-
بیخواب
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1402 00:27
من هنوز بیدارم . خواب آلود نیستم . از صبح کلی کار کردم. جارو و گردگیری و آشپزی و تمیزکاری . عصر هم سرکار بودم . البته ظهر هم از تایم خوابم گرفتم و اون کار هنری رو یه استارت امتحانی کوچولو زدم . عکس نگرفتم و میخوام یکی دو کار قشنگ تر دیگه درست کنم بعد رونمایی بشه . چند روز پیش با رئیس قلم چی و مدیرم جلسه داشتم ....
-
زمان
جمعه 8 اردیبهشت 1402 22:43
بخش زیادی از زمان من همیشه خرج اطرافیان میشه . یعنی تا میام برای خودم نظم و برنامه ای ایجاد کنم ، قشنگ از اول صبح به وسیله اطرافیان از هم میپاشه . مثلا حتی حمام هم بخوام برم باید در تطابق زمانی با خواهر و برادرم و گاهی مادرم پیش برم . معطل بشم تا بشه به کارم برسم . صبح امروز هم به جارو و تمیزکاری گذشت و من حمام رفتم...
-
بغل درمانی
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1402 23:40
چند روزه کلا وقتم پر بود یا اونقدر خورد و خمیر بودم که نتونستم بیام وبلاگ ، نه چیزی بخونم و نه چیزی بنویسم . شب خسته و کوفته فقط میرفتم تو جام و با همه خستگی ها گاهی خواب درست نداشتم . دیشب کتف و بازوی سمت چپم از عصر جوری درد گرفته بود که حتی وقتی راه میرفتم ، تکانه های حرکتی بدنم درد رو تشدید میکرد ، تا صبح همین طور...
-
روزهای شلوغ
یکشنبه 3 اردیبهشت 1402 21:59
هیچ کدوم از برنامه هایی که داشتم تو این چند روز انجام نشد ، بخاطر فاتحه دادن برای بابا ، کلی رفت و آمد داشتیم. یعنی واقعا خسته شدم . هر یه روز اندازه دو روز طول کشید . از صبح تا ۱۱ شب رفت و آمد بود . فردا هم قراره فر برسه و کلی تمیزکاری و جمع و جور کردن دارم تا جاش اوکی کنیم . امشب دیوارها رو سابیدم و تمیز شدن . یه...
-
بوی زندگی
جمعه 1 اردیبهشت 1402 14:18
بوی دلمه برگ انگور مامان کل خونه رو پر کرده . ناهار پختن هم با من بود ، مرغ توی دستگاه هواپز پختم ، جاتون سبز . یه دستم تو طراحی بود و یه دست تو آشپزی . دیروز و امروز کار زیاد سرم ریخت . کمی هم عصبی شده بودم اما همچنان دارم سعی میکنم به هرچیزی اونقدر ارزش ندم که اذیتم بکنه . باید ازش زودتر بگذرم . مثلا بهم ریختگی مزاج...
-
من و فر
سهشنبه 29 فروردین 1402 22:51
یکشنبه با خواهرم و شوهرش رفتیم بازار برای خرید فر . مدل های تکنو و آلتون و اسنوا و چند مدل معمولی تر دیگه بود . قیمت ها بالاتر از حساب کتاب ما بود . مامان از سهم الارث خونه پدربزرگ برای خرید فر تا ده میلیون اعلام آمادگی کرده بود و قرار شد بقیه ش از حقوق پرداخت بشه ، فکر میکردیم اون بقیه ش فقط در حد نهایتا سه چهارتومن...
-
فقط رد میشم ....
یکشنبه 27 فروردین 1402 20:19
بچه ها برای اینکه رفع سوءتفاهم بشه و از نگرانی هم دربیاید ، میخوام بگم که چی شد که داستان استاد برام تموم شد . ایشون اصلا هیچ بی احترامی به من نکرده یا چیزی که دلیل بر احمق فرض کردن من باشه . من تو وضعیت واتس اپ ایشون عکس یه خانم رو با یه متن تبریک تولد پر شور و حرارت ، دیدم و اون خانم رو همسفر روزهای تلخ و شیرین خطاب...
-
پایان داستانی که شروع نشد .
شنبه 26 فروردین 1402 12:08
همیشه همه چیز اونجور که ما میبینم نیست . اونجور که میشنویم نیست . رفتار هر کسی تعریف شخصیتی همون فرد رو داره نه تعبیر شخص من . همه توجه کردن ها از محبت نیست . همه محبت کردن ها از عشق نیست . همه صمیمیت ها از رو احساس خاص نیست . باید چشمام رو خوب بشورم ، از نگاه اشتباه، از اشک و از هر چیزی که میبینم یا خواهم دید ....
-
جلسه هفتم مشاوره
پنجشنبه 24 فروردین 1402 23:00
دیشب جلسه هفتم رو با دکتر ست کردم ، راجب همه موضوعات این یه ماه که پیش اومده بود و اینجا نوشته بودم ، صحبت کردم . راجب استاد و تفریح هام و تغییر روحیه م ، راجب تکلیف نامه مامان . دکتر خیلی ذوق کرد و خوشحال شد . راجب استاد گفت ، خوبه ، ولی باید همینطور که بودی ادامه بدی و سعی کنی به موضوع دل نبندی که اگه خبری نبود ،...
-
باغ رستوران
سهشنبه 22 فروردین 1402 16:17
امروز رفتم پیاده روی، یه جورایی شاید حالتش رو خواسته ناخواسته تغییر دادم ، مسیر رو عوض کردم ، خیلی رو سرعتم تمرکز نکردم ، مثل آدم بیخیال ها که عجله هم ندارن راه رفتم . تو مسیرم همیشه از یه باغ رستوران رد میشم که فقط جلوی ورودی ش رو میتونم حین رد شدن ببینم ، یه فضای خیلی سرسبز و پردرخت . اما هیچ وقت داخل نرفته بودم ،...
-
بی حرف و بی کلام
دوشنبه 21 فروردین 1402 22:53
گاهی دلم میخواد از یه سری پست های خودم ، زودتر فاصله بگیرم و خیلی جلوی چشم نمونن . هر چقدر که سعی میکنم زودتر ازشون دور بشم به همون اندازه بیشتر حرف کم میارم و سوژه برای نوشتن . اینکه بیام از روتین همیشگی و گرمای هوا و خونه و مجددا بردن خواهرم به چشم پزشکی و کلاس و کارای خونه بنویسم ، دیگه تکراری شده . دلم یه سوژه...
-
زخم بستر
جمعه 18 فروردین 1402 21:56
دیروز حالم خیلی بد بود و با همه مقاومت آخرش دکتر لازم شدم . آمپول زدم تا بهتر شدم . ساعت ۴ تا ۹ هم کلاس داشتم . امروز بامیه درست کردم و چقدر اذیت شدم ، دستم تو داغ زدن خمیر خیلی درد گرفت ، دو ساعتی سرپا بودم تا بامیه ها تموم شد و ظرف کردم . واقعا باور نمیکنم تا این حد دستم ضعیف شده ، و چقدر دلم براش میسوزه. درنتیجه...
-
بیان احساسم
چهارشنبه 16 فروردین 1402 12:06
عوارض این سرماخوردگی یا هرچی که اسمش هست ، هنوز تو وجودم کش و قوس داره . چشمام خیلی خسته ن و سرم همش حس سنگینی داره . دارو بخورم گیج تر میشم نخورم اوضاع بهبود نداره . خیلی حالم بد نیس اما بی حالیش بده . چشمام هم چند شبه که عفونت پس میده . شب ها خیلی ناله میکنم خیلی . خودمم کلافه شدم . سرکار هم رفتم و خوب بود . تو...
-
نظرسنجی
شنبه 12 فروردین 1402 11:18
بچه ها به نظرتون فر با اجاق یکی باشه بهتره یا جدا . من خودم فر و اجاق با هم رو ترجیح میدم . چون فرشون بزرگتره و برای شیرینی پزی کارم راحت تر میشه . اما جدا باشن ، به نظرم فرش کوچیکه. چون بالاخره این خونه فروش میره و ممکنه خونه جدید گاز صفحه ای داشته باشه ، دامادمون میگه اگه جدا بخرید هم خوبه ، که فقط فر به شکل توکار...
-
خبرهای خوب در راهند.
جمعه 11 فروردین 1402 22:27
بعد دو ماه که دوباره موهام سفید شده و حجم بیشتری سفیدی گرفته ، امروز موهام قهوه ای تیره رنگ کردم . برای عید رنگ نکردم چون گفتم همش خونه م و بذارم آخرای تعطیلات که میرم سرکار دیگه موهام مرتب و رنگ شده باشه . یه تیشرت قرمز جدید پوشیدم و سر تا پا لباس نوپوشی کردم. برای هفته اول هم نوبت آرایشگاه میگیرم که موهام رو کمی...
-
کشتی تفریحی
پنجشنبه 10 فروردین 1402 22:10
داداش متاهل که تو شهر بامونِ ، صبح زنگ زد گفت بلیط کشتی تفریحی دارم ، تو و اون داداش و خواهر کوچیکه و پسر و شوهرش برید ، ۵ تا بلیط داشت . اون معمولا بخاطر رفتارهای خاص و غیراجتماعی خانمش ، بیچاره از خیلی تفریح ها محروم و هرچی شرکت بشون امتیاز سفر میده ، میسوزه . این بار گفت شما برید . خب همه این رفت و آمدها حالا برا...
-
تفریح عصری تا دیلم
چهارشنبه 9 فروردین 1402 23:10
امروز رفتیم بندر دیلم تو استان بوشهر ، تقریبا سه ساعت راهه . قبل کرونا تقریبا ۶ ماهی یه بار میرفتیم و گاهی حتی دو سه ماهی یه بار . ولی کرونا که شد دیگه از همه جا بریده شدیم . تا اینکه چند روز پیش گفتم میخوام هودی بخرم ، داداشم گفت میخواید بریم دیلم و گناوه اونجا خودش خریده بود . منم گفتم خیلی هم عالی . لازم نبود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 فروردین 1402 21:05
گاهی که دلم برات تنگ میشه دلم میخواد چیز قشنگی باشه که تو سرم مرورش کنم و از خاطره خوشش دلم رو آروم کنم اما ... بماند که چه بر سر رابطه ما اومد ... الان فقط دلم برات تنگ شده هرچی به ذهنم فشار میارم ، متأسفانه فقط درد و ناراحتی و اخم یادم میاد و نه تنها دلتنگی رفع نمیشه بلکه سوز دل بیشتر هم میشه . بسته م بالاخره...
-
خط شکنی
یکشنبه 6 فروردین 1402 22:38
همه این سالها عید که میشد من اصلا از خونه درنمیومدم مگه اینکه پیش بیاد با خانواده در حد سرزدن برم و برگردم ، یه جورایی تو قرنطینه میموندم تا ۱۴ فروردین که باز برم سرکار . امروز هوا بارونی بود و خیلی حیفم میومد که نرم بیرون، از طرفی چون یه دفعه تو سرم افتاد نمیدونستم چطور بگم همین حالا دلم خواسته برم بیرون ، چون همیشه...
-
شکرانه هوای خوب
شنبه 5 فروردین 1402 21:24
امشب نمازم رو تو حیاط خوندم ، انگار دلم میخواد همه جوره این هوا رو استفاده کنم ، از دستش ندم . خیلی هم حس خوبی داشت . بعد همونجا یه نیم ساعتی نشستم با ساسان ساسان کیه؟ گربه نر که تو حیاط میره میاد . چه چشم و حالت مظلومی داره . من عاشق طبیعتم و هوای آزاد و اون پنجره ای که همیشه آرزوش رو میکنم حتما یه روزی تو اتاقم باز...
-
شب های خاطره
شنبه 5 فروردین 1402 00:22
امروز مهمان ها رفتن . دست هام مخصوصا دستی که عمل کردم خیلی اذیتِ ، بسکه پخت و پز و بشور و بذار ببر داشتم. مهمان پذیری بیشتر از دو روز واقعا دیگه خارج از توان منِ . حالا من میمونم تا این درد آروم بشه . باید فردا بعد جارو و گردگیری ، بشینم پای کار طراحی . خیلی عقبم . دورم که خلوت بشه میتونم بیشتر رو برنامه هام تمرکز کنم...
-
شروع خوب
پنجشنبه 3 فروردین 1402 12:17
هنوز مهمان داریم و حسابی گیر کار و پذیرایی هستم . یه دو روزی هم حال جسمی م ریخت بهم و بازم سردرد و ضعف . هوا عالیه تا امروز ، چیزی که ما سالهای قبل تو این ایام اصلا نداشتیم و در کل شروع خوبی بوده و ادامه خواهم دادش. از اولین کارها بعد تعطیلات انجام چکاپ هست . چند تا کار نوشتم و برنامه ریز و درشت برای امسال ، باید یکی...
-
خواب زیر آسمون
دوشنبه 29 اسفند 1401 22:16
بچهها باورتون میشه من الان تو حیاط مون خیره به آسمون دراز کشیدم و دارم چند تا ستاره رو میشمارم . بوی کباب میاد از اطراف هوا بیرون خونه زیر آسمون عالی و رو به سردی میره . خواهرزاده و خانمش گفتن خاله میای تو حیاط بخوابیم ، خونه گرمه . منم از خدا خواسته . حالا کیییف کردم . میخوام امشب رو غنیمت بشمارم . و این آخرین...
-
۱۴۰۲
دوشنبه 29 اسفند 1401 17:18
مهمان هامون اومدن ، سال نو رو چند ساعت قبل بتون تبریک میگم دوستان خوبم ... به شادی و تن سالم الهی هرکاری کردم یه عکس خوشکل بذارم ، نشد . همش خطا میزد . خوش و خرم باشید . با دلی پر از امید میریم به سوی سال جدید . مرسی از همیشه بودن تون ، و درک تون مهربون ها .
-
ایستگاه قطار
دوشنبه 29 اسفند 1401 11:31
حال خوب و بد ساعات آخر سال رو همه مون تجربه کردیم . یه حال مسخ و بدون تعریف . من از حال دلم میگم به تاریخ ۲۹ اسفند ۱۴۰۱ اصلا نمیخوام مروری کنم بر آنچه گذشت و نمیخوام حرفی بزنم از آنچه خواهیم دید . میخوام یه چیزی رو بیشتر از همه تمرین کنم ، بهتر شدن و بهتر شدن . دل آشوب این چند روز آخر منو با یه بغض بزرگ خفه کرده که...
-
حرکت بین زمان
شنبه 27 اسفند 1401 16:25
خدا نعمت های زیادی به ما داده که واقعا ارزشمند هستن . عادت فراموشی بیخبری از آینده قلب و فکر از هر کدوم تو یه برهه زمانی ، احساس بدی میگیریم . از اینکه به چیزی عادت کنیم و نتونیم رهاش کنیم بدمون میاد و یا حتی یه عادت جدید رو بوجود بیاریم . از اینکه تو زندگی مون بارها شده چیزهایی رو فراموش کنیم ، بازم شاکی و ناراحت...
-
بهشت آخر
پنجشنبه 25 اسفند 1401 19:34
پنجشنبه آخر سال عید اول واژه های جدید ۱۴۰۱ بودن برام اسفند امسال بوی عید حس نکردم به چندین دلیل از جمله عزا دار بودن بعضی از هموطنان بخاطر جوون هاشون خرید عید نکردم . شیرینی نپختم . سفره هفت سین پهن نمیکنم . و بخاطر چیزی که درون من ریشه داره و نمیشه انکارش کرد . بله همون پدر سخت گیری که امسال نیس . شاید فقط گیرهای از...
-
Dark horse
سهشنبه 23 اسفند 1401 12:07
کتاب اسب سیاه از تاد رُز با صدای آذرخش مکری بعد از مدتی که هی پلی کردم و هی بلند شدم و ول شد ، دیروز همه ش رو گوش دادم . میخوام راجبش بنویسم که بیشتر یادم بمونه و خونده هام رو به حالت فیزیکی و عمل برسونم . میخوام از تغییراتم اینجا بنویسم که نتونم بخشی از اونا رو زیر پا بذارم . میخوام یه جور تعهد و امضا بدم پیش شما ....
-
از سری داستان های استاد
یکشنبه 21 اسفند 1401 22:31
اومده قشنگ روبرو نشسته... من تو ردیف صندلی های اینور اون پشت میز کار اونور میگه بدی کار اینه که بین دو کلاست بیکار باشی و تایمت بسوزه . دیگه به من نمیگه شما ... با افعال مفرد مخاطبم میکنه . از هزینه ها میگه و اینکه دو جا کار میکنه ، قسط وام میده برای خونه ای که خریده . میگه به نظرت به من چند میخوره؟ میخواد سنش رو حدس...
-
جلسه ششم مشاوره
شنبه 20 اسفند 1401 14:34
امروز جلسه ششم مشاوره م اوکی شد . ساعت ۱۱ صحبت کردیم راجب اون تکلیف ۱۵ سال بعد ساره . خلاصه بگم از ۱۵ سال بعدی که ساره هنوز تو خونه پدرش داره روتین سخت زندگی رو پیش میبره . خیلی دردناک بود حتی خوندنش حالم رو گرفت . دکتر خیلی ناراحت شد و افسوس خورد . مهمترین موضوعی که مطرح کردم اینه که تا اونموقع من ms گرفتم . این وسط...