جایزه نداریم

فکر کردن به ناهار روز بعد سخت تر از پخت غذا هست و ما خانما رو این قضیه توافق کامل داریم . مخصوصا اگه سلیقه ها خیلی متفاوت باشه. 


امروز هم خرید داشتم و چقدر گرما کشیدم و عرق کردم. 

یعنی حس میکنم دیگه قلبم به سختی میتپه و به سختی نفسم میاد بالا. 


دخمل شیرین ترین بخش زندگی الان منه. همه جوره هم باش وقت میگذرونم. و بازی می‌کنیم. یعنی وقتی میاد کسب و کار و برنامه زندگیم به تأخیر میافته کلا.


راستی بسته م رسید ولی باید یه چیزی بتون بگم . من بعد اون ست شومیز شلواری که برا خودم و خواهرام سفارش دادم، چند روز بعد هم باز خواهرم یه چی پسند کرد و منم دیگه گفتم یه شومیز انتخاب کنم بیاد یه جا، بعد معلوم میشه اون شومیز که من انتخاب کردم مشکل دوخت داره و چون موجود نبوده پولش برمیگرده تو کیف پول  و شومیز آبی که فکر کردم جایزمه جای اون خریداری میکنم بدون اینکه بدونم. وقتی بسته خواهرم رسید و مال من توش نبود ، پشتیبانی این مورد رو بم گفت . و عذرخواهی هم کردن . 

منم بش گفتم عههههه منم تعجب کردم آخه ما و این همه خوشبختی محاله . مگه ما داریم چنین چیزی تو کشورمون که برا خریدهامون امتیازی جمع بشه که بعد به یه خرید دیگه تبدیل بشه . نه بابا نداریم ما تو این کشور خیلی چیزا نداریم آب ، برق و و و . 

خلاصه اینکه سایت خوبیه شکی نیس و پشتیبانی عالی. 

ولی کیف پول و جایزه نداریم. 

سایت و پیج های لباس فروشی

https://rtonlinestore.com/



Www.aysoocollection.com



https://volgagallery.com/checkout


اینا سه تا سایت لباس فروشی هست که من بارها خرید کردم و راضی بودم. البته این سه تا رو حضور ذهن داشتم آدرس شون سرچ کردم. 



بچه‌ها چطور میشه آدرس رو لینک کرد که شما مستقیم وارد بشید ، بم یاد بدید لطفا. 

کیف پول

اومدم تندی بنویسم برم . 

یه حاضری بزنم.

شومیز شلواری که سفارش داده بودیم رسید. و جالب اینکه چون من از این سایت قبلا هم خرید کرده بودم ، کیف پولم تو سایت شارژ شده بود و خودم اصلا نمیدونستم چنین چیزی داره، ۵۹۹ تومن داشتم که گفتن میتونید شماره بدید واریز کنیم یا خرید کنید. منم یه شومیز دیگه باش خریدم و این جایزه چه مزه داد بم . 


گاهی میگم یه کانال بزنم و بیشتر توش فعالیت کنم یا حتی فقط ویس بدم، اما به خودم میگم مگه چقدر چیز جالب و قابل عرضی برای گفتن داری اصلا !


دیروز با هنگامه هماهنگ شدیم  رفتیم کافی شاپ . ولی نوشیدنی آیس کافه حالم رو خیلی بد کرد و تا الان سردی و سرگیجه داشتم ازش. طبع بدنم سرد شده و باید بیشتر مراقب باشم . کافی شاپ رفتن از گلوم دراومد با این حال بد. یه ساعت و نیم اونجا بودیم موسیقی خیییلی صدا بلند بود با اینکه گفتیم کمش کنید اما کم نکردن.  اصلا بم مزه نداد. 


شاید دلتون بخواد از پیج یا سایتی که گفتم خرید کنید میذارمش براتون . 

https://volgagallery.com/checkout


مامان دیروز شلنگ تو مجرای اشک رو کشیدن براش و عملا دیگه مورد بیماری یا مراقبتی نیاز نداره شکر خدا . اما خیلی ناله از دردهاش میکنه و فعالیتی نداره. من تا خونه هستم اوکیه ولی بعدش خیلی سخت شون میشه وقتی برم مدرسه، سخت تر از دو سال قبل .




پی‌نوشت

زینب جان 

کامنت رو خوووب اومدی. آره من اهلش نیستم 


برق هم نرفت بچه‌ها.  من ماهی هام سرخ کردم. 

حالا خدا میدونه کی برق بره. دیگه به برنامه ای که میدن هم پایبند نیستن و نمیشه اعتماد کرد و برنامه ریزی هم نمیشه کرد .

خدایا نجات مون بده .

شیرینی و نبات

امروز با دلم اومدم اینجا نه با دستم.

دلم تنگ شد برای اینجا و نوشتن. 

شاید حرف خاصی نباشه جز اون روتین همیشگی.

البته دیروز رفتم اون سفارش آبرنگ رو پست کردم برسه دست مشتری. 

با دو تا خواهرا از یه ست شومیز شلوار خوشمون اومد و اونم سفارش دادیم که انشاالله تا آخر هفته احتمالا برسه.

تکنیک مدادرنگی رو با طرح یه عروس هلندی دارم کار میکنم .

کارای خونه هم پیش میره. 

امروز ماهی میخوام درست کنم . ماهی نشسته بود. راستش رو بخواید من تو شستن ماهی خیلی روون نیستم و حواسمون نبود بگیم ماهی ها رو تمیز کنن. خلاصه ماما گفت من میشورم. تا شست هی گفت حال ندارم و نمیتونم بایستم. و این یه آلارم خطره. چشم عمل کرده نه دور از جون قلب یا کمر. ولی احساس میکنم به این مدت استراحت و بیکاری خیلی خو گرفته و دلش نمیخواد از اون گوشه امن بیماری دربیاد. اشکال نداره من تابستون خونه هستم و کارا میکنم اما از مهر که میرم مدرسه، میخواد چکار کنه. خب اینم نمیخوام ببرم جزو نگرانی های خودم. شاید مسیر زندگی خودش من و بقیه رو به سمتی ببره که اونا خودشون مجبور بشن نیروی کمکی بیارن. 

بارها شنیدم از کارشناسان که آدمای مسن علاقه زیادی به کنار نشستن دارن، به انزوا به استراحت مطلق. و در برابرش هم از همون کارشناسان شنیدم که نباید اجازه بدیم به انزوا و بیکاری برن ، باید با توجه به توان شون فعالیت داشته باشن. 

من خودم سال‌های سال هربار بیمار شدم ، اگه بی انصافی نکرده باشم غیر از زمانی که کرونا گرفتم ، که البته حتی اون روزا مجبور بود با ماسک برم رختخواب پهن کنم و به خواهر برادرم سرویس بدم، وگرنه بقیه موارد تو هیچ بیماری استراحت نکردم. حتی وقتی دستم رو عمل کردم کارامو با اون یکی دست پیش میبردم.  و خدایی زودتر هم خوب میشدم و به جریان زندگی برمیگشتم.  


بگذریم...


خلاصه اینکه حس میکنم تابستون خیلی داره تند میگذره و به مدرسه نزدیک میشیم. انگار دو روز پیش بود که آخرین امتحان رو دادیم و گفتیم آخیییششش تموم شد. 


این روزا چقدر دلم کارای هنری از مدل های مختلف میخواد تجربه کنم. مثلا پانچ دوزی یا عروسک خمیری ساختن روی ماگ . حتی میخواستم آموزشش رو بخرم اما شرایط پرداخت اون مبلغ رو نداشتم فعلا. 


کلاس خصوصی م هم تموم شد و شاگردم رفت مسافرت. 

فعلا هیچ کاری دستم نیس. 


این مدت کلی به کابینت ها و یخچال و آشپزخونه ترتیب دادم. راف خریدم و منظم سازی کردم. 

اصلا به معنای واقعی شدم خانم خونه 

بازار که میرم اونقدری که برای خرید ملزومات خونه چشم چشم میکنم برای خودم چیزی نگاه نمی‌کنم. یا تو تره باری هستم یا پلاسکو. برام لذت بخشه. البته شایدم بعدا زیادیش زده م کنه. 


هوا جهنمی است در یک کلام . دمای حدودا ۶۰ درجه. 


ساز سفر خانوادگی بازم درحال زدنه اما یه سری چیزا با هم جور نمیشه. 


قراره ۱۲ برق بره و من باید با یه لامپ رومیزی ماهی هام سرخ کنم. 


دیگه اینکه از شیرینی دخمل بگم براتون. 

الان هفت ماهه ست ، هزار ماشالله میتونه بابا ماما و عمه بگه. البته آوای بابا رو در حد دو تا بَ بَ میگه. بیشتر از همه همون بابا رو میگه. 

میتونه بخزه و با کمی کنترل میتونه بشینه. یاد گرفته دست بزنه قربونش بشم. و گاهی انگشت اشاره و شست رو روی هم فشار میده انگار میخواد بشکن بزنه. وقتی میاد من خیلی براش وقت میذارم و همه مون چون باش حرف میزنیم و یک رفتار رو رو سعی می‌کنیم بش آموزش بدیم، یادگیری خیلی خوبی داره هزار ماشالله.  

شده عامل خنده و دلخوشی مون . 

الهی  تن دخترم سلامت باشه. قربونش بشم من جون عمه. 

گاهی هم نبات صداش میکنم. بسکه شیرینه.  


خدا عمه شدن و خاله شدن و احیانا مادر شدن رو نصیب تون بکنه و مزه ش رو بچشید انشاالله.