بالاخره بعد کلیییییی بالا پایین شدن ، کلییی حرص و جابجایی برنامه،
امروز بلیط رو اوکی کردم.
هم خوشحالم که بالاخره این کار بزرگ رو تونستم انجام بدم.
هم خدایی استرس دارم و بغض.
ولی به قول یکی از خوانندگان بذار این کارو بکنم و خیلی چیزا خوب یا بد به خودم ثابت بشه. باید از خیلی چیزا رد میشدم و بشم تو این سفر. از وابستگی ها و نیازهای اطرافیان و حتی از دل نازکی های خودم.
امیدوارم بم خوش بگذره و گیر و گرفتار مسائل اجتماعی نشم.
بچه ها من خیلی ذهنم درگیره . میشه کمکم کنید . بیاید بام حرف بزنید.
من تو سرم میخواستم چهارشنبه ۲۴ دی با اتوبوس برم شیراز و ۲۹ که دوشنبه ست و ما تو فرجه هستیم مرخصی بگیرم که همون روز یا پرواز برگردم.
همه اینا فقط تو سر خودم بوده. البته موافقت خانواده رو تا حد زیادی گرفتم. و از بابت کارای مدرسه هم نگرانی ندارم. چون امتحان من اولین امتحان بود و همین نیم ساعت پیش تونستم برگه های ۱۰ تا کلاس دو مدرسه رو تصحیح کنم و فقط مونده تایید نمرات و وارد کردن شون.
از اونطرف فکرش کردم هوا الان خیلی برای سفر بهتر از تابستونه که هوا خیلی گرمه.
ولی تو همین افکارم بودم که جریانات اجتماعی تو شهرها از جمله شیراز پیش اومد.
حتی از دوستم پرسیدم اونجا چه خبر . گفت فقط شب ها یه مقدار شلوغ میشه وگرنه خبر خاصی نیس.
حالا من هر روز میگم برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟
اگه شما جای من بودید تو این شرایط میرفتید سفر؟
حالا این وسطا مامانم هم دلش هوس کرده چند روز بره پیش خاله .
خواهش میکنم بیاید حرف بزنید من واقعا از این قفل و گره ذهنی دارم عذاب میکشم. اصلا یه جورایی باعث بدتر شدن حالم شده این بلاتکلیفی و سختی تصمیم گیری.
دخمل مون یک سال و دو روزه شده .
فردا میخوایم تولدش بگیریم.
قربونش برم اینقدر شیرینه خدا حفظش کنه .
عمه ش هم نمیدونه چی بپوشه.
کلییییی برگه برا تصحیح دارم.
و کلی کار برای امروز و فردا.
یکی از لذت های جدیدم اینه که هی اپ علی بابا باز میکنم و پروازها رو چک میکنم.
دارم به این فکر میکنم که چقدر قبلا اینجا از همه چی مینوشتم. حالا نهایتا هفته ای یه بار میام یه چیزی خلاصه یا تیتروار مینویسم میرم.
که اگه بخوام وقت و حوصله بذارم حرف برای گفتن هم کم نیس.
اما بخاطر مشغله های خیلی زیادم که حتی پیام های تلگرام رو حتی نمیرسم بخونم یا اینستاگردی کنم، نمیام اینجا چیزی رو به جزئیات بنویسم.
الکی الکی از صبح تا بعضی شبا یک شب گیر کارم.
یعنی عملا یه روزایی اندازه دو روز من کار میکنم.
این مدت هم امتحان پیش نوبت و نوبت اول بوده. بعضی خصوصی ها رو تو کانکس برگزار میکردم و چقدر سرد بود ولی تحمل کردم.
اینقدر تکرار آزمون و جبرانی داشتم که خسته شدم.
پنجشنبه جمعه ها هم هر کی هر کاری در طول هفته نکرده میندازه گردن من . و هرکس هر کاری میتونسته انجام بده هم انجام نمیده میندازه گردن من. یعنی حالم گرفته ست که میخوام امروز برم ریخت و پاش آشپزخونه رو جمع کنم.
برم که بسیار کار هست در انتظار.
من دو سه هفته ست که با تعطیلی آخر ماه دارم نگاه میکنم که سفر شیراز رو اوکی کنم .
آخه چرا شانس من اوضاع به هم ریخت .
چرا جور نمیشه.
چرا هیچی درست نمیشه.
چقدر عصبی و ناراحتم.
یه سفر به دل من موندههههه.
عهههههه.