونم این چند روز کار کنم و تا دوشنبه که تایم تحویل کار هست بتونم کارم تکمیل کنم.
چند شماره مداد پلی کروم لازم داشتم و کلی هزینه شد برام . هر مدادی ۱۵۰ تومن.
دیگه همین.
امروز خونه داداش مهدی دعوت بودیم. ما ، مکس و براید و دخمل شون ، خواهرکوچیکه زیزی و همسرش.
دو ماشین رفتیم خونه شون. داداش کلی تدارک دیده بود. فروزان بنده خدا که توانایی انجام کاری نداره، چون دستش خیلی ورم کرده و کلا وضعیت خوبی نداره. من و خواهرم خودمون کارا پیش بردیم.
غذا هم سه مدل از بیرون سفارش داده بود، خودش سالاد درست کرده بود. میز وسط رو پر کرده بود از خوراکی.
با دخمل مشغول بودیم و تلویزیون و کمی حرف .
داداش یه سری تعمیرات تو خونه انجام داده بود که خیلی قشنگ شده بود. خونه تمیز و مرتب و شیک. عملا این چند سال اخیر همه کارا رو داداشم میکنه و تا حالا ابراز خستگی نکرده.
حال فروزان رو میبینم دلم خیلی میسوزه.
کاش خیر و سلامتی بچرخه تو خونه شون و جون شون.
فروزان از حضورمون ذوق کرده بود.
خدایا براش سلامتی و بهبودی بخواه. کل عمرم داشتم دعای سلامتی برای خواهر و برادرم میکردم جواب نگرفتم، به این یکی جواب بده .
چند سالی بود که از بیماری دیابت رنج میبرد. چندین بار در بیمارستان بستری شده بود.
یک پایش را بخاطر عفونت ناشی از این بیماری قطع کرده بودند.
بسیار کم حوصله و بدخلق شده بود.
همسرش بسیار سختی کنار او کشید.
مرد همسایه در جوانی به قلدری معروف بود.
ولی آنگاه که اجل برسد همه قدرت ها یکی می شوند، صفر می شوند.
آدم ها وقتی بیمار یا پیر می شوند خارج از کنترل و تحمل می شوند. به دلزدگی از هم می رسند در بیشتر موارد. و صد البته هستند کسانی که تا لحظه آخر به عشق و حوصله از این امتحان سخت بیرون می آیند.
اگر حتی بحث امتحان درمیان نباشد ولی بحث عشق و مراقبت خالص هست.
کاش هیچ وقت پیری نمی رسید.
یاد دعاهای مادربزرگ ها افتادم که می گفتند: الهی پیر شی مادر!
من نمیخواهم پیر شوم مادربزرگ، من می خواهم قبل از پیری بار سفر ببندم.
دیشب ساعت حدود یک بامداد با جیغ های بلند و دلخراش دخترانش بیدار شدم.
مادر خواب بود و بخاطر نگرانی های مربوط به سلامتی اش او را بیدار نکردم.
برای رفتن کمی این پا و آن پا کردم و در نهایت رفتم به خانه روبروی خانه مان، که مرد همسایه در آن مُرده بود.
خدا صبرتان بدهدی گفتم و برگشتم.
یاد پدر افتادم و یاد خودمان.
و از خدا صبری جمیل خواستم برای آن خانه بی پدری.
چراغ دیگری در خانه دیگری خاموش شد.