رخوت

دچار رخوت بدی شدم . کار زیاد دارم اما میلم به هیچ کدوم نیس. از طرح نقاشی که مونده ، البته دو هفته ای که گذشت بخاطر قطعی نت استاد تنفس اعلام کرده بود، و من با وجود اون تنفس دو هفته ای هنوزم از برنامه عقبم. 

از پیراهنی که برای دختر دست به کار شدم با ذوق و شوق و اذیت کردن های چرخ خیاطی باعث شد بذارمش کنار و جلو چشمم هر روز اذیتم میکنه. از کارهای ناتموم بدم میاد ‌. دوس ندارم هیچ کاریم ناتموم بمونه. 

امروز به خودم گفتم داری روزهات رو میسوزونی تو آدم بیکاری و علافی نیستی. خسته جارو کردن بودم اما گفتم بذار از همون روتین قبلی شروع کنم بلکه موتورم کار کنه. آشپزی رو تا حدی پیش برده بودم که جارو و گردگیری هم پیش رفت ، حس کردم بیشتر از سری های قبل وقتم رو گرفت. 

یه لیست خرید هم دارم که چون واجبات توش نیس اونم هی عقب انداختم ، هر روز میگم صبح میرم عصر میرم. 

خبر اخیر اوضاع کشور به شدت ناراحت و ناامیدم کرد.  دچار ترس شدم و حس کردم آینده سیاه تر از امروز و دیروز. 

امیدوارم که اینطور نباشه. تو این زمینه دوس دارم بیشتر بنویسم و حالم رو توصیف کنم اما حوصله بحث و دفاع دربرابر افراط گرایان رو ندارم. 

یه تشویقتامه از طرف اداره برام درنظر گرفته شده که اونم هی امروز فردا میکنم که بگیرم. نمیدونم مدیران از این موضوع خبر دارن یا نه، جزو دبیران فعال گروه آموزشی انتخاب شدم و تشویقنامه برام زده شده، مدیر گروه گفته برم اداره تحویل بگیرم.

از اون سفر دو روزه ، که میخواست پمپاژ انرژی بشه برای تابستون، یه خبر جنگ و یه خبر مرگ و یه پایان نامعلوم و مبهم برام موند که منو حسابی گیج و منگ کردن و هزار سوال بی جواب تو سرم میاد و میره‌ .


ولی از اونطرف یکی دو تا دوست رو میبینم که چقققققددددرررر قشنگ دارن زندگی میکنن، فعالیت میکنن ، سرکار میرن ، ورزش میکنن ، مشکلات و وظایف خونه شون رو دارن، مهم تر از همه سفر مجردی میرن، و منی که یه عمر خودمو به پشتکاری میشناسم، حالا احساس ضعف میکنم، انگار از پس هیچی برنمیام. و میگم منِ قوی ساره کجاست؟ اون ساره ای که یه ساعت وقت سوخته و هدر رفته نداره، میدونید چیه خودمونیم.... انگار معیار قدرت برای من شده سفر مجردی رفتن، شاید حتی یکیش کافی باشه برام، و همین باعث شده حس کنم کارای دیگه م اونقدر باارزش نبودن. من همه عمرم تلاش کردم و تا همین الان هرچی رو که بدست آوردم به سختی و عذاب بدست آوردم،  ولی حالا فلش سرکوب گری رو به سمت خودم گرفتم و هی خودمو به بی عرضگی متهم میکنم. 

قراره این تابستون چطور بگذره؟

فقط به آشپزی و جارو و شست و شور و کارای اعضای خانواده؟؟؟

یا نهایتا نقاشی کردن . 

هزینه باشگاه زیاده و من فعلا درآمد ندارم، ایجاد تطابق زمانی بین باشگاه و کارای خونه هم خیلی سخته، تو گرمای سوزان اینجا حتی پیاده روی هم ممکن نیس. اما میدونم قدرت یه آدم ازین موانع هم بیشتره،  حداقل حداقلش میتونم هفته ای یه روز برم باشگاه، اما اونا هزینه کامل رو میگیرن، و الان هزینه باشگاه حداقل حداقل ماهی یه تومن هست. و برای من واقعا سخته. کلاسای خصوصی بخاطر شرایط ۱۲ روزه و نامعلوم آینده،  تو هواست. فعلا فقط همینو دارم که اونم سر قیمت مدنظر من توافق نکرد و تخفیف خواست و بخاطر دوستی مون مجبور شدم تخفیف بدم و هنوز هم هیچ پرداختی نداشته. 


میدونم باید بازم خودمو جمع و جور کنم و زندگی رو ادامه بدم. این نقطه آخر زندگی نیست.


سهم من

دلم میخواد کمی از حال جنگ زده دلم اینجا بنویسم. خدا میدونه شاید این آخرین نوشته باشه و طلوع پیروزی رو نبینم و تو جشن آرزوها نباشم. شایدم خوش اقبال باشم و همه روزهای خوش آینده رو لمس و زندگی کنم. 

همسن های من بچه های جنگ هستن. من هنوز مدرسه نمیرفتم و یادم میاد هواپیماهای جنگی قشنگ از رو سر من و مامانم رد شدن. حافظه کودکی خیلی ضعیفی دارم ، فقط در حد چند تا خاطره برام مونده از همه بچگی هام. یادمه صدای بمباران ما رو کشوند بیرون خونه و هواپیما از بالای سرمون رد شد. و بعدتر که مدرسه رفتیم سنگرهای تو مدرسه رو یادم میاد. حتی ترس داشتم واردشون بشم. 

ولی حالا که مینویسم به این فکر میکنم که تو اون دورانی که خیلی چیزا از نظر علمی و تکنولوژی و فرهنگی رشد زیادی نداشت، اما مدارس تعطیل نشد و راه حلش ساخت سنگر بوده، که هم درس بخونیم و زندگی ادامه داشته باشه و هم حین جنگ و بمباران بتونیم به سنگرها پناه ببریم. اما حالا با کوچکترین باد و خاکی کل کشور و زندگی رو رسما تعطیل میکنن . به نظرم اون سالها ساخت سنگر به جای حذف تحصیل و کار ایده عاقلانه ای بوده و تصمیم گیرنده و مجری قوی داشته. 

ما در جنوب بدترین شرایط جنگی رو متحمل شدیم و هنوز آوارش تو شهر و روح و جسم مون باقیه. ما تو جنگ از آبادان فرار کردیم اومدیم ماهشهر. هرچند که کاملا در امان نبودیم. 

و اما امروز .... 

امروز میل من به موندن هست هرچی که پیش بیاد. به  دلایل زیاد ، اولین و مهمترین ش مشکلات حرکتی خواهر برادرم هست و سختی مراقبت بیرون از خونه، و پیش خودم میگم کی میتونه تضمین کنه جای فرار هم امن بمونه و بش حمله نشه. فرار درد آوارگی رو هم اضافه میکنه، ترجیح میدم زیر سقف خونه م با همه وسایل توش بمیرم تا اینکه برم و برگردم ببینم خونه نیس اما من زنده م ، اونم چه زنده ای؟! زنده ای که حالا باید تو سر بزنه و تو شرایط سخت جنگ و بیماری یه خرابه برای خودش بسازه و بش بگه خونه. کار آسونی نیس دوباره بسازی و دوباره زندگی کنی. هرچند که ما حالا هم زندگی نمی‌کنیم. 

از آوارگی تو جاده ها ، گرمای سوزان و مسائل بهداشتی خواهر برادرم، درد مادرم و بدتر از همه از شنیدن گریه دخمل شش ماهه مون تو شرایط سخت فرار میترسم، از تشنگیش و از گرسنگیش.  از زجه زدنش و نتونم براش کاری کنم. 

شاید بگید خب موندن هم ممکنه بعد مدت طولانی با خیلی کمبودهای آب و برق و غذا همراه بشه و مسائل بهداشتی، اما برای من این چار دیواری امنیت میاره و شاید این حداقل ترین چیزیه که میتونم داشته باشم. لابلای در و دیوار و وسایل قدیمی خونه م ...

زندگی مون با جنگ شروع شد و کل این عمر جنگیدیم که مثلا زندگی کنیم و نشد و حالا هم زندگی مون با جنگ تموم میشه. 

خیلی مسخره ست .

خیلی غیرمنصفانه ست.

ناعادلانه ست.


اما سهم عدالت رو دست من ندادن که تقسیمش کنم. 

سهم سلامتی رو ندادن . ولی تجربه یه عمر پرستاری رو دادن.

سهم عشق رو ندادن اما حسرت عاشقی رو دادن.

سهم زندگی رو ندادن اما تصور زندگی رو دادن.


و تقدیر من و امثال من افتاد دست ظالمین که سهم مون بشه فقط اشک و حسرت. 


کوله فرار

حس و حال هیچ کاری رو ندارم.

اینجا به وخامت جاهای دیگه نیس. همه اخبار رو دارن و نیازی به توضیح نیس. 

کوله بستن رو هی عقب میندازم و اصلا دلم به بستن کوله فرار نیس. 

من کوله سفرهای مجردی م رو هنوز نبستم ... 

حالا کوله فرار باید ببندم.

فرار برای آدمی که دو تا پای سالم داره به نسبت کار راحتیه.

اما من با پاهای بسته خواهر و برادرم و ناتوانی مادرم چطوری میتونم فرار کنم . 

به خودم باشه میمونم سرجام و هر اتفاقی افتاد بیافته.

از خودم میپرسم الان دوس داری چکار کنی اگه آخرین فرصتت باشه ، به خودم میگم برو بابا ، بیخیال . کلی آرزو رو تو ۴۳ سال نتونستم به واقعیت برسونم ، حالا میخوای تو چند روز به واقعیت برسن؟ 

دلت خوشه هاااا.

ما آمده ایم فقط برای آرزو کردن نه تحقق آرزوها.

از وقتی برگشتیم غصه مرگ عمو و تفکرات مختلف اذیتم میکنه.

داداش و عروس و دخمل  پیش مون هستن کامل. که اگه اتفاقی افتاد کنار هم باشیم. 


امیدوارم این شرایط در کوتاه ترین مدت با کمترین تلفات به بهترین شکلش تموم بشه.

به خدا میسپارمتون.



آنچه در تقدیر نیس در تقویم نیس

جمله سرتیتر از خودم درآوردم. 

پنجشنبه رفتیم که براتون تعریف کردم. جمعه صبح خبر حملات رو شنیدیم ولی گفتیم ما که اومدیم دیگه بمونیم طبق برنامه. فقط بعد ظهر رفتیم تا پل زمان خان تو شهر سامان شهرکرد ، خیلی جای قشنگی بود. شام خورده بودیم که زنگ زدن گفتن عمو کوچیکه بعد عمل روده فوت کرده. روز بعد جمع کردیم و ۱۰ شب خونه بودیم. فردا صبح هم رفتیم آبادان برای مراسم . 

فعلا خیلی خسته ایم و گیج از اتفاقات پیش آمده. 

بعد دو سال برنامه ریزی این همه راه رفتیم و همه خستگی و زحمت ها به جون خریدیم ولی آخرش اینجور شد . همون دو روز تفریح شسته شد رفت. 

دست و دلم به جمع و جور کردن هم نمیره . رفت و آمد هم داریم . 

سفرنامه چغاخور... روز اول

دیشب رو که فکر کنم دو ساعت خوابیدم روز قبلش هم خواب خوب و کافی نداشتم. از سه شب بیدار بودم دیگه ۳:۳۰ من و ماما پا شدیم که کارا پیش ببریم که سر قرار با دو تا داداشا ساعت ۵ از خونه دربیایم. یکی یکی کارای خواهرم رو و داداشم رو کردم. کوچیک و بزرگ . هی اینو بیار اونو ببر . بعد رفتم آماده شدم . تا داداشا برسن و وسایل تو ماشین جا کنیم و سوار بشیم شد ۵:۳۰ . تو چغاخور همه خدمات اوکی شده بود از طریق محل کار اون داداشم که شرکتیه. 

جاده خیلی قشنگ بود و پر پیچ و خم . من تو ماشین داداش کوچیکه نشستم کنار دخمل. و مامانم و خواهرم با اون داداشم سوار شدن . دو سه بار هم توقف کردین . دم سد کارون و دز که خیلی قشنگ بود. صبونه رو تو رامهرمز خوردیم . من براشون تخم مرغ درست کردم و خامه و باگت کلا با هم خوردیم جاتون سبز. دیگه تا برسیم ساعت ۱:۳۰ بود. دم ورودی مجتمع فرهنگی تفریحی آفتاب در چغاخور با دخمل حرف میزدم برام قهقهه زد اونم چندبار . دختر خیلی خوشرو . و همیشه لبخند میزنه اما بار اول بود قهقهه میزنه و چند بار برام تکرارش کرد. یعنی هرچی قند تو دلم آب شد. بچه چند وقته بخاطر دندون درآوردن خیلی اذیته و خیلی لاغر هم شده. خلاصه پذیرش شدیم و رفتیم تو مجتمع.  یه واحد تمیز ویلایی سه خوابه بمون دادن . هر سه وعده هم با خودشون هست تا روز دوشنبه.  کیفیت غذاها هم خوب بود. فضای سبزش خیلی قشنگه، هواش خنک و عالی . نیازی به پنکه و کولر نیس. تالاب از دور دیده میشه چون ما تو ارتفاعات هستیم ‌ و دشت و دمن سبز و زیباست. پیاده روی کردم تو محوطه ، عکس گرفتم . و دلم میخواست اون سکوت و آرامش رو به کل جونم تزریق کنم . همش میگفتم کاش میشد این حال و هوا رو ابدی کنم . اما افسوس.  

هوا عالیه . الان تو اتاق فعلا تنهام ، اتاق یه پنجره داره که باز گذاشتم هوای آزاد بیاد . داداش تو دو اتاق جدا با خانم هاشون. مامان و داداش و اون خواهرم تو هال هستن. البته من فکر کنم مجبور بشم برم بشون سر بزنم. باورتون نمیشه راه میرم باید مراقب همه شون باشم حتی مامانم. 

تا الان واقعا بم خوش گذشت و عاشق اینجا شدم . 

خیلی خسته م برم بلکه خدا کرد تا صبح عمیق بخوابم .