-
عادیه
دوشنبه 15 فروردین 1401 11:13
دیروز رفتم سرکلاس، خوشحال از اینکه قرنطینه عیدی م تموم شده و چارتا آدم میبینم که مجبور میشم از واقعیت خودم کمی فاصله بگیرم و چیزی بگم و بخندم . خوب بود ، حالم بهتر شد . هوا خیلی گرم شده و گرمای هوا قوز بالا قوز بقیه مشکلات، همیشه بوده و هست . از صبح تا شب گرما میکشم و شب تا صبح عین ماهی که از آب دور افتاده ، پهلو به...
-
۱۴ / ۱ / ۱۴۰۱
یکشنبه 14 فروردین 1401 11:41
پایان تعطیلات خسته کننده و شروع مجدد کار و رفتن تو چالش های اون رو هم به خودم تبریک میگم . بازم نگرانی های آینده و کار و درآمد ، بخاطر خستگی ها و کم شدن توان کاری م ، به جونم افتاد و آخرش گفتم ولش کن بش فکر نکن از حالا . سعی میکنم امروز با قدرت و علاقه برم سر کلاس . مطمئنا این جابجایی با وجود سختی هاش ، حالم رو بهتر...
-
نقطه صفر
سهشنبه 9 فروردین 1401 09:50
داشتم به این فکر میکردم که امسال یه جوری از خونه دربیام . اول پیش خودم فکر کردم اگه یه جایی پیدا کنم درحد یه اتاق هم باشه یا یه کانکس و برم . خواهرت چی ؟ میبرمش با خودم . تنها برو ! نمیتونم پشت سرم ولش کنم . مگه تو زاییدیش؟ نه ولی نمیتونم . شاید صدرصد احساسم محبت نباشه ، اعتراف میکنم یه جور وظیفه و نگرانی و عذاب...
-
اندراحوالات فروردینی من
سهشنبه 9 فروردین 1401 09:36
فکر میکردم دیگه این وبلاگ عمرش تموم شده ، چون متوجه شدم که دیگه بالا نمیاد . این بار غصه ش نخوردم . این یعنی بی تفاوتی ، که اصلا خوب نیس . چون قبلا تو بلاگفا هم اینجور شد و مدتها ننوشتم . ولی با خودم تصمیم گرفته بودم دیگه وبلاگ جدید نزنم و ننویسم . هم چون دیگه دوستای قدیمی چندین ساله رو نمیتونم جمع کنم ، هم چون دیگه...
-
من پای سالم دارم .
پنجشنبه 4 فروردین 1401 10:54
-
سال ۱۴۰۱
یکشنبه 29 اسفند 1400 09:34
اومدم سال نو رو بتون تبریک بگم . براتون آرزوهای بهترین ها رو کنم . و ازتون التماس دعای صبر داشته باشم . امیدوارم تعطیلات بسیار خوشی پیش رو داشته باشید دوستان من . ممنونم بابت همراهی هاتون .
-
منِ مرفه
پنجشنبه 26 اسفند 1400 09:35
امروز باید بتونم به جنگ روانی تو سرم خاتمه بدم . به هزار و یک دلیل خودم رو به حالت عادی برگردونم ، ترس از گیر کردن تو بحران اول سال بیشتر آزارم میده . به این دلیل که نمیخوام آخر سالم خراب و ویرون تموم بشه و اول سالم خراب و ویرون شروع بشه. همین حالا که دارم این کلمات رو مینویسم خودم نمیتونم هضم شون کنم و باور ... اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 اسفند 1400 09:20
-
هوس علف و چمن
جمعه 20 اسفند 1400 09:09
-
پرستار شیفت شب
دوشنبه 9 اسفند 1400 09:13
من هنوزم دارم سعی میکنم رو حال مثبت باشم. اما گاهی واقعا خارج از تحمل اعصاب و روانم میشه . دیشب هم نخوابیدم ، چشمام الان خیلی خسته و بی جونه . از پرستاری خسته شدم . نه روز دارم نه شب . دو سه ماه بیشتره که وارد بحران مزاجی خواهرم شدیم و تا یه چیزی میگم یا راه حلی میدم ، بم میگه بد نیس کمی خوددار باشی . یعنی باید کلا...
-
دوست
پنجشنبه 5 اسفند 1400 13:34
خدا رو شکر که دوستای خیلی خوبی دارم . دوستی که هرجا از نظر مالی کم بیارم ، میدونم هست . هرجا دوشم سنگین بشه و چشمام پر اشک ، دوست هست . خدا رو شکر که دریافتی داشتم و امروز پولی که قرض کرده بودم رو برگردوندم، و محبت و اعتماد چیزی نیس که به راحتی بشه جبرانش کرد . اما من تو دوستی هام کم نمیذارم . هیچ وقت هم تو زندگی م از...
-
بعد از تعطیلی روز پدر
چهارشنبه 27 بهمن 1400 08:35
دیروز خیلی طولانی و خسته کننده گذشت . انگار ۱۳ روز تعطیلی نوروز بود و امروز ۱۴ فروردینه منم گرمم شده بود و تا آخر تایم دیگه سردرد گرفتم ، فکر کنم مال کمبود اکسیژن تو خونه بود . ساعت ۱۰ گوشی خاموش کردم و رفتم تو جام . آقا هم کم نگذاشت .. هرکس هم زنگ میزد تبریک بگه هم اون حرف میخورد هم ما . تو یه مکالمه با همه حرفای...
-
ِبی احساس
دوشنبه 25 بهمن 1400 10:12
بازم داریم میرسیم به ته سال ... به ته همه آرزوها و برنامه های یه سالی که گذشت ... باورم نمیشه که اول سالی که اونقدر توش زجر کشیدم و روحیه م افتضاح ریخت به هم، رسیده به تهش . خوشحالم که تموم شد . خوشحالم که یکی از عوامل بدحالی اون روزای من ، که میتونست تا الان کش بیاد ، تو چند روز تموم شد . ولی منو تا چند ماه مریض...
-
کوکتل افکارم
پنجشنبه 21 بهمن 1400 22:58
امشب پستم در حد کوکتل هست ، رنگابرنگ. هرچی تو پست قبل ذهنم پراکنده بود و نمی تونستم چیزی بنویسم، حالا حرف دارم . از جالب ترین هاش شروع میکنم . چت من و یه دوست : بم گفت : همه چیز سخت عوض میشه تو زندگیت و ده برابر بقیه باید زحمت بکشی . این عدالت نیست. ولی خوبیش اینه که تو با قدرت میری جلو و درجا نزدی . راست میگفت، من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمن 1400 22:44
وقت نمیکنم بیام بنویسم ، واقعا مشغولم . شاید کلاسی که برای ارتقا آموزش خودم تمام بشه ، تایمم خالی تر بشه . اما تصمیم گرفتم تایمش رو بذارم تو همون کار مشابه ، یعنی یا مطالعه پیشرفته یا تماشای فیلم و کتاب داستان انگلیسی خوندن . هنوز بعد این همه سال ، کلی از مطالعه زبان لذت میبرم . جوری غرق کتاب میشم که انگار قراره...
-
خواب
سهشنبه 12 بهمن 1400 23:37
بچهها من خیلی خوابم ریخته به هم ، شب ها چندبار بیدار میشم ، خوابم اصلا عمیق نیس . با اینکه حداقل تا ۱۲ شب بیدارم هرشب ، صبح ساعت نهایتا ۸ از جام بلند میشم ، بیشتر وقتا ظهر از سروصدا خوابم نمیبره . دیشب تا ۲ بیدار بودم ، کلی آهنگ گوش کردم تا شاید خوابم ببره ولی فایده نداشت . بدنم و مغزم خسته فعالیت های روزانه ست ، اما...
-
شرایط یا ضوابط
جمعه 8 بهمن 1400 22:25
بعد از مدت ها هماهنگی بالاخره دیروز موفق شدیم من و سه تا از همکارای قدیمی بریم صبونه . خیلی خوب بود بعد مدت ها همو دیدیم و کلی حرف زدیم ، هوا خیلی خوب بود ، شب قبل کمی بارون زده بود . خواستیم تو فضای باز رستوران بشینیم ولی ظاهرا بخاطر بارون شب قبل ، اونجا نشستن اوکی نشد و داخل کنار دیوار پنجره نشستیم . هر کدوم یه چیزی...
-
جان مار
یکشنبه 3 بهمن 1400 23:07
آهنگ جان مار خانم لیلا اصفهانی که مازندرانی خونده ، خیلی قشنگه البته خیلی سوز داره خیلی . روز زن و مادر رو بتون تبریک میگم . بذارید از دیروز و امروز بگم . دیروز رفتم زبانکده قبلی و منشی واقعاااا خوشحال شد ، اصلا فکرش نمیکردم . خدایی منم خوشحال شدم بالاخره مدت زیادی همکار بودیم و خوبی ها بیشتر از بدی ها جلو چشمم میاد ،...
-
سرد سرد
شنبه 2 بهمن 1400 09:51
صدای ساره رو از شهرش میشنوید در حالی که هوای شهرشون رسیده به ۳ درجه . پُرو میشه و به خدا میگه چی میشه یه کم برف هم بزنی و بره تو لیست معجزه هات تو میتونی ... خیییلی سرد شده واقعا . وقتی ساره گرمایی بیاد بگه خیلی سرده شما دیگه بدونید چیه . البته کلا خوزستانی ها چون همیشه تو گرما هستن ، سرما زود تو تن شون حس میشه و...
-
جلسه با رئیس
پنجشنبه 30 دی 1400 11:51
دیروز با رئیس کانون جلسه داشتم . برای شفاف سازی یه سری موارد مقرراتی و آموزشی جلسه تک نفره با همه دبیرها به نوبت گذاشته بود . یه سری نکات رو جهت بهتر کردن کار یادآوری کرد و اصلا جوری نبود که به من بر بخوره . من هم راحت و مسلط حرف زدم بدون استرس. قسمت خوبش این بود که گفت میخوام تا آخر عمر با هم کار کنیم ، گفت من غیر از...
-
اولین حقوق قلمچی
یکشنبه 26 دی 1400 23:16
اینجا با همه جای واقعی دنیا و آدم هاش فرق داره . اینجا میشه خیلی از نگفته ها رو گفت . وقتی شما رو شریک غصههام میکنم از اونطرف هم دوس دارم شریک شادی هام بشید . باید بگم بیاید با هم جشن بگیریم ... برای ۴ تا کلاس قلمچی به من سه میلیون و پانصد دادن از نظر زمانی از مهر تا الان طول کشیده ولی خب این مقدار برای ساعات کاری...
-
منِ حساس
شنبه 25 دی 1400 10:56
سلام به همه دوستان خوب خودم. خدا رو شکر پوش پوش حالش بهتره ، دیشب تونست کمی غذا بخوره خیلی گرسنه بود . نمیدونم گفته بودم یا نه ... قلمچی و زبانکده همزمان یه ساعت رو از من میخواستن برای کلاس و من مونده بودم چه کنم . راستش تایمی که حرف سرش پیش اومد درواقع تایم خالی شده قلمچی هست که قراره نیمسال دوم ادامه پیدا کنه . اما...
-
پوش پوش
پنجشنبه 23 دی 1400 12:28
چند روزه که حالش خوب نیس . بعد یه غیبت دو سه روزه ، اومد سمت خونه بی جون و بی حال . آب از دهنش آویزونه و صورتش حالت زخم و بیمارگونه. خیلی حالم گرفته شد . همون موقع بود که رفتم کلاس و تمام وقت تا یادش میوفتادم اشک تو چشمام جمع میشد و به خودم میگفتم اگه بره و دیگه نیاد اومدم خونه نبودش رفت و یه روز بعد دوباره پیداش شد ....
-
کار و بار
جمعه 17 دی 1400 12:14
بیشتر از یه هفته ست چیزی ننوشتم . الانم انگار چیزی برای نوشتن ندارم . روزها با کار پیش میره . خدا رو شکر محیط کارم خوبه و با وجود فشار کاری ، اما حس مقاومت و رضایت دارم . نیمسال اول کلاس های قلمچی تموم شد و منتظر اولین حقوق هستم برای کلاس های نیمه دوم مهر تا همین هفته که تموم شد یعنی پنجشنبه. پیشنهاد کلاس های خصوصی م...
-
پدر خوب
یکشنبه 5 دی 1400 10:26
زنگ زدم به تیلو تسلیت بگم صداش درنمیومد. میگفت بی بابا شدم . حالا من بگم از حال خودم ... روز جمعه به حکم باز شدن مجدد مسیر روابط با شوهرخواهر ، که خواهرم هفته پیش اومده بود ... رفتن آبادان آقا و ماما . من موندم و هزار کار. یکی از بالا نگاه کن میبینه ساره داره ضربدری هی از اینور به اونور میدوه تا کارا پیش ببره . مامانم...
-
تیلوی عزیزم
جمعه 3 دی 1400 14:44
کلمه به کلمه پست های اخیرش رو میخونم و میخونم و هی جگرم سوز میده و اشک تو چشمام جمع میشه . وقتی میگه پدر جانم .. وقتی اونجوری از عشق شون حرف میزنه . درد رو تو حرف به حرف کلماتش حس کردم و چقدر غصه خوردم . چقدر دلم سوخت و بغض کردم که چرا باید تو چنین شرایطی باشه ، چرا باید شاهد از دست دادن عزیزترین شخص زندگیش باشه ....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1400 22:59
نمیدونم چی بنویسم ... تنبل نوشتن شدم . خب روزها رو تکرار در پیش هستن با شتاب از شنبه تا جمعه و بالعکس. منم حسابی مشغولم . گاهی رو دور قاطی کردن میافتم . هفته پیش بغضی به بزرگی یه ابر سیاه تو دلم و کل وجودم بود که باعث شد به یه دوست زنگ بزنم و بدون کنترل هق هق بزنم و نتونم خودم رو کنترل کنم . این دوست با همه دوست های...
-
دکمه خاموش
شنبه 20 آذر 1400 22:58
-
نتیجه پیگیری
دوشنبه 15 آذر 1400 23:06
گفته بودم مسئله پرداخت کلاس رو پیگیری کردم ، چندبار و پیش چند نفر ، تا درست و غلط جریان رو دربیارم. و بدون رودرواسی به رئیس سخن گفتم که شما گفته بودید ساعتی پرداخت میکنید نه جلسه ای . اولش گفت نه منظورم همون جلسه ای بوده ، دلم آروم نگرفت و دوباره به آرومی و احترام چندین مکالمه مون رو یادآوری کردم و دیگه بیچاره سعی...
-
دلتنگی
شنبه 13 آذر 1400 15:19
امروز دلم برای بابام تنگ شده .