تقریبا کل این مدت رو مهمون و رفت و آمد داشتیم . هم بخاطر عیادت ماما هم بخاطر چهلم عمو کوچیکه. کارام خیلی زیاد شده بود البته دخترا سعی میکردن کمکی برسونن اما درهر حال آشپزی و مدیریت همه چیز تقریبا با من بود. و این بار وقتی سفره از اینور پذیرایی پهن میشد تا اونور، حس میکردم اینا همه مهمان من هستن و رو سفره ای نشستن که همه چیزش رو من آماده کردم. حس متفاوتی بود. اما شب از درد پا و دست و کمر دیگه نمیدونستم چکار کنم. مراسم هم برگزار شد و هر کی هم رفت خونه ش. منم کم کم نشستم پای کار آبرنگ و یکی دو جلسه خصوصی رفتم .
راستش از اینکه عصرا نمیرم سرکار و میتونم بیشتر استراحت کنم، یه ذوق خوبی حس میکنم یه حال خوبی زیر پوستم انگار جریان پیدا کرده، درسته که یه مقدار دل نگرانی های مالی دارم اما اعصابم آروم تره ، حس آزادی میکنم . باید بتونم قوای روحی و جسمیم رو برای مدرسه تقویت کنم. ناگفته نماند حس میکنم چقدر داریم زود به مدرسه نزدیک میشیم، تن آدم میلرزه
.
لابلای خستگی هام فیلم ایرانی ، خارجی نگاه میکنم. البته وبلاگ نتونستم بیام اصلا . حتی تا همین الان نرفتم کسی رو بخونم. امیدوارم بعد نوشتن پست بتونم.
هنوز فرصت نکردم پارچه هام ببرم خیاط. یه مانتو لی و یه شومیز هم اینترنتی خریده بودم که اونام یه مقدار تعمیر دارن.
شاید فردا صبح اگه بشه برم.
هوا خییییلی گرمه، برق رفتن ها هم مزید بر علت. خدا به همه مون رحم کنه.
حقیقتا نمیدونم چی بنویسم.
با اون همه کامنتی که پر از محبت بود مواجه شدم و البته کامنت اون خواننده محترم که از خوندن کامنت شون تعجب کردم. و نمیتونستم اون همه کامنت رو ندیده بگیرم و تایید نکنم. ولی برام سخت بود تک به تک جواب طولانی بدم . واقعا از محبت تون ممنونم. خدا رو شکر که دوستان خوبی مثل شما دارم. از طرفی هم دلم میخواست رعایت حال اون خواننده رو هم بکنم . شاید اون لحظه ایشون از چیزی خیلی ناراحت بوده منم اون لحظه شد لحظه ترک خوردنم ولی اشکالی نداره.
ما آدما زوایای دید خیلی متفاوتی داریم. یکی از رو قله به تالاب نگاه میکنه و یکی از کنار ساحل. تالاب همون تالابِ. اما برای یکی از اون بالا یه منظره قشنگه و برای یکی از کنار ساحل گاها یه منظره معمولی با حتی بوی متعفن هست.
حالا زندگی من همون تالابه.
من دلم نمیخواد کل لحظه های زندگیم رو برای بعضی از خوانندگان شفاف تر بنویسم، چون ته مونده عزت نفس و غرورم رو نابود میکنم. اونچه اینجا میخونید فقط نصف اون چیزیه که تو واقعیت زندگی منه. من هنوز چیزایی دارم که تو این وبلاگ حتی یک بار هم راجب شون حرف نزدم.
و اینجا رو ساختم که تو نوشتن راحتتر باشم، حرفایی رو بنویسم که جای دیگه نمیتونم بگم یا شنونده ندارم . خوبیه نوشتن تو وبلاگ یا کانال اینه که خواننده خودش با اراده ش میاد و شما رو میخونه و هرجا دلش نخواست بی دردسر بی رودرواسی بدون اینکه کسی بفهمه میتونه دیگه نخونه. هیچ کس هم ناراحت نمیشه. نه من نویسنده و نه اون خواننده.
شاید واقعیت این باشه که وبلاگ من چیزی برای تفریح یا یادگیری نداشته باشه، شاید من دختر غمگین و افسرده و نق نقو بلاگستان شدم. اما چه کنم که واقعیت همینه. من نمیتونم این واقعیت رو عوض کنم خودتون شاهد هستید که خیلی تلاش کردم و تلاشم ادامه داره.
من اینجا روزانه نویسی میکنم فقط. یه شرح حال از چیزایی که یا خوشحالم کرده یا ناراحت. نتونستم مثل تیلو اونقدر انرژی مثبت باشم که فقط نیمه پر لیوان رو ببینم و فقط چشمام زیبایی تالاب رو از بالای قله ببینه و همیشه قشنگ و مثبت بنویسه، تیلو قدرتی داره که من ندارم. من نتونستم فقط اون پرده زیبا رو به نمایش در بیارم چون درد زیاد داشتم و دارم. نمیگم بقیه درد ندارن . حتی همین تیلوی عزیز و محترم من، اونم درد داره حتما ، اما تونسته خودشو جمع کنه و فقط از قشنگی ها بنویسه. تیلو جونم الهی همیشه بخندی و همیشه زیبا بنویسی.
همین حالا ۱۲ روز از عمل مجرای اشک مامان میگذره یه عمل نسبتا راحت و بدون عوارض خاص. صفر تا صد کارای خونه رو دوش منه. از کارای تو خونه و بیرون. هرچی که یه خانواده با هم انجام میدن من تنها انجام میدم.
لابلای همه اینا من دو تا مریض دارم که سرویس بهداشتی شون، رختخواب پهن کردن و جمع کردن، حتی میوه و چای رو اتاق به اتاق میبرم، چون ماما تو اون اتاق کذایی خوابیده و بقیه جای دیگه خونه. آشپزی و شستن و جارو و خرید و بردن آشغال و و و .
آخر همه که میام سرم بذارم رو بالش ، مامانم میگه کمرم بمال ، خواهرم میگه پام درد میکنه درستش کن ، داداشم میگه آب برام بیار.
یه نفر به سه نفر بیمار خدمات میده، بدون استراحت و تفریح و حق زندگی و استقلال. راستش دلم نمیخواد خیلی این موضوع رو کنکاش کنم. اما من اگه موندم مهمترین دلیلش حس مسئولیت به خانواده م بوده، بعد ترس و پول و بقیه مسائل.
بچه ها من مریض بشم یا بیافتم دیگه کسی نیس به دادم برسه. اون از خواهر برادرم این از مامانم. شاید سن مامان دیگه در حد کار کردن نیس، اما اون باید مسئولیت تصمیم خودش تو آوردن بچهها رو بپذیره. و نباید توقع داشته باشه که همه مسئولیت های اونو من به دوش بکشم. الان دکتر گفته منع کار نداره، فقط چیز سنگین بلند نکنه، اما حتی یه لیوان جابجا نمیکنه، اینا نق و غُر نیس بخدا. اینا واقعیت اینا درده منه. از صبح زود میشینم خواهر برادرم بلند میکنم رختخواب جمع میکنم، سرویس بهداشتی شون میدم، صبونه میدم، میرم خرید ، آشپزی میکنم، پذیرایی اتاق به اتاق ، پذیرایی از مهمونا ، شستن ظرف و حیاط و سرویس بهداشتی و لباس ، هزارتا کار کوچیک و بزرگ دیگه.
خب این انصاف نیس. کی میتونه بیاد جای من زندگی کنه و به چیزی اعتراض نکنه.
پس حق انصاف و انسانیت کجا میره.
تا همین چند سال پیش هنوز با دست لباس میشستم .
الان ماشین ظرفشویی نداریم. بعد یه عمر امسال مبل خریدیم، و بعد پدر جرات کردیم فر و هود و کولر جدید بخریم.
بچه ها امیدوارم هیچ کدوم تون حال منو تجربه نکنه. اما میدونید نصف شب برای سرویس یکی دیگه بیدار بشی یعنی چی؟ میدونید لگن کثیفی ببری یعنی چی؟ شاید بین خوانندگان چند نفری باشن که این تجربه رو دارن ولی خدا رو شکر برای اکثرا چنین چیزی نیس و امیدوارم هیچ وقت نباشه.
حالا با همه این سختی و تلخی ها من از دل همین تالاب، خودمو کشیدم بالا. نمیگم خیلی اما در حد امکانات و توانایی م. درس خوندم ، ۲۰ ساله دارم کار میکنم، یه کار و درآمد معمولی بدون بیمه و آینده، هنر نقاشی و طراحی رو حرفه ای پیش بردم، و در حد توانم سعی کردم به خودم رحم کنم و حال خودمو با این کارا بهتر کنم که بتونم وسط این بیماری ها دووم بیارم.
من هیچ وقت باری به دوش اهل خونه نبودم بلکه همیشه بار از روشون بلند کردم.
خانواده من بدون من لنگ میشه. متوقف میشه. پژمرده میشه. گند میزنه.
انگار خدا شرایط ازدواج رو برای من اصلا پیش نیاورده که بمونم تو پست پرستاریم. که به دلم گوش کنید میگم خدا به من ظلم کرد.
حالا چندین سال دیگه حتی به ازدواج فکر نمیکنم. برام مهم نیست اصلا. درعوض دلم خواسته تنها زندگی کنم که اونم نشده دیگه.
وسط این شلوغی و حجم کارا، یه سفارش آبرنگ گرفتم. که قبل خواب میشینم پاش. یه کانال هنرمندان تشکیل دادیم و بازارچه آنلاین ساختیم، که هرکس بتونه هنرش رو بفروشه. لینک کانال اینجا میذارم شما هم تونستید عضو بشید و حمایت کنید کار ما دیده بشه.
https://t.me/dasttaak
ببین ساره جان
یعنی مادرت تو سن ۷۰ سالگی هم حق نداره برای خودش زندگی کنه؟ یعنی چی حالا صبح زود صبحانه میخوره میخاد کجا بره؟
حقشه ک الان تنها باشه طفلی.شما اونجا اضافه ای.کجای دنیا دختر بالای ۴۰ سال هنوز تو خونه مادرشه
همش نق میزنی فقط.قطعن ی راهی برای رفتن از اون خونه بوده ولی تو بین بد و بدتر موندن اونجا رو ترجیح دادی
غلط نکردن بچه دار شدن ک
بابا برید بزارین نفس بکشن
چ گیری کردن
تا اخر عمر چسبیدین بهشون
واااای ک پدر مادرای ایران چقدر گناه دارن ب خدا
پاسخ:
مگه من به اونا چسبیدم؟
مگه من باری شدم برای مامانم؟
مگه من گفتم به دنیام بیارن؟
واقعا کامنت تون دلم رو شکست.
شما درست میگید من اضافی ام ، خیلی هم اضافی.
ممنونم که بم یادآوری کردید دوست دلسوز
پست قبلی رو پاک میکنم و یه چند روزی نمیخوام چیزی بنویسم . اشک تو چشمام پر شده .
من یه عمر پرستاری پدر و مادر و خواهر برادر کردم ، حق ندارید اینجوری بام حرف بزنید و توهین کنید.
حرفتون اینقدر سنگین و تلخ بود که انگار یه آدم روبروم بم زده باشه.
از بقیه هم عذر میخوام که خیلی نق میزنم .
بابا اگه دوس ندارید چرا اونقدر منو خوندید که فهمیدید همیشه نق میزنم. چیز دیگه ای از وبلاگ من و پست هام دریافت نکرده بودید؟
من تقریبا هر روز به وبلاگ هایی که میخونم سر میزنم. گاهی کامنتی میدم گاهی هم نه.
هفته پیش نذری داشتیم. یه روز شله زرد یه روز زرشک پلو. مشغول اون بودیم .
تقریبا دخمل هر روز میاد و وقت زیادی رو باش سر میکنم. و چه ذوقی میکنه برام قربونش.
زندگی پر حرف و حدیث. حرف ها و تماس های مربوط به مشکلات و پیش آمدهای کاریم، که گاهی با یه تماس و یه جمله و حتی یه اشاره از اونچه پشت سرم پیش اومده ، منو میبره تو عمق ناراحتی هام و سکوتم. اما چاره ای نیس و گاهی باید جام زهر رو نوشید چون راه بهتر و کم زیان تری وجود نداره.
از نامردی های بعضی از زنهای اطرافم تو شُک و غصه میرم .
سعی میکنم طرح نقاشیم رو پیش ببرم. بدک نیست.
بالاخره چند روز پیش یه کیک هویج هم پختم که در جا حین برش زدن خورده شد انگار نه انگار کیکی بوده . همه خیلی خوششون اومد حتی مامانم که معمولا با ما کیک نمیخوره. جوری که خواهر کوچیکه گفت چقدر کم درست کردی ، الان دوباره یکی بپز . اما هویج تازه تو خونه نداشتم و رفت تا اطلاع ثانوی.
هفته ای حداقل دو بار مجبور میشم تو این گرما برم برای خرید. هر روز یا هر دو روز مامان میگه فلان میخوایم بهمان میخوایم.
با خواهر کوچیکه تو رفت و آمد هستن برای عمل چشم مامان. امروز هم رفتن آبادان برای اسکن هسته ای. مجرای اشکی باید باز بشه.
هنوز روز عمل مشخص نشده. مامان عمل کنه یه پرستاری دیگه به روتینم اضافه میشه .
دیروز به دوستم که شیرازه گفتم بره برام پارچه بخره برا شومیز و شلوار لی. از دیروز هرکاری میکنم بم شماره کارت نمیده. و واقعا پشیمونم کرد. فکر نمیکردم نتونم قانعش کنم. گفت ساره آدرس ندی ، میدم داداشم بیاره دم خونه تون. چون آدرس خونه رو بلدن، این همون دوستمه که عید اومد و منم قراره یه روزی یه سالی برم خونه شون. وقتی اومد رفتیم کافه، و من بش یه عطر و یه شمع تزئینی که قبلا پیش دوستم سفارش داده بودم رو دادم. و از حالا تو فکر اینم که چطور این محبتش رو جبران کنم. دیگه ازین به بعد میبینید هر جا میرم چشمم دنبال یه چیزیه که براش بخرم. امیدوارم بتونم چیزی براش بخرم که واقعا خوشش بیاد.
نمیدونید چقققددر دلم میخواد برم شیراز پیشش.
اوضاع احتمال جنگ و حال ناخوشی های اخیر مامانم، باعث شد که امسال هم پرونده شیراز رو ببندم. اما الان این دوستم کلی باز اصرار کرد که حتما بیا و من منتظرتم.
خدا بطلبه... 
انگار چند وقتیه چارت کار و بار و درآمدم دچار بی نظمی و عدم ثبات شدید شده، دیگه از بیکاری و نداشتن درآمد دارم کم کم میترسم،
رئیس قلمچی درخواست منو زیاده خواهی تلقی کرد و با درخواست افزایش دستمزد توافق نکرد و بم گفتن که قبول نکرده و این یعنی عدم ادامه همکاری. خب منم گفتم باشه من دیگه نیستم و از شرایطم کوتاه نمیام. درواقع اصلا با من چونه ای نزدن و سعی نکردن یه جوری حتی با همون شرایط قبل منو قانع به موندن کنن، شاید بخاطر اینه که دو سه بار نظرم رو و قطعی بودن تصمیمم رو اعلام کرده بودم و دیگه به خودشون زحمت چونه زدن ندادن.
دیگه قلمچی نمیرم. از اینکه دیگه قیافه اون رئیس و اون خانم مدیر داخلی رو نمیبینم خیلی خوشحالم، اما از طرفی بم برخورده که چرا هیچ جوره سعی نکرد منو راضی کنه درصورتی که قبلا برای بعضی ها این کارو کرده بود. حس سرخوردگی و تحقیرشدگی دارم با اینکه درونا خسته کار باشون بودم.
و خبر رسید که اون مدیر داخلی زن رو بالاخره بعد چندین سال، جابجا کردن، امروز که زنگ میزدم به پشتیبان ها یکی یکی خداحافظی میکردم، چون دوس نداشتم حضوری برم ، از اونا شنیدم که سطح نارضایتی کادر اونقدری بالا رفته که پسر رئیس و بقیه همه ازش شاکی شدن و به رئیس گفتن و ظاهرا اونقدر حاد بوده که رئیس اونو جابجا میکنه و از بخش مدیریت کلاسای تقویتی اونو میذاره تو مدیریت بخش مشاوره، این اتفاق یه پیروزی بزرگ محسوب میشه برای همه کادر قلمچی، و خوبیش اینه که اون دوستم رو به عنوان مدیر جایگزین میکنن . دوستم میگفت کلی چونه زدم که قانعش کنم به همکاری با تو ادامه بدیم اما ظاهرا اون خانم مدیر اونقدر بد حرفای منو منتقل کرده که رئیس خیلی شاکی و عصبی بوده و نخواسته با من هیچ توافقی کنه.
من به اون زن هیچ بدی نکردم نمیدونم چرا جواب خوبی و صبر و اون همه پشتکار و دلسوزی تو کار، این میشه.
نمیدونم کی من قراره به حقوق از دست رفته زندگیم برسم.
حالا دیگه به خودم میگم رو کار مدرسه تمرکز کن و بهونه تراشی نکن. و از حرف مدیر مدرسه ناراحت نشو و بدون تو همه محیط های کاری این چیزا هست.
درسته به محض اینکه بخوام ، میتونم با زبانکده تایمم رو پر کنم ، و حتی با خصوصی ها، اما خودم دلم به رفتن تو یه محیط جدید نیس. توانایی تطابق با شرایط و محیط جدید رو یه جورایی دیگه ندارم. دوس دارم بیشتر خونه باشم و مثلا استراحت کنم. اما به خودم میگم اگه زبانکده هم نری اونا فکر میکنن تو هیچ شرایط کاری نداری و بیکار موندی. تازه مسئله مالی هم بماند که من بدون درآمد چطوری سه ماهم رو بگذرونم.
هنوز اون خصوصی پولی بم نداده و بعد صحبت راجب هزینه و گرفتن تخفیف، حتی زنگ نزد بگه بیا ادامه بدیم .
چرا همه چی با هم خراب میشه؟
تازه ترس مدرسه تا آخر تابستون بام هست چون احتمال اینکه اونا هم بامبول دربیارن و نظرشون عوض کنن هم برای همه همکارا وجود داره. امیدوارم دیگه اون خراب نشه.
گیجم، دلم گرفته....
از اینکه هیچ پشت و پناهی ندارم خیلی ناراحتم.
چند شب پیش فیلم five feet away، پنج قدم فاصله رو آنلاین تو یوتیوب نگاه کردم، خیلی ازش خوشم اومد فیلم قشنگی بود.
خیلی کم فرصت میکنم بشینم پای طراحی و نقاشی.
خوابم به شدت بی نظم شده مخصوصا از ۵ صبح به بعد. خیر سرم مدرسه نمیرم اما هر روز صبح زود بیدارم و کلی میلولم تا شاید بتونم دوباره بخوابم. خسته و عصبی از جام بلند میشم و گیر کارای خونه میشم.
دلم میخواد برگردم به همین چند سال پیش که چقدر پر انرژی تر بودم. مرتب کیک و شیرینی های مختلف میپختم. اونروز به خودم گفتم خب یه کیک بپز. هویج خریدم که مثلا کیک هویج درست کنم اما هنوز فرصت پیش نیومده. حتی تو برنامه م پخت پیراشکی گوشت و سویا دارم.
دخمل وارد هفت ماهگی شد و دیروز و امروز شروع کرده به خزیدن رو شکمش . چقدر قشنگ عین یه کرم مسیر رو پیش میره.
اون روز رفته بودیم بازار با خواهرم، براش دو تا شورت عینکی و یه ست پیرهن شلوار خریدم و چقدر بش میومد. ولی اون پیرهن هنوز پای چرخ معطل مونده.