از لحظه ای که این فیلم رو نگاه میکنم ...
دلم دو دستی گرفتم و میگم وای جواد واییییی.
یعنی جواد عزتی تو این فیلم دلمو خون میکنه باش بسکه نگرانش میشم.
ولی دوس دارم کنارش باشم
یاد اون روزای خیلی سرد دوران مدرسه افتادم...
که از شدت سرما، نمیتونستم خودکار یا مداد رو تو دستم نگه دارم و بنویسم.
همه هی دارن از برف عکس و فیلم میذارن و دل من آب میشه.
اصفهان و شیراز هم چه برفی زده.
دلم میخواست اونجا بودم.....
دستم دو روزه درد میکنه فکر کنم عواقب کارای دیروز و امروزه خونه ست. حتی با وجود نانوسان.
خوبی داشتن کانال اینه که تا یه چیزی میخوای بنویسی زود میای عین یه پیام مینویسش و میری .
نیازی هم به مقدمه چینی نداری.
اما به نظرم وبلاگ نویسی یه مقدار متفاوته.
البته ازین به بعد میخوام حتی یا شده با یه جمله حالم رو به اشتراک بذارم.
البته که حال خوبم را.
چقدددررر خسته م .
خوابم میاد. هر شب کلی انتظار میکشم تا داداشم بیاد و شام بخوره و پاش که درد میکنه روغن بمالم و بعدش بخوابم.
تازه در طول شب چند بار باید گوشی رو چک کنم ببینم اعلام تعطیلی کردن یا نه. همه استانها زود تعطیلی رو اعلام میکنن از عصر.
خوزستان بدبخت ساعت ۱۲ شب به بعد تازه اعلام میکنه.
نه دانش آموز نه معلم نه خانواده تو آرامش نیستن . نمیتونی برنامه ریزی کنی برای هیچی. هی امتحان تعیین میکنی هی کنسل میشه.
امروز از ۸ تا ۱۲:۱۵ کلاس آنلاین داشتم.
چند روزه تمام وقت گیر کار مدرسه م . طراحی سوال دو پایه و آماده سازی سوالات شنیداری. که هر کدوم چقدر وقت میبره.
فیلم دانلود کردم بعد چند روز تونستم نگاش کنم.
بعدش هم رفتم خصوصی.
هم خونه شاگرد خیلی سرد بود و هم یه کلاسی که تو کانکس رفتم. کانکس خیلی سرد بود.
یعنی تا الان حس سرما تو بدنمه.
ظهر نخوابیدم پای سوال بودم رفتم و برگشتم دوباره گیر سوال بودم. یعنی عملا از ۸ صبح سرکار بودم تا ۹ شب. برای ۹ یا ۱۰ تومن.
البته برای داشتن کارم شکرگزارم.
ولی واقعا حجم کار زیاده و چند برابر درآمد.
دیشب سردرد داشتم. صبح بازم با درد بیدار شدم. چند وقتیه میلم به صبونه نیس. اما امروز یه دفعه میلم کشید و باگت رو بخاری گرم کردم و با کره مربا خوردم. خیلی بم چسبید. من معمولا کره مربا نمیخورم بخاطر سالم خواریم.
ولی امروز به جون زدم و لذتش بردم.
فردا هم خصوصی دارم که با زبانکده اوکی کردم برم اونجا. چون با وضعیتی که کانکس داره میترسم من یا شاگرد سرما بخوریم.
یک ماه بیشتره نقاشی نکردم. صبح ها یا مدرسه م یا تو آشپزخونه گیرم. تو فکر انصراف افتادم. ولی بازم نمیدونم چی میشه .
عصرا یا کلاسم یا وقتی دخمل هست نمیذاره اصلا کار کنم.
احساس فشردگی و مچاله شدن میکنم از حجم کارا و فشار روانی.
حتی دیر به دیر چند تا وبلاگ میخونم.
وقت نمیکنم کانال های تلگرام چک کنم . یا اینستا برم.
وقتی مدرسه مجازی میشه. خیلی تایم و انرژی بیشتری ازمون گرفته میشه. ضبط ویدئو و کم کردن حجم و ارسال شون قوز بالا قوزه.
دیروز هم کارگاه آموزشی داشتیم. بخدا یه چیز جدید توش نگفتن. الکی وقت دبیر میگیرن یه چی درست یاد نمیدن.
برم بخوابم دیگه.
که فردا هم کلی کار دارم. کارای خونه هم تمومی نداره .
امروز با اینکه یه تعداد برگه داشتم و یه نمونه سوال باید طراحی میکردم بعد کارای اصلی صبح از خونه دراومدم، هوا سرد بود اما نه سوز. هی برا خودم رفتم بعد گفتم کاش یه صبونه بخورم تو یه کافه. از این مسیر به اون مسیر آخرش رسیدم به یه کافه . دوس داشتم تو فضای باز بشینم نه زیر سقف، حتی اگه سرد باشه. اما دلم نمیخواست فضا هم خیلی باز و تو چشم باشه. خلاصه یکی مناسب شرایط خودم پیدا کردم. جاتون سبز یه املت خودمو مهمون کردم. خیلی چسبید. نون گرم تنوری با یه املت که برای ساید دیش هویج بخارپز و خیارشور و ترشی کلم بنفش و زیتون سیاه و یه ترشی فلفل خیلی تند و یه برش لیمو و یه مقدار جعفری داشت. یعنی عملا یه ناهار بود برای من. خب من املت رو با چندتا زیتون و خیارشور و مقداری از اون ترشی کلم و اون ترشی تند خوردم و از همه ش موند.
ولی واقعا لذت بردم.
یه مورد جالبی که پیش اومد این بود که من دیشب پدر یکی از دانش آموزان سال قبل رو دیدم .
امروز تا پامو گذاشتم تو کافه دیدم یه گوشه تنها نشسته و سرش تو گوشیه. بعدا هم به هم سلام علیک کردیم و رفت . برام جالب بود، خواب رو دیشب دیدم و امروز بعد اون چند کافه آخرش رفتم تو کافه ای که ایشون هم اونجا بوده تصادفا.
یه چیز جالب دیگه که امروز دیدم این بود که یه پیرمرد در حالی که تو بدبخت ترین حالت خودش داشت تو زباله ها میگشت، همزمان تو خوشحال ترین، مست ترین و خوشبخت ترین وضعیت خودش با یه حال خوشی آواز میخوند. از کنارش رد شدم و با خوشحالیش لبخند زدم.
کاش خوشحالی و خوشبختی همینقدر سبک و راحت بدست میومد. کاش هیچ مرد یا پدری تو سطل زباله نمیگشت.
