-
بعدش چی؟
یکشنبه 11 دی 1401 22:35
برای نوشتن فقط کاغذ و قلم لازم نیس بلکه دل و دماغ میخواد واقعا ! نمیدونم چه حال جدیدیِ که حوصله توضیح ماوقع های خونه مون رو ندارم و فقط دلم میخواد تو یه جمله بگم و رد بشم ، بگذرم . هر روز به خودم میگم برو بنویس اما حسش نمیاد . نه اینکه حالم خیلی بد باشه اما نمیدونم چه جوریاس. هنوز مشغول سفارش طراحی م هستم ، فقط حین...
-
آگهی تبلیغاتی
دوشنبه 5 دی 1401 13:43
یک هدیه خاص و منحصر به فرد! طراحی چهره عزیزان شما با بهترین کیفیت و کوتاه ترین زمان با تکنیک سیاه قلم یک هدیه ارزشمند و ماندگار . برای اطلاع از شرایط سفارش و هزینه با اکانت تلگرام @ssamo8 یا اینستاگرام @ssamo تماس حاصل فرمایید.
-
بزرگ بودن
جمعه 2 دی 1401 17:05
بعد از چند ماه پوشیدن لباس سیاه و سورمه ای و خاکستری و نهایتا سبز پررنگ ، امروز یه بلوز صورتی پوشیدم که خواهر بزرگه برام آورده که سیاه دربیارم ، موهام رنگ کردم ، البته نه رنگ روشن، همون رنگ قهوهای تیره موهای خودم و فقط دستم رسید که جلوی موهام رو لکه گیری کنم . سرحال اومدم و رنگ صورتیه حس میکنم کلی حال خوب داد ، حال...
-
فرشته وار
پنجشنبه 1 دی 1401 15:15
هنوز این دنیا پر از آدم های خوبه . آدمایی که دلی به وسعت اقیانوس دارن و وجودی فرشته وار . حساب کتاب شون هم تو هیچ چرتکه و کامپیوتری قابل ارزش گذاری نیس . بگم براتون از این انسان فرشته صفت شاید فقط دو هفته ست که میشناسمش، ظاهرا چندین وقته خواننده من بوده ، با من حرص خورده ، غصه خورده و آخرش سکوتش رو شکسته . سکوتی که...
-
عشق سرما
شنبه 19 آذر 1401 22:40
خواهرم بهتر شد اما من دیشب تا صبح از حال بدم نخوابیدم ، وضعیت مزاجی منم ریخت بهم و گلاب به روتون تهوع و استفراغ ، انگار از حرص این چند روز و بیخوابی ها و تمیزکاری ها منم مریض شدم و سردی کردم ، امروز صبح از جام بلند نشدم و تا وقت ناهار کاری نکردم ، اصلا حتی میخواستم ادا دربیارم اما واقعا نیاز نبود چون حالم خودش بد بود...
-
من مادر نیستم
جمعه 18 آذر 1401 10:03
از سه شنبه تا همین امروز تو شیفت شبکاری و اضافه کاری وضعیت مزاجی خواهرم رفتم ، یعنی از صفر تا صد خراب میشه و باید تمیز کنم و بشورم . اونقدر عصبانی و خسته م که فقط خودم میدونم ، نه خدا . چون انگار خدا خیلی چیزا نمیدونه . کلا هفته خیلی گندی بود فقط امیدوارم امروز آخریش باشه . ناراحتیم از اینه که وقتی بحث مون میشه میگه...
-
خواب بابا
یکشنبه 13 آذر 1401 23:10
جمعه از ۲ رفتم سرکلاس تا ۹ شب ، یعنی دیگه دو سکشن آخر به زووور خودمو سرپا نگه داشتم ، پاهام خیلی درد میکرد . کلاس ها هم شلوغ بود اما گذشت . یه کار مداد رنگی شروع کردم اصلا نمیدونم تا چقدر و تا کی بتونم روش کار کنم ، یه مدل چهره ست ، دیگه مشکل منشوری نداره . اما کلا مدادرنگی یه تکنیک خییییلی وقت گیری هست . اما دوس...
-
کلافه
جمعه 11 آذر 1401 08:54
چرا اینجا هوا سرد نمیشه . هنوز یکی درمیون با چک و چونه باید کولر یا پنکه روشن کنیم . امسال این گرما خیلی طول کشید دیگه . من تمام شب میلولم اصلا بدجور خوابم ریخته به هم . افکار بابا هم رهام نمیکنه . دیروز اولین پنجشنبه بود که نرفتم سر خاک بعد این مدت ، چون از ۴ باید کلاس میبودم . امروز هم از ۲ تا ۹ پشت هم کلاس دارم ،...
-
خزیدن یا دویدن
سهشنبه 8 آذر 1401 16:38
برای خواننده با نام دختر . کامنت هات تایید نکردم دختر جان . خیلی ناراحت شدم . همیشه زندگی جور بدتری هم داره . من از یکی بدتر ، یکی دیگه از من بدتر . نه خوشبختی مقیاس و استاندارد خاصی داره نه بدبختی. آدمای ثروتمند و خوشبخت ، سر یه کم زیادتر ، حس کمبود میکنن . آدمای بدبخت هم سر یه کم بیشتر کمتر ، تو نوع خودشون بازم حس...
-
اتاق یک در یک
شنبه 5 آذر 1401 16:04
چرا هرچی میخوام بیام که اینجا بنویسم یا بخونم ، دست و دلم همراهی نمیکنه . الانم به زور خودمو اینجا کشوندم . دو روز پیش تو یه حال سکوت و نفهمی که چمه ، غرق شده بودم . شاید کار هورمون ها بوده . دست هام مخصوصا دست چپ خیلی خواب میره این روزها و عاملی برای بدتر شدن خوابم . از پست امروز توقع انسجام متنی نداشته باشید چون...
-
بدن خسته
چهارشنبه 25 آبان 1401 23:22
صبح داشتم جارو میکردم یه دفعه قفسه سینه م تیر کشید، خیلی بد و دردناک، نمیتونستم نفس بکشم ، دیگه نشستم ، ده دقیقه شایدم بیشتر همین وضع بود دیگه گریه میکردم از دردی که به کتفم زده بود . سمت چپم بود و ترسیدیم شاید قلبم باشه . داداشم رفته بود اهواز درنتیجه زنگ زدیم شوهرخواهرم اومد منو برد نزدیک ترین جا که کلینیک شرکت نفت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 آبان 1401 15:59
الان نشستم تو نزدیک ترین فاصله به جایی که بابا همیشه مینشست یا میخوابید، تو تصوراتم باهم حرف زدیم ، گفت حالم خوبه اگه شما خوب باشید ، بعد حس کردم دستش رو دورم گرفته و بین مون یه محبت جاری شد ، نمیدونم بگم توهم بوده تصور و خیالات بوده یا شایدم چیزی مثل واقعیت ، هرچه بود شیرین بود . یه روزایی پشت هم کارام خیلی زیاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آبان 1401 21:02
یادتونه گفتم کفشم شستم ... گذاشته بودم بالا آبگرمکن خشک بشه ، روز بعد اومدم دیدم پاشنه یکیش آب شده ، فقط دو بار پوشیده بودمش یعنی اشکم دراومد ، حالا باید فکر خرید یکی دیگه باشم . چند روز پیش خاله دوستم ازین به بعد اسمش خاله مروارید، زنگ زد و بازم کلی ابراز دلتنگی کرد و قربون صدقه م رفت ، اصلا شرمنده شدم . پیش خودم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آبان 1401 15:30
Reihane جان بخدا همین الان وصل شدم تا کامنتت دیدم به تیلو خبر دادم . گفت که حذف کرده و مشکلی نیس .
-
آرزوهات چند؟
پنجشنبه 12 آبان 1401 13:13
دیشب کلییی رعد و برق و بارون خوبی زد . هوا هنوز البته گرمه . از طرفی خوشحال و شاکر شدم و از طرفی غصه خوردم برای اولین بارونی که پدر نیس و پیش خودم گفتم الان خیس میشه و این منو آزار داد و باعث شد کل شب رو نخوابم و فکر پشت فکر . و حرفایی که تو بارون های اول همیشه میزد برام تکرار و مرور شد . دلم خیلی ابری و گرفته شد و...
-
یه پست فعال
دوشنبه 9 آبان 1401 21:03
اومدم یه پست فعال بذارم و یه جا چند تا کاری که انجام دادم رو بگم بالاخره رفتم بوم رو خریدم یه دو روزی هم بعدش طول کشید تا زیرسازی بوم رو انجام دادم ، خمیر جسو خریدم و یه لایه زدم رو بوم و فعلا گوشه اتاق مونده تا بشینم طرحش رو بندازم اما هنوز نمیدونم چطور باید با سوال جواب های مامانم کنار بیام بخاطر طرحی که میخوام کار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آبان 1401 23:25
شرایط تمرین دست فرمون رو پرسیدم ، هزینه ش برای من زیاده دو ساعتی ۲۴۰ تومن ، و اگه قرار باشه مثلا حداقل یکی دو جلسه برم بازم اگه رانندگی نکنم ، فایده نداره و بازم دستم کند و خالی میشه تو روندن. فعلا بیخیالش شدم . پارچه مانتویی م بردم خیاط ، خوبه بیشتر مانتوهامون بی دکمه ست والااااا ، دکمه خریدم برای فرمم، فقط پول دکمه...
-
بخش خالی
جمعه 29 مهر 1401 11:32
آدما هر عزیزی که از دست میدن ، یعنی پدر مادر و خواهر برادر ، یه قسمتی از وجودشون رو از دست میدن و دیگه جاش پر نمیشه . اینجوریه که آدما به تحلیل میرن و تو سیر نزولی به سمت مرگ پیش میرن تا جایی که فقط بخش مخصوص به خودشون براشون میمونه اونم عین باتری کم کم خاموش میشه . حالا شاید این چیزی که میگم برای همه آدما پیش نیاد ،...
-
یکی بیاد منو ببره
دوشنبه 25 مهر 1401 17:31
دلم میخواد یکی به خونه مون زنگ بزنه بگه من میخوام بیام دنبال ساره و مدتی با خودم ببرمش ، کسی که دیگه رو حرفش حرف نیاد و بگن باشه بره ، فقط ساک ببندم و بررررررم . البته کلاس هم نداشته باشم . خیلی دلم رفتن میخواد . اینقدر میگم تا شاید مرگ زودتر خودش رو برسونه . فکر کنم تو همین شرجی و گرمای هوا ، پاییز کار خودش رو تو روح...
-
عمر
یکشنبه 24 مهر 1401 22:45
امروز صبح با شنیدن خبرای بد ز ن د ا ن ، خییییلی ناراحت شدم . احساس شکست و نابودی هموطنم، هرچند که اصلا دلم نمیخواد حتی منفی بافی یا منفی گویی کنم و فقط دعا کنم . خیلی با خودم چونه میزدم که برم پیاده روی، اما انگار دلم راضی نمیشد و میگفتم چطور آدم میتونه عادی باشه آخه وسط این همه درد و مشکل . باز مامانم خرید داشت و...
-
حرکت اول
پنجشنبه 21 مهر 1401 09:51
دیروز صبح رفتم پیاده روی و حرکت اول رو زدم ، خیلی خوب بود برام ، هوا به نسبت خنک بود . میخوام سعی کنم بیشتر برم پیاده روی، چون واقعا حال آدم خوب میشه ، البته به شرط اینکه هر دقه یکی زنگ نزنه . داداش زنگ زد کار داشت ، مامان سبزی خواست سر راه ، آخرش هم زنگ زدن گفتن بیا مامان ببر برا یه کار بانکی ، پریروز هم مامان بردم...
-
یکی نیومد بگه ....
دوشنبه 18 مهر 1401 21:37
امروز خیلی دلتنگ بابام . همش دارم گذشته رو مرور میکنم . میشینم تو نزدیک ترین جا به جایی که میخوابید و حضورش رو تصویرسازی میکنم و اون شب آخر که یه نعمت بود برام رو یادآوری میکنم و هی میگم شکر خدا که تونستم خداحافظی کنم ، به جای همه اون سلام های بی جواب یا نگفته . ته دل و جگرم سوز بدی میافته . حسرت و افسوس کل وجودم...
-
گوشه دنج من
دوشنبه 11 مهر 1401 14:11
بخاطر قطعی های اینترنت و تداخل استفاده از فیلترشکن، اینجا برام باز نمیشد . حواسم نبود باید فیلترشکن خاموش کنم که بتونم اینجا رو باز کنم . حال خوب رو که کل ایران باش فعلا بیگانه ست . خونه ما هم شرایطش شبیه شرایط کشور شده ، انگار رهبر که نباشه هیچی جای خودش نیس ، و هرکسی به یه دلیل و توجیهی میخواد یه حکمی صادر کنه و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مهر 1401 19:23
آیدی تلگرامم https://t.me/ssamo8 نتونستم تو پست ثابت شغلی ادیتش کنم . بلد نبودم برای همین اینجا گذاشتم برای مخاطب عزیزی که پرسیده بودن .
-
موتور خاموش
شنبه 2 مهر 1401 21:44
اونقدر مشغله ها و مشکلات داخلی و بیرونی زیاد شده که نشد بیام بگم ، همون دوشنبه هفته پیش رفتم سر زدم به خواهرزاده م و کادوش دادم ، داداش رسوندم و کمتر از یه ساعت که رفته بود برای کاری ، اومد دنبالم . اولین بیرون رفتنم بود بعد از فوت بابا ، یا به عبارتی اولین مهمونی . خب خیلی هم نشد که بشینم به حرف ، اما خوب بود، چون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 شهریور 1401 08:35
زینب جان برام بیشتر کامنت بذار عزیزم. میدونی که چی میخوام و منظورم چیه .
-
شروع زندگی عادی
دوشنبه 28 شهریور 1401 14:33
اومدم بنویسم که از پست قبل زودتر دور بشیم . امروز شروع زندگی عادی مون بود بعد از حدودا ۴ ماه تلخ و زجرآور ، البته بدون پدر، پس اونقدر هم عادی نیس ، چون یه فرق خیلی بزرگ کرده . امروز دیگه تنها بودیم ، جای بابا سر سفره خیلی معلوم بود . اصلا نمیدونم چرا هممممششش دلم میخواد راجبش بنویسم ، هر لحظه و هر تفکری که از سرم رد...
-
۷ تا ۸
یکشنبه 27 شهریور 1401 23:21
نمیدونم چقدر دیگه باید بگذره تا غصه تو دلم سبک بشه . به عمق یه اقیانوس دلم گرفته ، راستی تا حالا آیا گفته بودم که بابا متولد ۷ آذر بود و من ۸ آذر ؟ من و بابا میتونستیم همه این سالها یه کیک تولد بخریم و کنار هم بایستیم شمع فوت کنیم و آرزو کنیم ، اما به اندازه فرسخ ها از هم دور بودیم ، روزی نیس که به یادش اشک نریزم ،...
-
۴۰ روز گذشت
جمعه 25 شهریور 1401 20:26
دیروز چهلم پدر رو دادیم خدا رو شکر مثل روز خاکسپاری همه چیز آبرومندانه و بدون کم و کسری پیش رفت . حرف و اختلاف های داخلی بین خواهر برادری سر چیزای مختلف تو هر شرایطی هم ممکنه پیش بیاد ، اما من با اینکه کمترین مشارکتی تو همه مواضع داشتم ، اما به شدت تحت تأثیر اون ناراحتی ها هستم . امروز گردن درد عصبی گرفتم . خیلی زودتر...
-
شلوغ پلوغ
دوشنبه 21 شهریور 1401 09:50
خیلی حس و حال نوشتن ندارم . از شلوغی های خواهرا و بچه هاشون خسته شدم . گاهی حس میکنم بین شون چشم به هم چشمی هست برای یه چیزایی . یه کار ترجمه به اصرار داداشم گرفتم و دارم انجام میدم . خاله کوچیکه برای من و خواهرم بلوز آورد برای درآوردن لباس مشکی . همه شون میگن تو و اون خواهر باید دربیارید ولی من فعلا دلم نمیخواد...